چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

عرض کنم خدمتتون، در ادامه بحث پرداختن به رابطه، توکتم عزیز (دکتر آشپز) در کامنتی که دیروز در پست «تعطیلات خود را چگونه گذراندید.» گذاشته بود، مطلبی رو نوشته بود که من از دیروز تا حالا باهاش درگیرم. منظورم درگیری خوبه، نه درگیری بد!!! چشمکهمه اش دارم به این موضوع فکر میکنم. می دونید، من به این نتیجه رسیدم که ایشون راست میگن. علیرغم اینکه من توی زندگی آدم خیلی تلاشگری هستم، ولی همیشه کارها رو خودم انجام داده ام. شاید خوب بلد نبودم مدیریت کنم که دیگران هم سهمی در انجام اون کار داشته باشند. شاید دلم نیومده دیگران اندازه خودم کار کنند. و برای همین خودم کارها رو  انجام داده ام. در نتیجه یه کسی مثل مهدی سواستفاده کرده. البته دلیل اول و آخرش این بوده که من از غر شنیدن متنفرم. اگه به مهدی بگم  این کار رو بکن و اون غر بزنه، بی خیالش میشم و خودم انجام میدم. خب معلومه که اونم از این موضوع نهایت سواستفاده رو میکنه. پس مقصر منم!!! (این یکی)

مشاور هم همینو بهمون گفت. مهدی به مشاور گفت: «آشتی روز اول خیلی منو دوست داشت. خیلی خیلی و این منتهای آرزوی من بود که زنم اینقدر دوستم داشته باشه. و میدونم خیلی هم برای زندگیمون زحمت کشیده ولی الان احساس میکنم دیگه مثل قبل دوستم نداره.» مشاور گفت: «با شناختی که من ازخانمت (آشتی) تو این چند جلسه پیدا کرده ام، باید بهت بگم متاسفانه اگه وجود مانی تو زندگی مشترکتون نبود، آشتی یک ساعت هم باهات زندگی نمیکرد. چون هیچ دلخوشی تو زندگی با تو نداره!!!! اولش واقعا دوستت داشته ولی ظاهرا خیلی اذیتش کردی!!» یعنی فکر کنید!!! وقتی مشاور این حرف رو بزنه دیگه حتما اوضاع داغون تر از این حرفهاست. عزا چه عزاییه، که مرده شور هم داره گریه میکنه!!!گریه

بعد مشاور از مهدی پرسید چه چیز آشتی تو رو جلب کرد؟ مهدی گفت: « اوایل هر روز آشتی ساعت یازده صبح بهم می زنگید. حالمو می پرسید. همیشه همکارهام می گفتند خوش به حالت که خانمت اینقدر دوستت داره و هر روز بهت می زنگه و یه عالمه محبت دیگه.» بعد من ادامه دادم: «تازه الان هم ساعت یازده بهش میزنگم. با این تفاوت که قبلش یه زنگ می زنم به خونه مامانم یا مادر همسرم (هرجا که مانی باشه) که وقتی ساعت یازده به مهدی می زنگم، از حال مانی هم به مهدی بدم.» مشاور هم گفت: «تو خیلی بی جا میکنی!!!» البته ایشون خیلی باشخصیت بودندو هرگز این حرف رو نزدند. بلکه فحوای کلامشون این بود که بیخود این کار رو میکنی. بعد ادامه دادند: «چرا میخوای همه چی رو کنترل کنی؟ تو چه کار داری که از حال بچه به مهدی بگی؟ خب اگه خودش دوست داشته باشه می زنگه و حال بچه اش رو می پرسه.» دیدم راست میگه. من چرا خودمو ملزم میکنم هر روز اول به مانی بزنگم بعد به مهدی. خیال باطل

خلاصه که منظور مشاور این بود که هر کسی کار خودشو انجام بده. من بیخودی به خاطر کوتاه کردن مسیر، کارهای مهدی رو انجام ندم. چیزی که خیلی دیر بهش رسیدم. آخه بدبختی اینه که سر کار هم همین مشکل رو دارم. همیشه به خاطر اینکه کار راه بیفته، یه سری تنبل گشاد، کارشونو نمی کنند و من به خاطر اینکه کارشون انجام بشه، کار رو انجام میدم. در حالی که اشتباهه. اینجوری شاید کار انجام بشه، ولی اون آدم سواستفاده چی میشه. تا جایی که وقتی واسه مرخصی زایمان رفتم و برگشتم، همون گشادها، خون گریه می کردند. بهم شکایت کردند که جانشینم، پدرشونو درآورده و حتی زیرآبشونو زده و در حقیقت آدمشون کرده که البته درست نشدند. البته بگم ها، رئیسم خودش آدم خیلی کاریه و قدر کار کردن منو میدونه. واقعا قدر کار کردنم رو میدونه. لبخند (شکرخدا)

دیروز هم توکتم جون گفت که به مهدی مسوولیت بدم. واقعا هم راست گفت. من وقتی نگاه میکنم، می بینم مهدی در قبال خانواده اش خیلی احساس مسوولیت میکنه. مثلا خانواده اش تعریف می کردند که وقتی خواهر کوچیکه مهدی دیر از دانشگاه می اومده، مهدی خیلی استرس داشته و همه اش رو پشت بوم راست میرفته و حرص می خورده.استرس ولی وقتی من تا ساعت هفت و هشت سر کار بودم، عین خیالش نبود!!! فقط مثلا وقتی ساعت هشت میشد، بهم میزنگید که کجایی؟ البته اینم دلیل داره. من هرگز از ساعات طولانی کار و ترافیک و عدم داشتن وسیله نقلیه غر نمی زدم. من هرگز تصمیم نگرفتم به خاطر سختی کار، کارمو کنار بذارم. همیشه موندم و اگه اونم غر میزد که کار منو دوست نداره، من همیشه دلداریش میدادم و تحمل میکردم که نکنه یه وقتی رسما با اشتغالم مخالفت کنه!!! ناراحت چون هرگز حاضر نیستم کارم رو از دست بدم.مژه

در راستای سپردن مسوولیت به مهدی، یه کاردیگه هم کردم. همونطور که قبلا هم گفتم، خونه مامانم تقریبا شمال غرب تهرانه. برای اینکه صبحها از اونجا بیام سر کار، باید تا قبل از شش و ده دقیقه راه بیفتم. یعنی فکر کنید صبح ساعت 5:45 بیدار میشم. اون موقع تازه اذان داده اند و تا کم کم بیدار شم و حاضر شم، میشه همون شش و ده دقیقه. میتونید تصور کنید که این روزها این ساعت بیرون از خونه چقدر سرده!!!!!!! خیلی خیلی سرده. یه وقتهایی مامانم میترسه و میگه نکنه تو این تاریکی یه بلایی سرت بیارن. حالا این به کنار، محل کار مهدی هم نزدیک منه ولی آقا زورش میاد منو بیاره!!!! میگه:«تو مجبوری هفت و نیم سر کار باشی! من مدیرم و ساعت ده هم برم مهم نیست!!!»

بچه ها من و شما که همدیگر رو ندیده ایم. ولی خداییش، شما به علاقه مهدی نسبت به من شک ندارید؟ به نظرتون این مرد منو دوست داره؟ به نظر من اگه دوست داشت صبح خواب رو به خودش حروم میکرد و منو می آورد. یعنی اون وقت صبح فقط من و سپور و سگ و سرباز تو خیابونیم!!! گاهی که منو میرسوند، اینقدر تو قیافه بود و حتی یادمه این اواخر جواب خداحافظی و تشکر منو هم نمیداد!!!! حالا انگار من داشتم اون وقت صبح میرفتم کافه و سینما!! منم تصمیم گرفتم برای حفظ شخصیتم، خودم صبح ها بیام. جهنم اگه سرد و تاریک بود ولی در عوض کسی اون وقت صبح بهم توهین نمیکرد!!! همین شد که آقا دیگه فکر کرد باید همینطور باشه. یعنی چون براش مهم نبود، خودش اینجوری هم راحت بود. ساعت نه بیدار میشد و هلک و هلک راه می افتاد با ماشین و ده میرسید. نه ترافیکی، نه سرمایی و نه تاریکی!!

ولی از دیروز نظر توکتم جون رو خوندم، دیدم من اشتباه کرده ام. من باید به اون بفهمونم که ماشین مال من و اونه. (بگذریم که ماشین به اسم منه و خودم هم دارم قسطش رو میدم!!!!!) تو این روهای سرد با توجه به طرح زوج و فرد، مهدی باید صبح روزهای زوج منو بیاره. این وظیفه اشه. این یکی از قسمتهای رابطه است. من همسر اونم. باید یاد بگیره که به همسرش خدمات بده. یکی از این خدمات هم همینه. دیدم من اشتباه میکرده ام. هر بار که این غر میزده، واسه اینکه غرزدنشو نشنوم، خودم کار رو انجام میدادم. خب این شده که یه مملکت هم نمیتونه قسمت گشاد شده رو ترمیم کنه !!!!

تا اینجا تقصیراتم رو می پذیرم که اگه نپذیرم، نمیتونم اصلاحشون کنم. ایشالا که بتونم از پسش بر بیام. خیلی ممنون میشم اگه بازم منو با نظراتتون مستفیذ بفرمایید. قلبقلبقلب

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ