چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز تولد منه!!!!!!!قلب

سوم مهر سال 57 به دنیا اومده ام و از امروز، سی و ششمین سال زندگیم شروع میشه! خدا رو هزار بار شکر میکنم به خاطر چیزهایی که دارم و سپاس بابت حکمتی که به خرج داده (!!!) و یه چیزهایی رو بهم نداده!نیشخند (ادبیات مسی!!!)

اولین تبریک رو ارغوان عزیز بهم گفت دیشب! که من همیشه شرمنده محبت هاشم! و البته این مدت همه تون منو غرق در محبت و عشقتون کرده اید. دوستهای نادیده ای که اینقدر بهم لطف دارند که یه عده زیادی شون همیشه به اولین وبلاگی که سر می زنند، اینجاست. و این چیزی نیست جز محبتی که خدا و شماها در حقم دارید! عمیقا خدا رو سپاس میگم و بهترینها رو براتون میخوام!قلببغل

امروز صبح از ساعت شش بیدار بودم. شش و نیم بیدار شدم و آرایش کردم و اومدم اداره. تمرین این هفته گیس گلابتون این بود که هر روز یه کار خوب بکنیم و انرژیش رو ببینیم. راستش من تو زندگیم هرگز به ثواب فکر نکرده ام! یعنی هرگز اینجوری نبوده که فکر کنم نماز بخونم، ثوابشو ببرم، کمک کنم، ثوابشو ببرم، فلان دعا رو بخونم، فلان قدر اون دنیا گیرم بیاد! نمیگم عارفم، ولی همیشه از خدا خجالت کشیده ام که بگم فلان کار رو میکنم که تو بهم فلان چیز رو بدی. همیشه اگرم کاری کرده ام، دلیلم  این بوده که اون کار، خوب بوده و باید انجام میشده و خدا گفته انجام بده. دیگه اینکه چقدر میخواد بده یا نده یا در اضای اون میخواد چه کار کنه، با خودشه. لبخند

این هفته هم، تا جایی که از دستم براومد کار خوب کردم. حتما هم نباید یه کامیون سیب داشته باشیم که بتونیم به کسی بدیم. میشه با یه گاز از سیب مون هم، دل کسی رو شاد کنیم.

روز شنبه رفتم در خونه مامان مهدی آمپول ضد حساسیت فصلم رو بزنم! (به یاد خانمی عزیز شجاع!!!!!!!!)نیشخند بعدش از خانمه خیلی تشکر کردم. بهش گفتم که تزریقم رو یک هفته عقب انداخته ام که حتما بیام پیش شما. چون دستتون اصلا درد نداره. برق شادی رو توی چشماش دیدم. همین یه انرژی مثبته! روز یکشنبه هم رفتم بازارروز واسه مامانم خرید کنم، یه خانمی رو رسوندم در خونه شون. خیلی واسه مامانم دعا کرد! همین برام بسه. قلب

می بینم همه این انرژِی ها برمیگرده به خودم. هر روز که اینجا رو باز میکنم، از محبت دوستان شرمنده میشم. چقدر لطف، چقدر مهربونی! هر کامنتی رو که میخونم، کلی دعا میکنم واسه صاحب کامنت! وقتی توی خونه دارم تند تند کار میکنم، بازم به یاد بچه های اینجام. وقتی اسم مریض میاد، یاد مریضهای بچه های اینجا می افتم و دعا میکنم. از خدا برای همه خیر میخوام. و دارم با چشمهام می بینم که این انرژی های مثبت، چه طوری بهم برمی گردند.


هنوز تخته وایت برد رو نخریده ام. ولی خب، از دیروز تو ذهنم، دارم خوبیهای مهدی رو می شمارم. دیروز وسط روز دلم براش تنگ شد!!!!!! اتفاقی که خیلی وقت بود نیفتاده بود!!!!خجالت بعدش که رفتیم خونه مامانم دنبال مانی، مهدی هم حالش خیلی خوب بود. من خودم میدونم انرژیم زیاده. یا لااقل زود منتقل میشه! شاید همون باعث شد مهدی خوشحال باشه. وقتی هم که مانی رو خواستیم از مامانم جدا کنیم، فقط بای بای کرد و گریه نکرد!!!!! همه تعجب کردیم.

بعد به یک ترافیک غیرعادی خوردیم. به طوری که هفت و نیم رسیدیم خونه!!!!! ولی همه اش داشتیم سه تایی تو ماشین می رقصیدیم! مهدی هله هوله هم خریده بود و از خجالت خودمون در می اومدیم. من که یه پفک متوسط رو به تنهایی خوردم!!!!!!!!یول بعدش هم تصمیم گرفتم که دیگه شام نخورم!!!!!!! و در اوج ترافیک مهدی حرفی زد که شکر خدا مقنعه سرم بود و شاخهام رو ندید!!!!!!!!!! گفت:

مهم اینه که سه تایی مون شاد باشیم و کنار هم. خب حالا تو ترافیک هم بودیم، مهم نیست!!!!!!!!!!!!تعجبمژه

بعدش هم که رسیدیم خونه، من پریدم یه کم جعفری خریدم و سه بسته گوشت گذاشتم بیرون  (بسته ها کوچیکند!) مهدی، داداشم و پسرخاله ام رو دعوت کرده بود که بیان بازی کنند. منم کباب جعفری درست کردم و با برنج خوردیم و واسه ناهار امروز همه مون هم غذا درست کردم. خیلی خسته بودم. ولی خب، ساعت ده و نیم هم با مانی خوابیدم.

یک اتفاق جالب: یادتونه چند ماه پیش تو اداره، یه کم درگیری داشتم؟! یه همکاری داشتم که حتی یه پست هم براش گذاشتم به نام رک قدرشناس! خب، الان یکی دو ماهه که اومده پیش من نشسته. اولش با جهبه اومد نشست ولی من خیلی عادی باهاش برخورد کردم!!!!!! تا اینکه دو هفته پیش اعتراف کرد که جو اون موقع خراب بوده و تلویحا گفت که اشتباه کرده و الان حق رو به من میده! منم به روش نیاوردم. و اولین هدیه رو همین همکارم روز اول مهر بهم داد! چون فکر کرده بود تولدم اول مهره!!!! و همچنین امروز صبح، اولین هدیه رو باز هم یکی از همکارهام بهم داد. همون که من سالها دوست داشتم باهاش کار کنم چون کارش فوق العاده است و همیشه فکر میکردم میتونم ازش چیز یاد بگیرم. بعدش سر این تحولات این شش ماه اخیر، ایشون هم یه سمتی گرفت و متاسفانه بین مون سوتفاهم پیش اومد و نخواست باهام راه بیاد!! همین همکارم، سه روز پیش توی جمع گفت: دارم همه تلاشم رو میکنم که اشتی رو ببرم تو واحد خودم! چون تو این کلاس آموزشی جدید، از همه بیشتر داره تلاش میکنه و یاد میگیره!!!!!!!!

همین ها برام بسه! همین که همه چی خوبه! همین دیگه!

آخر نوشت آرامبخش:

ساعت یک و نیم دیشب، احساس کردم یه نفر بغلم کرد! بیدار شدم دیدم مهدیه!!! گفت:

عشقم! تولدت مبارک!!!!!!!!قلبقلب

خیلی وقت بود بغلم نکرده بود! و حالم رو نمیتونم توصیف کنم! هرچند که بعدش گرفتم خوابیدم!!!!!!!نیشخندزبان ولی حس خوبی داشتم وقتی که صبح از خواب بیدار شدم.

بچه ها! باور کنید این روزها که حالم خوبه، واسه تک تکتون دعا میکنم. زندگی بالا و پایین داره و یه روز خوبه و یه روز بد. ولی امروز که خوبم، بهترین ها رو واسه همه تون میخوام. چند دقیقه پیش یکی از همکارهام واسم گل آورد. الان خواستم عکسشو بذارم که نیم ساعت طول کشید و آخرش هم آپلود نشد. شما به گل وجود خودتون ببخشید!!!!!!

قلبقلبقلب

[ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ