چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به شما دوستای گلم!

امروز قراره رئیسم از مرخصی برگرده و من دارم تند تند مینویسم که تا نیومده بتونم این پست رو تموم کنم. آخه بعد از چند روز میاد و دیگه کارها همه شروع میشه و کمتر وقت میکنم بیام اینجا!

دیروز بعدازظهر مهدی بیرون از شرکتشون جلسه داشت و گفت که کارش تا چهار و نیم تموم میشه و میاد دنبالم. ولی خانم و آقایی که شما باشید، تا یکربع به شش طول کشید!!! و البته اگه میدونستیم، من همون چهار رو ربع که ساعت کار رسمی اداره مون تموم میشه، میرفتم دنبال مانی و می بردمش خونه! ولی خب، نمیدونستیم که!

خلاصه که رفتیم و من وقتی سوار شدم، احساس کردم مهدی حال خوشی نداره! (طبق روال اکثر مواقع!!چشمک) یه کم دستشو ناز کرد، دیدم نه، جواب نمیده! دیگه نه سوالی کردم و نه چیزی گفتم. اینجور مواقع دیگه میدونم باید هیچی نگم! تقریبا ده دقیقه بعد، خودش شروع کرد و یه سری حرفهای معمولی زد! منم اصلا از جلسه ای که توش بود، هیچی نپرسیدم. میدونستم مربوط به همونه. اینا دارن میرن و میان که بتونند دوباره شرکت رو احیا کنند. و البته و صد البته می دونیم که عبثه و فایده نداره. واسه جاهای دیگه داریم تلاش میکنیم که بتونه جای دیگه ای مشغول بشه.

خلاصه اینکه گفتگوی عادی شروع شد و بعدش هم رفتیم مانی رو برداریم که طبق معمول گریه و زاری و بعدش که سوار شدیم، مهدی در یه سوپر نگه داشت که واسه مانی بستنی بخره! دیدم چیپس و آلوئه ورا هم برای من خریده! گفتم: چرا؟ گفت: آخه گشنه ات بود!!!!!! تشکر کردم و هرچند که نباید اینا رو که پر کالریه بخورم، ولی هیچی نگفتم. البته آلوئه ورا رو نم نم تا شب خوردم! (خیلی دوست دارم!!!!!!نیشخند) ولی چیپس سعی کردم کم بخورم!

این برام رضایت بخش بود که مهدی یادش بود که من گرسنه ام و اینکه چیزهایی رو که دوست دارم خریده بود! بعدش مانی یه کتاب داره تو ماشین که وقتی میریم دنبالش و گریه میکنه، میگه اونو برام بخون. منم متاسفانه هنوز شعرهای اون کتاب رو حفظ نشده ام و مجبورم همه اش بخونم از روش و همین باعث شد که بعد از نیم ساعت، سرگیجه و حالت تهوع بهم دست بده! بعدش دیدم مانی بیخیال نمیشه و هی میگه: اینو بخون! اینو بخون! بعد از باباش درخواست کردیم آهنگ بذاره شاید سرش اینجوری گرم بشه و رضایت بده. که شکر خدا دیگه حواسش رفت به ترانه.

وقتی که نزدیک خونه شدیم، شروع کرد به خوندن: یشیدیم و یشیدیم (رسیدیدم و رسیدیم) چه خوب که یشیدیم (!!) تو یاه (راه) بودیم، شوای (سوار) یاک پش بودیم (تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم) این دنده و اون دنده، خسته نباشی یاینده (راننده!!!) یایندگیت (رانندگیت) عالی بود، جای مامانت خالی بود!!!!!!!!!!

قهقههقهقهه

بعدش به من گفت: دیگه بیای دنبالم گریه نمیکنم! که میدونم بی وجدان راست نمیگه! چون وقتی رفتیم تو خونه، تا خواستم دوش بگیرم، اومد در حموم رو زد و یه عالمه گریه کرد که بیا بیرون!!!!!! میخواستم موهامم بشورم که دیگه نشستم و همون تنمو یه لیف زدم! بعدش با ژل صورتمو شستم و تند تند لوسیون مالیدم به تنم و بعد اومدم بیرون، با خنده میگه: دنبال شما اومدم، گییه (گریه) کردم!!!!!!!! متفکر اگه گریه کردی، دیگه چرا با خنده تعریف میکنی؟؟؟؟؟!!!!!!!!سوال

خلاصه که ما دیروز عصر باخبر شدیم که هشت مهر، عروسی برادر کوچیکه مه! یعنی تونستنه اند این زمان باغ پیدا کنند! حالا فکر کنید وسط هفته است (دوشنبه) و مهم نیست که آدم اون روز رو مرخصی میگیره. ولی فردا صبحش کی میتونه بره اداره؟؟!! خانواده عروس هم رسم پاتختی دارند که دیگه دیروز از برادرم خواهش کردم پاختی رو بندازند پنجشنبه! حالا ببینیم چی میشه! البته خودشون گفتند دو روز بعد. ولی دو روز بعد میشه چهارشنبه و ما باید دوباره مرخصی بگیریم!

البته ما خیلی مایل بودیم که اصلا باتختی در کار نباشه و هرکس خواست لطف کنه و کادو بده، همون روز عروسی کادوش رو بده و تشریف ببره! ولی اینا رسم دارند دیگه. تازه میگه پاتختی هاشون هم خیلی مفصله! یعنی ارکستر دعوت میکنند و خیلی بهش اهمیت میدند!!! خب زحمتش که با اون طفلی هاست. ولی خب، نبود که بهتر بود! حالا هرجور که خودشون می دونند.

دیروز قبل از اینکه دوش بگیرم، عدس بارگذاشتم و رفتم حموم، ولی همه اش فکرم به کارهایی بود که باید تا قبل از عروسی انجام بدم. راستش از نظر پس انداز، دستم یه کم خالی شده و پولمو به کسی داده ام. هم باید لباس بخرم و هم کفش! برای کادوی عروسی هم، حالا یه نیم سکه دارم که بهشون بدم. خوشبختانه اعلام هم نمی کنند!!! که خیلی کار خوبیه! فقط می مونه لباس خریدن. که البته این لباسی رو که بخرم، واسه عروسی یکی از خاندان همسری هم میشه پوشیدش و در ادامه مطلب، چیزهای دیگه ای در این رابطه دارم که خدمتتون عرض کنم.

ولی اینو میگم که دیشب عدس پلو درست کردم و البته دایم دستم به تلفن بود و دو بار با مامانم حرفیدم در این مورد و یه زنگ هم به دخترخاله ام زدم که ایشالا امروز تو کرمانشاه میخواد نی نی اش رو به دنیا بیاره و یه کم به اون دلگرمی دادم. نی نی اش دختره و هنوز اسم نداره!! میگه چند تا اسم انتخاب کرده ایم، ولی منتظریم دنیا بیاد ببینیم کدوم اسم بهش میاد!!!!!!!!!!!!!!تعجبسوال بعد میگفت: انتخاب اسم، خیلی کار سختیه! گفتم: حالا خوبه یه بچه داری! قدیمی ها که پونزده تا بچه داشتند، چه راحت تر انتخاب می کرده اند!!!!!خنده

خلاصه آقا مهدی شام دلش نکشید و عذرخواهی (!!!!!!!!!!!!!) کرد که شام نمیخوره. منم گفتم: اشکالی نداره  عزیزم. هر وقت خواستی بخور! من و مانی خوردیم و نشون به اون نشون که بساط شام تا ساعت ده و نیم روی میز نشیمن ولو بود و آشتی خانم مشغول صحبت با تلفن!!!!!!!!!! وای از دست این خانمها که وقتی میخوان برن عروسی، کل زندگی رو تعطیل می کنند!!!!!!!!!!!!! این وسط مانی هم هی بادکنک بازی میکرد و منم در حین مکالمه، در حالی که روی کاناپه توی پذیرایی لمیده بودم، با دست یا پا، بادکنک رو به طرفش می انداختم و اون دوباره به طرف من! دیشب واقعا شده بودم آشتی شلخته!

البته از حموم که اومدم بیرون، تاپ گلبهی ام رو پوشیدم و دامن کوتاه و کلیپس گلبهی ام رو هم زدم به موهام. بعد یه کار دیگه هم کردم که حالا میگم.

آخر شب وقتی با مانی رفتم بخوابم، خب، مهدی پای برنامه نود بود. وقتی برگشتم تو هال که آب بخورم، دیدم مهدی داره موهای بدنش رو با موزر میزنه!!!!!!!!!!! گفت: آخه گرمم میشه و اعصابم رو خرد میکنه!!!!

خنده ام گرفته بود. فکر کنم اینم رفته توی یه سایتی، چیزی که داره به یه سری از این تمرینات عمل میکنه!!!!!!!!!!!!!خنده


این مدت اخیر، به هر کس میگم عروسی برادرمه و حرف لباس میشه، میگن: اوووووووووه باید بری یه دست لباس حساااااااااااابی بخری! تو خواهر دامادی و خیلی به چشم میای!!!!

بحثم سر همینه. خب، آدم همه جا باید شیک و آراسته باشه. عروسی خانواده که هچی، همه جا! ولی بیایید قبول کنیم که یه سری تفکرات، هیچ ریشه درست و حسابی نداره! چرا اگه عروسی برادرمه، باید لباس میلیونی تنم کنم؟؟؟!!!!!!!

هفته قبل با خانمی در این موردصحبت میکردم. میگفت: یکی از همکارهام، یه لباس دیده چهار و نیم میلیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: مگه لباسه از طلا بوده؟؟؟؟؟؟؟ حالا مگه چی بوده لباسه؟

گفت: خب، برشش عالی بوده!!!!!!!!! کاملا با لباسهای دیگه متفاوت بوده!!!! ولی خودم همون لباس رو جای دیگه دیدم دو میلیون و هشتصد!!!!!!!!!

گفتم: پس قیمت واقعی اون لباس، چهار میلیون و نیم نبوده! چون جای دیگه، یه قیمت دیگه ای داشته!

بعد گفتگو همینطوری ادامه داشت. اون خانم گفت: من با خودم گفته ام اگه الان بخوام لباس بخرم، تا یه ملیون باشه و بودجه اش رو داشته باشم، میخرم! (این خانم کارمنده)

گفتم: ولی من نمیخرم. لباس شب، لباسیه که آدم مگه چند بار میخواد بپوشش؟ فوقش یه بار عروسی خانواده خودم و یه بار عروسی یکی از خاندان همسر! یه میلیون بدم بابت دو بار مهمونی؟!

الانم میخوام این موضوع رو باهاتون در میون بذارم. اینم از اون چیزهاییه که باید تعادل درش رعایت بشه. اگه همیشه لباسهای خیلی ارزون و چیپ و دم دستی بپوشیم، خب، ارزشمون رو همونقدر میدونیم. البته خب لباس شیک و آبرومند، لزوما قیمتش یه میلیون تومن نیست! ولی خب، همه چی باید رعایت بشه. یه وقتهایی ما وقتی داریم یه لباس گرون میخریم، داریم کرایه مغازه فروشنده رو می پردازیم. یعنی جای دیگه میشه همون لباس رو ارزونتر خرید! دقت کنید: همون لباس رو!!!!!!!

یه چیز جالب براتون تعریف کنم: هم من و هم خانواده همسرم، طلا باز نیستیم. یعنی من خودم آخرین بار که مهدی برام طلا خریده، همون سرویسی بوده که سر عروسی بهم داده! خب، من علاقه ای به طلا ندارم. طلا دارم ولی چیزهاییه که از قبل داشته یا خانواده ام بهم داده اند!

در همون دوران عقد، مهدی و خواهر و برادرهاش، میخواستند واسه تولد مامانشون واسش انگشتر بخرند. قرار بود بچه ها بهش پول بدن، که اونم یه کم روش بذاره و بره انگشتری رو که میخواد بخره! همه مون پول دادیم و ایشون رفتند انگشتر خریدند. گفتند سنگش برلیان نمیدونم چی چیه! یادمه اون موقع خیلی پولش شد. من به مهدی گفتم: خب، الان که دست مامانت اینا تنگه، یه انگشتر ارزون میخریدید. چه کاریه آخه! گفت: آخه مامان انگشتری که سنگش اتمی باشه، دوست نداره!!!!!!!!!!!!!

بعد از چند ماه که من و مهدی میخواستیم عروسی کنیم، تو بازار تهران دنبال سرویس طلایی میگشتیم که هم شیک باشه و هم به بودجه آقا مهدی بخوره. من یه سرویس پسندیدم که یه مار نازک بود که دور گردن می افتاد. یعنی اصلا سر و دمش به هم نمیرسید. خیلی شیک و قشنگ بود. بعدها بدلش رو دیدم. ولی هرگز دیگه مثل اونو ندیدم. سنگهاش هم، همه برلیان و اصل بودند. ولی اون زمان، سه میلیون و خرده ای پولش میشد. خب، مهدی نهایت هفتصد هشتصد تومن برای طلای من داشت. این بود که یه سرویس دیگه ای خریدیم که اتفاقا کار ترکیه بود و هشتصد و خرده ای هم شد. ولی خب، سنگهاش اتمی بود! چاره دیگه ای نداشتیم. بودجه همون بود که بود.

راستش برای منم اهمیت نداشت. اگرم الان دارم میگم، قصدم ناراحتی از اون زمان نیست. میخوام فقط اینو بهتون بگم که منم می فهمم که بریان و سنگ اصل، واقعا با اتم فرق داره. واقعا اتم خیلی درشت تره و ظرافت سنگهای اصلی رو نداره. ولی میخوام اینو بدونم که ایا ارزش یه زن، به ارزش سنگ های جواهراتشه؟؟!!

البته اینم بگم ها، این نظر منه. منی که طلا دوست ندارم. ارزش هر چیزی در چشم هر کس یه جوره. ولی کلا حرفم با شما دوستان گلمه! میدونم لباس چهار میلیونی، قطعا با لباس شب سی هزار تومنی متفاوت خواهد بود. ولی وقتی اون لباس، جای دیگه داره دو میلیون و هشتصد تومن فروخته میشه، این یعنی قیمتش چهار و هشتصد نیست. یعنی ممکنه اینو جای دیگه هم به قیمت ششصد تومن هم پیدا کرد!!!!!!!!! خیلی از گرونیها، به خاطر تفاوت ارزش دلار و ریاله. و البته که لباس خارجی، برش و پارچه اش بهتره. و صدالبته که کفش خارجی، استانداردهاش رعایت شده و به بدن آدم آسیب نمیزنه.  من خودم تا جایی که بتونم، از کفشهای اسپرت خارجی استفاده میکنم! چون برای کسی مثل من که مشکل پا و کمر دارم، لازمه. ولی برای  لباس شب، میتونم دیگه اینقدر هزینه نکنم.

آخه قربونش برم، یه لباس شب رو یه بار بیشتر نمی پوشیم! میگیم: اینو تو تن ما دیده اند! اگه اینو بپوشیم، فکر می کنند دیگه لباس نداریم!!!!!!!!!

من با اینکه این فرهنگ چه جوری و چرا جاافتاده، کار ندارم! روی صحبتم با خودمه! الان عروسی برادرمه و من میتونم به اسم اینکه برای مهدی ارزش پیدا کنم، چوب تو آستینش کنم که باید فلان قیمت برای من لباس بخری. و پیش خودم فکر کنم ارزش من به لباس و البته قیمت لباسیه که می پوشم! ولی درون خودم، آیا ارزش من به اون لباسه؟ چند ساعت اون لباس تن منه؟ یعنی تو اون ساعتها ارزش من زیاده و وقتی تنم نیست، ارزش ندارم؟!

یه حتی یه نظریه ممکنه این باشه که شوهرت وقتی واست خرج میکنه، هرچی بیشتر خرج کنه، بیشتر متوجه قدر و منزلت تو میشه. اینم حد تعادل داره. این درسته که اگه یه زن، همیشه همیشه از خواسته هاش چشم بپوشه، همیشه وسایل خودش رو از حراجی ها بخره، همیشه دست زیر بگیره و خودشو به چشم نیاره، خب ارزشش کم میشه تو چشم همسرش. اتفاقا دلاک عزیز چند وقت پیش خیلی قشنگ به این مساله اشاره کرده بود که اکثر ما خانمها در اوایل رابطه مون، هی میخوایم خودمون رو باگذشت، فداکار و فرشته صفت نشون بدیم:

اگه کار داری، امروز منو نبر دکتر! اگه خسته ای، خودم میرم خرید! کفش من مهم نیست، بعدا میریم؛ برو برای برادرت کاپشن بخر! لباس بچه مهم تره! من یه جوری میرم قلبمو جراحی میکنم!!!!!!!!!!

کم کم میگیم که ارزش نداریم! خب، اونم برامون همینقدر ارزش میذاره! میخوام بگم همه ارزش به پولی نیست که خرج میشه. به زمان و وقتیه که از همسرمون میخوایم برامون خرج کنه. به حرمتیه که خرد خرد در نظرش برای خودمون تعیین میکنیم. تعادل هم که کلید این قفله! نه اینقدر بدجنس باشیم که همه وقت و زمانش رو به خودمون اختصاص بدیم، نه اینقدر بدبخت باشیم که بعد از یه مدتی واسه همسرمون هیدن بشیم!!!!!!!!

همون خانمی که اول مطلب بهش اشاره کردم، یه خانم نسبتا زیبا، قد بلند و خوش هیکله. خیلی هم خوش آرایشه. ولی اگه توی یه مهمونی، لباسش خیلی گرون نباشه یا احساس کنه یه نفر دیگه، از اون بیشتر داره جلب توجه میکنه، کل مراسم کوفتش میشه و اصلا باور کنید حالش خراب میشه و دایم خیلی آشکار توی مراسم خودخوری میکنه که: «این فلان فلان شده رو نگاه کن! معلومه خرابه!!!!!!!تعجب وگرنه کی اینجوری لباس می پوشه!!!!»

بعضی هامون شاید به خاطر اعتماد به نفسی که نداریم، فکر میکنیم لباس گرون بخریم که تو مجلس به چشم بیاییم!!!چشمک

این دوره آخر که مهدی بیکار بود، وقتی رفت سر کار، یه کاری برای من کرد. من به خاطر مشکل کمر دردم، خیلی وقته که نتونسته بودم کفش پاشنه بلند بپوشم. ولی شنیده بودیم که مارک اکو، کفش های خوبی داره و من دوستی داشتم که اصلا با کفش پاشنه بلند همین مارک، می اومد اداره و میگفت اصلا اذیت نمیشه. وقتی مهدی رفت سر کار، از اکو یه جفت کفش واسه من خرید که یادمه تازه دلار گرون شده بود و اسفند سال نود، نزدیک دویست هزار تومن پول این کفش رو داد. راستش ته دلم راضی نبودم. چون مگه قرار بود چند بار این کفش رو بپوشم؟ ولی مهدی گفت: عوضش تو مهمونیها دیگه کمرت درد نمی گیره و میتونی با خیال راحت این کفش رو بپوشی. تشکر کردم و خیلی هم خوشحال شدم. ولی راستش مشکل کمرم حادتر از  این حرفها بود و من نتونستم اون کفش رو هم بپوشم.

حالا از دیشب میخوام شبی یکی دو ساعت این کفش رو توی خونه بپوشم تا روز عروسی بهش عادت کنم. هم این کفش رو که خیلی قشنگه می پوشم، هم بهش عادت میکنم، هم مجبور نمیشم برم یه کفش دیگه ای بخرم!!!!!!

خلاصه که بحث به درازا کشید و من هی میخوام زیاد ننویسم، ولی نمیشه که! هی میاد نوشته ها!!!

تصمیم داشتم با مهدی بریم مفتح، شنیده بودم با صد و پنجاه و دویست، میشه یه لباس خرید!!! ولی خاله ام زنگید که یه مزون ترک پیدا کرده که خونگیه (!!) ـ انگار که غذاست ـ و قیمتهاش مناسبه!! حالا آخر هفته بریم ببینیم چی میشه! چشمک

[ سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ