چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

طبق برنامه قبلی، دیروز روز شیفتم بود. ولی خب، چند هفته است که دیگه تق و لق شده. ولی دیروز مجبور شدم تا شش و ربع بمونم. البته بعدش رئیسم گفت: چرا موندی؟ میرفتی!!!! ولی خب، چون دیگه پنجشنبه ها رو نمیام، حالا هر چند وقت یکبار اگه بمونم، بد نیست!نیشخند البته اگه دست من باشه که دلم میخواد همون چهار رو ربع که ساعت کاری تموم میشه برم. ولی خب، دیگه میدونید چرا نمیشه رفت!

خلاصه تا رفتیم دنبال مانی خونه مادر مهدی و از اونجا برگشتیم خونه، ساعت هفت و نیم شد! فقط لباسهامو درآوردم و پریدم تو آشپزخونه. در حالی که داشتم شام رو ردیف میکردم، یاد حرف مریم جون و عاطی جون افتادم که غصه ساعت کاری زیاد منو می خورند همیشه!

یه کم مرغ داشتیم، ولی دوتکه دیگه مرغ سرخ کردم و گذاشتم بپزه. رشته پلو هم درست کردم. بعد از شام هم دستی به سر و گوش آشپزخونه و خونه کشیدم. چون دیگه سرم درد نمیکرد، انرژیم بیشتر شده بود. و صد البته که خیلی خسته بودم ولی خب، انرژِیم بیشتر بود!

توی این راه طولانی هم که می اومدیم، یه سری آهنگ قدیمی ریخته بودم روی فلش و با مانی توی ماشین قر میدادیم!!!

البته دهه پنجاهی ها بیشتر یادشونه. شاید بعضی از دهه شصتی ها هم به خاطر داشته باشند. سوزان روشن! اون موقع بدم می اومد ازش. خیلی اطوار داشت! ولی خب، آقایون ارادت خاصی نسبت به ایشون داشتند!!!!!!! داداشم چند وقت پیش گفت بیا ببین چه آهنگهایی پیدا کرده ام! همه نوستالوژیک!!!!!!!!!نیشخند یه سری آهنگهای جلال همتی هم بود توش. و گروه سیلووت!!! نمیدونم اصلا کسی این گروه رو یادشه یا نه!

خلاصه کلی خوش گذشت. خب، وقتی آدم یه عالمه تو راهه، باید یه جوری سر خودشو گرم کنه دیگه. همه اش فحش دادن به ترافیک و راه دور که نشد کار! به جای لعنت فرستادن به تاریکی، یه شمع روشن کن!!! (امام آشتی!!!) البته این جمله قشنگ از کنفوسیوسه!قلب

بعد از شام هم که دیگه هیچکس حریف مانی نبود. فکر کنید از نه صبح هم بیدار شده بود و ظهر هم نخوابیده بود! حتی تو ماشین! (بگو تو ماشینی که بساط رقص و طرب به راهه، مگه خواب به چشم بچه میاد!!!)

بعد از شام تازه یه تکه از پیرهنشو کرده بود تو دهنشو از اینور خونه، می دوید اونور خونه! هرچی فکر میکردم تو شام چی ریخته ام که اینقدر انرژی زاست، یادم نیومد!

خلاصه همزمان با لالایی ساعت ده و نیم شبکه پویا، مانی هم جلوی تی وی دراز کشید و مشغول دیدن لالایی شد!!!!!! خودم هم خیلی دوست دارم. منم تو اون نیم ساعت، همچنان که لالایی رو گوش میکردم، مسواک زدم و دهان شویه ریختم تو دهنم. بعدش زیر ابروهام و پشت لبم رو تمیز کردم و صورتم رو با شیرپاک کن تمیز کردم. نتونستم دوش بگیرم. تنمو تمیز کردم و تیشرتمو با یه تاپ عوض کردم و خونه رو جمع کردم و رفتم که بخوابم.

ولی خب، قبل از خواب با مهدی دعوام شد......


آقا بیایید به من بگید چه جوری باید به یه مرد حرف زد، با چه لحنی حرف زد و چه طوری حرف زد که بهش برنخوره! هرچی به همه مردهای دور و برم نگاه میکنم، واقعا نمیدونم چرا به این یکی، اینقدر حرف زدن برمیخوره!

دارم واسه فرداش ناهار میذارم و به مامانم زنگ میزنم که مانی رو فردا میارم پیشش. همه اینها رو هم در فاصله یک متری مهدی دارم انجام میدم. حتی خودش هم با مامانم حرف زده. بعد که غذاها رو بعد از شام دارم میریزم توی ظرف غذای اداره که امروز بیاریم، وسط حرفهاش با مانی میگه: فردا دوتایی تو خونه با هم حال میکنیم!!!!

میگم: مگه فردا نمیری اداره؟؟!! میگه: نه خب، خونه ام! میگم: خب پس چرا نمیگی به من که به مامانم بگم شما نیمیرید و غذاتو بریزم تو قابلمه که بتونی داغ کنی؟ میگه: خب وقتی کسی نمیره شرکت، من برم چه کار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلافه

گفتم: من به دلیل نرفتنت چه کار دارم. میگم خب بگو نمیرم!

دوباره زنگیدم به مامانم و گفتم که مهدی نمیره اداره. بعدش می بینم اومده سر کیفم و داره کارت نقدی مو برمیداره! همینطوری نگاش کردم! میگم: چی میخوای؟! میگه: کارت نقدی!!!!!!!!!!خنثی میدونستم میخواد اینترنت خونه رو شارژ کنه! همیشه با کارت خودش شارژ میکرد. ولی این دو سه ماهه که کیفش گم شده، دیگه کارت نقدی نداره! دنبالش هم نمیره!

آخه میگن مردها رو کنترل نکنید. بذارید خودشون عواقب کارشون رو به عهده داشته باشند. ولی خب، وقتی به ضرر من تموم میشه، یعنی بعد از سه ماه نباید بگم چرا نمیری دنبال کارت نقدیت؟ چرا نمیری دنبال کارت ملی ات که گم شده؟ چرا نمیری جریمه پنجاه هزار تومنی رو بدی که نشه صد هزار تومن؟؟

و البته که من اینا رو بهش نمیگم. فقط در مورد کارت نقدی گفتم چون بارها و بارها به مشکل برخوردیم و نتونسته به کسی که میخواد، پول منتقل کنه! وگرنه، بقیه اش دیگه به من ربط نداره. هرچند که اگه جریمه رو نده، نمره منفی برای من ثبت میشه چون ماشین به نام منه! منتظر  حالا فکر کنید در تمام این مکالمات من یادمه که کنترلش نکنم، دعوا نکنم، پرخاش نکنم، مقایسه نکنم، مادری نکنم و بذارم ببینم خودش میخواد چه کار کنه!

فکر کنید یه هفته ده روزه که پرده ها رو شسته ایم. دیشب میگم: فردا که خونه ای، این پرده ها رو بزن!!!! یک پشت چشمی نازک کرد، انگار گفتم پرده های برج العرب رو بزن!

خدا شاهده خیلی آروم بهش گفتم. یعنی با یه لحن خیلی معمولی. دیگه حالت خودم یادمه که چقدر آروم و معمولی بود! شپشش منیژه خانمه! آخه این دیگه چیزیه که بهش بربخوره؟ خب من که نمی تونم برم بالای نردبون که آخه! بعد بهش گفتم: به نظرت همه خانمها، چه جوری از شوهرهاشون میخوان که پرده ها رو نصب کنند؟!ابرو تو بگو چه لحنی دوست  داری، من با همون لحن باهات حرف بزنم!

بعد از پخش لالایی، مانی فکر کرد یکی از برنامه های تی وی تموم شده و حالا وقت داره واسه بپر بپر کردن! ولی گرفتم بردمش بخوابونمش، که یه کم اینور و اونور کرد و دوباره دوید پیش باباش. منم دیگه گرفتم خوابیدم. هنوز یه ربع از خوابم نگذشته بود که با فریاد مهدی از خواب پریدم:

بچه بگیر بخواب!!!!!! اینقدر سر و صدا نکن! مگه نمی بینی مامانت خوابیده!!!!!!!!!!!!

کلافه

بلند شدم و گفتم: تو مثلا میخوای به من لطف کنی؟ من با صدای نعره تو از خواب بیدار شدم. این چه کاریه آخه؟!

بعد شروع کرد به فحش دادن!!!!!!!!! فکر کنید منم از خواب پریده بودم و اصلا نمیدونستم چه خبره! هرچی گفت، منم گفتم: خودتی! باور کنید، بیست بار فحش داد، عین بیست بار منم گفتم: خودتی!

مانی کنارم دراز کشیده بود و نمی تونستم فحش بدم!!!!!!!! می ترسیدم یاد بگیره!!!!!!!!!!! اون توی هال میگفت، منم میگفتم خودتی! بعدش دیگه خوابم برد. با ذکر خودتی!!!!

اگه تو اینهمه رانندگی کرده ای، منم خسته ام. تو از اداره میای می شینی روی مبل و به اینترنت و فیم میرسی، همه اش هم میگی من اینمه رانندگی کرده ام. خب، منم صبح خیلی زودتر از تو از خواب بیدار شده ام و رفته ام اداره. درسته رانندگی نکرده ام، ولی پدر منم دراومده. میام خونه تازه باید اینهمه کار بکنم و نمی شینم. بعدش که دارم ظرف میشورم، بهش میگم: خب، لااقل سفره رو از روی میز جمع کن!

میگه: پس تو چه کاره ای؟ تو زن خونه ای، کار خونه با توئه!!!!!!!!!!

دیگه به همچین کسی چی باید گفت؟ درسته من زن خونه ام. ولی فقط زن خونه نیستم! دارم پا به پای تو بیرون از خونه کار میکنم!!!!!!!!!

تو دلم گفتم: کارت نقدی رو راه به راه برمیداری، خوبه، ولی خستگی من از کار بیرون بده! که حتی نخوای سفره رو پاک کنی!!!!!!!!!!!!!

پررو!

[ یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ