چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام!!!!!!بغل

دیروز صبح شنیدم که سرویس بهداشتی های اداره مون، سوسک داره، این بود که شوهرخواهر مهدی ـ که تازه شرکت سمپاشی زده ـ رو معرفی کردم به مسوول  این کار توی شرکت که بیاد و شرکت رو سمپاشی کنه. اینجوری خوبه. اونم اول زندگیشه، حالا براش خوب میشه!

دیروز بعدازظهر داداشم زنگید بهم و گفت که چند روز بابت کارش باید شبها بیاد خونه مون. پرسید که شب هستیم یا نه! منم گفتم قراره بریم مانی رو از خونه مامان مهدی بیاریم و بیاییم. اونم قسم داد که اگه برنامه مون عوض شد، بهش بگیم. خلاصه دیروز ساعت چهار زنگیدم به مهدی که ببینم برنامه اش چیه و کی قراره راه بیفتیم! اونم قبل از اینکه چیزی بگه گفت:

آشتی! من یه عذرخواهی خیلی زیاد بهت بدهکارم بابت رفتار دیشب. باور کن نمیخواستم اون صدا رو دربیارم. از دیشب حالم بده! اینقدر که صبح به یکی از همکارهام گفته ام که من دیشب جلوی خانواده ام، یه رفتار خیلی بدی با خانمم کرده ام! واقعا منو ببخش. دلم نمیخواست اونجوری بشه!

منم گفتم: عیب نداره عزیزم. پیش اومده دیگه. من دلم میخواست جلوی اونا بیشتر از این، بهم احترام میذاشتی. نه اینکه تو این کار رو بکنی و اونا هم بخندند!

بازم عذرخواهی کرد و دیگه تموم شد. بعد اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانش اینا. بعد بهم گفت اصلا یه کلید بده به داداشت که اگرم ما نبودیم و خواست بیاد، راحت تر باشه. که بهش گفتم: دلم میخواد کلید خونه رو به کسی ندیم. بعد مهدی گفت: قضیه برادر بزرگه ات فرق داره. اون کبریت بی خطره و میدونم خونه رو مکان نمی کنه!!!!!!!!نیشخند

بعد که رسیدیم خونه مهدی اینا، مامان مهدی گفت که ساعت هشت شب، قراره یکی از همسایه های سابقشون بیاد خونه شون و در مورد یه مشتری جدید حرف بزنه. بعد از مهدی خواست که بره میوه بخره! به مهدی گفتم: چون داداشم داره میاد، من و مانی ماشین میگیریم و میریم خونه، تو بمون و هر وقت کارت تموم شد، بیا! بعد مهدی رفت میوه بخره و من زنگیدم به داداشم که با مانی حرف بزنه و راضیش کنه که بیاد خونه!

مانی اصلا گوش نکرد و دررفت! بعد به داداشم گفتم جریان رو، اونم گفت: اگه بخواهید باهام تعارف کنید، من اصلا دیگه نمیام خونه تون! من خودم هم باید برم ازخونه بابام اینا ماشین رو بیارم. شما هم تا هر وقت که لازمه بمونید و تو بدون مهدی نیا خونه! بمون و با هم بیایید.

بعد که مهدی برگشت، بهش گفتم که داداشم نمیاد و من و مانی هم می مونیم تا کارش تموم بشه. بعد مانی دوباره رفت تو بغل عمه وسطی اش و دیگه بیرون هم نیومد. شکر خدا رابطه شون خیلی خوبه. بعد دوتایی با هم رفتند حموم و مامان مهدی میخواست میوه بشوره، که من نذاشتم. البته هیچکس هم نبود. دختر بزرگه اش که سر خونه و زندگیش بود و دختر کوچیکه اش هم که عقده، با شوهرش عازم شمال بودند. اونا رفتند و منم رفتم تو آشپزخونه و میوه ها رو شستم و آماده کردم.

شکر خدا اون آقای همسایه ساعت هفت اومد خونه شون و جلسه ساعت هفت شروع شد. مانی هم خوابید. به مامان مهدی گفتم شما بشین، خیالت هم راحت. من بلدم پذیرایی کنم! اونم کلی تشکر کرد و اول راضی نبود، ولی من نذاشتم بلند بشه. شربت بردم و بعدش هم میوه، بعدش هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم و ظرفهای اضافه رو شستم، بعدش یه بشقاب میوه حسابی واسه خودم آوردم و نشستم تو نشیمن و در حالی که داشتم با موبایل نظرات رو تایید میکردم و جواب میدادم، میوه هم میل می نمودم! خب، منم باید میوه بخورم دیگه!!!!!!!!

بگذریم که تا آخر شب، شکمم بادکرده بود!!!!!!!!

ساعت هشت و نیم دیگه جلسه تموم شد و مهدی زود حاضر شد و گفت بریم خونه خودمون! خلاصه برگشتیم خونه مون و مانی هم شکر خدا گریه نکرد! چون تازه از خواب بیدار شده بود. مهدی هم که اصلا شام نخورد و منم یه ذره از قیمه پلوی دیروز واسه خودم و مانی گرم کردم و حس کردم نزدیکه که زیادی بخورم! اینه که رفتم بقیه غذارو خالی کردم تو سطل آشغال! چون حیف بودم!!!!!!!!خنده

ناهار برای امروزمون گذاشتم ولی هر لحظه حس میکردم بدنم داره بی حس تر میشه! پریدم تو آشپزخونه و آب جوش آوردم و یه دمنوش حسابی «پنج گیاه» درست کردم و زدم به بدن! این گیاه ها عبارتند از: کاکوتی، آویشن، پولکی، رزماری و پونه. که مقدار پونه باید دو برابر بقیه باشه. که برای سرماخوردگی بسیار مفیده. راستش من تا قبل از این، وقتی داشتم سرما میخوردم، فوری یه قرص کلد استاپ یا کلداکس میخوردم. ولی تازگی ها، دمنوش گیاهی میخورم. خلاصه امروزم آورده ام سر کار که بخورم و ایشالا که مریض نشم. اونم دم عروسی داداشم. حالا خودم هیچی، فکر کنید مانی و بقیه خانواده ام هم مریض بشن. آخه پارسال یه مریضی من گرفتم که همه خانواد ه ام گرفتند و کارشون کشید به دکتر و بیمارستان!!! کلا خوش سابقه نیستم در انتقال ویروسهای بیماری!!!!!!!!!

بچه ها! یه بحثی رو میخوام تو ادامه مطلب بنویسم، که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده:


همه مون (اکثرا) وقتی تو خیابون راه میریم، بارها شده که مثلا به نظرمون میاد فلان خانم، لباسش از پشت، چقدر زننده است. برجستگی هاش چقدر بد تو چشم میاد! اون یکی چقدر بد قوز میکنه موقع راه رفتن! یا اون دختره، یعنی خودش متوجه نمیشه موقع راه رفتن، مانتوش چقدر میره بالا و همه از پشت سر نگاش میکنند؟

وقتی بعد از کسی میریم دستشویی، فوری بهش انتقاد میکنیم که اه اه خفه شدیم و طرف، چقدر کثیفه!

وقتی تو تاکسی وسط میشینیم، از دو طرف کنار دستی، توقع داریم، بیشتر بچسبند به در و چرا با وجود اینکه جا زیاد دارند، نمیرن به طرف در؟

وقتی ازدواج میکنیم، خانواده شوهر برامون دیو و ظالم میشن. خواهرشوهر بدترین موجود عالم میشه. ولی وقتی برادرمون زن میگیره، زنش میخواد ما رو ازش جدا کنه! یه حکایت بامزه ای هست که از قول یه زن میگه: «دخترم خیلی شانس داره و داماد خوبی دارم. دخترم میره سر کار و شوهرش خیلی بهش کمک میکنه، ظرف میشوره، بچه رو نگه میداره و کلا کمک حالشه! ولی پسر بدبختم، یه زن شاغل گیرش اومده که از صبح بچه رو میاندازه گردن پسرم و اونم مجبوره بچه رو نگه داره و همه کارهای خونه رو انجام بده!!!!!!!

پسر خانواده ما که به زنش کمک میکنه، زن ذلیله! شوهر ما که بهمون کمک میکنه، با شعوره!

خیلی وقته به این چیزها فکر میکنم. به مواردی که در طول روز، خودمو محق میدونم که دیگران رو قضاوت کنم. ولی هرچی بیشتر فکر میکنم، دیگران رو بیشتر مبرا می بینم!

کاشکی میشد یه بار از پشت سر، خودمونو تو خیابون ببینیم که واقعا منظره پشت سر خودمون، چه جوریه!ی

کاشکی میشد یه بار، پنج دقیقه بعد از خودمون بریم دستشویی...

کاشکی یه بار که توی تاکسی، رو صندلی عقب کنار پنجره نشسته ایم، ببینیم که بعضی از صندلیهای تاکسی ها، از کنار، حالت شیب دارند و نمیشه کامل به پنجره چسبید و آدم سر میخوره به سمت وسط صندلی!

کاشکی وقتی برادرمون زن میگیره، یاد روز اول ازدواج خودمون بیفتیم. به روزی که انتظار داریم یه پسر همه وقتش با ما باشه. اونوقت، زمانی که برادرمون برای خانمش وقت میذاره، دیگه ازش دلخور نمیشیم و زنش رو باعث این کار نمیدونیم. این یه سیر طبیعیه. لازم به ذکره که بنده هم خواهرشوهرم، و هم زن برادر!

چند وقت پیش آرایشگاه بودم. دختره داشت از زندگی برادر و زن برادر تازه عروسش میگفت که دعواشون شده. گفت: خوشم اومد. داداشم هم همچین زد زیر گوشش که حالش جا اومد!!!!!!!!! بهش گفتم: خود شما یه دختر جوونی. دوست داری شوهرت همین کار رو باهات بکنه و خواهرشوهرت همین حرف رو بزنه؟؟!! چیزی نداشت بگه. هرچی هم که گفت، به گوش بقیه کسانی که اونجا بودند، غیرمنطقی بود! چون همه، حرف منو تایید کردند!

وقتی بچه دیگران، حقشو میگیره، گستاخه! ولی وقتی بچه ما گستاخی میکنه و به بزرگتر بی احترامی میکنه، خوشحال میشیم که میتونه حقشو بگیره. تعریف هم که میکنیم میگیم: خوشم میاد قشنگ جواب همسایه مون رو داد!!!!!!!!!! خب، فردا همین بچه، جواب خودمون رو هم همین طوری میده.

ساعتها میشینیم راجع به هیکل بدقواره دیگران، اخلاق زشت دیگران، عدم نزاکت دیگران، بی ادبی بچه دیگران و .... حرف می زنیم. آخرش هم به مخاطب میگیم: «والا اگه شانس ماست...... نه بابا، مای بدبخت اینجوری نیستیم......... مای بیچاره هی می زنند تو سرمون....... ما اینقدر ملاحظه میکنیم......... ما اینقدر نازیم........ ما اینقدر خوبیم.........

خیلی وقت بود دلم میخواست اینا رو اینجا بگم. به خودم هم میگم. هر روز و هر ساعت باید رفرش بشم و خودمو بازبینی کنم!

حالا شما چند مورد می شناسید که قبلش باید خودمونو قضاوت کنیم؟!

و در آخر اینکه کاشکی از صبح تا شب، به جای اینکه دیگران رو قضاوت کنیم و خودمون رو فرشته نشون بدیم، یا اصلا کاری به کار کسی نداشته باشیم و بگیم «به من چه» و یا اینکه یه بار با کفش های دیگران راه بریم، بعد بتونیم راه رفتنشون رو قضاوت کنیم!

[ یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ