چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همگی!

دیروز طبق روال همیشه، ریدر باز بود و دیدم مسی پست گذاشته! رفتم و کاشکی نمیرفتم. البته داشتم میرفتم برای اپیل. هنگ کرده بودم. تا رفتم و برگشتم، مغزم داشت منفجر میشد. همه اش دلم میخواست برگردم و ببینم یه پست گذاشته و گفته که خبر دروغ بود. ولی متاسفانه خبر واقعیه. خدا بهشون صبر بده. مسی تنهای من!!!!!گریه

***************

دیروز قرار بود زود برم. بعد یه دفعه یادم اومد که شنبه است. دیدم مجبورم بمونم. با مهدی حرفیدم و قرار شد مهدی بره پیرهن بگیره و از اونجا بیاد خونه مامانم اینا. منم برم دنبال مانی که خونه مادرشوهرم بود، برش دارم و ببرمش خونه مامانم اینا. نشون به اون نشون که ساعت هفت شب تونستم از اداره بیام بیرون!!!!!!!!!سوال 

یه آژانس گرفتم و رفتم دیباجی خونه مادرشوهرم. یعنی یه ترافیکی بود که مسلمان نشنود، کافر نبیند. از شدت گرسنگی هم داشتم می مردم. راننده یه پسر جوون مودبی بود ولی از اول تا آخرش، موسیقی سنتی گذاشته بود!!!!!! دیگه داشتم از کسالت می مردم!!!!!! نمیشد هم خوابید!!!!!!!! بعد رفتم دنبال مانی و از اونجا رفتیم افتادیم تو تونل نیایش که از نصفه هاش، یه ترافیک مسخره ای بود که نگو! اینجوری بگم که ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه رسیدم!!!!!!!

حالا فکر کنید دیروز ساعت هفت کارت زده بودم و اصلا از ساعت پنج صبح بیدار بودم و خوابم نبرده بود! دوازده ساعت سر کار بودم و اونهمه تو ترافیک. روزی بود واسه خودش دیروز!!!! بعدش که رسیدیم خونه مامان اینا، من دیگه ولو شدم روی زمین. چون دیگه کمرم مثل چوب خشک شده بود. دیدم مامان بی گناه شام خورش قیمه درست کرده و قرار شد شام بخوریم و بعدش بریم خونه خاله ام. مهدی هنوز نرسیده بود و اونم حوالی ساعت نه رسید!!! همه له و درب و داغون بودند.

یادمه سال 69 عروسی دخترخاله ام تو کرمانشاه بود. اون نوه اول بود و همه مون ازش خیلی کوچکتر بودیم. من که دوازده سالم بود. خب، تابستون بود و همه بیکار بودیم. ما هم که سه ماه تابستون رو می رفتیم کرمانشاه. داییم اون وقتها یه خونه خیلی بزرگ داشت با یه سالن خیلی بزرگ و البته گرد!!!!!!!! یعنی هال پذیرایی خونه اش گرد بود! از یه هفته قبل از عروسی، هر شب تا نصف شب همه بزن و برقص میکردیم. ولی خب، الان دیگه همه بزرگ شده ایم. هر کس یه شهر زندگی میکنه و مخصوصا این عروسی که وسط هفته است، همه نمی تونند راحت دور هم جمع بشن! هر کس گرفتاره. حال شکر خدا عروسی وسط شهره. این عروسیهایی که کرج یا لواسوونه، دهن مهمانان محترم به زیبایی صاف میشه!!!!نیشخند

خلاصه دیشب شام خوردیم و همه از خستگی نا نداشتند! ولی پررو تر از اینا بودیم! رفتیم خونه خاله ام. بابام مثل همه باباها در این مواقع گفت من نمیام. ما هم خودمون رفتیم. دیدیم هیچکس نیست. یعنی فقط خاله ام و دخترخاله ام هستند! شوهرش و پسرش هنوز برنگشته بودند. ما هم گفتیم پس بقیه فامیل کو؟ دیدیم هیچکس نبومده! یکی دو ساعت زدیم و رقصیدیم و برگشتیم خونه. من از شدت خستگی داشتم ولوو میشدم. ولی بازم مسواک زدم و دوش گرفتم. وگرنه خوابم نمی برد.

 بعدش طبق عادت این اواخر، مانی ساعت دو و نیم توی خواب شروع کرد به جیغ و گریه!!!!!! واقعا نمیدونم علتش چی میتونه باشه. چون بیدار نیست و فقط گریه میکنه و جیغ میکشه. شاید خواب می بینه. صبح هم من ده دقیقه به شش بیدار شدم و راه افتادم اومدم اداره. ساعت هفت کارت زدم. الانم از خواب دارم می میرم. شاید هم اینا رو توی خواب دارم می نویسم. حقیقتا چشمم میسوزه!!!!!!! یه لیوان نسکافه کم شکر هم خورده ام ولی فکر نمی کنم زور این نسکافه به خوابم برسه. ساعت هفت و نیم هم مدیرعامل و معاون فنی مون اومدند. همچین اداره سحرخیزی داریم ما!!!!!!!!!!


بی نقاب عزیز، در مورد کباب جعفری پرسیده بود! باید بگم یکی از غذاهای راحت و تنبلیه! گوشت چرخ کرده رو با پیاز و جعفری خرد شده مخلوط می کنیم و حالا نمک و فلفل و زردچوبه هم بهش میزنیم. بعد به شکل دلخواه درمیاریم و تیکه تیکه سرخش می کنیم. مثلا اگه بخوای دراز درازش میکنی یا حتی میتونی مثل کتلت کنی. ولی معمولا شکلش درازه! یه همچین چیزی. خیلی هم زود سرخ میشه. مثلا میتونی ده دقیقه آخری که برنجت داره دم میکشه، اینا رو سرخ کنی و بیاری سر سفره و نوش جان کنی.

زیاد هم توش جعفری نریز. چونکه رنگش سبز خیلی پررنگ میشه. دیگه خودت دستت میاد! حتی میتونی از این، به عنوان پیش غذا درست کنی. مثلا توی یه مهمونی، قبل از غذا، برای هر کس یه دونه کباب کوچولو مثلا اندازه یه انگشت در نظر بگیری و بذاری لای نون های تکه ای کوچیک و با سبزی بدی دست ملت بخورند. خیلی می چسبه! به هر کس هم یه دونه بده که مزه اش زیر دندونش بمونه!!!!
اینم از دستور آشپزی کباب جعفری!!خوشمزه

راستی دیروز از اپیل که برگشتم، رفتم سیدخندان که کفش فرمز بخرم. به این امید که از همون کفش سیاهی که هفته پیش خریدم، قرمزش رو هم بخرم. ولی افسوس که نداشت و قرمزها خیلی بلند بودند. الانم واقعا نمی دونم روز پاتختی با لباس قرمز چه کفشی بپوشم. دیگه آخرش اینه که همون کفشهای سیاه رو بپوشم!

امروز هم ظهر کلاس آموزشی داریم تو اداره و البته باید تکالیف اونم انجام بدم که شکر خدا خیلی راحته. حالا بعد از این پست، باید بشینم سر اون و اگه خدا بخواد، بعد از کلاس که ساعت چهار و نیم تموم میشه، برم خونه مامانم اینا.

ما باید امشب بریم خونه خودمون. چون فردا مهدی قراره مانی رو نگهداره تا من فردا صبح بیام دنبال مامانم و با هم بریم آرایشگاه. ظهر هم ساعت سه بریم منزل پدری عروسمون برای انجام عقد فرمالیته که فقط توش کادو جمع می کنند. شکر خدا یه رسم خیلی خوب دارند که مبلغ کادو رو اعلام نمی کنند. و البته من به خاله ام گفتم: شرف داشته باش و اینجوری نشه که در پاکتت رو باز کنیم و ببینیم ده هزار تومن گذاشتی توش!!!!!!!!!

بعدش مهدی و مانی قراره مثلا ساعت پنج منزل پدری عروسمون باشند که فقط یه عکس بندازیم و بریم برای عروسی. اینکه مهدی قراره مانی رو نگهداره، خیلی خوبه. هفته قبل که داشتم با مهدی در این مورد حرف میزدم، ازش خواستم مانی رو روز قبل ببریم حموم که وقتی می خواد از حموم بیارتش، خودم باشم که یه وقت سرما نخوره. مهدی هم گفت: یعنی من از پس بچه خودم هم بر نمیام؟ خودم بلدم مدیریت کنم.

دیدم راست میگه!خجالت منم گفتم: هرجور که خودت صلاح میدونی. پس من ماشین رو می برم و شما با آژانس بیایید و به من ملحق بشید.

اینم از این.

بچه ها الان ساعت 8:12 صبحه. به نظر شما من دووم میارم تا عصر که نخوابم؟! فک....ر ........... ن.......کن.......م....... چون.......... چشما.......م ........داره ...... بسته........ میش............. خووووووووووررررررر..........پف............خوابخواب

[ یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ