چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. بچه ها! یعنی فکر می کنید میشه هفت سال با یه نفر زندگی کرد ولی باهاش رابطه نداشت؟؟!! منظورم اینه که آدم بره پیش مشاور و اون بگه: «شما اصلا نمیدونید رابطه چیه!» منظورم ارتباط مثلا ج.ن.ص.ی  نیست ها! حالا بذارید توضیح بدم تا متوجه بشید:

بهار همین سال جاری، من به پیشنهاد یکی از دوستام یه مشاور خوب پیدا کردم و از مهدی خواستم با هم بریم پیشش. تلفنی که با اون خانم صحبت کردم، ایشون گفتند بهتره هر دوتا با هم بیاییم و چون مهدی هم میخواست که مسایل بین مون واقعا حل بشه، هر دو رفتیم. اون خانم که یک دخترخانم جوون ولی خیلی مجرب بود، بعد از شنیدن حرفهای ما، رو کرد بهمون و گفت: «شما اصلا نمیدونید رابطه چیه! باید بین تون رابطه ایجاد کنید.» با این حرف، ما هر دو پریدیم هوا، آخه اون خانم مشاور، به نکته ای اشاره کرده بود که دقیقا ما احساسش کرده بودیم. مثلا اینکه ما دیگه راجع به خیلی از چیزها حرف نمیزنیم. چون دعوا میشه. واسه اینکه دعوا نشه حرف نمیزنیم؛ خب چه اشکالی داره اگه در مورد مساله ای اختلاف نظر داریم، بیخودی اعصاب همدیگر رو خرد کنیم.  اما یه مساله ای هست. من معتقدم، اگه تعصب رو کنار بذاریم، خیلی بیشتر میشه با هم حرف زد. متاسفانه یکی از خصوصیات مهدی اینه که نسبت به هر چیزی خیلی خیلی خیلی تعصب داره. عصبانی مثلا شما فکر کنید تا همین یکی دو سال گذشته، هیچکس نمیتونست در مورد تیم پرسپولیس یه کلمه به حق یا ناحق حرف بزنه. تا همین قبل از یکی دو سال پیش، خانواده من که استقلالی هم هستند، همیشه مراعاتش رو میکردند. اونا استقلالی بودند ولی علاقه شون درحدی نبود که به خاطرش کسی رو برنجونند یا بخوان تو مهمونی دعوا کنند و جو رو به هم بریزند!! همیشه هم مراعات مهدی رو می کردند و اونو همونطوری که بود پذیرفته بودند. تا زمان زایمان من، که متاسفانه رفتار مهدی بعد از زایمان، خیلی خیلی با من بد شد. به طوری که با منی که تازه مثلا سه هفته بود زایمان کرده بودم، بدترین رفتارها رو میکرد. اینجا دیگه صدای خانواده من دراومد. یه بار که خونه مامانم اینا بودیم و مانی فکر کنم یکی دو ماهش بود، صبح بود و ما داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم و می اومدیم خونه خودمون. بحث سر عروسی خواهر مهدی بود که یادم نیست من چی گفتم. مثلا یه همچین چیزی که «اگه من دم عروسی زاییده بودم، حتما نمیتونستم بیام.» یا یه همچین چیزی... مهدی برگشت گفت: «تو جرات همچین چیزی رو داشتی که عروسی خواهر من نیای؟ جراتشو داشتی جلوی مامان و خواهر من که نیای عروسی؟» مثلا صبوری منو تحقیر کرد و اینکه حرف حرف خانواده اشه!!! اصلا در اون لحظه همچین بحثی نبود ولی حالا جریان اینم براتون میگم. خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم خونه مون، به محض اینکه رسیدیم، مامانم به مهدی زنگ زد و گفت:

«تو راست میگی! اگه زنت جنم داشت اجازه نمیداد خانواده تو اون سالهای اول عقد و عروسی، اونجوری پدرشو دربیارن. روز عروسی شو زهر کنند و یه چشمش خون باشه و یکیش اشک. اگه زنت جنم داشت، مثل خیلی از زنها می نشست خونه نه اینکه به خاطر اجبار زندگی، تا روز آخر زایمانش مثل سه تا مرد کار کنه. تو غیر از اینکه یه شب پیشش خوابیدی، برای پسرت چه کار کردی؟ فقط اونو به وجود آوردی. (از ماه دوم بارداری من، مهدی بیکار شد تا حوالی هشت ماهگی مانی و من تا روزی که برم برای زایمان، چهارنعل کار میکردم و خرج بیمارستانم رو کنار گذاشتم و بعد به اتاق زایمان مشرف شدم!!) خلاصه جنم مامان ما زد بالا و خیلی مودبانه بهش گفت که احترام خودشو نگه داره و گفت که بارها پدر و برادرهای آشتی از رفتار تو ناراحت شده اند ولی چون خونه ما مهمون بودی، احترامتو نگه داشته اند. نذار این حرمت شکسته بشه و از این حرفها.

این حرفها خیلی واسه مهدی گرون تموم شد به طوری که تا ماه ها رو دلش مونده بود و حتی یه وقتهایی بغض میکرد!!! آخه یه بدبختی هست این وسط. اونم خصوصیات اخلاقی خانوادگی مهدی ایناست. اینا همیشه باید از موضع قدرت با همه برخورد کنند. نه سر مسایل جدی، بلکه سر کوچکترین و خردترین مسائل موجود. مثلا توی یه مهمونی خونوادگی که همه دارند می گن و میخندند، اینا باید یه جور دیگه ای خودشونو جلوه بدهند. مثلا میخوان یه چیزی تعریف کنند: «گفتم منو که می شناسی. نذار اون رگ فلان من بالا بیاد. من فلانم.» حالا شما به جای کلمه فلان، اسم فامیلی اینا رو بذارید. بیخود و با خود همه جا هی میخوان رگ و ریشه شون و اینکه با مردم بد تا می کنند (!) و طاقت هیچی رو ندارند رو به رخ مردم بکشند. مثلا رانندگی شون، در جریان رانندگی، دائم در حال تربیت مردم هستند. هی میخوان برن به فلان راننده بگن، تو اشتباه کردی اینجا رو لایی کشیدی، یا به چه جراتی خواستی از من سبقبت بگیری. سر همین رانندگی حتی یه بار کار من به بیمارستان کشید. ما تازه عقد کرده بودیم و من از همچین دیوونه بازیهایی بیخبر بودم. یه بار که با ماشین بابای مهدی میرفتیم، من و مهدی جلو بودیم و سه تا خواهرش هم عقب نشسته بودند. یه ماشینی خواست از ما سبقت بگیره که یه دفعه مهدی دیوونه شد، شما نمیدونید تو کوچه و خیابون چه جوری می پیچید جلوی ماشینه. من فقط جیغ می کشیدم. دلیل این دیوونه بازی رو نمی فهمیدم. باور کنید دو سه باز نزدیک بود مردم رو زیر بگیره. من گریه میکردم و از ترس مرده بودم! بعد خواهر مهدی شونه های منو می مالید و دلداریم میداد!!!!! بابا نمیخواد منو دلداری بدی. جلوی داداش خلت رو بگیر! خلاصه به قول خودش ادبش کرد! البته منو سکته داد. چون اینقدر حال من خراب شد، که فردا شبش کارم به بیمارستان کشید. یعنی اینقدر روم اثر گذاشته بود، (من سابقه تپش قلب و تنگی نفس هم دارم) البته اینم باید بهتون بگم که الان مهدی رانندگی اش کاملا اصلاح شده و الان دیگه میگه برای چی باید مردم رو اصلاح کنم!!!

خیلی از موضوع پرت شدیم. برگردیم به همون موضوع رابطه. اینکه من و مهدی راجع به خیلی چیزها اختلاف نظر داریم. میشه دو نفر اختلاف نظر داشته باشند ولی چون زن و شوهرند و دارند با هم زندگی می کنند، نظرات هم رو بشنوند. اصلا به نظر من دلیلی نداره ما دیگران رو مجاب کنیم که نظر ما رو قبول کنند. من و مهدی با هم اختلاف سلیقه زیادی داریم. خب به نظر من اشکالی نداره. میشه اون پرسپولیسی باشه و من استقلالی، میشه اون فست فود دوست داشته باشه و من غذاهای خونگی، میشه من تیپ اسپرت دوست داشته باشم و اون تیپ کلاسیک و میشه هزار اختلاف سلیقه داشت ولی در کنار هم بود. اینا رو من باب شعار نمیگم. چیزی که وقتی با مشاور حرف میزدیم، مهدی همه اش از مشاور میخواست به ما بگه رابطه چیه؟ اونم میگفت: خودتون باید پیداش کنید. و من به نظر خودم پیداش کردم.

رابطه اینه که با همه اختلاف نظرها، در کنار هم باشیم. با هم باشیم. وگرنه به همخونه همدیگه تبدیل میشیم. باید یه فرقی بین زن و شوهر و همخونه های خونه های دانشجویی باشه. باید یه صمیمیتی، از خود گذشتگی، بین زن و شوهر باشه. حالا شما در نظر بگیرید مثلا سال دوم عروسی ماست. شب ساعت ده شبه، تلویزیون داره یه برنامه راجع به مسافرت نشون میده. من نظرم رو میگم راجع به مسافرت، مثلا میگم دلم میخواد یه سفر برم کرمانشاه. خیلی دلم براش تنگ شده. مهدی با تمسخر میگه: مردم دوست دارن برن هاوایی، تو اون جزایر زیبا، اونوقت تو دوست داری بری کرمانشاه؟؟؟!!! خب من میگم: هر کس از یه جا لذت میبره. قطعا اگه منم برم هاوایی خیلی لذت میبرم. ولی امکاناتش که نیست. بعدش، من تو کرمانشاه یه لذت میبرم، تو هاوایی یه لذت دیگه!!!! اونجا شهر آبا و اجدادی منه، هزار تا خاطره ازش دارم...» تا اینجا به نظر من یه بحث کاملا طبیعیه در مورد سفر، به نظر شما، دلیلی برای دلخوری وجود داره؟ به نظر من نه! هر دو نظراتمون رو گفتیم. چرا باید از نظر طرف مقابل ناراحت بشیم؟ چرا باید وقتی میریم تو رختخواب، مهدی پشت به من بخوابه و اخم کنه و با من حرف نزنه؟؟؟؟!!!! اینی که گفتم یه مثال بود. هزاران بار اینجوری دلخور شده! آخه چرا؟؟!! خب هر کس نظری داره. اگه من، هرچی که اون میگه رو تایید کنم، به نظر شما، اون باید خوشحال باشه از اون تایید؟ چه ارزشی داره؟؟!!

به نظر من با هم بودن اینه که با همه اختلاف سلیقه ها، کنار هم باشیم. یه روز من به خاطر اون فست فود بخورم، یه روز اون به خاطر من بیاد فلان جایی که خیلی هم دوست نداره، من استقلالی از برد پرسپولیس به خاطر مهدی خوشحال بشم و مهدی پرسپولیسی از برد استقلال. میشه مثلا مهدی بستنی بخوره و در کنارش من چیپس و دلستر ولی در کنار هم باشیم و مزه چیزهایی که میخوریم، مهم نباشه و با هم بودن و با هم خوردن مهم باشه. من که میگم این رابطه است. نظر شما چیه؟

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ