چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه مدت هی روزانه نوشتم، امروز میخوام یه کم از سوتی های اداری ام بگم که البته باید اسمش رو گذاشت سوتی های اداری ـ ناموسی!!!!!! و البته مربوط میشه به من و یکی از همکارهام که متاسفانه دیگه یکساله که خونه است و نمیاد سر کار.

البته این طفلک هم یه دختر پنج ساله داره و یادمه اون موقع فشار کار روش خیلی زیاد بود و اون موقع هنوز شیفت بندی نبود و این طفلی مجبور بود بیاد جای من (زمان مرخصی زایمان و حق شیری که باید زود میرفتم!) و گاهی مدیرم تا ساعت هفت و نیم شب هم نگهش میداشت. تا میرسید خونه، هشت شب بود. چی بپزه و کی بپزه و کی به بچه برسه و .... تا داغون شد و گفت بابا من اصلا دیگه نمیام. خیلی هم احتیاج داشت ولی دیگه جسمش نمی کشید. فولاد هم باشه، می پکه! خودش هم مشکل قلبی داشت. تا اینکه رفت خونه نشست و بعد از شش ماه هم مدیریت عوض شد و این دوستم دید شرایط تو اداره بهتر شده و لااقل دارند شیفت بندی می کنند. و در طول هفته، شاید یه روز تا هفت و هشت مجبور باشه بمونه. ولی مدیریت جدید قبول نکرد که برگرده. و البته سمپاتی های اون همکار « رک قدرشناس» (یادتونه که) هم موثر بود و ایشون الان بسیار دنبال کاره ولی خب، نمیتونه برگرده اداره!!!!

حالا نخواستم ذکر مصیبت بگم!!! یه کم از دیروز میگم، بعد در ادامه مطلب، سوتی های اداری ـ ناموسی رو میگم!!!

دیروز خاله ام با اون خانم مزونیه (!) قرار گذاشت و من و مهدی هم که یکشنبه خونه بابام اینا نرفته بودیم، دیشب قرار شد اونجا باشیم. عصر که رفتیم اونجا، دیدیم دارند کارت می نویسند. یعنی روز قبلش نوشته بودند و حالا دسته بندی کرده بودند واسه پخش کردن. اونجا بود که من تازه متوجه شدم عروسی داداشمه!!!!!!!!!!!!!!!!خنده کلا خیلی زود توی جو قرار میگیرم. میدونید که!!!!!!!نیشخند

بعدش من قبلا گفته بودم بهشون که کارت برای من نذارند و من همه دوستام رو شفاهی دعوت میکنم و این حرفها رو باهاشون ندارم. و واقعا هم خودم از کسی توقع کارت ندارم. منظورم از کسی، دوستامه. آخه کی میخواد بچرخه دور تهران و کارت پخش کنه. رابطه هامونم شکر خدا تشریفاتی نیست. خلاصه یکی از دوستام خونه شون نزدیک خونه مامانم ایناست. گفتم لااقل به این یکی کارت بدم. زنگیدم بهش، گفت توی داروخونه سرکوچه مامانم ایناست. گفتم: بیا کارتت رو ببر!!!!!!!!!!!!!! با شوهرش اومد و کارت خودش و مامانش رو برد!!!!!!!!!

بعدش می مونه یکی دیگه از دوستام که اونو باید تلفنی دعوت کنم. یه کارت دیگه هم آوردم که بدم به مدیرعاملمون. اونکه صد سال نمیاد. ولی من باب احترام! بالاخره میخوام وسط هفته یه روز مرخصی بگیرم و دو روز بعدش هم پاتختیه که باید نصف روز اون وقت رو هم مرخصی بگیرم!!!!! عروسی دوشنبه است و پاتختی رو انداخته اند چهارشنبه!!!

آی من بدم میاد از این مراسم پاتختی!!!!! آی بدم میاد!!!! آخه که چی بشه. همه شب عروسی هر کاری خواسته اند کرده اند. دیگه کسی که خواسته رقصیده و خورده و بهش خوش گذشته. یعنی چی که فردا یا پس فرداش همه دوباره جمع بشن. همه هم که نه، خانمها، یه دور دیگه لباس بپوش و آرایش کن و خودتو هلاک کن!!!!!!! درسته زحمتش گردن خانواده عروس طفلیه. ولی ما خیلی سعی کردیم کنسلش کنیم. ولی ظاهرا مامان عروس روی این رسم خیلی تاکید داره و میخواد یه ارکستر جداگانه هم دعوت کنه!!!!!!!!!

ما هم  دیگه مخالفت رو بیشتر از این جایز ندونستیم و دهنمونو گذاشتیم تو جیب عقب شلوارمون!!!!!!! گفتیم واسه ما که زحمت نیست. ما گفتیم شما به عذاب نیفتید!!!

اینم بگم که من به خاطر اینکه همه بعد از عروسی برن دیدن عروس و بعضی ها بخوان خودشون لوس کنند و سوالات چرت بپرسند، از این مراسم متنفرم! هرگز از صمیمی ترین دوستم هم همچین چیزی رو نپرسیدم. واسه خود بینوایم هم، زورم به مادرشوهرم نرسید. تازه بسیار اصرار داشت که مراسم تو خونه عروس و داماد باشه. چون پدرشوهرم معتفد بود که شگون داره!!!!!!! من میگفتم: من بدبخت تازه عروسم! خسته ام! وسایل نوئه! اونهمه زن و بچه میخواد بریزه اونجا که چی بشه؟ ولی اراده ملوکانه بر این بود و زور ما هم نرسید!

اون روز هم با سه تا دخترش اومدند و با من و مامانم یه دعوای مفصل کردند و .........

بماند که دیگه گفتن نداره بعد از اینهمه سال. امروز میخوام از چیزهای خنده دار بگم.

آها یه چیز دیگه. من دیروز لباس خریدم!!!!!قلبنیشخند

رفتیم همون مزون ترکیه ایه!!!!! خب، شماها دوست من هستید و من اینجا با همه ندار هستم!!!!!! عرض کنم خدمتتون که اینجایی که رفتیم، مزون نبود و یه خونه بود که طرف، داشت لباسهایی رو که دامادش تو مغازه می فروخت، توی خونه، خیلی ارزون تر می فروخت. یعنی لباسی که دویست و پنجاه هزار تومنه، این خانم داشت می فروخت صد و پنج هزار تومن!!!! همه اش هم دو تا رگال کوچیک لباس داشت!!!!!! ولی خب، من یه لباس انتخاب کردم و خریدم. دیگه حوصله و وقت نداشتم برم بگردم. مدلش رو هم پسندیدم. دکلته کوتاه (تا بالای زانو) که یه دنباله ساتن هم دنبالشه!!!!! بله دیگه! آشتی خانم، خیلی داره خانم میشه! فقط احساس میکنم بالاتنه اش یه کم گشاده که البته باید یه چیز فنری بپوشم زیرش و اگه دیدم، اونجوری که خواستم نشد، میدم خیاطی که می شناسم، یه کم تنگش کنه! و مدلش یه جوریه که نمیدونم چرا اصلا گن نمی خواد!!!!!!! خب،  پوشیدن گن، کلا آدم رو بعد از یکساعت کلافه میکنه! شکر خدا اینم حل شد. فقط امروز وقت کنم وسط روز برم از کفش فروشی خورجین تقاطع سهروردی و عباس آباد، کفش بخرم.

دیروز میخواستیم بریم این مزونه، که دیدم مهدی دراز کشیده. ازش خواهش کردم من و مامان رو ببره! گفتم: مهدی! اگه تو نیای، من وسط رانندگی، خودمو می اندازم تو دره! خندید و گفت: آره میدونم! مامانت دیوونه ات میکنه! راستش خودم هم میتونستم با تحمل مرارت های زیاد، برم. ولی خب، گفتم واسه چی خودم برم؟ پا و کمرم درد بگیره و مامانم هم سر رانندگی صافم کنه، خب چه کاریه؟! میگم آقا مهدی زحمتش رو بکشند!!!!!! بعدش مهدی ما رو برد و سر راه، کارت یکی از دوستهای مامانم رو هم دادیم و برگشتیم خونه! و با داداش بزرگه ام آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم! مانی هم از خوشی همه اش جیغ میکشید و مته فرو میکرد تو مخ ملت!!!متفکر

 

 


همون دوست نازنینم که دیگه نیست، اسمش زری خانمه!!!! شرکت ما، پارتیشن بندیه. یعنی مثلا اینجاییه که زری میشینه، پشتش شیشه ماته! مدل پارتیشن ها، ترکیب چوب و شیشه است! یه بار زری داشته ایمیل هاشو چک میکرده که یه ایمیل واسش میاد پر از عکس های خفن و شدید!!!!!!!!!!! بعد این عکس ها همینجوری روی صفحه اش باز بوده و آقای الف که مدیرش بوده، هی میرفته و می اومده و می خندیده! زری میگه هی با خودم گفتم این چرا هی میخنده، بعدش که خودش از پشت میزش بلند میشه و میره و برمیگرده، می فهمه همه این عکس ها، توی شیشه های مات پشت سرش، معلومه!!!!!!!!!!!!!!!!

یه بار هم یکی از دخترهای شرکت به نام شیرین، میاد پیش زری. این شیرین خیلی کنه است. وقتی میاد پیش کسی، دیگه تا یه ساعت نمیره! آقای الف، هی میرفته و می اومده که بلکه این شرین خانم بره! خب، رئیس ها دوست ندارند بچه ها هی دور هم باشند و بگن و بخندند! فکر میکنند از کارشون می زنند. بعد آقای الف هی میاد و میره و به زری کار میده تا بلکه شیرین بره. خلاصه شیرین میره. این زری خیلی اس ام اس بازه. دایم در حال اس ام اس زدنه! بعد که شیرین میره، زری اس میده به شیرین که: «مرتیکه ک.......ی رو می بینی! نمیذاره دو کلمه حرف بزنیم! هی میره و میاد!!!» بعد اس رو اشتباهی به خود آقای الف می فرسته!!!!! زری میگه: من خودم شنیدم که صدای اس ام اس موبایل آقای الف اومد!!!!!!! هیچ کاری نمیتونستم بکنم. منتظر اعدام بودم، اخراج دیگه پیش کشم!!!!!!! بعدش آقای الف از اتاق میاد بیرون و کلا میره بیرون از اونجا!!!!! هیچی هم به زری نمیگه!!!!!!!!

سالها پیش من خیلی میرفتم سایت آشپزآنلاین. البته اون زمانی که بچه های قدیمی بودند. زمان شبنم که بعدا سایت سفره خونه رو زد. اون وقتها یادمه کنار صفحه سایت، تالار گفتمان بود. فروم هایی که بچه ها مطالب مورد نظرشون رو می نوشتند و بقیه هم می اومدند بحث می کردند.

جایی که من قبلا می نشستم، خیلی بد جایی بود. فکر کنید دری از پشت باز میشد، اتاق مدیرعامل بود، کنارم اتاق عضو هیات مدیره، بغل دستیم هم یه آقایی بود که همکارم بود و اتاق روبرویی هم معاون فنی شرکت که شش سال باهاش کار میکردم. کلا همه هم به مانیتورم دید داشتند. یا مستقمیم یا از طریق انعکاس روی شیشه های مات پشت سر!!!!!

یه بار من تو سایت آشپزآنلاین بود و تو فروم هاش داشتم چرخ میزدم! یکی از این موضوعات این بود: مشکلات جنسی همسرم! و البته اون سالها من هرگز همچین مشکلی نداشتم با همسرم! مثلا سال اول و دوم ازدواجم بود و همه چی هم خیلی خوب بود!!!!!! من اومدم  این صفحه رو باز کنم و از سر کنجکاوی بخونم، که یهو کامپیوتر هنگ کرد!!!!! فکر کنید هیچ دکمه ای دیگه کار نمیکرد!!!!!! حتی نمیشد آدم کنترل + آلت رو بگیره و یه خاکی به سر سیستم کنه!!!!! همون موقع هم معاون فنی که رئیس مستقیم من بود، از اتاق مدیرعامل که پشت سر من بود راست اومد سر میز من و گفت: اون نامه رو میشه از تو سیستم برام پیدا کنید؟؟؟!!! من دیگه لال شده بودم! صفحه «مشکلات جنسی همسرم» باز بود و من حیرون بود و شاسی های کیبورد!!!!!!!!!!

سالها پیش من ویراستار بودم (هنوزم اگه کار ویرایش به تورم بخورم، انجام میدم. چون خیلی این کار رو دوست دارم!) و با یکی دو تا انتشارات کار میکردم! یه بار خونه مهدی اینا بودم ـ اتفاقا عقد هم بودیم ـ اومدم موبایلم رو چک کنم، دیدم رئیس انتشارات، یه ب.ی.ل.ا.خ گنده واسم فرستاده!!!!!!!!!!!! تا چند ثانیه هنگ کرده بودم! آخه مرد به اون محترمی، چرا باید این کار رو بکنه؟ دهنم خشک شده بود! هرچی فکر میکردم، می دیدم من که کاری نکردم آخه. هی به روابطمون فکر میکردم، می دیدم چند ماه پیش واسش یه کاری انجام داده ام و به خیر و خوشی تموم شده. اصلا چند ماه بود که هیچ تماسی با هم نداشتیم! بعدش یه جرقه به ذهنم خورد و گفتم بذار ببینم من آخرین بار چی واسش فرستاده ام! رفتم تو فولدر پیام های ارسالی که دیدم ای واااااااااااااااااااااااااااای! یه اس ام اس خیلی خیلی وحشتناک (اصلا شرمم میشه اینجا بگم چی بوده! چون میان در اینجا رو گل می گیرند!!!) خواسته بودم واسه دختر خاله ام بفرستم، که چون دو حرف اول فامیلی این آقا با دختر خاله ام یکی بود، اشتباهی واسه این لعنتی فرستاده بودم. اونم نامردی نکرده بود و اونو واسم فرستاده بود!!!!!!!! یعنی باور کنید داغ کرده بودم. به مهدی گفتم جریان رو! خلاصه مهدی زنگید بهش و خودش رو معرفی کرد و گفت که موبایل آشتی از صبح دست بچه مهمون مون بوده و داشته با گیمش بازی میکرده، بچه اینو فرستاده و ما شرمنده ایم و ... بدتر از همه این بود که اون آقا گفت: من اصلا شماره همسر شما رو سیو نکرده بودم و نمی دونستم ایشون فرستاده اون اس رو!!!!!!! فکر کردم یکی از بچه های انتشاراته!!!! حالا شاید هم اون میخواست ماست مالی کنه!!!!!!!!!نیشخندخجالت

خلاصه اینا تعدادی از سوتی های شدید بود که ناموسی دیگه برای ما نذاشت!!!!!!

[ سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ