چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی همون روزانه های همیشگی. با این تفاوت که مهدی خونه موند و مانی رو دیگه نبردیم خونه بابام اینا. هم بهش میوه داده بود و هم با هم ناهار خورده بودند. فوتبال هم بازی کرده بودند و در مجموع، مهدی معتقد بود مانی اذیت نمیکنه.

البته اینم بگم ها، مهدی در حالی خونه بوده که ناهار آماده بوده و هیچ کار دیگه ای نداشته. ولی وقتی مانی رو میذاریم خونه مثلا مامانم اینا، خب، مامانم باید کارهای خونه رو انجام بده و گاها بره خرید و غذا هم درست کنه!!! حالا چه خونه مامان من، چه مامان مهدی!

خلاصه که دیروز عصر خوش به حال من شد و زود رسیدم خونه! طبق برنامه باید شنسل و ناگت مرغ میخوردیم. حالا بد هم نیست که خانم خونه، گاهی یه استراحتی به خودش بده و از این غذاهای حاضری درست کنه که البته من سعی میکنم کمتر این کار رو بکنم! این بود که وقتی رسیدم، رفتم حموم که آقا مانی الم شنگه راه انداخت. واقعا نمی فههم چرا. از صبح که بیرونم، اعتراض نمیکنه. ولی توی خونه، هم به نماز خوندن عکس العمل نشون میده و نمیذاره، و هم نمیذاره آدم بره دستشویی یا حموم!!!!!!!!!!! خلاصه با لطایف الحیل رفتم حموم و همون کارهای همیشگی.. ژل صورت و لوسیون و ...

بعدش که بیرون اومدم، خیلی خوابم می اومد. دیدم حیفه حالا که شام آسونه، یه چرت بخوابم. ولی خب با موهای خیس که نمیشد. گفتم بذار خودمو واسه مهدی لوس کنم. رفتم نشستم کنارش روی مبل و گفتم: من الان خوابم میاد! گفت: خب برو بخواب!!!!!!!

گفتم: آخه موهام خیسه! گفت: خب ، چه کار کنم!!!!!!!! گفتم: میشه من بخوابم روی تخت و تو با سشوار موهامو خشک کنی!!!!!!! هم من خسته نمیشم، هم میتونم نم نم بخوابم!!!نیشخند

یه نگاهی بهم کرد از سر تعجب و نمیدونم چی!!! بعد با خنده گفت: جمع کن بابا!!!!!!! برو خودت موهاتو سشوار بکش!!!! گفتم: آخه خوابم میاد!!!!! و اون مکالمه دوباره تکرار شد!!!

بعدش دیدم تنبل تر از این حرفهاست! خودم رفتم موهامو با سشوار خشک کردم و بعدش دیگه خواب از سرم پرید!! و البته دلخور هم نشدم. برام عادی بود. ولی یه چیزی رو به دیگه پذیرفته ام. الان هم اصلا سعی ندارم ازش گله کنم. چون دیگه همینجوریه! فقط واقعا برام عجیبه که یه مرد، اصلا اصلا رغبت نکنه زنشو بغل کنه! مثلا زنی که دوش گرفته، دامن کوتاه و تاپ پوشیده، همرنگ تاپش، کلیپس به موهاش زده و تازه لوسیون خوشبو هم به تنش زده و به قول معروف شسته رفته است. میدونم، میدونم، آدم همیشه روی این مود نیست. ولی خب، این آدمی که من می شناسم، هیچوقت روی این مود نیست. لااقل توی این دو سه سال اخیر!!!!!!!!!!!!

ول کن، فعلا نمیخوام ذهنم مشغول این فکرها بکنم. الان تازه دارم یه کم آروم میشم. فعلا با این تمرینات جلو میرم ببینم چی میشه.

راستی چند نکته آرایشی بهداشتی رو دلم میخواد اینجا بگم. رعایتشون برای نگهداری از پوست به درد میخوره.

 اولا از لوازم آرایش مرغوب استفاده کنید. به خصوص اونایی که روی پوست هستند. مثل کرم پودر و رژگونه. اینجا نباید خساست به خرج داد! حتما کرم ضد آفتاب بزنید. من از کرم ضدآفتاب اون یا اس پی اف استفاده میکنم که به صورت کامپکت و رنگی هم هستند. اینجوری یه پرده برنزه تر هم میشم! (البته رنگ روشن هم داره. سلیقه من اینه!) ولی وقتی دیگه میرسید خونه، باید آرایش رو از روی صورت پاک کنید. خب لوازم آرایشی هم که برای چشم استفاده میشن هم خیلی مهم هستند. خط چشم و ریمل باید از نوع مرغوب باشه. چون بعضی از این نامرغوب ها، باعث چروک و افتادگی پوست میشه.

نکته خیلی مهتر اینه که:

هرگز با صورت آرایش کرده، وارد حموم نشیم. مثلا فکر کنید از عروسی برگشته ایم و یه آرایش سنگین هم روی صورتمونه. همون طوری می پریم توی حموم. خب، این باعث میشه بخار آب داغ، همه مواد روی پوست رو، می فرستند زیر پوست و برای همین، بعد از چند سال پوست ما خیلی زودتر پیر میشه و از بین میره. بنابراین، حتما قبل از اینکه حموم بریم، باید صورتمون رو پاک کنیم. چه بهتر که چشم رو با محلول چشم و صورت رو با شیرپاک کن از آرایش پاک کنیم. من خودم از شیر پاک کن بورژوا، محلول چشم هیدرودرم استفاده میکنم. هر کدوم و فکر کنم هفت هشت تومن خریدم!

توی حموم هم صورتم رو با صابون نمیشورم. با ژل مخصوص صورت مارک اون میشورم. که البته مال زمانی بود که هنوز محصولات اون اینقدر گرون نشده بود! ولی خب، کیفیتش خیلی خوبه! این لوسیون جدید بدن هم تازه گرفته ام، مارک کمنده. اونم فکر کنم هشت نه تومن خریدم! خیلی خوشبوئه! اگرم راه دستم باشه، خیار رنده میکنم با پوست و میذارم روی پوستم بیست دقیقه بمونه. هنوزم یادم رفته تخم گشنیز رو از مامانم بگیرم. وقتی گرفتم، بهتون میگم چی درست کنید و روی پوستتون بذارید!

واسه دندونها هم، من به خاطر دست درد و گردن دردی که داشتم، مسواک برقی خریدم پارسال که واقعا راضی هستم. خداییش خیلی هم تمیز میکنه. هفته ای یکی دو بار هم نمک می مالم به دندونهام که هم جرم ها رو میگیره، هم سفید میکنه. اگرم یادم باشه، هفته ای یه بار هم از محلول دهان شویه ایرشا می گردونم تو دهنم. خیلی میسوزه ولی واقعا ضدعفونی میکنه!

خب، اینم از توصیه های بهداشتی و ارایشی! که خب، یه سری از دوستان خصوصی پرسیده بودند و من بهتر دیدم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم!

دیروز داشتم به یه درس دیگه ای که تو زندگیم گرفته بودم فکر میکردم که دیدم خالی از لطف نیست اگه اینجا ازش بنویسم:


یادمه چند وقت پیش راجع به تصورات و تفکرات درونی چیزهایی اینجا نوشته بودم و با هم در موردش حرف زده بودیم. البته یادم نیست تو کدوم پست!!!!!!!!!

همه ما از صبح تا شب که فکر میکنیم، خیلی وقتها در حال تصور کردنیم. مثلا در تصوراتمون، با یکی دعوا میکنیم، به جای اون جواب میدیم به خودمون و بعدش یه جواب دندون شکن بهش میدیم. بعد از ده دقیقه، بدن درد میگیریم از بس که انرژی منفی تو خودمون انباشته میکنیم! تو تاکسی و اتوبوس، به مردم زیاد دقت کنید. مثلا یکی اخماش تو همه و داره تو فکرش با یکی میجنگه! و حتی شما گاهی می تونید هاله منفی که دور مردم رو گرفته، حس کنید. گاهی از کنار بعضی از آدمها دوست ندارید رد بشید. یه چیزی آزارتون میده و این، همون هاله ایه که در اثر افکار منفی دور آدم ها رو میگیره.

همه مون هم بیشتر میل به افکار منفی داریم تا مثبت! مثلا ترجیح میدیم به این فکر کنیم که حالا که داریم میریم خونه فلان کس، اگه فلان حرف رو بزنیم، بدترین جواب رو میشنویم. خیلی کم به جواب خوب شنیدن فکر میکنیم! میدونید می خوام چی بگم، میخوام بگم میلمون به منفیه. اصلا تو حرفها هم به این چیزها دقت کنید:

می پرسیم: «آقای فلانی نیومده؟» این یه سوال ساده است. ولی بار منفی داره. خب میتونیم بپرسیم: «آقای فلانی اومده؟» یا می پرسیم: این کار رو تموم نکردی؟ میوه نمیخوری؟ مریض بودی، بهتر نشدی؟.....

همین خرده های منفی، اگه مثبت بشه، باور کنید روی همه ذهن و روان تاثیر میذاره. و ما ناخودآگاه یاد میگیریم به وقایع اطرافمون مثبت نگاه کنیم.

درسی که من گرفتم این بود: تا همین چند ماه پیش که با مهدی اختلاف داشتم، شاید در ظاهر داشتم کارهایی میکردم که این اختلافات تموم بشه و به نفع زندگی مون باشه، ولی همیشه تصور ذهنی و پیش زمینه ذهنم این بود که:

من یه زن تنهام که بدون شوهر، دارم یه بچه رو بزرگ میکنم. این فکر اینقدر در من قوی شده بود، که در روزمره زندگی، خودمو همینطوری تصور میکردم. گاهی اینقدر این فکر در من واقعی میشد که مثلا داشتم رانندگی میکردم و یه نفر حقمو میخورد، با خودم میگفتم: همینه دیگه! کافیه یه زن سرپرست نداشته باشه! همه تون سواستفاده میکنید!!!!!!!!تعجب میخوام بگم تا این حد، تصورات ذهنی، روی آدم میتونه تاثیر بذاره.

خب، شما همه شرایط منو می دونید. من با مهدی زندگی میکردم ولی تنها بودم. ما هیچ رابطه ای با هم نداشتیم. دایم با هم می جنگیدیم و کلا برای هم دردسر بودیم! ولی خب، این تصورات ذهنی منم خیلی خیلی غلط بود. وقتی من در ناخودآگاهم یه زن تنها بودم، چطور ممکن بود در واقعیت، حمایت مهدی رو داشته باشم؟؟!! چطور ممکن بود حتی اگه مهدی حمایتی هم از من میکرد، قبول میکردم؟؟!! حتی گاهی که خیلی اذیتم میکرد و ازش شاکی میشدم، خودم رو بیوه میدیدم. کسی که همسرش مرده!!!!!!!!!! الان از این افکارم شرمسارم. اینجا برای شما می نویسم که بدونید و شما این کارها رو نکنید. چون جز ضرر، هیچی نداره.

دیروز که داشتم برمیگشتم تو خونه، یاد این افکارم افتادم. دیدم الان که رابطه ام با مهدی بهتر شده، هرگز حاضر نیستم خودم رو یه زن تنها و بارکش تصور کنم، که داره بار زندگی خودش و یه بچه رو به دوش میکشه! دیگه نمی تونم حمایت مهدی رو نادیده بگیرم. من باید در تصوراتم، یه خونواده سه نفره رو تصور کنم. باید به این تصور دل بدم و اینو نقاشی کنم.

باید توی این نقاشی، جزییات قشنگ رو واسه این رویا تصور کنم. اینجوری زندگی قشنگ میشه. اینجوری به این تصورات عینیت بخشیده میشه. من وقتی داشتم تلاش میکردم که رفتار مهدی باهام خوب باشه ولی در نهایت، خودم رو مردی می دیدم که داره تنهایی زندگی رو اداره میکنه، خب همین انرژی به زندگیم هم منتقل میشد.

حالا دیروز داشتم فکر میکردم که الان چند هفته است که دارم تمرین میکنم که خانم باشم. که رفتار زنانه داشته باشم. یه زن، هرگز دوست نداره بار زندگی خودش و یه بچه رو تنهایی به دوش بکشه. وقتی شوهر داره، باید یه سری از مسوولیتها رو به عهده همسرش بذاره. خب، من از نظر ذهنی، خیلی چیزها رو دیگه ازش نمی پرسم! میذارم مسوولیتش با خودش باشه و فکر نکنه من دارم کنترلش میکنم. و البته خودم هم در ذهن خودم، کنترل کردنش رو کنار گذاشته ام. و خب میدونید که من در مورد رفت و آمد و اینکه زنی تو زندگیش باشه، هرگز هرگز بهش شک نداشته ام. کنترل از نظر اینکه از پس کارها و مسوولیتهاش برمیاد یا نه!!!!!!!!! چیزی که مردها ازش متنفرند. اینکه زنشون، بخواد نقش مادر رو ایفا کنه. حالا یه بار مفصل باید در این مورد بنویسم. به خصوص از تجربیاتم در این زمینه!چشمک

خواستم بگم بهتون که به تصورات قشنگ، دل میدم. به تصور یه زندگی خانوادگی که سه تا عضو داره. و هر عضو هم مسوولیت خودشو انجام میده!قلببغل

[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ