چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش از صبح که نشسته ام پشت کامپیوتر اداره، انگار یه پرده جلوی چشمامو گرفته و نمیذاره خوب ببینم!!!! اول خواستم امروز رو پست نذارم. بعد دیدم راه نداره! ولو شده دو خط، باید بنویسم. خب، میدونید دیگه. من همیشه دو خط می نویسم. منتها صد تا دوتا!!!!!!!!!!نیشخند

بعدش زنگیدم به یه کلینیک نزدیک اداره که از متخصص مغز و اعصاب وقت بگیرم که گفت امروز نیست. از چشم پزشک وقت خواستم که گفت ساعت پنج و نیم میاد! حالا آیا برم، آیا نرم!!!!!!!!!

یعنی جون دوستی تا این حد ها!!!!!!!! البته بحث جون دوستی نیست. وگرنه کیه که جونشو دوست نداشته باشه! بالاخره ما هم بچه داریم و تا جایی که بشه، می خوایم باشیم در خدمتتون!!! ولی بچه ها! شدید روی اعصابمه. الان واقعا دارم تار می بینم! البته من عینک میزنم و یکی دو بار هی شیشه رو پاک کردم. نمیدونم مال چیه! پناه بر خدا. هرچی که خیره!

دیروز از ساعت سه تا پنج، بنده رسما و اسما داشتم مگس می پروندم. باور کنید هیچ کاری برای انجام نبود. اگه دست خودم بود میرفتم از اداره بیرون و این وقت گرانبها رو صرف یه کار بهتر میکردم. علی الخصوص که هنوز لباس نخریده ام و دو هفته دیگه همین موقع و همین روز، عروسی برادر گرامیه!!!!!! دل گندگی تا این حد!!!!!!!!!!!! بعدش ساعت ده دقیقه به پنج که داشتم شال و کلاه میکردم که تشریف ببرم، یه کار گنده گذاشتند رو میزم که خیلی جلوی خودمو گرفتم یه فیلیپینی حواله شون نکنم!!!!!!! آخه دیگه....... چرا؟؟... الان؟؟؟

بعدش تا بلند شدم و رفتم، شد پنج و نیم. ساعت شش انقلاب بودم و به توصیه یکی از دوستان رفتم واسه مانی سی دی شهر عسلی رو بخرم که سی دی یک رو نداشت و منم دو خریدم و آقاهه گفت که داستانهاش به هم مربوط نیست! بعدش چند تا سی دی هم واسه خودم خریدم. من مادر هستم! و چند تا دیگه! که سر فرصت بشینم نگاه کنم. اگه بذارند!!!!!!!!!

خلاصه سر راه نون لواش هم خریدم و البته که من لواش دوست ندارم. آخه کجای دل آدمو میگیره؟؟!! نون سنگکی نزدیکمون هم دیگه ضخامتش یه سور زده به پاره آجر و هفت خاج برده! یعنی خدا شاهده که هفته قبل مهدی دو تا نون سنگک خرید که تا آورد خونه، بیات شده بود از بس که مرغوب بود آردش!!! یعنی خودم از کیسه فریزرها خجالت کشیدم که نونها رو بذارم توشون و بذارم تو فریزر!!!!!!!!!!

بعد رفتم خونه و کلید انداختم. درو که باز کردم، مهدی اول زیرچشمی نگام کرد که ببینه من سلام میکنم یا نه! منم گفتم: سلااااااااااام! مانی پرید تو بغلم و مهدی هم که دید من خوب و خوش بهش سلام کردم، با خنده گفت: سلام مامان آشتی!!!!!!! مانی به مامانت بگو: خسته نباشی مامان جون!!!!!!!!!!

درس اول: قهر را طولانی نکنید!!!!!!! واقعا این خیلی درسته. چون وقتی طولانی بشه، میخوره به دلخوریهای بعدی و این جریان سالها کش پیدا میکنه! مگه دیگه تموم میشه؟؟!!

خلاصه ولی باهاش حرف هم نزدم. رفتم تو و در حالی که مانی رو کولم می پرید و من سعی میکردم یه جوری لباسامو دربیارم، مهدی گفت: کی از اداره دراومدی؟ گفتم پنج و نیم! مثلا میخواست یه حرفی زده باشه!!!!!! بعدش سی دی شهر عسلی رو دادم به مانی و خواست ببینه که منم از فرصت سواستفاده کردم و پریدم تو حموم!!!!!! بعدش اومدم بیرون و دیدم مانی هنوز موفق به دیدن نشده و بردمش تو اتاق و واسش گذاشتم. خودم هم ولو شدم روی تخت! بعد به مهدی گفتم که سیب زمینی نداریم و بره بخره که رفت و با خروارها خروار انگور برگشت. اخه نسبت مهدی به انگور، مثل نسبت شغال به انگوره!!!!! یه وقتهایی زمان خوردن انگور، بغض میکنه که چرا داره تموم میشه!!!!!!! اینقدر دوست داره ها!! حالا یه عالمه هم انگور داشتیم تو یخچال!!!!!!!!

بعدش خودم موهامو خشک کردم و ساعت هشت، مانی رو برداشتم و بردم بیرون.


بردمش به یه نوشت افزار فروشی که مانی خیلی اونجا رو دوست داره و واسش یه لیوان خوشگل خریدم و مانی همونجا به خانمه قول داد که دیگه توی شیشه اش، شیر نخوره و توی لیوان بخوره. لیوانش یه مدل خنده داریه. وسط لیوان، یه خوک کوچولوئه که روش، یه لایه شیشه است. دیشب هم مانی هم شیر میریخت رو سر خوکه، وقتی دیگه نمی دیدش من میگفتم: الان خوکت غرق میشه. شیرها رو بخور که خوکت از زیر شیر بیاد بیرون. و اینجوری شد که مانی دیشب یه لیوان شیر خورد!!!!!

بعد از خریدن لیوان، رفتیم شیر خریدیم و مانی به آقای سوپری هم قول داد که دیگه با لیوان شیر میخوره و بعدش از جلوی آرایشگاه رد شدیم و مانی چون عاشق آرایشگرشه، به اونم قول داد و خلاصه کل محله دیشب از مانی قول گرفتندکه دیگه با لیوان شیر بخوره و جالب اینکه دیشب مانی قبل از خواب، دیگه شیر با شیشه نخواست!!!!!!! امیدوارم ادامه داشته باشه و عاقل شده باشه!

هشت و نیم رسیدم خونه و تصمیم داشتم کوکوسیب زمینی بپزم. و از اونجایی که این غذا، معمولا مثل دمپایی ابری میشه، گفتم یه خلاقیتی به کار ببرم. پیازچه خواستم بریزم توش که گیر نیاوردم و برای همین یکی دو تا سوسیس کوچولو رنده کردم توش و توی این قالبهای فلزی که به شکل قلبه، درست کردم! وقتی قالب رو توی ماهیتابه گذاشته بودم و داشتم مواد کوکو رو توش میریختم، با خودم فکر کردم که از اول زندگیم همینطور بوده. من همه اش تلاش کرده ام عشق تو زندگیم زنده باشه و هر روز خواسته ام که باشه. هر روز با عشق اشپزی کرده ام، با وجود اینکه شیرینی دوست ندارم ولی هزار تا کیک و شیرینی واسش درست میکردم که بخوره. و واقعا هم با عشق درست میکردم. که بخوره و لذت ببره.

الان یکی دو ساله به خاطر بفرمایید شام، درست کردن تیرامیسو باب شده. یادمه چهار پنج سال پیش میرفتم سایت آشپزآنلاین و از اونجا دستور کیک و شیرینی میگرفتم و واسش تیرامیسو درست میکردم که مهدی با همه مشکل پسندیش، عاشق تیرامیسوهای منه و بعدا که حاضری واسش خریدم، گفت: مال تو یه چیز دیگه است!

و حالا این سه سال اخیر، من انداختم گردن مستقل بودن خودم و به دنیا اومدن مانی و .... ولی واقعا تو این سه چهار سال اخیر، از زمانی که مهدی برای بار دوم بیکار شد، زندگی مون هم از عشق خالی شد. و البته که من با عشق پا به پاش توی اون زندگی زحمت کشیدم و تا آخرین روز بارداری رفتم سر کار. هرگز هم منتش رو سرش نذاشتم چون واسه زندگی خودمون بود. ولی اون دیگه مهدی سابق نشد.

دیشب بعد از شام، دوباره پای لپ تاپ بود. من رفتم سرمو گذاشتم روی پاش. آخه همیشه میگه گرمم میشه. به من نچسب. ولی دیشب دیگه محلش نذاشتم و سرمو گذاشتم روی پاش. اینم بگم که دیشب آروم بود. وگرنه وقتی که نخواد، خدا هم نمیتونه سرشو بذاره روی پاش!!!!!!! بعد مانی هی به من حمله میکرد و می پرید رو شکمم و با هم کشتی می گرفتیم. مهدی هم میگفت: بچه ها! خواهش میکنم! خلاصه اون وسطها، شوخی دستی هم به راه بود و بعدش با مهدی حرف زدم.

بهش گفتم: به نظرت این حالت غیرعادی نیست؟ اینکه تو هیچ میلی به سمت من نمیکنی؟ واقعا دوست نداری کنار من باشی؟ به نظرت عجیب نیست؟

گفت: چرا خب، عجیبه!

گفتم: اگه به نظرت این حالت عادی نیست، نباید حل بشه؟ واقعا به این فکر نیستی که درست بشه این رابطه؟ از سر گرفته بشه روابط عادی بین زن و شوهر؟ نمیخوای بری پیش مشاور یا دکتر؟ منم نمیام. خودت برو! ولی یه کاری بکن. عمر داره همینطوری میگذره و این مساله لاینحل مونده. گفت: آره. باید برم دکتر! ولی اینقدر شل و لادهنی گفت، که همونجا هم یادش رفت حرفش!!!!!!!

بعدش پاشدم رفتم سراغ مسواک و جمع و جور خونه! مهدی رو هم وادار کردم بیاد بخوابه! که البته مانی دوباره دررفت تو هال و منم تنهایی خوابم برد!!!!!!!! بعدش دیدم مهدی داره بیدارم میکنه که: ما اومدیم بخوابیم! گفتم: خب چرا منو بیدار میکنی؟ گفت: آخه تو همه تخت رو اشغال کردی!!!!! ( روی قطر تخت خوابیده بودم!) بعدش مانی رو خوابوند و بعد از ده دقیقه که بیدار شدم، دیدم دوباره رفته تو هال و پای ماهواره و لپ تاپه!

نمیدونم، شاید دیده من خوابم، دلش نیومده بیدارم کنه. ولی اینجوری نیست و یعنی تو این چند سال اینجوری نبوده. همیشه دیرتر از من میاد میخوابه و میگه دلم نمیاد بیدارت کنم!!! و خب، در طول روز هم، کاری انجام نمیده که نشون بده تمایلی داره!!!

من خودم آدم اجتماعی هستم و خیلی هم دوست دارم. اهل استخر رفتن و بیرون رفتن و وقت گذرونی با بقیه هستم. بنابراین ناراحت نمیشم اگه مهدی هم بره. خودش خیلی تنبلی میکنه. وگرنه قهرمان شنائه؟؟!!منتظر و اون چیزی که نذاشت دکترا بگیره، همونم نمیذاره یه کاری واسه رابطه مون بکنه!

در مورد اینکه یکی از آقایون گفته بودند که مرد بیچاره نمیتونه بره استخر، باور بفرمایید من خودم از خدامه مهدی از خونه بیاد بیرون. کمااینکه دوست دارم فوتبال رو بره استادیوم. چون وقتی برمیگرده، تخلیه کامل شده و دیگه سر ما درنمیاره تلافی باخت تمیش رو!!!! هرچی هوار داره، همونجا میکشه و میاد! ولی خب، اینم نیست که اگه مردی نرفت استخر، دیگه چسبید به زن و بچه اش. ایشون توی خونه است و در جوار ما، ولی سایه اش رو سر لپ تاپه!!!!!!!!!! آره داداش، اینجوریاست! یعنی میخوام بگم اونم واسه کارهایی که میخواد وقت میذاره، فقط اون کارها، توی خونه انجام میشه.

دیشب مهدی میگفت: زودتر شام بیار مردم از گشنگی! گفتم: مگه ناهار نخوردی؟

گفت: وقتی با مانی ناهار میخورم، اینقدر حواسم به ناهار خوردنشه، خودم نمیتونم ناهار بخورم!!! بعد یه عالمه کوکوسیب زمینی خورد!!!!!!!

من شیرینی خور نیستم. ولی اسم عسل که میاد، خیلی حالم خوب میشه! توی این سایت گیس گلابتون، وقتی در مورد زندگی مثل عسل می نویسه، و اون عکس عسل رو با اون قاشق مخصوص (یا چوب مخصوص) گذاشته، واقعا دهنم شیرین میشه. یعنی دلم نون و عسل میخواد!

دیروز هم که سی دی شهر عسلی رو خریدم، تا برسم خونه، دهنم مزه عسل میداد!!!

روزگارتون عسلی!!!!!!!!!!!

[ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ