چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح قشنگ پاییزی تون بخیر. چقدر هوا خوب و خنکه. نه سرد و نه گرم! و همین چقدر به آدم نشاط و انرژی میده.

به منی که ساعت ده دقیقه به شش بیدار شده ام و هفت سر کار بوده ام که خیلی خوش میگذره. درسته که از اول هفته، هنوز نشده که درست بخوابم، ولی خدا رو عمیقا شکر میکنم که بابت کار خیر سرم شلوغ بوده.

قبل از اینکه پست امروز رو بنویسم، باید به حمیده عزیزم تولدش رو تبریک بگم. البته تولد ایشون یکشنبه بوده! ولی من اینقدر درگیر بودم که با وجود اینکه روی تقویمم نوشته ام، ولی بازم یادم رفته که اینجا بنویسم و بهش تبریک بگم. حمیده جون! با تاخیر، تولدت مبارک عزیزم!!!!!!!قلبقلبماچبغلقلب

دیروز عصر که مهدی اومد دنبالم که بریم خونه، فقط دلم میخواست برسم خونه مامان اینا و دراز بکشم. دیگه نشد بریم خونه خودمون. چون امروزم پاتختیه و باید از خونه مامان اینا حاضر بشم. دیگه ایشالا امشب در یک اقدام انتحاری و خداپسندانه برمیگردیم خونه خودمون!!!!!!!نیشخند

دیروز وقتی رسیدیم خونه، دیدم مامان تدارک یه عالمه شام دیده! گفت که خاله ثری و اون دو تا خاله دیگه ام (که همسرهاشون فوت کرده) و خلاصه کسانی که از کرمانشاه اومده اند، قراره شب بیان خونه مامان اینا! مهدی چون اصلا همچین چیزهایی ندیده، شاکی شد و گفت: آخه چرا میخوان بیان؟؟!! و بیشتر هم قصدش این بود که استراحت کنه!!!!!!!!

مامان خنده اش گرفت. منم بهش گفتم: مهمون از مهمون بدش میاد، صاحبخونه از جفتشون!!!!!!!!!!قهقهه

اینی که گفتم مهدی از این چیزها ندیده، بابت اینه که مهدی اینا شهرستان فامیل ندارند و هر وقت هم که مراسمی داشته باشند، همه از تهران میان و برمیگردند خونه شون. و اینطوری هم نیست که مثلا از قبلش بخوان جمع بشن یه جا و بزن برقص کنند! خب، هر خانواده ای، یه رویه داره دیگه! اونجوری که راحت تره!

خلاصه مامانم دیشب قورمه سبزی درست کرده بود. مواد سالاد هم آماده بود که من درست کردم و البته در مواقع عادی، با قورمه  سالاد نمیخوریم ولی خب، چون مهمونی بود، مامان گفت شاید کسی دوست داشته باشه! خلاصه مهمونها کم کم رسیدند و البته مهمون نبودند و همه خیلی با هم راحت و صمیمی هستیم. حدود هجده نفر.

لحظه ای که میخواستیم سفره بندازیم، عروس و داماد هم رسیدند. البته قرار نبود بیان. ولی خب، لطف کردند و اومدند و عروس نازمون، یه کیف و یه روسری خیلی قشنگ واسه مامانم آورده بود! قلب البته من رسم «مادرزن سلام» رو شنیده بودم ولی نمیدونستم خونه مادرشوهر هم میشه رفت. در هر حال لطف کردند و اومدند خونه مامان اینا!بغل

بعد از شام هم دوباره آهنگ و رقص و پایکوبی!!! که البته من هرگز فکر نمیکردم که آدم حال داشته باشه بعد از عروسی هم برقصه، ولی اینا این چیزها حالیشون نبود و افتاده بودند وسط و هی می رقصیدند!!!!!!! و البته یه عالمه هم مسخره بازی چاشنی اش بود! مانی هم شکر خدا دیگه تب نداشت و یه کم رقصید، ولی خب، زود نشست و گفت: خسته ام!!!!!!! خب حق داره. بیست و چهار ساعت تب داشت و هنوز ضعف بیماری رو داره.

بعدش هم وسط بزن و برقص، بابام رفت پول آورد که به جوونهایی که وسط می رقصیدند، شاباش بده!!!!!!! و اون صحنه قشنگه اتفاق افتاد. یه دفعه همه ریختند سر بابام که به زور (!!!!!!!!!!) ازش شاباش بگیرند! حتی خاله ام که پا درد شدید داره و نمیتونه یه قدم راه بره، مثل فنر که چه عرض کنم، مثل شاه فنر از جا پرید و از بابام پول قاپید!!!!!!!! داداشم هم میگفت: لامصب ها! جلوی زنم آبروم رو بردید!!!!!!! ولی همه از شدت خنده، نمی تونستند حرف بزنند و البته که عروسمون هم فهمید که این حرکات شوخی و مسخره بازیه!!!! شکر خدا من از اون صحنه داشتم فیلم می گرفتم و بعدا که بابام فیلم رو دید، گفت: پس من کجام؟ بیچاره اصلا تو فیلم دیده نمیشد! اینقدر که همه ریخته بودند سرش و ولش نمی کردند تا دونه آخر پولها رو ازش گرفتند!!!!!!!!!!!!نیشخند

بعد هم که ساعت دوازده شد، تازه نشستند به آواز خوندن!!! و بعدش هم دوازه و نیم کم و بیش رفتند! ما هم تا خوابیدیم، شد ساعت یک.

ایشالا خونه همه تون همیشه عروسی و شادی باشه. البته رقص دیشب، به تلافی نرقصیدن پریشب بود! میخواستند یه جوری تتمه قرها رو بریزند!!!!!!!!


حالا میخوام یه چیزی بگم در مورد کسانی که رابطه شون خرابه. یعنی یه چیزی که مشاور بهم گفت و من الان معنی اش رو می فهمم. یعنی چند تا از دوستان برام خصوصی گذاشته بودند. کسانی که مثلا یه بچه دو سه ساله دارند و رابطه شون با شوهرشون خراب شده. گفتم تجربه ام رو در اختیارتون بذارم؛ باشد که به درد کسی بخوره!

راستش این چند روز گذشته و من و مهدی درگیر این مراسم بوده ایم. ولی خب، باید در مورد خودمون هم بنویسم. راستش من خیلی سعی کردم حواسم بهش باشه و ازش غافل نشم. مهدی هم خداوکیلی وقتی مانی مریض شد، درسته که خیلی استرس داشت ولی اصلا مزاحمم نشد و لااقل اعصابم رو خرد نکرد. و همه کارهای مربوط به مریضی مانی رو با کمک خانواده اش انجام داد. واقعا هم که اونا خیلی کمک کرده بودند. حتی مادرشوهرم با اون وضعیت کمرش همراه مانی و مهدی رفته بود درمانگاه و خودش گفت: رفتم که اگه مانی احتیاج داشت آمپول بزنه، پیشش باشم! طفلی خیلی درد کمرش زیاده و حتی تو عروسی یه ساعت رفت تو ماشین دراز کشید. درسته به خاطر نوه خودشه، ولی خب، خیال من مادر راحته وقتی پیش اوناست.

اینا مواردیه که باید دیده بشه و من خیلی ازشون تشکر کردم و به مهدی هم گفتم. یعنی خواستم بدونه که من متوجه این مواردمیشم و خوبیهاش جلوی چشممه!

ایشالا امشب که بریم خونه مون، این دو روز میخوایم کامل کنار هم باشیم. یعنی نه من جایی میرم نه مهدی. سه تایی یه کم پیش هم باشیم و خلوت کنیم! تو برنامه غذایی ام هم، جوجه کباب ماهیتابه ای و پلو یونانی درست میکنم. و ایشالا حالم که خوب باشه ( که هست!!!) واسه جمعه عصر، یه دسر خوشمزه هم آماده میکنم. همه مون شاید یه جورایی از جمعه عصر دلگیر باشیم. ولی باید یه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره. همین درست کردن دسر و خوردنش، به نظرم یه جور دلخوشیه که به آدم نشاط میده.

همون شب عروسی، مهدی بهم گفت: می بینم که بدون من، شرق و غرب تهران رو با ماشین میری و میای و به منم احتیاج نداری!!!!!!!!!! گفتم:

شاید بلد باشم ماشین برونم، ولی تو قطعا باید باشی. اتفاقا مهدی! وقتی داشتم میرم عروسی و گم شدم، گفتم: مهدی کجایی که آشتی رو دریابی!! خب مسلما تو خیابونها و مسیرها رو خیلی بهتر بلدی!!!!!!!

یعنی اینا رو که گفتم، بدو بدو یه عالمه سنگ آوردم و بهش آویزون کردم که نره هوا، اینقدر که باد کرده بود!!!!!!نیشخندخنده خب، گاهی باید گولشون زد دیگه!چشمک تو شلوغی های این مدت اخیر هم گاهی بهش میگم: کی بشه بریم خونه مون و با هم تنها بشیم!! باور کنید این حرفها موثره. حتی مثلا اگه روزی یه بار گفته بشه! این یعنی، درسته که درگیر کار خیر خانواده من هستیم، ولی من به با هم تنها بودن هم فکر میکنم و دوست دارم با هم باشیم.

یادمه وقتی رفته بودیم مشاور، خب، وضع رابطه مون داغون بود. من اونجا به مشاور گفتم: خانم مشاور! گاهی پیش میاد که سه روز میگذره و من اصلا به مهدی نگاه نمیکنم! یعنی وقتی ازش دلخورم واقعا دوست ندارم نگاهش کنم. و حالا یه سری چیزهای دیگه هم گفتم.

مشاور هم بهمون یه تمرین داد: اینکه به هم نگاه کنیم. یعنی میگفت: تا می تونید توی جمع، همدیگر رو پیدا کنید و به هم نگاه کنید. راستش رو بخواهید من اون موقع معنی حرفش رو نمی فهمیدم. ولی الان متوجه میشم! (لااقل اینجوری فکر میکنم!!!!!!!!نیشخند)

اگه دقت کرده باشید، وقتی اکثر روابط، با نگاه شروع میشه! خب، رابطه من و مهدی هم خراب بود. یعنی وقتی به مشاور رسیدیم که گفت: شما اصلا نمی دونید رابطه چیه! باید از اول شروع کنید. و راست هم میگفت! ما از یادمون رفته بود که کجا وایساده ایم و مقصدمون کجاست.

الان من دارم این کار رو میکنم. توی جمع پیداش میکنم و نگاهش میکنم. گاهی حالش رو می پرسم. حتما ازش میخوام باهام برقصه. اگه حوصله رقص نداشته باشه، گاهی جلوش میرقصم. توی رقص گاهی یه حرکتهایی میکنم و نشون میدم که به خاطر اون دارم این کار رو میکنم. یعنی منظورم آلارم دادن به اونه. باور کنید همین ریزه کاریها، رابطه رو میسازه.

و بچه ها! من یه کار دیگه هم کردم. راستش این چند روز، من باز هم خودم رو در آینه مادرم دیدم. یعنی یه سری کارهایی که مامانم میکرد و سالها الگوی من بود، دیگه اون کارها رو نکردم. اینطوری که:

سالها و البته همیشه همیشه مامانم با افتخار به همه میگفت: من اصلا دوست ندارم آرایشگاه برم. خودم همه کارهامو میکنم. خب البته مامانم همیشه موهای بچه ها و شوهرش رو کوتاه میکرد. من که همیشه موهام بلند بود و گاهی نوکش رو میزد. ولی همیشه موهای خودش رو میزد! پسرها که بزرگتر شدند، خودشون رفتند سلمونی. ولی بابام از اونجا که حوصله سلمونی رو نداشت، میداد مامانم کوتاه کنه و حتی این اواخر بهش پول هم میداد!!!!!!!! ولی خب، دیگه بابام هم چند ساله میره ارایشگاه.

هر وقت میخواستیم بریم عروسی، مامانم میگفت: من عارم میشه برم آرایشگاه!!!!!! خودم بلدم خودمو آرایش کنم. ببینید بچه ها! اینکه کسی بلد باشه و نیاز نداشته باشه، خیلی خوبه. ولی حقیقت اینجا بود که مامانم واقعا میکاپ بلد نبود. در حد یه خط چشم کشیدن یا با بابلیس، موهاشو حالت دادن! به نظرش همین کافی بود. ولی بچه ها همین کافی نبود! منظورم بعد زیبایی نیست. منظورم یه چیز دیگه است که بهتون میگم.

تو این مدت که من ازدواج کرده ام، خب منم همین رویه رو داشتم. سرمو با غرور بالا میگرفتم و به مهدی میگفتم: خودم بلدم آرایش کنم. ولی بچه ها، آرایش من، به درد اداره و فوقش مهمونی میخورد. نه عروسی و مجالس رسمی! شاید باورتون نشه ولی من فقط روز عقد و عروسیم، صورتم رو ارایشگر درست کرده بود. بقیه مواقع، خودم این کار رو کرده بودم! ولی خب این نکته به چشمم نمی اومد که مهدی دوست داره زمانی که میرم یه مهمونی رسمی مثل عروسی، برم آرایشگاه و شیک بشم.

اینو الان فهمیده ام!!!!!!!!نیشخند (ممنون از سرعت عمل!!!!!!!!) یعنی دو روز پیش که رفتم آرایشگاه و سر و صورتم رو آرایشگر درست کرد، خیلی خوشش اومد و واقعا براش مهم بود! یعنی مهدی کسیه که براش مهمه خانمش به خودش برسه! شیک باشه. بازم میگم اگه کسی واقعا بلد باشه مثل آرایشگاه خودش رو درست کنه که اصلا دیگه هیچی. ولی وقتی من بلد نیستم، بیخودی نباید گارد بگیرم و بخوام با بقیه خانمها متفاوت باشم. اگه بخوام اینقدر متفاوت باشم، خب، رفتاری هم که باهام میشه، متفاوت با بقیه است. دیگه نمی تونم توقع داشته باشم مثل بقیه زنها بهم محبت و توجه بشه!!!!!!!!

نکته مهم این بود که ببینیم شوهرمون چی دوست داره. اگه شوهر کسی بدش میاد که خانمش بره ارایشگاه، کلا از این بحث دوره! باید ببینیم طرف چی دوست داره، بعد ما طبق میل و سلیقه مون، با نظر اون هماهنگ بشیم! قلب

[ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ