چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز حوالی ساعت ده و نیم، رفتم کفش فروشی خورجین که دیدم تعطیله. البته شنیده بودم که یه مدته که نیست! ولی گفتم برم حالا شاید باشه!!!!!!!

بعدش با دوستم رفتیم یه کفش فروشی دیگه تو خیابون سهروردی که نزدیک  اونه. به نظرم کفش هاش بیخودی گرون بود. فکر کنید کفش هاش از 185 هزار تومن شروع میشد!!!!!!! البته یکیش که به لباسم می اومد رو پوشیدم که قیمتش همین بود تقریبا ولی قالبش برام مناسب نبود.

جالبه یه خانمی اومده بود کیف بخره از همونجا، که آقاهه گفت میشه سیصد و چهل هزار تومن!!!! به خدا اصلا چیز خاصی نبود که به این قیمت بیرزه!!!!!!!

ما هم برگشتیم اداره. بعدش من تصمیم گرفتم پنجشنبه صبح یه سر برم سپهسالار. اگه بتونم یه کفش مناسب گیر بیارم، میخرم. وگرنه، یه کفش اکو دارم که خیلی خوبه. ولی رنگش تقریبا زرشکیه! البته با توجه به اینکه قراره اون شب دوباره موهامو شرابی کنم، میشه اونم بپوشم. حالا احتمالا یه بار برم سپهسالار و اگه پیدا نکردم، همونو می پوشم. به هر حال خارجیه و قالبش هم استانداردتره!

در همین اثنا که تصمیم گرفته بودم برم سپهسالار، به مامانم زنگیدم که چهارشنبه عصر شما هم با ما بیا خونه ما، که پنجشنبه صبح از اونجا بریم سپهسالار. به هر حال به خونه ما نزدیکتره. که گفت احتمالا پنجشنبه صبح با داداشم میره خونه شون رو تمیز کنه که بعدش خانواده عروس بیان جهیزیه رو بچینند!!!!!!!قلبقلب منم گفتم: پس نمیرم کفش بخرم. من ناهار درست میکنم و واسه تون میارم! بعد نقشه کشیدم که حتی وسایل شوینده مثل رایت و دستمال و پودر و اینا رو هم ببرم و بهشون کمک کنم. به داداشم زنگیدم که گفت اصلا معلوم نیست پنجشنبه بشه رفت اونجا یا نه!

بعدش منابع انسانی اومد بهم گفت که پنجشنبه هیچ کدوم از بچه ها نیستند و شما بیا!!!! منم گفتم مدیرعامل گفته هر وقت که من گفتم و صلاح دونستم بیا! باید با ایشون مشورت کنم!

والا!!!!!! انگار دوباره یادشون رفته که قراره من با مدیرعامل هماهنگ باشم، نه با اونا!!!!!!!

اینا به کنار، دیروز عصر که با مهدی رفتیم دنبال مانی، باید تا ساعت شش و نیم صبر می کردیم، بعد راه می افتادیم که بعد از ساعت هفت طرح زوج و فرد رو رد کنیم! همینطور که دراز کشیده بودیم، دیدم کم کم حس رفتن داره از ما دور میشه! بعدش مامانم و داداش بزرگه ام اصرار کردند که بمونیم و دور هم باشیم. مهدی هم بدش نمی اومد که بمونیم. خودم هم اگه می موندیم، یکی از کارها رو انجام میدادم!

گفتم به یه شرط می مونیم که من شام درست کنم. آخه مامانم ظهر که مانی رو خوابونده بود، رفته بود بازار بزرگ و واسه سرویس عروسمون، گوشواره سفارش داده بود! و همین رفت و آمد، خیلی خسته اش کرده بود. گفت: باشه.

بعدش سیب زمینی رو باز گذاشتم و به مامانم گفتم من میرم تا اینجا و برمیگردم. اول خواستم با ماشین برم که دیدم اونوقت عصر، عمرا جای پارک نیست. اینه که با تاکسی رفتم در فرهنگسرای شهران و از پاشاژ کناریش، خرید کردم. یه دونه س برای زیر لباس شب میخواستم. بعدش گفتم بذار دو تا هم معمولی ولی خوشگل بخرم واسه استفاده همیشه! که یه دونه قرمز و یه دونه سفید خریدم. بعدش یه فکری به سرم زد. دیدم رنگ بنفش هم داره ولی خب، میخواستم دو تا بیشتر نخرم!

خواستم با موبایل بزنگم به مهدی، که دیدم آنتن نداره. از خانمه اجازه گرفتم و با تلفن مغازه زنگیدم به مهدی. اولش روم نشد. بعدش دیگه روم شد و ازش پرسیدم بین سفید و قرمز و بنفش، کدوم دو تا رو بخرم؟؟؟!!! گفت: سفید و قرمز!

با خودم فکر کردم الان ممکنه صاحب مغازه بره برای دوستاش تعریف کنه که: بعضی از خانمها چقدر لوسند! یارو اومده بود س بخره، زنگ زد رنگشو از شوهرش پرسید! اییششششش!!!!! بعدش بعضی ها هم همین نظر رو داشته باشند! ولی از اون بین، شاید یه نفر هم باشه که به ذهنش برسه که همچین هم کار بدی نیست که آدم رنگش رو بپرسه!

من واقعا شرمنده ام از اینکه این حرفها رو اینجا میزنم. دیگه شما دوستان عزیز در جریان مشکلات من و همسرم هستید. خب، می بینید که باید یه جاهایی رابطه رو حسابی ترمیم کرد و یه کارهایی کرد که شاید یه زن و شوهر معمولی در شرایط عادی این کارها رو نکنند. خب منم مجبورم! می فهمید؟! مجبور!!!!!!!!!قهقهه 

یاد اون جوک افتادم که از یارو می پرسند: اگه وسط دریا یه کوسه بهت حمله کنه، چه کار میکنی؟ میگه: از درخت میرم بالا! میگن: وسط دریا که درخت نیست؟! میگه: مجبورم! می فهمی؟ مجبور!!!!!!!!!!

قهقههخنده


هیچی دیگه، بعدش برگشتم خونه مامانم  اینا و نشستم به کتلت درست کردن. چند تا کتلت اندازه سکه پنج تومنی!!!!!! (دیگه کو سکه پنج تومنی! باید بگم سکه پونصد تومنی!!!!!) واسه مانی درست کردم که ترغیب بشه و بخوره!

راستش بچه ها، چند روز پیش از انقلاب فیلم «من مادر هستم!» رو گرفتم. باید ببینم کی میشه بشینم این فیلم رو ببینم! سینما که نشد برم و دهلیز و هیس رو ندیدم. لااقل بشه این یکی رو ببینم. البته فیلم سعادت آباد و کافه ستاره رو هم خریدم. هر دوشون رو دیده ام. ولی جا داره دوباره نگاشون کنم. البته از فضاسازی سعادت آباد خیلی خوشم اومد. بازی تک تکشون عالی بود. کافه ستاره رو هم دوست داشتم دوباره ببینم. بابای من بسیار دقیق و منظمه و غیر از یه کتابخونه خیلی بزرگ، یه کمد هم داره همه فیلمها رو توش آرشیو کرده. و منم هر فیلمی که میخرم، البته اول با ایشون هماهنگ میکنم که نخریده باشه، بعدش میخرم و وقتی دیدم، می برم میدم به بابا که بذاره تو آرشیو. ولی خب، این سعادت آباد و کافه ستاره رو ایشون داشت. ولی میخواستم دم دست خودم باشه. چون کمدی که بابا فیلمها رو توش میذاره، به غیر از کلید، با یه پارچه هم دورش رو بسته، چون مانی تازگیها میتونه در این کمد رو هم باز کنه!!!!!!! پس دسترسی به فیلمها، خیلی سخته!

امروز صبح هم واسم خیلی خوب بود. ماشینی که خواستم گیرم اومد، بعد ساعت هفت و چهار دقیقه، توی حکیم، سر قنبرزاده پیاده شدم. با یه ماشین میشد برسم به  عباس آباد ولی خودمو کنترل کردم و لاین مخالف رو در پیش گرفتم که یه وقت وسوسه نشم و سوار ماشین نشم. بعدش تا عباس آباد پیاده اومدم. شد حدود بیست دقیقه. بعد دیدم در نونوایی خلوته. یه نون سنگک هم گرفتم و آوردم اداره. و البته که هنوز نخوردمش چون دوستم هنوز نیومده!! گفتم اول یه پست بذارم، بعد برم به شکم برسم.

راستش خنکی این روزها خیلی دلچسبه! نه گرمه و نه سرده! این خنکی آدم رو سرحال میاره. شاید یه وقتهایی فکر کنیم پاییز دلگیر میشه! که خب، به خاطر کوتاه شدن روزها، این حس خود به خود به آدم دست میده. ولی در نهایت من همه فصل ها رو دوست دارم. پاییز رو هم دوست دارم. به هر حال من و مهدی و مانی تو این فصل دنیا اومده ایم!!!!!!

لبخندقلببغل

پس من به شدت سعی میکنم از این فصل نهایت استفاده رو بکنم و تا می تونم و هوا هنوز خیلی سرد نشده، هی راه برم و هی راه برم!!!

همین الان مدیرعامل وارد شد و یه دونه گل گلایول سفید دستش بود. گفت کسی بهم داده، منم میدم به شما دو نفر! به من و همکارم!!!!!!!

انرژِی های مثبت از اول صبح امروز همینطور داره میرسه. منم همه اش رو تقدیم شما مهربونا میکنم!بغل

[ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ