چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه شما عزیزان!قلببغل

راستش رو بخواهید، پست دیروز اینقدر طولانی بود که دیگه نشد از خودم و مهدی بنویسم. ففط یه اشاره ای کردم که پنجشنبه و جمعه، آقا خزیده بود تو غار تنهایی و البته هم مریض بود! ولی خب، همه کارها افتاده بود گردن خودم. منم از شب عروسی چون مانی رو یکی دو ساعت بغل کرده بودم، کتف و دستهام درد میکنه هنوز. ولی خب، خونه خیلی داغون بود و باید تمییز میشد.

خب، آخر شب جمعه هم با مهدی دعوام شد و بهش اعتراض کردم که چرا هیچ حرکتی نمیکنه. گفت: مریضم! گفتم: خب منم مریضم ولی تو حتی دو روزه نرفتی میوه بخری. فقط میری واسه خودت و مانی آبمیوه میگیری! و البته که چند بار خواستم برم خودم بخرم، ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم بذار خودش کارهاشو انجام بده!!!!!!!!!!

خلاصه افتاده بودم رو دور و جارو برقی میکشیدم و غر میزدم. همه اش میگفت: الان جارو نکش! واجب نیست! منم گفتم: اتفاقا واجبه. برای تو فرقی نداره روی برنج و اینهمه آشغال پا بذاری. ولی واقعا حال منو بد میکنه. یه ماهه من پرده پشت در رو شسته ام، ولی تو همت نمیکنی اونو نصب کنی!!!!!!! خلاصه که مانی هم حسابی رو اعصابم بود و هی میرفت کاپشن های بچگیش رو می آورد و می پوشید و توشون گیر میکرد!!!!!!نیشخند

اون شب گرفتم خوابیدم. دیروز صبح  هم اومدم اداره. یه روز مزخزف و خیلی شلوغ. اینقدر خرده کاری بود که یکی دو بار خواستم با جفت پا برم تو کمدهای بایگانی. بعدش مدیرعامل دنبال یه نامه بود و از من میخواست. دقیقا یک ساعت داشتم دنبالش میگشتم. هرچی میگفتم: نیست! من همچین چیزی نمی بینم، ولی میگفت: شاید خسته ای! شوخی نکن! یعنی واقعا نیست؟؟!! دیگه سرسام گرفته بودم. وسطش هم هی خرده کاری!!!!!! مدیرعامل هم دیروز حوصله نداشت و باید ملاحظه اونم میکردم.

تا اینکه بعد از یک ساعت، فهمیدیم نامه از طرف یکی دیگه از مدیران سازمان رفته و باید هم تو بایگانی ما نباشه. دیگه وقتش بود جفت پا برم تو شکم خودم که البته امکان نداشت!!! بعدش هم مجبور شدم تا ساعت شش بمونم. فکر کنید از خستگی روی پاهام بند نبودم. هنوز این مریضی هم کامل خوب نشده! اینا هم تو جلسه نشسته بودند مسابقه والیبال می دیدند!!!!!!!!! یکی دو بار هم خواستم جفت پا برم بپرم رو میز جلسه و به هر کدوم یکی یه فیلیپینی بزنم!!!!!!!! بابا پاشید برید خونه تون دیگه!!!!!!! فکر کنید ساعت شش و بیست دقیقه دیگه تشریف مبارکم رو بردم. تازه آخر جلسه رئیسم میگه: چرا نرفتی؟ الان دیگه دیره، زود برو!!!!!!!! دیگه شما می دونید و جفت پا..........

بعدش ساعت هفت رسیدیم خونه مادرشوهرم. از شما په پنهون که من پیش بینی میکردم که کارم طول بکشه. اولا شام شنبه رو، روز جمعه پخته بودم. پس مشکل شام نداشتم. ولی خب، فکر کردم با توجه به اینکه مهدی، دیر مانی رو میبره خونه مامانش، حالا شاید نگهمون دارند. حتی واسه خودم تیشرت و شلوارک هم گذاشته بودم که اگه نگهمون داشتند، اونجا بتونم دوش بگیرم! ولی خب، وقتی رسیدیم، کسی نگفت بمونید. حتی ما یه ربع هم نشستیم! ولی خبری نشد. هی گفتیم: ما داریم میریم! که کسی بگه: دیروقته! بمونید! ولی خب، صدایی برنیامد!!!!!!! ما هم بقچه رو زدیم زیر بغلمون و رامونو کشیدیم و اومدیم ولی چه اومدنی!!!!!!!!!!!!

از ساعت ده دقیقه به هشت، تا هشت و بیست دقیقه، فقط پشت چراغ قرمز میدون سپاه بودیم!! البته چراغ قرمز نبود که، چراغ خواب بود!!!!!!!!! یه کمپرسی هم کنارمون بود که هی دود می فرمود تو حلقمون!!!!!!!!! آخرش گفتم: داداش لااقل خاموشش کن! چشامون از حدقه دراومد. اونم میگفت: دی............ی....دی.......لی........

آخر مهدی گفت: میگه دیزلیه! نمیشه خاموشش کرد! گفتم: یعنی شب هم خاموشش نمیکنه؟ خلاصه که تو اون ترافیک باید چه کاری میکردیم؟

 


اصلا از اولش که مهدی اومد دنبالم در اداره، یه کم سرسنگین بود. منم محلش نذاشتم. بعدش من یکی دو تا تلفن داشتم که کم کم یخ مهدی هم آب شد و حالا دیگه هرچی من تعریف میکردم، میخندید!

میخندید ها!!!!!!!

بعدش که پشت ترافیک میدون سپاه مونده بودیم، مرض ریزی من شروع شد: موبایلم رو الکی برداشتم و وانمود کردم زنگ خورده! بعد گفتم: مهدی جان موبایلت کو؟ بعد خطاب به کسی که مثلا پشت خط بود گفتم: نشنیده! ولی اینجاست! گوشی!

بعد موبایل رو دادم به مهدی و گفتم: داداشمه! اونم گوشی و گرفت و شروع کرد به سلام و احوالپرسی! بعد گفت: قطع شد!

خندیدم و گفتم: دروغ گفتم! اصلا زنگ نزد! این کار رو کردم دور همی بخندیم!!!!!!!!قهقهه

روشو کرد اونطرف. گفتم: اگه دوست داری، میتونی بخندی! چرا سرتو میکنی اونور؟! اینور هم میتونی بخندی! که یه دفعه زد زیر خنده!

بعدش حرف کار من شد. گفت: واقعا خوش به حال مردی که به زنش میگه: نرو سر کار! زنش هم گوش میده. این چه کاری که تو داری؟ ساعت شش و نیم میای بیرون! یکی از همین روزها یه چوب برمیدارم و میام همه شیشه های شرکتتون رو میارم پایین! خندیدم و گفتم: خب راههای بهتری هم هست! اینکه آدم استعفا بنویسه و بده دستشون! چرا اینهمه خودتو عذاب میدی؟ دوباره خندید و گفت: نه، اونجوری تو رو اخراج می کنند و دیگه نمیتونی برگردی! گفتم: ولی خب، تو باید یه عالمه خسارت بدی. تازه ازت شکایت هم می کنند!!!!!!!!

بعد از نیم ساعت که از اون ترافیک شدید رها شدیم، من سرمو کرده بودم بیرون می گفتم: خدایا مچکریم! ما از چراغ قرمز رها شدیم!!!!!!! هورا............یوهوووووووووو

مانی هم کیف میکردم و می خندید! قطعا کسی ما رو میدید می فهمید کلا تعطیلیم!!!!!

بچه ها! ما ساعت ده دقیقه به نه رسیدیم خونه! دیگه دست و پا و کمر نداشتیم! مثل مقوای تاخورده از ماشین پیاده شدیم! بعد هم رفتیم تو، دیدم، به به! آقا مهدی پرده پشت در واحد رو نصب کرده! البته شاید هم دیشب نصب کرده بوده و من صبح ندیده بودم.

خلاصه خزیدم تو آشپزخونه و شام رو داغ کردم. قبل از داغ کردن، واسه ناهار فردا، غذا کشیدم. از شدت خستگی روی پاهام بند نبودم. عمه وسطی مانی هم یه سی دی کارتون بهش داده بود که خودش، خودسر داشت تو اتاق، میذاشت تو دستگاه! تا شام داغ بشه، زود نماز خوندم و خواستم دوش بگیرم که دیدم اصلا روی پاهام بند  نیستم! شام که حاضر شد، مهدی گفت: من شام نمیخورم! خودم یه چیزی خورد و اصلا نفهمیدم چی بود! بعد دیدم مانی اینقدر ذوق داره که عمرا بیاد شام بخوره.

من بشقابشو برداشتم بردم روی تخت خودمون. تلویزیون قدیمی رو پایین تخت گذاشته ایم و تقریبا چسبیده به پایین تخت. خلاصه که مانی سی دی رو گذاشت. یادم نیست. فکر کنم اسم شخصیتش جورج بود!

بعد که به مانی شامش رو دادم، کم کم خوابم برد. یه دفعه دیدم یکی حمله کرد به طرفم. مانی از صحنه های فیلم هیجانی شده بود و حمله کرده بود طرف من که باهام بازی کنه! منم در حالی که خواب بودم، باهاش کشتی می گرفتم!!!!!!!

بعدش مهدی اومد به مانی آب پرتقال داد! و البته این شگرد ماست که دواهای مانی رو میریزیم توی آب پرتقال و آب هلو و شیرکاکائو که نفهمه و بخوره!!!!!!شیطان وگرنه روزی هفت هشت بار باید باهاش کشتی کچ بگیریم!!!!!!!!!

خلاصه که بالاخره بی خیال شد و سی دی هم تموم شد و منم بیهوش شدم. صبح بیدار شدم و یادم اومد که دیشب نه دوش گرفته ام، نه مسواک زده ام!!!!!!!!گریه خلاصه  ترسیدم دوش بگیرم و حالم بدتر بشه. اینه که لباسمو عوض کردم و مسواک هم موند واسه تو اداره! خجالتآرایش کردم و یه پاستیل نعنایی خوردم و یه آدامس انداختم تو دهنم!

تو اداره هم دو دقیقه بعد از من، رئیسم اومد و گفت که باید بهش شیرینی بدم! بابت شاهکاری که دیروز کردم. البته که دیروز سه چهار تا شاهکار اساسی از خودم در کردم و باور کنید دقایقی بود که منتظر جفت لگد از طرف رئیسم تو شکمم بودم! آخریش هم این بود که کلید گاوصندوق رو روش جا گذاشتم و در حالی که درش باز بود، تشریف بوده بودم که ده دقیقه بعد بهم زنگید و گفت که خودش کلید رو می بره!نیشخندمنتظر

امروز صبح هم بعد از راست و ریست کردن کارها، کرمی به دستم زدم و محلول تقویت ناخن رو هم زدم روی ناخن ها. الان میخوام برم مسواک بزنم که واقعا دیگه برام غیرقابل تحمله!چشمک

اون عزیزی که سی دی شهرعسلی رو پیشنهاد کرد، واقعا ازش ممنونم. مانی خیلی دوستش داره و جمعه از اتاق بیرون اومد و گفت: من سبزیجات میخوام! خنده ام گرفته بود. گفتم؟ چی؟ گفت: سبزیجات. فهمیدم از تو این سی دی یاد گرفته. بعدش ناهار، پلو یونانی داشتیم که با نخودفرنگی و ذرت و فیله مرغ درست میشه. گفتم: اتفاقا برات سبزیجات درست کرده ام! بیا بخور!!!!!!!!!!!نیشخندچشمکمژه

[ یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ