چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام!قلب

دیگه واقعا هوا خنک شده! البته یه کم هم از خنک اونورتر! البته من امروز صبح از شهران اومدم اداره و طبیعتا هم زود بیدار شدم و راه افتادم (6:10 راه افتادم) و هم اینکه اونجا از خونه خودمون خنکتره! هوای فوق العاده ای بود. اینقدر به وجد اومده بودم که از دم خونه تا سر کوچه که برسم، یکی یکی همه تون رو به یاد آوردم و براتون دعا کردم!!!!!!!!بغل به خصوص عسل عزیز که چند روزه خیلی بهش فکر میکنم و نمیتونم واسش کاری بکنم!

بعدش هم اومدم ونک و ماشین خطیه، ون بود. عقب نشسته بودم و حداقل ده دوازده بار سرم خورد به شیشه ماشین! ویراژ میداد ها!!!!!!!!! اون وقت صبح تو اون ترافیک!!!!! تازه خوبه راننده اش، جوون هم نبود! خلاصه که یه قسمت از مسیر رو هم پیاده اومدم. ما که دیگه شده ایم دشمن خودمون و کلا ورزش رو کنار گذاشته ایم. لااقل وقتی پا میده، آدم دو قدم راه بره. هرچند که شد ده دقیقه! ولی کاچی به از هیچی!!!!!! هرچند که من کاچی خیلی دوست دارم! کرمانشاهیها به کاچی میگن: قیماق!! و بیشتر هم زمانی که یه نفر زاییده، درست می کنند و میدن به مهمونها!!!!!!! یکی دیگه زاییده، بقیه کاچی درست می کنند! آخه چه ربطی می تونه به هم داشته باشه!!!!!نیشخند (چقدر از این شاخه به اون شاخه!!!!!!!)

راستی بچه ها! مواظب این مریضی جدید باشید. ظاهرا از بدن هرکی منتقل میشه به بدن یکی دیگه، شکلش عوض میشه. الان مامان و داداش من یه گونه ای از این مریضی رو گرفته اند، که اصلا ما اون علائم رو نداشتیم. مثلا هر دو معده درد شدید گرفته اند. حالا من نمیدونم این ربطی به اون مریضی داره یا نه. دیروز صبح که هر دو رفته بودند دکتر، دیشب هم که ما اونجا بودیم، اینقدر حال برادرم بد بود، دوباره مهدی آخر شب بردش دکتر و دوباره کلی بهش دوا داد.

البته مانی هم حسابی از خجالت همه دراومد. واقعا نمیدونم چرا جدیدا اینطوری شده. حرف گوش نکن و بسیار متمرد!!!! یعنی اصلا به حرف گوش نمیده. هرچی آروم باهاش حرف میزنیم، دعواش میکنیم، بازم حرف حرف خودشه. میدونم اقتضای سنشه. ولی فکر کنم دوباره باید برم سراغ سی دی دکتر هولاکویی. ببینم راه حل برخورد با همچین بچه ای چی میتونه باشه. چون گاهی حس میکنم خانواده ام، صبرشون تموم میشه. هرچند چیزی بهش نمیگن. ولی واقعا اذیت میکنه!متفکر

بابام هم همه اش دعوام میکنه که اینقدر تهدیدش نکن. راستش من واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. همه اش سعی میکنم گولش بزنم و با مهربونی باهاش بحرفم. ولی خب، خوشبختانه یا متاسفانه فوری می فهمه و دیگه می دونه که داریم گولش میزنیم! برای همین بدتر میکنه!!!!!کلافه

راستی بچه ها! باید حتما یه چیزی رو اینجا بگم. کسی که اینجا سی دی شهرعسلی رو بهم معرفی کرد، «ژیوار» عزیز بود. واقعا ممنونم ژیوار جون. هدیه خیلی خوبیه. و البته کاشکی عادت کنیم که به بچه ها هدایای فرهنگی بدیم. شعار نمیدم. اینو واقعا به عنوان یک مادر میگم. مانی دیگه هیچ جایی برای اسباب بازی نداره. میدونم همه بچه ها همینند. ولی بازم تا یه مناسبتی میشه، همه واسه شون اسباب بازی میارند. من اون سالهایی که بچه هم نداشتم، هرگز دوست نداشتم به بچه ها اسباب بازی بدم. نه اینکه بدم بیاد، بلکه به این خاطر که همه شون یه عالمه دارند. وقتی بیش از حد باشه، باور کنید خود بچه هم ازش لذت نمیبره.

چند سال پیش تولد بچه پسرخاله ام بود. منم براش ده تا سی دی آموزش زبان به روایت کارتن خریدم. مثلا اگه قرار بود مفهوم «تولد» به بچه آموزش داده بشه، از سری کارتونهای والت دیسنی همه تکه هایی که توش در مورد تولد بود رو جدا کرده بود و نمایش میداد. خیلی ساده و قشنگ. حالا باید واسه مانی هم بخرم. هرچند که شاید براش زود باشه. البته الان اصلا گروه سنی اش یادم نیست!!!!!!!!نیشخند


یکی دو هفته پیش، گیس گلابتون یه تمرینی گذاشته بود به نام کارگزار خدا. اینکه آدم هر روز یه کار خوب انجام بده. بعد ببینه چه سیل عظیمی از انرژی مثبت به طرفش برمیگرده.

و البته شاید تکراری باشه اینی که میگم.  اینکه من خودم عادت به شمردن ثواب ندارم. یعنی هیچ کاری رو به خاطر اینکه چیزی بهم جایزه بدن، (ثواب) انجام نمیدم. یعنی کلا حس بدی بهم دست میده. اینکه یه کار خوب بکنم و بشینم حساب کتاب کنم که قراره چی به دست بیارم. چه این دنیا، چه اون دنیا. بحث انرژِی فرق میکنه. انرژی خودش در جریانه و برمیگرده. و این چرخه ادامه داره. حالا به هر حال...

در جریان همین امر، نظر ما به این مساله جلب شد که ما هم کارگزار خدا باشیم و یه سری کارهای خوب متفاوت انجام بدیم. چند تا کار پیش اومد و انجام دادم. تا اینکه یه اتفاقی افتاد که اصلا دست من نبود.

اگه یادتون باشه، یه هفته قبل از عروسی برادرم، خاله ثری اسباب کشی داشت. یکی از خاله هام که کرمانشاهه، یه خانمی رو میشناسه که بیست و هشت، نه سالشه. یه دختر زحمتکش و که از نظر مالی وضعیت خیلی بدی دارند. این خانم یه پسر مدرسه رو داره و سالها پیش هم همسرش فوت کرده. با بدبختی اینور و اونور کار میکنه تا بتونه شکم خودش و بچه اش رو سیر کنه. خاله ام خیلی هوای این خانم رو داره. همه جوره. تا جایی که میدونم خرج تحصیل پسرش، با خاله و دخترخاله امه. متاسفانه وضع مالی خانواده دختره هم خیلی بده. به طوری که این خانم نمی تونه پسرش رو پیش خودش نگه داره و پسرش، پیش خانواده شوهرشه و این خانم هر چند روز یکبار میره پسرش رو می بینه. و من تمام این چند روزی که این خانم، تهران بود، به این فکر میکردم که گاهی که سر کارم، ناراحت میشم چرا پیش بچه ام نیستم. ولی الان زنی رو دارم می بینم که به خاطر کار، باید چند روز یکبار بچه اش رو ببینه!گریه

خاله ثری که اسباب کشی داشت، از این خانم خواست که بیاد تهران کمکش. اونم اومد و الحق که خیلی هم زبر و زرنگه! ما با خودمون عروسی هم بردیمش. من در نظر داشتم یه مبلغی بهش بدم، به بهانه شیرینی عروسی داداشم. و اون جریان شروع شد:

از مهدی پرسیدم تو چقدر به این خانم میدی؟ گفت: پنجاه تومن. گفتم: خب منم پنجاه میذارم روش، صد تومن بهش بدیم. وقتی داشتیم میرفتیم تالار واسه عروسی، دویست هزار تومن گذاشتم تو کیفم که صد تومنش رو بدم به این خانم، صد تومن هم تو کیفم باشه. حالا شاید موردی پیش می اومد که قرار بود خرج بشه. البته بگم ها، شاباش عروس و داماد هم کنار گذاشته بودم.

خلاصه آخر شب که داشتیم عروس و داماد رو بدرقه میکردیم، من دیدم بهترین زمانه. پولها رو از تو کیفم درآوردم و شمردم. چهار پنج بار شمردم. چون نور تو ماشین کم بود، گفتم یه وقت اشتباه نکنم. شمردم و دیدم درسته. صد تومن برداشتم و وقتی همه در خونه عروس و داماد داشتند بدرقه شون می کردند، به اون خانم دادم و گفتم: این شیرینی عروسی داماده! شاباشته. خواستم واسه پسرت چیزی بخرم، سلیقه ات رو نمی دونستم. گفتم خودت زحمتشو بکشی. طفلی خیلی هم تشکر کرد.

فردای عروسی، اگه یادتون باشه دوباره همه خونه مامانم اینا جمع بودیم. قبل از اینکه مهمونها بیان، مامانم ازم پرسید: تو به اون خانم، دویست تومن دادی؟ گفتم: نه، صد تومن دادم. گفت: آخه خیلی خوشحال بوده. گفته آشتی بهم دویست داده. خندیدم و گفتم: اشتباه میکنه. من بهش صد تومن دادم.

بعد همچنان که داشتم سالاد درست میکردم، صحنه های شب قبل اومد تو ذهنم. که من یه تراول پنجاهی شمردم، بعدش هم صد و پنجاه هزار تومن پول!!!!!!!! بعدش که جمع زدم، شد صد هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی باید خراب بشه اون دانشگاهی که به من فوق لیسانس داد!!!!!!!! از این به بعد، شما هم حواستون باشد که صد و پنجاه  + پنجاه، میشه صد تومن!!!!!!!!

دیگه هیچی نگفتم. گفتم حتما قسمتش این بوده. باید همونو بهش میدادم!!!!!!

ولی با خودم خندیدم از این حساب کتابم!!!!!نیشخند

[ دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ