چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون!

واقعا اینقدر بهم محبت دارید که از روز چهارشنبه تا الان، دیگه لال شده ام! یعنی خودم هم باورم نمیشد اینقدر بتونم ازتون انرژی بگیرم. یعنی سرابم کردید!!!!!!! هفتاد و چهار تبریک بابت پست قبلی!!!!!!! قلب یه دنیا سپاس! توی اداره هم همکاران مهربون (به از شما نباشه!لبخند) برام کیک خریدند و یه جشن کوچیک گرفتند! (تو فاصله ای که رئیسم رفته بود بیرون از شرکت)

بعدش یکی از دوستام تو اداره، بهم یه جفت گوشواره داد که از طرف چند تا از دوستان داخل اداره و سه تا از دوستانی بود که دیگه اینجا نیستند! سر فرصت عکس اونم میذارم براتون!

سر ظهر هم میخواستم برم ناهار که در باز شد و آقا مهدی با دسته گل بزرگ وارد شد!! شش تا رز قرمز سوخته که خیلی قشنگ تزئین شده بود که سر فرصت عکس اونم میذارم! اونجا بود که برای اولین بار، مهدی با مدیرعامل جدیدمون روبرو شد و مدیرعاملمون بهش شکلات تعارف کرد. بعد هم یه کم با مهدی شوخی کرد و مهدی هم تشریف برد!

ولی اینو بهتون بگم که تا عصر که بخوام برم، اینقدر پیامهای تبریک شما زیاد بود و پر از مهر، که من اصلا باورم نمیشد!!!!!!! گریهیعنی عصر که داشتم میرفتم خونه، واقعا حس یه آدمی رو داشتم که اونهمه آدم بهش حضوری تبریک گفته بودند و بغلش کرده بودند!!!!!! واقعا شرمنده ام کردید!بغل

عصر هم مهدی که قرار بود بیاد دنبالم، گفت: واسم یه چیزی بخر بخورم! منم رفتم طبق روال عادی برنامه (!) یه لیوان آب کرفس واسه خودم و یه لیوان شیرموز شکلاتی واسه مهدی خریدم. رفتیم خونه مامانم اینا و مامان و مانی رو برداشتم و بردم اون مزونه که مامان لباس بخره که شکر خدا خرید. بعدش برگشتیم خونه مامان اینا و البته من تصمیم داشتم از مغازه پسرخاله ام ساندویچ بگیرم واسه شام. که مامان شرمنده کرد و فسنجون پخت! جای همه تون خالی. تا شب سعی میکردم با موبایل، یه سری نظرات رو تایید کنم. و همین جا بازم ازتون تشکر میکنم و میگم که با موبایل واقعا سخته! ببخشید اگه جواب ها، در خور محبتتون نبود! قلببغل

شب هم برادرم و خانمش اومدند و به بهانه تولد من، یه دل سیر رقصیدیم. البته اون پسرخاله ام که همیشه خونه بابام ایناست هم بود. و البته اینجور مواقع، عروسمون نمیرقصه ولی خب، با دست و خنده، همراهیمون میکرد. و الحق که ما هم، از خجالت خودمون در میاییم و باور کنید اینقدر مسخره بازی درمیاریم، که من گاهی یادم میره رقص واقعیم چه جوریه! تمام این مدت هم مانی داره نگاه میکنه و تقلید میکنه! دیگه شما ببینید اون میخواد چی بشه!!!!!!!قلب بعدش باور کنید، تمام اون لحظات من فکر میکنم شماها هم اونجایید! اینقدر که بهم نزدیکید!!!!!!!بغل(آیکون آشتی اشک در حلقه چشم جمع شده و شرمنده محبت دوستان شده!!!!!!!!!!)نیشخند

صبح پنجشنبه هم با مامان و مانی رفتیم خرده کاریها رو انجام دادیم. مثل خرید کفش واسه مانی و خرید جوراب بلند واسه من و آخرش هم رفتیم اون مغازه که رنگ ترکیبی درست میکنه. که البته الان موهام شرابی روشن تره ولی من موهای قرمزتری رو میخواستم!!!!!!!!! (آشتی کله آتیشی!!!!!!!!!) نه اونقدر قرمز، ولی خب، الانم شرابیش تیره است! لامصب رنگ وانمیکنه. اگه امروز بتونم، دوباره میرم پیشش و ازش میخوام موهام روشنتر بشه. البته اگه وقت کنم که فکر نمیکنم.

امروز ظهر که رئیسم ساعت یک و نیم جلسه داره، منم همون ساعت وقت اپیل گرفته ام که برم و برگردم و اگه بشه، یه کفش قرمز هم بخرم!!!!!!!!!! چون کفش زرشکی ام رو میخوام واسه پاتختی بدم به مامانم و خودم مجبورم با دمپایی تو حموم برم پاتختی!!!!!!!!!!!!قهقهه اون کفش مشکیه که اون روز خریدم، خیلی قالب راحتی داشت و یکی دو بارهم تو خونه یکی دو ساعت پوشیدمش و بهش عادت کردم. برم ببینم اگه قرمزش رو هم د اشت، بخرم. دیشب مهدی میگه: حسابی توپ بستی به پولها!!!!!!! گفتم: شرف داشته باش! تو دویست تومن بابت لباس به من دادی، من یه پیرهن خریدم 105 تومن، کفش 32 تومن، جوراب شلواری 15 تومن. جا داره یه کفش 32 تومنی دیگه هم بخرم!!! تو این پول رو فقط واسه لباس دادی، من باهاش یه مغازه جنس خریدم!!!!!!!!!!!نیشخند خودش هم خنده اش گرفته بود! بعد گفتم: آخه میدونی! بعدا میخوام یه کیف قرمز هم بخرم که ست عیدم، کیف و کفش قرمز باشه! گفت: شرف رو تو داشته باش! آبی بپوش ولی پرسپولیسی باش! خندیدم و گفتم: عمرا!!!!!!!!!!!!!!!عینک


اینم بگم که روز پنجشنبه خاله ام اسباب کشی داشت به دو کوچه بالاتر از خونه مامانم اینا. شکر خدا خونه اش یه هال و پذیرایی خیلی بزرگ داره. دلیل عجله اسباب کشی هم این بود که میخواستیم زود وسایلش رو بچینه که امشب و فرداشب حسابی بزنیم و برقصیم. یعنی دو روز مونده به عروسی!!!! اونجا محیطش از خونه مامانم بزرگتره. پس فضای بیشتری برای حرکات ما داره!!!!!!! فردا هم یه سری از خاله هام از کرمانشاه میان!

واقعا از خدا میخوام شما هم همیشه درگیر این جور مراسم باشید و خدا دل همه تون رو شاد کنه. دیشب که رفتیم خونه بابای مهدی، دیدم خواهرشوهر وسطی ام، چشماش قرمزه. گفت که داشته نماز میخونده. حالا ازدواج نکرده، فکر میکنه اگه شوهر نکنه، چه اتفاقی می افته. البته که چون دوست داره، از خدا میخوام یه بخت خوب در انتظارش باشه. الانم که داره میره دانشگاه! ولی واقعا یکی از آرزوهام اینه که ازدواج کنه و بره سر خونه و زندگیش. البته که بوی کباب میاد و خر داغ می کنند!!!!!!!!!!!! یعنی به نظرم اگه برای هر دختری موقعیت خوب پیش اومد، ازدواج کنه. ولی اگرم نشد، نباید ناراحت بشه. الان دخترها می تونند برن سر کار و اونجوری که میخوان زندگی کنند. من پشیمون نیستم. شکر خدا یه راهی جلوی پام گذاشته شده و دارم ادامه میدم ولی اگرم نشد، ناراحتی نداره!چشمک

راستش دلم میخواد خواهرشوهرم رو امشب یا فردا شب ببرم خونه مامانم اینا که بزن و برقصه، ولی خب، سعی میکنم جوزده نشم و این کار رو نکنم. حالا شاید اون وسط یه نفر یه حرکتی کرد، که من صلاح ندونستم خواهرشوهرم بدونه! میدونید منظورم چیه؟! بالاخره صلاح نیست خانواده شوهر آدم همه چی رو از زندگی خانواده خودش بدونند!!!!!!چشمک این یه درسه واسه خودش!!!!!!!یول

پنجشنبه که موهامو رنگ کردم، خب، دلم میخواست روشن تر بشه که نشد. حالا اون هیچی. یه آرایشگاهی در خونه خودمونه تو خیابون جمهوری. کار ابرو خانمه خوبه. فکر کنید پنجشنبه که خونه مامانم اینا بودیم، مانی رو گذاشتم همونجا و خودم اومدم جمهوری و برگشتم که ابرومو بردارم!!!! البته یه کت نیمه ساتن هم واسه روی لباسم خریدم! ولی خب، حداقل یه ساعت تو راه بودم تا از شهران برسم به جمهوری. بعدش رفتم ابرومو برداشتم و حالا فکر کنید یه مدت زیادیه که گذاشته بودم ابروهام پر بشه. دیگه یه چیزی شده بودم تو مایه عمو جغد شاخدار!!!! سعی میکردم آت و آشغالهای زیرش رو بگیرم ولی حسابی پر شده بود. وقتی بلند شدم، بسیار خرسند و دلشاد بودم از مدل ابروهام. همون مدل پهنی که دلم میخواست!

آخر شب که داشتم آرایشم رو پاک میکردم، دستم رفت تو ابروهام و تا چند دقیقه مات داشتم به خودم می نگریستم!!!!!! نه تنها لنگه به لنگه، بلکه نسبتا نازک، با یه دم مسخره که مثل دسته داس بود!!!!!!!!!! و اینکه من صبح ابروهامو تقریبا شرابی کرده بودم. این خانمه با چه شگردی قهوه ای (!) اش کرده بود، بماند!!!!! از اون قهوه ای ها!!!!!!!نیشخند یعنی نمیدونم چه جوری مزین کرده بود ابروهامو!!!!!!!!! بدبختی اینجاست که من بلد نیستم مثل خود اون خانمه، ابروهامو مداد بکشم. وگرنه که خودم هم با مداد درستش میکردم. هیچی دیگه، ابروها به فنا رفت!!! (فدای سرتون) راستی حتما می دونید که نباید هرگز توی ابروهاتون مداد بکشید. سعی کنید سایه بکشید. چون مداد ابرو، باعث ریزش همون دو تار میشه!!!چشمک

قبل از اینکه یه چیزی بگم که بخندید، اینو بگم که این چند روز تو این شلوغی ها، سعی کردم از مهدی غافل نشم و هرچند که هر دو داشتیم به کارهامون میرسیدیم ولی خب، از هم غافل هم نبودیم! مهدی روز پنجشنبه با پسرخاله و داداشام رفت کت و شلوار خرید. به جز داماد، همه شون از یه مغازه کت و شلوار خریده بودند و تعریف می کردند که مغازه دار از دست مسخره بازیهای اینا، دیگه از شدت خنده، اشک از چشماش می اومده! یارو رو دیوونه کرده بودند رفته بوده پی کارش!!!!!!!!

دیشب هم خونه باباش اینا بهم گفت: آشتی! قسمت سوم فیلم خماری رو هم گرفته ام! (قبلا با هم دو قسمتش رو دیده بودیم.) منم بهش گفتم: ایشالا عروسی تموم بشه، یه کم با هم تنها بشیم و بشینیم فیلم ببینیم. باید دوباره با هم خلوت داشته باشیم! باور کنید همین جمله، خیلی موثر بود. از نگاهش، رضایت رو گرفتم.

دیروز عصر هم رفتیم خونه مادرشوهرم و مهدی یه بار دیگه کیک خرید. البته که روز چهارشنبه مادرشوهرم بهم زنگید و تبریک گفت و اجازه خواست که نیان خونه مون. منم از خدام بود. چون تو این اشفته بازار، کی میخواست خونه تمیز کنه و پذیرایی کنه! خودشون هم ملاحظه کردند و نیومدند. دیروز هم اون و خواهرشوهر بزرگه ام بهم کادو پول دادند. مانی هم یه عالمه رقصید و مجلس رو گرم کرد! دیگه از این بچه، همین کارها انتظار میره!نیشخند 

حالا اون مطلب خنده داره رو بگم. دیروز غروب، دیدیم مادرشوهرم داره حاضر میشه بره بیرون. گفتیم: کجا؟ گفت: میرم آمپول بزنم. گفتم: مامان! چرا میخوای راه دور بری؟ همین روبروی خونه تون، توی همین مطب دکتر، منشی اش یه دستی داره که حرف نداره. من خودم یه هفته آمپولم رو عقب انداختم که این خانمه برام بزنه. چون دستش اصلا درد نداره. مادرشوهرم گفت: «آخه این که تابلو «تزریقات و پانسمان» نداره!! منم میترسم جایی برم که تابلو نداره!»

بعد یه حرف خنده دار زد: «البته قبلا تابلو داشته! الان فکر کنم کنده شده!!!!!!!!!»

منو میگید، یه دفعه از خنده منفجر شدم. گفتم: «یعنی قبلا داشته و حالا به هر دلیلی کنده شده، شما می ترسید برید؟ خب این، همون آدمه!!!!!!!!!»

قهقههقهقههقهقهه

و خب البته ایشون بسیار محتاط هستند! یاد خودم افتادم که وقتی دانشگاه میرفتم، یه بار گوشم چرک کرده بود اساسی! باید هر دوازده ساعت، یه آمپول جنتامایسین میزدم! یکی از کلاسهام هفت صبح بود و من ساعت شش و نیم تو دانشگاه بودم. مجبور بودم همونجا بزنم. یکی از بچه های دانشگاه لطف کرد و ته یکی از کلاسها، برام آمپول رو زد. مسلما پنبه و الکل نداشتیم و مجبور شدیم با اسپری بدن و دستمال کاغذی، محل رو برای تزریق آماده کنیم!!!!!!نیشخندخنده

اینم از ما!!!!!!!!!!!قهقهه

[ شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ