چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون! ماه مهرتون مبارک و پر از مهر و محبت!!!!!!!!قلببغل

یه فصل قشنگ دیگه شروع شد. شاید یه عده احساس دلتنگی کنیم؛ خب، روزها کوتاهتر میشه و هوا هم سردتر. ولی باور کنید این فصل چیزهای خیلی قشنگی داره. هر وقت هم که دلتنگ شدیم، باید خودمون رو شاد کنیم! باید بگردیم دنبال خوشی ها و قشنگی های اطرافمون!قلب قبل از شروع، یه شعر که شاید دیروز اس ام اسش به دست بعضی هاتون رسیده، اینجا می نویسم. خودم خیلی خوشم اومد. البته متاسفانه نمیدونم این شعر از کیه. ولی قشنگه:

اولین روز دبستان! بازگرد!           کودکی ها! شاد و خندان بازگرد!

درسهای سال اول ساده بود       آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آوز روباه و خروس         روبه مکار و دزد و چاپلوس

با وجود سوز و سرمای شدید      ریزعلی پیراهن از تن، می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم        ما پر از تصمیم کبرا میشدیم

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود       جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم    لااقل یک روز کودک میشدیم

دیروز و پریروز رئیسم مرخصی بود و فرصتی برام پیش اومد که یه سری کارهای عقب مونده رو انجام بدم. و البته چه بهتر بود که هفته بعد این فرصت دست میداد. اونم دو روز بعد از عروسی!!!!!!! چی میشد! ولی خب، خدا رو شکر که دیروز و پریروز من تونستم به کارهام برسم.

دیروز حوالی ساعت یازده رفتم سیدخندان که از اونجا کفش بخرم. قبلش از خدا خواستم که همین جا بتونم کفش راحت پیدا کنم و کار دیگه تموم بشه! همیشه از کفش فروشی پایین میدون دیدن میکردم!!!!!!!!! یه بار کفش و دو بار هم کیف خریدم ازش. ولی دیروز دیدم با وجود اینکه کفش های خوشگلی داره، ولی من قادر به پوشیدن اونا نیستم. اینه که رفتم کفش فروشی آدینه که ضلع شمالی پل سیدخندانه و همون سر نبش!

که البته تنوع کفشهای این، بیشتر بود. و من با کمک یکی از فروشنده ها، موفق به خرید یه کفش پاشنه 5 سانتی مشکی شدم که به نظرم خیلی راحت بود. البته یه شماره بزرگتر خریدم. چون اولا اون موقع، قبل از ظهر بود و پا هنوز ورم نداشت، دوم اینکه من به خاطر مشکل سیاتیک، نباید کفش تنگ بپوشم. شماره اش 39 بود. خودم خوشم اومد. یه کفش راحت که رویه اش چرمیه و خیلی هم ساده است و آدم همه جا میتونه بپوشتش! دیشب هم که خونه مامانم اینا بودیم، حدود یکی دو ساعت روی فرش پام کردم و باهاش راه رفتم و حتی یه کم هم رقصیدم و خیلی باهاش راحت بودم! خدا رو شکر! وسواسم واسه کفش بیشتر بود تا لباس! چون باید یه چیز راحتی می بود!!!!!!چشمک

دیروز قبل از اینکه برم کفش بخرم، تو راه، زنگیدم به مهدی که یه سر برم اداره شون و از تو ماشین، کفه های طبی ام رو بردارم. رفتم و اتفاقا کفه ها هم نبود! مهدی سر حال بود. ولی من خیلی معمولی باهاش برخورد کردم!

عصر هم که اومد دنبالم، دیدم دوباره سر دم نشسته! هیچی نگفتم. که البته یکی دو ساعت بعد فهمیدم اون روز تو اداره، همه رو (به قول دلاک عزیز) کیسه کشیده و حتی با همسایه ها و سازنده های خونه باباش اینا هم دعوا کرده!!!!!!!!! فقط ازم پرسید که کفش خریده ام یا نه، که گفتم آره. پرسید چند؟؟!! گفتم حدس بزن. کفش رو نگاه کرد و گفت: هفتاد هشتاد تومن! حالا بگو واقعا چند خریدی؟

منم خندیدم و گفتم: سی و دو تومن!!!!!!!!

باورش نمیشد! ولی خب، این نگرش منه که یه چیز خوب رو با قیمت کم بخرم. مادرشوهرم هم همیشه میگه که آشتی چیزهای خوب رو با قیمت کم گیر میاره. چون دنبالشه! راستش بچه ها، چه بهتر که آدم یه کفش خارجی بخره. ولی خب، من دیگه در موقعیتی نبودم که بگردم دنبال یه همچین چیزی. این بودکه توکل کردم به خدا و اینو خریدم. ایشالا که قالب راحتی داشته باشه.

چقدر در مورد کفش حرف زدم!!!!!!متفکر حرفهای دیگه ای هم دارم!!!!نیشخند


دیروز طبق روال یکشنبه ها، قرار بود خونه مامانم اینا بمونیم. وقتی از اداره رسیدیم، دیدم مامانم خوابیده و نمیتونه بلند بشه. البته از ظهر بهم گفته بود که کمرش از شب قبلش گرفته! بعدش که رسیدیم، دیدم یه کم خرید داره. گفتم خودم میرم. خونه مامانم اینا، نزدیک خیابونیه که توش بازار روز قرار داره.

اول خواستم چرخ ببرم، بعد گفتم نکنه بار زیاد باشه. برای همین ماشین رو بردم. البته بابام گفت: بهتره مهدی هم بره! مهدی به روی خودش نیاورد! منم گفتم: احتیاجی نیست. خودم می رم!!!!!! راستش رو به شما بگم، فکر کردم همراهم میاد. توقع زیادی نبود!!! دقیقا هفته قبل، این کار رو خونه مامانش اینا کرده بود. حتما یادتونه که شنبه هفته قبل ما رفتیم مانی رو بیاریم، مامانش گفت که یکی از همسایه های قدیمی قراره بیاد و در مورد مشتری جدید حرف بزنه. بعدش به مهدی گفت برو میوه بخر! مهدی هم جلدی پرید و رفت و میوه خرید و تا آخر جلسه هم موند و ساعت هشت شب، برگشتیم خونه مون!!

خب من فکر کردم حالا مهدی میاد بریم واسه مامانم خرید کنیم. ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم تا وقتش! خلاصه با ماشین رفتم و خریدها رو انجام دادم. اینجا یه پرانتز هم باز کنم. این هفته، یکی از تمرینات گیس گلابتون اینه که هر روز، حداقل یه کار خوب انجام بدیم! بعد ببینیم تا آخر هفته، این انرژی ها چطوری برمیگرده! دیروز هم وقتی خریدها رو گذاشتم تو ماشین، دیدم یه خانمی با یه شونه تخم مرغ، وایساده منتظر ماشین. سوارش کردم و بردم در خونه رسوندمش! اونم یه عالمه دعا واسه مامانم کرد! حتی وسط کوچه، دو تا خانم دیگه هم دیدیم که یه عالمه بار داشتند. خواستم اونا رو هم سوار کنم، که دیدم ماشین جدا نداره. آخه صندلی ماشین مانی، قسمتی از فضای صندلی عقب رو گرفته. اگه جا بود که حتما اونا رو هم می رسوندم.

خلاصه که خانمه خیلی تشکر کرد و گفت: ایشالا دستات برسه به ضریح امام حسین! منم تشکر کردم و تو دلم گفتم: ایشالا باورهام بشه مثل امام حسین که بدونم لااقل از زندگیم چی میخوام!!!!!!!!

بعدش اومدم خونه. توی راه که رفتم و برگشتم و تا خرید کنم، با خودم فکر کردم که چطوری حرفمو به مهدی بزنم! اولین راه این بود که با دلخوری بهش بگم:

حق داری واسه خونه بابات اینا بری خرید کنی! چون قرار بود از اون جلسه، چند میلیارد پول دربیاد بیرون! ولی از خونه بابای من، پولی در نمی اومد. فقط نگهداری از مانی در میونه!

ولی این کار رو نکردم. وقتی برگشتم خونه، بعد از یکی دو ساعت که باهاش تنها شدم، بهش گفتم: ازت دلخورم. فکر میکردم میای باهام خرید. اونم گفت: خب، من لباس درآورده بودم!!!!! که البته بهانه بود. خب، وقتی می بینه یکی هست که این کار رو انجام بده، خودشو رو به عذاب نمی اندازه. دیگه میدونید که، وقتی به خانواده خودش میرسه، میشه سرباز جان بر کف!!!!! ولی به من و خانواده ام که میرسه، خستگی در میکنه. چون کاری برای انجام، در برابر خودش نمی بینه. و البته ما هم ترجیح میدیم کارهامونو خودمون بکنیم و احتیاجمون رو به مهدی نندازیم!

دیروز آتی جون، یکی از عزیزانی که همیشه لطف میکنه و مطالب اینجا رو میخونه، به موضوعی اشاره کردکه خیلی برام جالب بود. نوشته بود:

 «آشتى جون چقدر خوشحالم که مثل قبل در این مواقع به جدایى فکر نمیکنى، اولین بار که پیدات کردم و شروع کردم به خوندن آرشیوت خیلى نومید بودى و سر کوچکترین موضوعى میخواستى تموم کنى و این واقعا به من استرس میداد. الان خیلى برات خوشحالم، عزیزم همه ما با اینجور مسایل کم و بیش گلاویز هستیم، مطمین باش بیشتر خانمهایى که از رفتار همسرت تعجب میکنن خودشون مسایل دیگه اى با شوهراشون دارن که خدا رو شکر تو ندارى. منظورم اینه که مساله تو انقدرها حاد نیست و در مقایسه با چند ماه قبل خیلى بهتر شده و بهتر هم میشه...»

راستش از دیروز دارم به این جملات فکر میکنم. آتی جون راست میگه. من دیگه اصلا به جدایی فکر نمیکنم. و همین فکر نکردن به جدایی، کمکم میکنه که به موندن فکر کنم و حالا که قراره بمونم، باید شیوه رو عوض کنم! الان که به خودم نگاه میکنم، می بینم خیلی از راه و روشهام عوض شده! همین که قهرهام طولانی نیست، همین که موقع عصبانیت، هر چیزی که به دهنم میاد رو نمیگم، همین که میخوام همه چی بمونه و همونجا اصلاح بشه و «تعویض نشه» خیلی بهم کمک میکنه.

میدونم هنوز راه درازی در پیش دارم. ولی همین که توی این راه هستم، خدا رو شکر میکنم. همین که تفکراتم عوض شده، بازم خدا رو شکر. حالا اول این راهم، عیب نداره. بالاخره طی میشه این راه. یادمه اون زمانیکه خیلی از مهدی شاکی بودم و حرف جدایی رو میزدم، یکی از عزیزانی که من هنوزم میرم وبلاگشو میخونم، برام نوشت که پست هام همه اش انرژی منفی ساطع میکنه! چیزی که خودم متوجه نمیشدم! و دیگه هم اون عزیز، اینجا نیومد که البته حق داشت! حتما حس خوبی بهش دست نمیداده!

حالا خوشحالم که لااقل یه ذره حال و هوای اینجا عوض شده. اینقدر که حداقل یکی از خواننده های عزیز، به این موضوع اشاره میکنه.قلب

البته بچه ها! من تغییرات دیگه ای هم داشته ام. الان واقعا میخوام یکی از این تغییرات رو بهتون بگم. باور کنید درس خیلی بزرگیه که من گرفته ام. امیدوارم به کارتون بیاد و ازش استفاده کنید:

یادتونه ده روز پیش، یه قابلمه پارتی داشتیم با دوستهامون؟ اونجا یکی از دوستامون که از همه مون هم بزرگتره ولی هنوز نامزده و ازدواج نکرده، یه رفتاری کرد که من دقیقا خودم رو توی آینه اش دیدم. این دخترخوب، توی اون جمع، خاله دو تا نی نی ناز بود. یه نی نی دو ساله و یه نی نی دوماهه! خب، هر دوی این بچه ها، خیلی به این خاله وابسته بودند. حالا فکر کنید این خاله مهربون از خونه باباش اینا اومد و نامزدش رو اونجا دید! تمام طول مهمونی، این بچه ها یا تو بغلش بودند یا داشت بهشون رسیدگی میکرد. همه مون هم می گفتیم تو چقدر مهربونی و چقدر با بچه های خواهرهات رابطه ات خوبه. دیگه اخرهای مهمونی بود که این دوستم به نامزدش گفت: تو چقدر بی احساسی! چند ساعته من اینجام، ولی تو متوجه این گیره موی من نشدی که توی موهام زده ام! بعد نامزدش گفت: خب، تو از لحظه ای که اومده ای، حتی یه لحظه هم کنار من نیومدی! همه اش داری به این بچه ها سرویس میدی!

دیدم پسره راست میگه! یاد خودم افتادم که همه کار میکردم، به جز رسیدگی و محبت به مهدی. منم اینجوری بودم. میخواستم بهترین باشم برای همه. یعنی توی بک گراند ذهنم، فقط میخواستم احتیاجات جمع رو برآورده کنم. و این اشتباهه. از آدمهایی که فقط به فکر خودشون و جفتشون هستند بدم میاد ها! مثلا توی مهمونی، فقط خوردن و خوش گذشتن به خودشون مهمه و بقیه هیچ! ولی باید حد تعادل رعایت بشه. کسانی مثل من و این دوستم، به خاطر حس مسوولیت زیادی که داریم، دایم میخوایم مهمونی ها رو کنترل کنیم. که به اندازه کافی به همه خوش بگذره! خب، این میشه که شوهرهامون ازمون گله داشته باشند.

مهدی اوایل از من گله میکرد که تو توی جمع، منو فراموش میکنی. من نمی فهمیدم منظورش چیه. ولی الان میدونم چی میخواست بگه. اینقدر که حواسم بود همه خوب غذا بخورند و به همه خوش بگذره، باید یه وقت اختصاصی هم برای مهدی در نظر می گرفتم. اینکه توی جمع ازش بپرسم که راستی تو چی دوست داری برات بیارم؟ چیزی نمیخوای؟ خوبی؟ و حتی گاهی یه چشمک بهش بزنم، اصلا لوس بازی نیست. مخصوصا اگه مهمونی ها، جمع خانوادگی یا دوستانه طرف من بود. این یعنی یه آلارم به همسرم که توی جمع و این شلوغی، حواسم بهت هست. تو برام مهمی و دیده میشی!

یه حس شیرینی که همه مون دوست داریم تجربه کنیم. اینکه توی یک جمع، بفهمیم که همسرمون ما رو می بینه و حواسش به ما هست. خب، چه بهتر این حس خوب رو برای اونا هم به وجود بیاریم!قلب و صد البته که باید تعادل برقرار بشه و نشیم ننه طرف و یکسره بهش سرویس بدیم.

اگه این تعادل باشه، همه چی آروم میشه و همه هم خوشحال میشیم!!!!!!!!قلبقلب

[ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ