چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیشب ساعتها رو کشیدند عقب و این در حقیقت به این معنی بود که از دیشب تا امروز صبح، یه ساعت وقتی بیشتری داشتیم. شماها چه نقشه ای کشیدید؟ چه کارهایی کردید؟

من از دیروز عصر، کلی نقشه کشیدم! کلی برنامه گذاشتم که حالا براتون میگم.

اولا دیروز صبح فهمیدم که رئیسم این دو روز شنبه و یکشنبه اصلا نیست! پس مهلتی بود برای انجام یه سری کارها که میشد انجام داد. دیروز صبح که مهدی میخواسته مانی رو از خونه باباش اینا ببره خونه بابای من، مانی گریه کرده و گفته که نمیاد! بعدش مامان مهدی هم بغض کرده که کاشکی سالم بودم و میشد این بچه رو نگه دارم. بعدش به مهدی میگه: یه امروز رو بذار پیش ما بمونه، اگه من و بابات تونستیم نگهش داریم، که هیچی. اگرنه، از هفته دیگه، شنبه ها نیارش اینجا! این شد که مانی موند اونجام. منم زود به مامانم زنگیدم و گفتم امروز مانی رو نمیاریم. اگه کاری داری، انجام بده! اونم که هنوز لباس نخریده، گفت پس یه سر میام مفتح و یه سر و گوشی آب میدم. اون مزون رو که یادتونه. اون به مامانم گفته که دوشنبه لباس میاره. حالا مامان گفت حالا که وقت داره، بیاد یه سر هم به مفتح بزنه.

خلاصه منم گفتم: بیا که منم برم چند تا کفش فروشی اونجا رو ببینم. بعدش قرار گذاشتیم و اومد و اتفاقا مفتح به اداره منم نزدیکه. منم رفتم و افتادیم تو لباس فروشی ها! یعنی هرچی جلوتر می رفتیم، من بیشتر پی می بردم که لباسم رو خیلی خیلی مفت خریده ام! البته صد و پنج تومن هم مفت نیست! ولی خب به نسبت اون لباسهایی که اونجا بود، واقعا می ارزید. مامانم  ـ و البته بیشتر من ـ یه لباس پسندید که به نظر من خیلی شیک و قشنگ بود. قیمتش هم صدو بیست و پنچ تومن ! ولی مامانم گفت اینو بذاریم زیر سر، اگه این مزونه چیز به درد به خوری برام نداشت، میام همینو میخرم!

خلاصه تا هفت تیر رفتیم و منم یه کفش براق سیاه پسندیدم ولی پاشنه اش پونزده سانتیمتر بود!!!!!!!!! یعنی وقتی پوشیدمش، احساس کردم تو همون چند ثانیه، پشت پام کشیده شده!!!!! دیدم خداییش به دردم نمیخوره! ولی خب، خیلی قشنگ بود! کاشکی پاشنه پنج سانتیش رو هم داشت، که نداشت! فدای سرتون!ماچ چیزی که زیاده کفشه!

بعدش دیگه من برگشتم اداره و یادم افتاد یه کفش چرم فروشی که خیلی قدیمیه نزدیک اداره است. گفتم شاید اینا کفش خوب داشته باشند. خلاصه بعد از ناهار هم یه سر رفتم اونجا که دیدم کفش هاش مدلشون اصلا قشنگ نیست. یعنی به نظرم اگه چرم ساده مشکی بود خیلی خوب بود. ولی این اومده بود با ورنی و چیزهای اجق وجق دوختش رو مزین کرده بود!!! قیمتها هم بالای دویست و خرده ای!!!!!!! پاشنه کوتاه ها هم صد و شصت و پنج تومن!!!!!! چه خبره آخه. حالا اگه خوشم می اومد حرفی نبود. ولی واقعا از مدلش خوشم نیومد. اینه که دست از پا درازتر برگشتم!

حالا امروز هم چند تا کار دارم که اگه بتونم ساعت یازده برم سیدخندان کفش های اونجا رو ببینم خیلی خوبه! هم باید یه سری تمرینهای کلاس آموزشی رو انجام بدم، هم یه سری کارهای بایگانی شرکت و هم برم این کفش رو بخرم. راستش مشکل من با کفش، راحت بودنشه. وگرنه اینهمه کفش. به خاطر مشکل کمرم، فکر کنم بیشتر از پاشنه پنج سانتی نتونم بپوشم!

 

 


دیروز که برگشتیم خونه مون، قرار بود فیله مرغ سوخاری بخوریم واسه شام. پس در نتیجه شام پختن نداشتم. از قیمه ناهار جمعه هم کنار گذاشته بودم که واسه ناهار امروز بیاریم. در نتیجه وقت آزادم زیاد بود. وارد خونه که شدیم، به مهدی گفتم: امشب یه ساعت هم بیشتر وقت اضافه داریم که با هم باشیم. پس بیا یه فیلم توپ انتخاب کن که بشینیم ببینیم!

پرید بهم که: مگه من منبع فیلمم؟؟؟!!!تعجب

سه سال پیش واسه ولنتاین، یه هارد پونصد گیگابایتی واسش خریدم. درسته فیلمها و عکس های مانی توی این دو سال و نه ماه، به تفکیک ماه، توشه! ولی یه عاااااااااااالمه هم فیلم  داره! اینجوری که تقریبا در هفته، حدود سه چهار تا فیلم دانلود میکنه!

گفتم: یعنی چی؟ خب از اینهمه فیلم، یه فیلم انتخاب کن که با هم ببینیم!

دوباره با ناراحتی گفت: «فیلمی که به درد سلیقه تو بخوره، ندارم!!!!» گفتم: «مطمئنی؟ یعنی تو این همه فیلم، هیچیش به سلیقه من نمیخوره؟؟!!» گفت: «نه!» و البته سلیقه هامون متفاوته. ولی من میدونم فیلمهایی که بتونیم با هم ببینیم هم هست! اون نمیخواست!

منم هیچی نگفتم! دیدم اصلا رو مود فیلم دیدن نیست. بیخودی هم ناراحت و دلخوره! حالا قطعا از جای دیگه! چون با من که مشکلی نداشت! ترجیح دادم دراز بکشم. چون واقعا کمرم درد میکرد. از شب جمعه که مانی رو بردم واسه خرید و بغلش کردم، دوباره کمر دردم شروع شده. یه بالش گذاشتم جلوی تی وی و در حالی که داشتم گاهی شبکه پویا و گاهی پی ام سی رو می دیدم، با مانی بادکنک بازی هم میکردم. مانی هی بادکنک ها رو می انداخت هوا، منم هر وقت که می اومد طرفم، می انداختم هوا!!! خب، بچه دلش به این بازی خوش بود. مهدی هم ولو شده روی کاناپه بود.

دیدم کمرم خیلی درد میکنه. از مهدی خواستم بیاد کمرمو بماله. به روی خودش نیاورد. یه بار دیگه هم نیم ساعت بعدش بهش گفتم، که بازم نکرد! بعد مانی آب خواست! واقعا درد داشتم و بهش گفتم: بگو بابا بهت آب بده!

دیدم مهدی عصبانی شد و شروع کرد به غر زدن که: سالی دوازده ماه مریضه، یا کمرش درد میکنه، یا سرش درد میکنه، یا دستش درد میکنه، از جاش جم نمیخوره!!!!!!!!!! هی میخوابه دستور میده!!!!!!!

عصر که از خونه باباش اینا می اومدیم، یه قنادی اونجا هست که مهدی عاشق شیرینی های اونجاست. مهدی یه کیک از اونجا خرید که بیاره خونه خودمون. کلا خیلی اهل شیرینی و کیک و نوشابه است! دعواهای ما هم سر نخوردن نوشابه، باهاش به سرانجام نمیرسه. منم خیلی ساله که دیگه بهش هیچی نمیگم. وقتی گوش نمیده، بیخودی فقط اعصاب خردیش برام می مونه. بذار بخوره. کاری که از من برنمیاد!

از عصر، دو سه بار بهش گفتم یه کم از اون کیک بیار مانی بخوره! گفت: آخه جلوی شام خوردنش رو میگیره!!!!!! گفتم: الان ساعت هفته! کو تا شام! یه تیکه کوچیک بهش بده. مانی دوست داره با تو بشینه خوراکی بخوره! دیدم این کار رو نکرد! کلا دیشب خیلی تلخ بود!

تو این فاصله با دخترخاله ام که کرمانشاه بود حرفیدم که ببینم براش وقت آرایشگاه بگیرم یا نه. که گفت خبرم میکنه! بعدش در حالی که داشتم با اون حرف میزدم، حواسم هم به مانی بود که دستمال کاغذی نخوره! مهدی هم یه ریز هی غر میزد که: هی داره با تلفن حرف میزنه، از صبح میذاره میره (انگار میرم سینما!) بعدش هم که میاد، حواسش به بچه نیست. یا مریضه، یا پای تلفنه!!!!!!!!!

دیگه کم کم داشت کاسه صبرم لبریز میشد. ولی بازم هیچی نگفتم. یه ماهیتابه سیب زمینی سرخ کردم و بعدش هم فیله ها رو سرخ کردم و شام خوردیم!

بعد از شام یادم نیست سر چی، دوباره یه چیزی گفت که ناراحت شدم، منم دیدم نه، از اون وقتهاست که هرچی من هیچی نمیگم، خرشو دراز می بنده! منم بهش گفتم. البته یادم بود که توهین نکنم و مقایسه نکنم و متلک نگم ولی حرفم رو بزنم.

بهش گفتم: تو یه بار بشین فکر کن قصدت از ازدواج چی بوده؟ اینکه کارهاتو بندازی گردن یکی دیگه؟ چون ص.ک.ث که ظاهرا مدنظرت نیست. حوصله بچه رو هم که نداری. حس همکاری توی خونه هم که در تو نیست. اشتیاقی هم به گذروندن وقت با همسرت در تو نیست! میگم امشب یه ساعت وقت بیشتری داریم، بیا با هم فیلم ببینیم، بدت میاد!!!!!!!! من فکر میکنم آقایون دوست داشته باشند با خانمشون وقت بگذرونند. با من نه میخوای فیلم ببینی، نه حرف بزنی، یه سر داری امر و نهی میکنی. هرچی هم که بهت میگم، جبهه میگیری. بعد از شام مانی دوباره گفت: بابا کیک بده، بازم بهش نمیدی! ظاهرا از تنهاییت خیلی لذت میبری. خودت که میدونی من شیرینی خور نیستم. کیک رو هم گذاشته ای شب که ما خوابیده ایم، بیای تو تنهایی خودت پای فیلم مورد علاقه ات بخوری که حسابی بهت بچسبه!!!!!!!

بعدش هم یعنی چی که هی راه میری میگی تو مریضی! خب این واقعیته. هر کسی یه جسمی داره. همه که مثل تو هزار ماشاالله صحیح و سالم نیستند! خب من اینجوری ام. دست خودم نیست. مشکل کمر و گردن دارم. میگرن دارم. ولی با همه اینا، فکر نکنم از هیچ وظیفه ام تو زندگی زناشویی کم گذاشته باشم! یه سره دارم سرویس میدم و کارهامو انجام میدم. تو چه کار میکنی؟ تو که جسمت سالمه؟؟!! هی راه میری میگی فلانت مریضه و فلانت درد میکنه! خوبه آدم یه کم ملاحظه دیگران رو بکنه. خوبه هر حرفی رو نزنه! من ناراحت میشم تو اینجوری میگی! تو خودت چی؟ تو که سالمی، احساس داری که یه جارو توی این خونه بزنی؟ تو که با صد تا چشم مریضی منو می بینی، این اشغالهای روی زمین رو هم می بینی؟ یا فقط عیب منو می بینی؟

بعدش که حرفم رو زدم، به این فکر کردم که وقتمو با کسی بگذرونم که از با من بودن لذت ببره! (یکی از توصیه های گابریا گارسیا مارکز) من برای زندگیم تلاش میکنم. البته که دلم میخواد شوهرمو از افسردگی بیرون بیارم. ولی هر چیزی حدی داره. مثل مستی که هرچی زیر بیشتر زیر بغلش رو میگیری، اونم بیشتر شل میشه و تلو تلو میخوره. وقتی لااقل امشب حوصله منو نداره، چرا بیخودی بهش تحمیل بشم؟ حالا باهاش برخورد کردم چون به خاطر جسمم، دیگه اعصابم رو خرد کرده بود. ولی دلیل نداشت وقتم رو بخوام به زور باهاش بگذرونم.

با خودم فکر کردم از این یه ساعت چه استفاده ای کنم؟ صبح همون زمان برم سر کار و یه ساعت اضافه کار بگیرم؟ دیدم ارزش نداره. اضافه کار همیشه هست. یه ساعت کمتر و بیشتر اهمیت نداره. بهتر که یه ساعت بیشتر بخوابم و استراحت کنم. چون هیچکس مثل خودم نمی تونه مواظبم باشه.

این بود که بعد از شام، کارهای مربوط به خودم رو انجام دادم. منتها بدون عجله هر شب. خیلی آروم رفتم سراغ آشپزخونه. مرتب که شد، صورتمو از ارایش پاک کردم و رفتم حموم دوش گرفتم. لوسیون و ژل صورت، بعد که بیرون اومدم، به بدنم زاج زدم و دندونهامو حسابی با نمک، جرم گیری کردم. کاری که خیلی خیلی بهم آرامش میده. بعد مانی رو صدا کردم و دوتایی با هم مسواک زدیم!

همه اینا با آرامش بود. عجله ای در کار نبود. چون کار خاصی قرار نبود انجام بشه. فقط من میتونستم کارهامو آروم بکنم. بعدش شروع کردم به جمع کردن خونه. مانی چند روزه یاد گرفته میره کاپشن های دو سال پیشش رو آویزون میکنه به دوچرخه اش و تو خونه می چرخه و به ما کاشپن می فروشه!!!!!!!!!!!!!! فکر کنم در آینده فروشنده دوره گرد لباسهای دست دوم بشه!!!!!!!!!

کاپشن ها رو جمع کردم و البته که نمی تونستم خم بشم. با پام می گرفتم و می آوردم بالا، با دستم میذاشتم تو کمد. مهدی گفت: بذار من جمع میکنم! اصلا نگاش نکردم! اگه میخواست جمع کنه، که کرده بود!!!!!! بعدش با مانی رفتیم رو تخت و براش قصه گفتم که بخوابه!

راستش بچه ها، مهدی دوست داره به مانی کیک و شیرینی بده. منظور منم از تنهایی کیک خوردن، این نبود که عمدا نخواست به مانی بده. خب بچه اشه و از خودن مانی لذت می بره. ولی واقعا به خاطر شرایط روحیش ـ که من از درمانش عاجزم ـ خیلی دوست داره تنها باشه! این روزها هم که دیگه نمیخوام بذارم زندگیم به فنا بره، میخوام هر کاری رو که میدونم درسته، انجام بدم. ولی در همین راستا، نباید بذارم هر کاری هم دلش میخواد بکنه. اگه بابت کار یا هر چیز دیگه ای استرس داره، باید احترام منو نگه داره. من همه جوره همراهشم. اونم باید یاد بگیره هی مریضی های منو تو سرم نزنه! خب دست خودم نیست که! باید همراهم باشه. باید یاد بگیره که زندگی سه نفره ما، به همراهی و همفکری هر سه تامون نیاز داره!

من همچنان ادامه میدم و میخوام زندگی مون ادامه داشته باشه.

صبح که بیدار شدم بیام اداره، دیدم کارتهاو اسباب بازیهای خرده ریز مانی رو از تو خونه جمع کرده! پس یه وقتهایی باید حرف زد که دیده شد!!!!!!!

خلاصه که یه ساعت بیشتر ما، به انجام همون کارهای همیشگی، با سرعت کمتر گذشت. و البته یه ساعت استراحت بیشتر! هرچند که من دوست داشتم با مهدی وقت بگذرونم!!!!!!!!!چشمک

[ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ