چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چهارشنبه شب، علاوه بر پختن شام، مواد لوبیاپلو رو هم درست کردم واسه شام پنجشنبه شب.

یه تعداد دوست دارم که با یه عده شون از سال دوم راهنمایی و با یکی شون از چهارم دبستان دوستم! البته دیگه رفت و آمد خانوادگی داریم. از چند ماه پیش (زمستون پارسال!!!) که تو عروسی خواهر یکی شون همدیگر رو دیدیدم، قسم خوردیم دوره بذاریم و بازم همدیگر رو ببینیم. ولی من یه قانونی گذاشتم و اون اینکه زحمت پخت و پز، گردن صاحبخونه نباشه. هر کدوم از مهمونها، یه چیزی دستش بگیره و بیاره! اینجوری خیلی بهتره. البته تلاشم برای استفاده از ظروف یکبار مصرف، نتیجه نداشت و دوستم قبول نکرد. ولی بعدش که سر ظرف شستن، دهنمون صاف شد، قبول کرد که از این به بعد، ظروف هم یکبار مصرف باشه.

یه وقتهایی یه مهمونیهایی، خیلی رسمیه و آدم فقط طرف رو به قصد پذیرایی دعوت میکنه. خب، اون فرق داره با مهمونی دوستانه. که آدم میخواد از تک تک ثانیه هاش، برای خوشگذرونی استفاده ـ و البته سواستفاده ـ کنه!

خلاصه که پنجشنبه صبح هم استخر رو تعطیل کردم و البته شیفت من توی اداره بود. ولی خب، مدیرعاملمون بعد از اون مسخره بازیهای آخر، به منابع انسانی گفت که آشتی خانم (!) اومدنش رو با من هماهنگ میکنه و به جای اینکه در ماه، یکبار اجباری پنجشنبه بیاد، همه چهارشنبه ها ازم می پرسه که ایا من فردا بیام یا نه. ممکنه هر پنجشنبه لازم باشه بیاد، ممکنه هیچ پنجشنبه ای لازم نباشه و نیاد!!!!!!!! که البته ظاهرا هیچ پنجشنبه ای لازم نیست بیام!!!!!!!! چون چهارشنبه ازش پرسیدم، گفت لازم نیست و نمیخوام اذیتت کنم! خوشحالم که صبرم با ایشون که تازه اومده، نتیجه داد و به نفعم تموم شد.

خلاصه پنجشنبه صبح قرار بود برم مزون در خونه خاله ام اینا و هم وقت آرایشگاه بگیرم. راستش پا و کمرم درد میکرد و حوصله رانندگی نداشتم که مهدی گفت می برمت! منم خوشحال شدم و البته قبل از رفتن، ماکارونی رو آبکش کردم واسه سالاد ماکارونی! خلاصه با هم رفتیم و البته مزون بسته بود!!!!!!! یعنی هرچی زنگ زدیم در رو باز نکردند!!!!!!!!! قرار شد خاله ام اول هماهنگ کنه، بعد این بار بیاییم. بعدش رفتیم آرایشگاه و وقت گرفتیم واسه روز عروسی داداشم.

بعدش هم برگشتیم خونه و من کته درست کردم و با مرغ دیشبش خوردیم. بعد از ناهار، بورانی ماست و بادنجون کبابی درست کردم و مواد سالاد ماکارونی رو هم خرد کردم و اونم درست کردم و گذاشتم تو یخچال. بعدش گرفتم خوابیدم و ساعت پنج بیدار شدم و لوبیاپلو رو درست کردم و آماده شدم. مهدی و مانی هم بیدار شدند و رفتیم. خونه شون به نسبت تهران، به ما نزدیک بود. خلاصه از تافتونی خیابون کارگر هم یه بسته نون گرفتم و رفتیم و خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی بود.

البته اینا اهل خوردن آب شنگولی هم بودند و قبلش دوستم ازم پرسید که آیا من ناراحت میشم یا نه. که گفتم ناراحت نمیشم و اصلا به من ربطی نداره! هرکی دلش میخواد میخوره و هرکی نه، نمیخوره! همین هم شد و تقریبا همه اونا خوردند به جز من و مهدی. اینم بگم که مهدی ده سال پیش، با دوستاش گاهی یه چیزهایی میرفته بالا! ولی بعد از اون، نه. و درسته که این یه مساله شخصیه، ولی من همیشه تو دلم، دوست نداشتم همسرم بخوره! ولی خب، همه این سالها آزاد بوده که بخوره! ولی خب، مهدی هم میدونه که من اصلا دوست ندارم، برای همین اونم سراغش نرفته. حالا نه اینکه بگم به خاطر من! به هر حال که نمیخوره!

راستش من همینطوری مشکلی باهاش ندارم. ولی وقتی فکر میکنم که الکل واسه بدن ضرر داره و از همه بدتر، ممکنه یه حالی بهم دست بده که یه کاری بکنم یا حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم، همین باعث میشه که نخورم. خب، شاید خدا هم به خاطر همینها گفته نخورم! اونجا هم شوهر دوستم هی سر به سرم میذاشت و میگفت: آشتی! بیا بخور که واسه تو مخصوصش رو کنار گذاشته ام!!! منم میخندیدم و میگفتم: باشه، حالا بعدا میخورم! که البته نخوردم. هرچی هم به مهدی گفتند، اونم نخورد! و البته اصرارهاشون آزاردهنده نبود! در حد تعارف بود! دوستهای خودم هم میگفتند بخور! منم میخندیدم و می گفتم: من با شناختی که از خودم دارم، بد مستم!!! به من ندید که یه دفعه حواسم نیست و دهن باز میکنم و چیزهایی میگم که دودمان همه مون به باد میره!!!!!!!!!!!قهقهه

بعدش هم یه عده ورق بازی کردند و یه عده هم تخته نرد! خوشبختانه از دود هم خبری نبود. خب، چهار تا بچه اونجا بود و بهتر بود دودی توی محیط نباشه! بعدش هم نوبت شام رسید و باور کنید یه عالمه شام هم موند. مانی که اینقدر بازی کرد که من فکر کردم تا دو روز بیهوش میشه! ولی نشون به اون نشون که ما ساعت یک و نیم از اونجا اومدیم و البته مانی اصلا راضی به اومدن نبود و میخواست همچنان بازی کنه!!! ولی همون ساعت هم رسیدیم و خوابید، صبح ساعت هفت و نیم صبح بیدار شد!!!!! فکر کنید جمعه صبح!!!!!!!!!!

متاسفانه میگرن منم عود کرده بود چشمام اصلا باز نمیشد.


من یه میگرن دوره ای دارم که معمولا ماهی یکبار میاد سراغم. اگه به موقع به دادش برسم و قرص بخورم، زیاد بهم فشار نمیاره. ولی این بار لامذهب نصف شب تو خواب اومده بود و صبح وقتی فهمیدم که دیگه کار از کار گذشته بود.

بعدش با مانی اومدیم جلوی تی وی و براش شبکه پویا رو گرفتم و خودم هوشیار خوابیدم کنارش!!!!!! اصلا توان بلند شدن نداشتم. منی که همیشه صبحهای جمعه صبحونه درست میکردم، به هیچ عنوان نمی تونستم بیدار شم. فقط تو همون خواب و بیداری، ماهی گذاشتم بیرون واسه ناهار که یخش آب بشه! آب هم جوش آوردم و زعفرون آب کردم واسه ماهیها. به مانی هم یه تی تاپ دادم که گشنه نمونه!!!!!!!!!!! باور کنید شرمنده مهر مادری شدم ولی سرم داشت منفجر میشد!

تیکه تیکه هی بیدار شدم و خوابیدم. ولی ساعت ده، دیدم سرم خوب نمیشه. بیدار شدم و چای درست کردم و یه تیکه هم نون و پنیر خوردم و افتادم رو کاناپه. بعد مهدی بیدار شد و یه کم غر زد که : کاشکی جمعه ها رو از توی تقویم بردارند که تو هر جمعه اینقدر مریض نباشی!!!!!!!!!!!!!!! اینم البته از الطافش بود که نثارم کرد. داغون تر از این حرفها بودم که بخوام جوابشو بدم.

چیزی هم نداشتم که بگم! خودش اومد بساط صبحونه نصفه نیمه رو از جلوی دستم برداشت و گذاشت تو آشپزخونه. دیدم اصلا مرد این نیستم که بخوام ماهیها رو سوخاری کنم و اووووووه اونهمه وقت واسش بذارم. صبح هم اگه میدونستم سردردم قراره اینقدر طولانی بشه، عمرا ماهی بیرون نمیذاشتم! بعد تصمیم گرفتم ماهی ها رو نمک مالی کنم و بذارم لای دستمال توی یخچال. تو این فاصله دمنوش استطخودوس و پونه خوردم به امید بهبودی! ساعت دوازده هم آب برنج گذاشتم و سبزی پلو درست کردم و بقیه سبزیها رو هم کردم کوکو سبزی! بعد ماهیها رو سرخ کردم و ناهار خوردیم.

لامذهب سرم یه ذره هم خوب نشد. قرص هم خورده بودم. کاشکی همون صبح میرفتم درمانگاه و یه آمپول میزدم. و البته نمیدونستم اینقدر قراره طولانی بشه.

بعد از ناهار آشپزخونه رو جمع کردم و جارو زدم. بعد رفتیم با مانی که بخوابیم. که تازه چشمم گرم شده بود که با صدای هوار همسایه و بچه اش، از خواب پریدم. دیگه شما تصور کنید سر دردم، چه مدلی شد!!!! بعدش مهدی اومد پنجره اتاق رو بست و گفت: عزیزم چیزی نشد! دوباره بخواب!

بعدش هم پاشدیم و من یه قرص دیگه و دمنوش به لیمو خوردم به امید تسکین درد! وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه پدر مهدی. قبل از رفتن، یه قرص دیگه هم خورده بودم ولی اصلا اثر نمیکرد! بعد از شام مهدی یه قرص دیگه بهم داد. گفتم بابا فایده نداره ولی حرف به گوشش نمیرفت. میخواست به زور ببرتم بیمارستان ولی من دیگه رمق نداشتم بلند شم. دیگه گردن و دستهام هم درد میکرد!!!!!!!!! اینقدر که شدت درد زیاد بود!!!!!!

حالا فکر کنید مانی، وقتی که خونه اوناییم، اصلا طرف من نمیاد و همه اش با اونا بازی میکنه. من بی صدا توی پذیرایی پشت مبلها خوابیده بودم، یه دفعه دیدم یه چیزی رفت زیر بغلم! دیدم کله مانیه اومده کنار دراز کشیده و کله شو کرده تو بازوم! میگم: مامان! پاشو برو بازی کن! میگه: آخه شما مریضی! بعد به مهدی میگه: من میخوام برم بیمارستان! میخوام یه خانمی رو ببرم بیمارستان که اسمش مامانه!!!!!!!! بعد سرمو بوسید و گفت: الان خوب میشی!!!!!!!!!

خلاصه خوابیدم و شکر خدا صبح دیگه سرم درد نمیکرد! البته جای درد دیروز هنوز هست!!!!

بچه ها یه چیز عجیب! من چند روزه به شدت دل نازک شده ام! یعنی یکی دو تا حرکت از خودم دیدم، که شاخ درآوردم!

ما خیلی سال پیش، توی یه شهرکی زندگی میکردیم. خدایی من دختر خیلی خوبی بودم و با کسی کار نداشتم!!!!! (آشتی از خود متشکر) یه پسری همسایه بلوک بغلی ما بود که وقتی من و دوستم از مدرسه برمیگشتیم، اون و دوستش رو می دیدیم! خب، اون موقع ما یازده دوازده ساله بودیم. خیلی پسر خوب و نجیبی بود! اصلا هم کاری به هم نداشتیم. ولی خب، هر روز ظهر همدیگر رو می دیدیم! این دیگه یه عادت شده بود. اصلا پای علاقه ای هم وسط نبود. از اون سالها خیلی گذشت و اونا هم از اون شهرک رفتند و من اصلا این آدم رو فراموش کردم.

دو هفته پیش، خبردار شدم متاسفانه فوت کرده! یعنی برادرش با برادرم دوست بود و از اون طریق فهمیدم. واقعا ناراحت شدم! به خصوص اینکه خانمش باردار بوده! پنجشنبه وقتی رفتیم دنبال خاله ام که بریم مزون، خاله ام، تو همون شهرکی میشینه که ما اون سالها بودیم. وقتی رسیدیم در شهرک و من عکس پسره رو دیدم، بغضم ترکید و زدم زیر گریه! مهدی هم با تعجب داشت منو نگاه میکرد. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم!!! اشک همینطوری از چشمام می اومد. چون عکسش، شکل همون وقتهایی بود که وقتی از مدرسه می اومدم، می دیدمش!

دیروز هم سر ناهار، داشت یه پیامی پخش میشد. اینکه به مهاجران از طرف دولت استرالیا اخطار میداد که اگه غیرقانونی بیایید، می فرستیمتون کشور گینه بیسائو!!! بعد مهدی گفت: اتفاقا یه بار که دعوامون شده بود، من به این فکر افتادم که تو و مانی رو بذارم و همینطوری غیر قانونی برم و گور و گم بشم!

و من در این لحظه، زدم زیر گریه و اشکم بند نمی اومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی خودم شاخ درآورده بودم از عکس العملم! باور کنید اگه شش ماه پیش بود، میگفتم: خب میرفتی! و تو دلم فوری برنامه میریختم که چطوری با مانی دوتایی زندگی کنیم!!!!!!!

الان نمیدونم چه اتفاقی افتاده. البته نمیدونم که، میدونم! واقعا باور کرده ام که سه تایی باید با هم زندگی کنیم و با همه فراز و نشیب های رابطه، نباید کسی ارادی از زندگی سه تایی مون بره بیرون!

بعدش مهدی گفت: آخه آدم سر سفره اینجوری گریه میکنه؟! من گفتم یه بار این فکر به سرم زد، اونم وقتی دعوامون شده بود! واقعا که نرفتم که!!!!

نخیر، واقعا بهش عادت کرده ام و باور کرده که باید باشه!!!!!!!

[ شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ