چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون.قلب

من بالاخره از عروسی برگشتم. البته دیشب عروسی بود و من الان سر کارم! باور کنید دیگه دست و پا ندارم. حتما فکر میکنید به خاطر رقصه. ولی خب، همه اش به خاطر رقص نیست. به خاطر یه چیزهای دیگه ای هم هست که اصلا فکرش رو نمیکردیم.

یکشنبه از شرکت که رفتیم خونه مامان اینا، مامانم یه عالمه شام درست کرده بود واسه اون جماعتی که خونه خاله ام بودند و اون جماعتی که توی راه بودند و قرار بود شب برسند. الویه و لوبیاپلو. قبلا هم گفته ام که خاله کوچیکه ام اسباب کشی کرد دو کوچه بالاتر از مامانم اینا و چون هال پذیرایی بزرگی داره، قرار شد شبهای قبل از عروسی اونجا بزن و برقص کنیم. که شب آخر هم همین برنامه رو داشتیم. و بگذریم که تو این چند روز که اومده اند، من صد بار تا خونه اونا رفته و برگشته ام. و هر بار که مامانم کنارم نشسته تو ماشین، پدر صاحبم رو درآورد از بس که گفت: یواش! فرعی به اصلی مواظب باش! تند نرو! حادثه یه باره. و بچه ها واقعا دوست دارم یه بار یه اتوبوس بگیرم و همه تون رو سوارش کنم و خودم رانندگی کنم که ببینید من اصلا اهل لایی کشیدن و تند رفتن نیستم. هر کس هم حقم رو بخوره تو رانندگی، برام مهم نیست و بهم بر نمیخوره! ولی خب، باید اعصاب آدم با یه سوهانی جلا داده بشه دیگه!!!!!!!!

راستش همه چی خیلی خوب برگزار شد ولی خب، آقای مانی احوالات ما رو حسابی مزین کرد به الطاف عالیه خودش!!!!! اینجوری که همون یکشنبه شب که میشه شب قبل از عروسی، حسابی رقصید و قر ریخت و آخر شب که قرار بود من و مهدی برگردیم خونه خودمون، شب که رسیدیم خونه مون، آقا مانی مریض شد!!!!!!!! یعنی اینجوری که بدن درد و گلو درد داشت! فکر کنید!!!!!!!!! شب قبل از عروسی! مهدی هم وایساده بود رو سرش و با بغض میگفت: بچه ام مریض شد!!!!!!!!!!

گفتم: خب مریض شد که شد! حالا چه کار کنیم! ایشالا خوب میشه. اینجور وقتها مهدی خیلی دست و پاشو گم میکنه. برعکس من که واقعا سعی میکنم یه راه حل خوب انتخاب کنم! نه که از خودم بخوام تعریف کنم ها، خب من مادرم باید احساسی تر عمل کنم. ولی در مورد من و مهدی، کاملا برعکسه. یکی باید مهدی رو آروم کنه!!!!!!!!

خلاصه یه ادویل خارجی داریم که مخصوص بچه هاست. همونو ریختم تو گلوش. خیلی هم بد دواست. میخواست بالا بیارتش که نذاشتم و بهش آب دادم. خلاصه فردا صبح، دوباره بیحال بود. منم وقت آرایشگاه داشتم. واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم. مهدی گفت: تو برو، من پیششم. بهش هم گفتم که بیارتش خونه مامانم اینا. بالاخره خاله هام بودند. ولی خب مهدی ترجیح داد با مانی خونه بمونه و دو تایی باهم بیان عروسی.

نشون به اون نشون که تا رسیدم خونه مامانم اینا، مهدی بهم زنگید که: مانی تب کرده و حالا من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلافهکلافه گفتم اگه نمیای اینجا، لااقل ببرش خونه مامانت اینا. بالاغیرتا اونجا دیگه احساس راحتی کن! که همین کار رو هم کرد. و کار کشیده بود به درمانگاه و قرص و دوا و از همه بدتر، بددوایی مانی و دارو رو پس دادن و سه بار بالا آوردن و لباسهاش رو کثیف کردن و لخت موندن و اینکه مهدی پول داده بود خانم برادرش که برن براش لباس تو خونه ای بخرند!!!!!!

خلاصه بردش اونجا و من و مامانم رفتیم آرایشگاه و برگشتیم جاضر شدیم و رفتیم واسه عقد، خونه پدری عروس. حالا فکر کنید خونه بابای من شهران، خونه پدر عروسی، محمودیه. بیست دقیقه ای رسیدیم. ولی خب من مجبور بودم خودم رانندگی کنم. و از اونجا که با عینک باید برونم، میترسیدم روی صورتم جاش بمونه. خلاصه رفتیم و بعد از عقد، قرار شد راه بیفتیم به طرف باشگاه. که توی خیابون شیخ بهایی بود. اگه قرار بود از شهران بیاییم، خیلی راحت از طریق نیایش می اومدیم. ولی خب از محمودیه سحت شد و ما هم سه تا ماشین بودیم. من و داداشم و دایی بابام. که شکر خدا هر سه فلشرهامون روشن بود که تو این ترافیک شدید، گم نکنیم. که شکر خدا هر سه، نه تنها همدیگر رو گم کردیم، که راه رو هم گم کردیم و خلاصه از ساعت پنج و نیم تا هفت، پرسان پرسان در حال پیدا کردن آدرس بودیم!!!!!!!!! من دیگه اینقدر کلاژ و ترمز گرفته بودم، که دیگه فلج شده بودم!!!!!!!!!!!!!! ولی به هر حال رسییدیم! نیشخند

شکر خدا خوش گذشت. هرچند که ما به عروسیهای جدا از هم عادت نداریم و همه اش توی همدیگه می لولیم!!!!!!! ولی خب این جدا بود و خوش گذشت و اگه آقا مانی مریض نمیشد، بیشتر هم خوش میگذشت! یعنی اینطوری فکر کنید که همه پادرد میگیرند، من الان فقط پاهام خسته است. شکر خدا اونجوری پادرد ندارم. ولی تا دلتون بخواد (صد البته که شما هرگز دلتون نمیخواد!!!!!!!) دستام درد میکنه. چون از یه ساعتی به بعد، چسبیده بود بیخ گردن من و میگفت تو بغلم کن. و باور کنید من اصلا میز شام دیشب رو ندیدم!!!!! رفتم تو حیاط و از مهدی خواستم یه بشقاب شام برام بیاره. که به مانی دادم و خودم کنارش سه چهار لقمه خوردم. یعنی فکر کنید از اونهمه دسر هیچی نتونستم بخورم. منی که ترجیح میدم غذا نخورم، ولی تنوع دسرها، واقعا حالم رو خوب میکنه!!!! خوشمزه

که خب، البته مهم نیست. مهم اینه که شکر خدا همه چی خوب برگزار شد و یه نکته خیلی مهتر اینکه، هیچ ناراحتی و برخوردی پیش نیومد. البته من چون چشمم از عروسی خودم ترسیده، این نکته خیلی بیشتر به چشمم میاد. تو عروسی دیشب، ما کرد بودیم و خانواده عروس، آذری. بعد دی جی گفت: الان از داماد می پرسیم که اول ترکی بخونیم یا اول کردی؟ و من واقعا دلم میخواد داداشم بگه اول ترکی! و شکر خدا اونم این حرف رو زد. و ما همه ترکی رقصیدیم و بعدش که نوبت کردی شد، اونا هم کردی رقصیدند. حالا فستیوال رقص که نبود. مهم این بود که به هم نشون بدیم که همه یکی هستیم و اونجا جبهه جنگ نیست.

من الان اصلا نمیخوام بگم خواهرشوهر خوبی هستم. ولی واقعا تمام این یه سالی که عروسمون وارد خونه مون شد، خودم اینقدر درگیر خودم و زندگیم هستم و شکر خدا هم این تفکر رو ندارم که بخوام تو کارهاش سرک بکشم. اونم فوق العاده خوب و بی حاشیه است.

بچه ها یه جریان خنده داری دیروز پیش اومد که باید حتما حتما براتون بگم.


این خاله کوچیکه من، یه شخصیت منحصر به فرد داره!!!!!! یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید. نه تنها در تمام فامیل، که حتی دوستام هم بعد از اینهمه سال دیگه می شناسنش. آدمیه که با هیچکس رودربایستی نداره. بهتره بگم چیزی رو از کسی پنهان نمیکنه. همه، همه چیزش رو می دونند. هرکی میخواد حرفی بزنه که غیرمستقیم بقیه بفهمند، به این میگه که زحمتش با خودش نباشه!!!!!!!

فوق العاده هم حرص خوره! یعنی بابت یه چیز کوچیک، خودشو می زنه و تیکه پاره میکنه!!!! شکر خدا بچه هاش خیلی خونسردند و اصلا بهش محل نمیذارند. وگرنه تا حالا پسر و دخترش باید صد بار از خونه فرار می کردند. بعد وقتی که عصبانی میشه، دیگه حالیش نیست که کجاست و باید چه ملاحظاتی بکنه. هر کاری که دلش میخواد میکنه!

هفته قبل از من پرسید که آرایشگاه کجا میرم، منم بهش گفتم فلان جا وقت گرفته ام. بعد گفت: منم میام همونجا! راستش من دوست نداشتم بیاد. دیگه منو می شناسید. نه به خاطراینکه چون جای خوبیه، فقط خودم برم. نمیخواستم اینم اونجا باشه و آبرومونو ببره!!!!!!خندهاینم بگم که واقعا دوستش دارم از ته قلبم. ولی خب، یه کم خل مغزه!!!! همون خاله مه که خونه بریانک رو باهاش شریکم و همونی که اومده نزدیک مامانم و حالا میتونم روش حساب کنم که گاهی مانی رو نگهداره. میخوام بگم خیلی بهش نزدیکم. ولی خب، یه جاهایی واسه آدم شرف نمیذاره!

دخترش، شونزده هفده سالشه. یه دختر قدبلند و لاغر که خیلی هم دلش میخواد امروزی باشه. دیروز که آرایشگاه بودیم، من و مامانم که میکاپ و شینیون داشتیم. همین خاله ام و دخترش و یه دختر خاله دیگه و عروس خاله ام، فقط کار مو داشتند. البته بعدش عروس خاله ام تصمیم گرفت میکاپ هم داشته باشه.

دختر همین خاله ام، به ارایشگر گفت: جلوی موهامو بافت بزن، پشتش رو هم سشوار بکش. آرایشگر نگون بخت هم همین کار رو کرد. خاله ام اصلا خوشش نیومد. رو کرد به دخترش و گفت: من این مدل رو دوست ندارم! بازش کن!

دخترش هم گفت: ولی من دوست دارم. بازش هم نمیکنم.

و اینجا جنگ شروع شد: خاله ام لحظه به لحظه عصبانی تر میشد و میگفت: بهت میگم بازش کن. شکل مریض ها شده ای! انگار داری می میری. مگه تو آفریقایی هستی که موهاتو این شکلی کرده ای؟ بازش کن. من هیچی، بابات خفه ات میکنه!!!!!!! (حالا شوهر خاله ام اصلا کاری به این کارها نداره!) دخترش خیلی خونسرد نشسته بود تا کار بقیه تموم بشه. اینم لحظه به لحظه آتیشی تر میشد. هیکلش هم چاق و درشته و قدش هم بلنده. وقتی عصبی میشه، همه هیکلش تکون میخوره.

صداش رو هی بالا می برد و میگفت: من بدم میاد از این مدل. یالا بازش کن. امشب نمی برمت عروسی!!!

بعد فکر کنید یک ربع تمام داشت دائم این حرفها رو تکرار میکرد. و هی عصبانی تر میشد! هرچی هم بهش میگفتم: ثری زشته! (اسمش ثریاست) آخه به تو چه مربوطه؟ دلش میخواد اینجوری موهاشو درست کنه. به سنش هم میاد. پس اون خوبه که مردم روی سر دختر چهار ساله، شینیون سه طبقه درست می کنند؟ بعدش هم، تو چه کار داری؟

اونم اصلا حالیش نبود و دیگه داشت فحش میداد!!!!! فکر کنید وسط آرایشگاه! جلوی اون همه آدم! دخترش هم خونسرد نشسته بود! منم هی یواش میگفتم: ثری گ...ه خوردم باهات اومدم آرایشگاه. دیگه بعدا یه میلیون هم بدیم، اینا رامون نمی دند. چرا آبروریزی میکنی؟ تو رو خدا دیگه تمومش کن.

ولی خب، اصلا حالیش نبود. یه دفعه اون صحنه ای که نباید، اتفاق ا فتاد! با همه قوا، کنار انگشت اشاره اش رو به حالت حرص گاز گرفت و یه تکونی به خودش داد و کفشش رو درآورد که پرت کنه طرف دخترش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پرسنل آرایشگاه مات و مبهوت این صحنه رو نگاه میکردند. من که از خجالت مرده بودم. اصلا مثل سگ پشیمون بودم که چرا با اینا اومده بودم. فقط منتظر بودم کار موهای مامانم تموم بشه و زودتر بزنیم به چاک! هرچی هم مامانم باهاش حرف میزد، اصلا حالیش نبود! خلاصه کار مامانم که تموم شد و من و مامانم گریختیم از محل! ولی خب، تا شب سوژه خنده همه فامیل شده بود. و البته آخر شب خودش پشیمون بود از اینکه با دخترش همچین رفتاری کرده.

و خب تو همه این مراسم، به خاطر فشار کار و همه چی، اعصابها داغون هم میشه. مثلا فکر کنید بابای من، دیروز پاشده رفته سرکار!!!!!! که یه وقت شاگردهاش خوش به حالشون نشه و بی معلم نمونند!!!!!! وجدان کاریش تو حلقم! تازه از اون بدتر، امروز هم رفت!!!!!!

 دیروز که مانی پیش خانواده مهدی بود. ولی نیم ساعت قبل از راه افتادن ما به طرف منزل عروس، بابام گیر داده بود به من که: «تو و شوهرت آدمهای خودخواهی هستید. شب ها پنجره رو باز میذارید و همین شده که سرما خورده!!!!!!» بعدش هم دهن منو صاف کرد سر مانی! آخرش گفتم: «بابا! چرا همیشه فکر میکنی بیشتر از من، مانی رو دوست داری؟ چرا فکر میکنی مهدی از مانی متنفره و میخواد بکشتش! ول کن دیگه. الان داریم میریم عروسی! اونم بچه است. ممکنه از کس دیگه ای گرفته باشه. چرا حتما باید تقصیر ما باشه!»

بعدش تو این هاگیر واگیر که نیم ساعت مونده به حرکت، داداش بزرگه ام، یه پیرهن چروکیده که روز قبل شسته شده رو آورده میگه: کی وقت داره اینو اتو کنه!!!!!!!!!!تعجبکلافهگفتم بده به من! ولی هرکاری میکردم، اتو نمیشد! خیلی جنسش چقر و ضخیم بود!

خودم هم نرسیدم ناخن مصنوعی بذارم. که خب، ناخنهای خودم هم الان بلند شده. ولی دیگه به لاک نرسیدم و همونجوری رفتم. ساعتم هم گم شده بود و دستبندم هم، چفتش خراب شده بود و اصلا بسته نمیشد. بدون همه  اینا رفتم. بدون اینا هم خوش گذشت و عروسی برگزار شد. مهم هم همینه، نباید زیاد سخت گرفت!!!!!!!چشمک

عکس لباسم رو هم به زودی میذارم. چون قول داده ام. ولی دلم از این میسوزه که دیشب نشد حتی یه دونه عکس بندازم! آخه دوربین رو هم نبرده بودم! طبقه بالای تالار، یه آتلیه بود. که مهدی هم گفت حتما عکس بنداز! قرار شد آخر شب که قاطی میشیم، با مهدی بریم و بندازیم که چون کنسل شد، عکس هم از یادم رفت. و البته مریضی مانی همه چی رو از یادم برد.

اینم بگم که یکی از خدمه، در حال پذیرایی پاش گیر کرد به پایه صندلی و در حال پرت شدن، لیوان آب طالبی رو ریخت رو لباس من!!!!!!!!!!!قهقهه بیچاره خیلی شرمنده شد. ولی من گفتم که اصلا مهم نیست و روی دنباله لباسم ریخته و رفتم شستمش و چون روی دنباله بود، تا آخر مجلس، کم کم خشک شد!!!!!!!!!!! نیشخند

ولی بازم خدا رو شکر. اینم بگم که عقد دیروز، صوری بود. ولی بازم که داشتند فرمالیته خطبه رو می خوندند، من به یاد تک تکتون بودم! و داشتم براتون دعا میکردم!!!!!قلببغل

[ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ