چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همه تون! صبح قشنگ همه تون هم بخیر و شادی!قلببغل

راستش شاید هیچوقت فکر نمیکردم بخوام اینجا از این موردی بنویسم که الان میخوام بگم! یعنی یه موقعیتی که قطعا همه مون درش قرار میگیریم و چه بهتر که بهترین مدیریت رو داشته باشیم. البته من میگم بهترین، از نظر خودم میگم. حالا تو ادامه مطلب براتون میگم.

چهارشنبه که پاتختی بود و من ساعت یک و نیم از اداره اومدم بیرون و رفتم آرایشگاهی که نزدیک اداره بود و فقط دادم موهامو براشینگ کنه. بعدش رفتم از مهدی ماشین رو گرفتم و رفتم شهران، دیدم مانی خوابه. مامانمو بردم خونه خاله ام که خاله ام موهاشو صاف کنه. موهای مامانم تا کمرشه و خیلی پر و قشنگه. ولی خب، باید یه کم صاف میشد! بعدش برگشتم و حاضر شدم. مانی هم بیدار شد و سراغ مامانم رو گرفت.

داداش کوچیکه ام ـ همون آقا داماد ـ چون قرار نبود بره تو مراسم پاتختی، قرار داشت با بقیه برن استادیوم واسه بازی استقلال که این استقلالیهای بی معرفت لااقل به خاطر دل تازه داماد هم سعی نکردند که ببرند!!!!!!!! (آیکون آشتی بیخودی متوقع!!!!!!!! البته که به عنوان مزاح گفتم. داداش منم یکی بود تو اون همه آدم!!!!!!!!!!قهقهه)

خلاصه حاضر شدم و منتظر خانم پسرخاله ام بودم که یه عده از فامیلهامون رو بیاره. بالاخره راه افتادیم و من خودم تو رانندگی محتاطم. یعنی اصلا عادت لایی کشیدن و ادب کردن مردم رو ندارم. ولی خب، هرچیزی هم حدی داره. دیگه اگه آدم تو اتوبان بخواد تو لاین وسط با شصت تا بره، می زنند لهش می کنند. خانم پسرخاله ام انگار تو کوچه شش متری داشت رانندگی میکرد. هرچی زنگ میدم بهش و میگفتم بیا بچسب به من، بازم با شصت تا می اومد. یعنی میخواستم سرمو بذارم روی فرمون و های های گریه کنم. چون همین سرعت پایینش باعث میشد از من جا بمونه. حالا فکر کنید من داشتم با هشتاد تا میرفتم!!!!! چقدر فحش خوردم، خدا عالمه!!!!!!!! کلا کار خودش رو میکرد. بعدش هم که پیاده شد، زن اون یکی پسرخاله ام گفت:

آشتی! چرا اینقدر یواش می اومدی؟ ما خیلی منتظرت بودیم!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: از کی تاحالا، کسی که عقبه و آدرس رو بلد نیست، منتظر نفر جلویی می مونه؟؟!!

یعنی این دیگه شد جک سال!!!!!!!!!کلافه

چشمک

بعدش رفتیم اونجا و بزن و برقص و بنده خداها خیلی هم زحمت کشیده بودند. لباس عروسمون هم خیلی قشنگ بود. و البته مامانش دوخته بود. خلاصه اونجا یه اتفاقی افتاد که من میخواستم به عنوان تجربه خودم بگم که قطعا به کار همه مون میاد.

حالا بازم بذارید یه کم از خودم بگم!!!!!! نیشخند به اونم میرسیم!

بعدش که از پاتختی برگشتیم، ساعت دیگه حوالی نه بود. فوری جمع و جور کردیم و من و مهدی و مانی بعد از یک هفته برگشتیم خونه مون! البته مهدی غذا گرفت و مانی هم یه کم گریه کرد و بعدش آروم شد!

از لحظه ای که نشستیم تو ماشین که بریم طرف خونه، مهدی خیلی ناراحت بود. ازش پرسیدم، دیدم جواب سربالا داد. یه وقتهایی آدمها ناراحتند، سکوت می کنند. ولی مهدی، بیخودی با منم دعوا داشت. از دو سه جمله ای که حرف زد، فهمیدم شاید تا آخر مهر بره سر کار. هیچی نگفتم. گفتم شاید خستگی این ده روز اخیر هم تاثیر داشته. خلاصه رسیدیم خونه و غذا خوردیم و تو این فاصله لباسهای خودم و مانی رو ریختم تو ماشین که لخت نمونیم! بعدش دیگه من و مانی بیهوش شدیم. خب، من و مهدی هم از مریضی مانی گرفته ایم. شکر خدا مانی خوب شده ولی ما دو تا خیلی بدن درد داشتیم این دو روز.

بعدش باید خونه رو می دیدید! به خاطر وجود ماشین ظرفشویی، پنجره آشپزخونه کامل بسته نمیشه. کف آشپزخونه پر از دوده بود! دیگه گرد و خاک روی وسایل نبود، دوده بود! پنجشنبه صبح طبق برنامه، پلو یونانی درست کردم و کم کم خونه رو جمع و جور کردم. یه دور هم لباسهای سفید رو ریختم تو ماشین که عمدتا مال مهدی بود!

خب تو این چهل و هشت ساعـت، مهدی همچنان در غار تنهایی خودش بود. و البته نه فقط توی غار، بلکه کلا خونه رو طلاق داده بود. یعنی یکی دو بار هم که گفتم فلان چیز رو نداریم، گفت نمیرم! حوصله هم ندارم! منم دیگه ولش کردم! تصمیم گرفتم این دو روز رو با پسرم سرگرم باشم.

آقایون وقتی ناراحتند، دوست دارند تنها باشند. ولی خب خانمها دوست دارند محبت ببینند. منم ولش کردم و گذاشتم ببینم تا کی میخواد تنها باشه. و البته هم از حق نگذریم که من تصمیم گرفتم با مانی وقتم رو بگذرونم مانی هم پدر صاحبم رو درآورد این دو روز. اینقدر اذیتم کرد که دو سه بار واقعا گریه ام گرفت!!!!!!!! اینقدر که ریخت و پاش کرد و همه وسایل رو اینور و اونور برد و آورد!!!!!!!!!

 


اون مساله ای که میخوام تجربه اش رو باهاتون در میون بذارم اینه:

روز چهارشنبه که پاتختی بود، خب ما که خانواده داماد بودیم، رفتیم منزل مادر عروس. سال قبل که اینا عقد کرده بودند، تو همون مراسم عقد، خانواده عروس نذاشتند کادوها اعلام بشه. خب، ما هم از خدامون بود. چون کادوهای ما، در برابر اونا، خیلی کمتر بود! تو این یک سال ما دیگه اینا رو شناختیم که با وجود وضع مالی که چند برابر ماست، ولی بسیار انسان هستند و با برادر من خیلی راه اومدند. که واقعا من یکی ازشون سپاسگزارم و همیشه هم به برادرم تاکید میکنم که قدر این خانواده رو بدونه. نه به خاطر پولشون، که خب مال خودشونه. بلکه به خاطر منش و کردارشون.

خلاصه دوشنبه هم که عقد و عروسی بود ـ و البته مراسم عقد صوری ـ باز هم خانواده عروس خواستند کادوها اعلام نشه. هر کس فقط میرفت کادو رو میداد به عروس و داماد و برمیگشت. تو مراسم عروسی هم، هر کس که از طرف ما بود و کادویی میداد، من و مامانم میدادیم به مادر عروس. چون دیگه میدونستیم زحمتش با اونه که با شاباش ها بدتش به عروس و داماد. چون عروس خواهر نداره، وقتی هم که عروس و داماد می رقصیدند و شاباش بهشون می دادند، هردوشون شاباش ها رو میدادند به من، منم می بردم میدادم به مامان عروس.

به نظر من حرکت سخیفیه که شاباش عروس و داماد جدا بشه!!!!! اینا دیگه یه خانواده هستند. ما که جز اطرافیان هستیم، باید اینو از همون ساعتهای اول بهشون بفهمونیم. تازه شم، شاباش مال عروسه! داماد میخواد چه کار آخه!!!!!!!!چشمک

روز پاتختی هم خیال ما این بود که اعلام نمیشه. تا اینکه آخر مراسم، مادر عروس منو کشید یه گوشه و گفت: ما رسم داریم هدایا رو اعلام کنیم!!!!!!!! با تعجب گفتم: شما که فرمودید اعلام نمی کنید؟! گفت: سر عقد اعلام نمی کنیم. ولی خب رسم داریم روز پاتختی اعلام کنیم!!!!!! ولی اگه شما معذبید، تا اعلام نکنیم!

خب بچه ها! این یه سوتفاهم فرهنگیه! نه چیز دیگه! اینجا من می تونستم دو تا حرکت بکنم. اول اینکه محکم وایسم و بگم: شما گفتید اعلام نمی کنیم، پس نباید اعلام کنید. یا می تونستم کار دیگه ای بکنم. و من کار دیگه (!) رو انجام دادم.

رفتم پیش مامانم و جریان رو بهش گفتم. اونم گفت: مهم نیست. اونا میزبان هستند و هرجور که صلاح می دونند انجام بدن. بعدش رفتم پیش مادر عروس و گفتم از نظر ما مشکلی نداره. (اگه مادر عروس مستقیم نرفت سراغ مامانم، دلیلش این بود که مامانم بین میهمونهامون نشسته بود و نخواست جلوی اونا با مامانم در این مورد حرف بزنه.)

بعدش مامان عروس منو برد توی یه اتاق و یه جعبه گذاشت جلوی دستم که پر بود از پاکت هدایایی که شب عروسی برای عروس و داماد جمع شده بود. همه هم تقریبا اسم داشت. بعدش از من خواست، من هدایای فامیل و دوستامون رو جدا کنم. منم جدا کردم و برگشیم پیش مهمونها.

حالا این وسط خاله ثری ـ که معرف حضورتون هست ـ اخماشو کرده بود تو هم و همش به من و مامانم میگفت: اینا که گفتند اعلام نمی کنند! من و مامانم هم می گفتیم خب، تو که کادوی خوبی داری میدی. دیگه از چی ناراحتی؟ اونم میگفت: من الان بلند میشم میرم بیرون! کادوی ما در برابر اونا خیلی کمه! هرچی من و مامانم میگفتیم: خب، ما اندازه خودمون میدیم. ارزش ما که به این چیزها نیست. روز اول اینا ما رو دیده ااند. اولا شکر خدا که اندازه خودمون داریم. بعدش هم ارزش ما به اون دو تومن کادو نیست.

بعدش هم توقع داشت من یه کاری انجام بدم که نکردم!!!!!! خواهرشوهر همین خاله ام، روز قبل کادوش رو داده بود. روز پاتختی هم نبود. خاله ام ازم میخواست که من کادوی خواهرشوهرش رو روی مال خودش بذارم و اونجا نگم که این از طرف خواهرشوهرشه!!!!!!!!! منم عمرا این کار رو نکردم. اولا این کار، خیانت در امانته، دوم اینکه یه جور دزدی محسوب میشه. بعدش هم اصلا لزومی نداشت این کار. من متنفرم از این حرکت. که چی بشه آخه؟ هر کس اندازه وسعش کادو میبره. چرا باید کادوی یه نفر رو که نبومده رو بذاریم روی کادوی یکی دیگه که اومده! عمرا اگه من این کار رو بکنم. نشون به اون نشون که کادوی خاله هام، خیلی هم خوب و اندازه بود!!!!!!

ولی خب، قیافه خاله ام دیدنی بود. هر لحظه منتظر بود دعوا کنه! هی به من اشاره میکرد: بیا! می خندیدم و میگفتم: نمیام! میگفت: بهت میگم بیا اینجا! منم نمیرفتم. واقعا نزدیک بود آبرو ریزی کنه. مثل همونی که توی آرایشگاه کرد. یعنی هر لحظه منتظر یه لنگه کفش بودم که بخوره تو سرم! بعدش هم کادوها رو اعلام کردیم و تموم شد و اومدیم خونه. من که همون شب برگشتم خونه خودمون، همین خاله ام، حسابی از خجالت مامانم دراومده بود و باهاش دعوا کرده بود. به طوری که مامانم حالش بد شده بود و نصف شب، فشارش رفته بود بالا و چند بار بالا آورده بود!!!!!!!!ناراحت 

حالا داشته باشید از اونور داداشم ـ داماد ـ که از استادیوم اومده بود خونه مامانم، از مامانم پرسیده بود چه خبر بود پاتختی؟ مامانم هم گفته بود: همه چی عالی بود. برو زودتر پیش خانمت که منتظره!

 داداشم بعد از یکی دو ساعت زنگیده بود به مامانم و با ناراحتی گفته بود: مگه قرار نبود اعلام نکنند، چرا اعلام کردند؟ مامانم هم با تندی بهش گفته بود: این حرفها به تو ربطی نداره! این یه کار زنانه بوده و تو دخالت نکن. حق نداری با خانمت اوقات تلخی کنی. خانمت اون لباس قشنگ رو پوشیده و منتظر تو بوده که بری و ببینیش! بیخود میکنی باهاش سر همچین موضوع مسخره ای دعوا کنی! اگه بشنوم باهاش دعوا کرده ای، من میدونم و تو!!!!!!!

و حتی مامانم قضیه خاله ام رو بهش نگفته بود. تا اینکه پنجشنبه صبح، عروس و داماد به سلامتی رفتند کیش ماه عسل و من صبح پنجشنبه که به مامانم زنگ زدم، دیدم حالش خیلی بده. گفت که نصف شب حالش بد شده و خاله ام، صبح هم راحتش نذاشته و زنگیده و حسابی دوباره سر همون موضوع مسخره باهاش دعوا کرده. بعد یه حرفی زده بود که دل مامانم بد شکسته بود. بهش گفته بود: «چون اونا پولدارند، تو دست زیر میگیری جلوشون!!!!!!!!!» مامانم هم گفتم بود: من آرامش بچه ام رو با هیچی عوض نمی کنم. به خاطر حرف تو حاضر نیستم با مادرخانم پسرم که خانم محترمیه پسرم دعوا کنم. اونا میزبان بودند تصمیمشون این بود. من چرا باید به خاطر خوشایند تو، دعوا کنم.......»

خلاصه من با مریضی هم که داشتم، فوری واسه مامانم یه سوپ پر ملاط درست کردم و ظهر پنجشنبه که مانی و مهدی خوابیدند، سوپ رو با چند تا آب میوه بردم واسه مامانم و بوسش کردم و گفتم: عیب نداره. مهم نیست چی شده. مهم اینه که ما به خاطر حرف اونا، دعوا نکردیم و گذاشتیم همه چی با آرامش تموم بشه. کار خوب رو ما کردیم. اینا دوست داشتند ما دعوا کنیم و بشینند کنار و دست بزنند.... جای پسرت هم خالی نباشه!»

بعدش پریدم تو آشپزخونه و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو شستم و چای دم کردم و برگشتم خونه مون!

بچه ها! واقعا عملکرد ما اینجور وقتها خیلی مهمه. اینم مثل رانندگیه. که بعضی ها فکر می کنند نباید بذارند کسی حقشون رو بخوره! بعد به طرف راه نمیدن، تصادف میشه. خب آدم میتونه یه کم کوتاه بیاد. لااقل به خاطر حفظ آرامش عزیزمون، اگه هیچی نگیم، به خدا طوری نمیشه. این مورد ما هم، سوتفاهم بود. من چرا باید به خاطر خوشایند خاله ام، به مادر عروس دعوا میکردم. بیچاره اونهمه زحمت کشیده بود. از بزرگ کردن دختر، تا گرفتن جهیزیه، تا برپایی مهمونی پاتختی... آدم باید اینا جلوی نظرش باشه. به خصوص من و شما که زنیم. که همه مون کم و بیش از عروسی و پاتختی مون خاطره ـ نه چندان خوش ـ داریم! دیگه نباید این کارها رو در مورد دیگران اعمال کنیم!

باور کنید اگه اینجور وقتها یه کم کوتاه بیایید، نه تنها ارزشون پایین نمیاد، بلکه خیلی هم بزرگ میشید. بعد از مراسم پاتختی چند تا از فامیلهای عروس پیش من اومدند و گفتند: این دو روز که شما رو می بینیم، اصلا مثل خواهرشوهر نیستی! عروس هم تنهاست و واقعا به یک خواهر نیاز داشت! گفتم: این بحثها دیگه قدیمی شده. این روزها اینقدر همه مشغله دارند که جایی واسه این حرفها نیست. من خوشحال میشم خواهرش باشم.

خود عروس هم بغلم کرد و گفت: تو خواهر منی! باور کنید به دلم نشست و باورش کردم. چون دختر بی حاشیه ایه و میتونم در کنارش روزهای خوبی رو داشته باشم. اینجوری برادرم هم آرامش خواهد داشت!!!!!!چشمکلبخندقلب

[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ