چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی گلتون! صبح قشنگتون بخیر!بغلقلب

امروز صبح از خونه مامانم اینا اومدم! حالا بهتون میگم چی شد که دیشب نرفتیم خونه خودمون. ولی قبلش میخوام یه چیز جالب براتون بگم. امروز صبح وقتی بیدار شدم، یاد مسی افتادم و با خودم گفتم حتما امروز یه کامنت براش بذارم و حالشو بپرسم. حتما دیگه مراسمشون تموم شده. بعد رسیدم اداره و اومدم اینجا، دیدم یکی از دوستان به نام محمد زحمت کشیده و یه ختم قرآن برای شادی روح اون مرحوم عزیز گذاشته. من خودم جزء دو رو برداشتم. گفتم به شماها هم بگم، شاید مایل باشید شرکت کنید. خدایش رحمت کند!بغل

پست دیروز رو که گذاشتم، علایم سرماخوردگی کم کم بر من غالب شد. به طوری که لحظه ای عطسه و آبریزش و بدن درد ولم نمیکرد. حالا فکر کنید دیروز خیلی کار داشتم. قرار بود روی یه قرارداد کار کنم و تا آخر وقت تحویل بدم. با تایپش مشکل نداشتم چون دستم تنده. مهم، تدوین بندهاش بود که از صد تا سوراخ باید در می آوردم! خرده کاری هم که دیگه بدتر از همه.

خلاصه اینجوری بگم که تا آخر وقت دیروز، سه لیوان چای و عسل و آبلیمو، یه پاکت شیر و یه لیوان آب که قرص جوشان توش بود (برای رفع ترشحات پشت حلق) خوردم. گوشهام هم سنگین شده بود. ولی هرجوری بود، تا ظهر تمومش کردم و به یکی از همکاران تحویلش دادم که ببره توی فرمت مربوطه. بعدش رفتم ناهار و برگشتم. یعنی شما نمیدونید. دلم میخواست دراز بکشم روی میز اداره و تلفن رو بذارم زیر سرم و بخوابم. چشمام باز نمیشد. از اون حالتهای سرماخوردگی که آدم دلش میخواد فقط یه جا بگیره بخوابه و یه پتو بزنه روی خودش! البته پتوی ملافه دار! چون من از هر نوع پتوی بی ملافه ای بدم میاد!!!!!!!!!مژه

ولی خب، کجا میخوابیدم؟ کی میخوابیدم؟ اینه که تحمل کردم و کارمو تحویل دادم. ساعت بیست دقیقه به پنج هم دیگه مهدی اومد دنبالم و رفتیم. اونجا بود که صندلی ماشین رو یه کم تخت کردم و دراز کشیدم. ولی خب، این فک لامصب که نذاشت. مهدی هم سر حوصله بود و من هی حرف زدم. هی با خودم گفتم: «آشتی! دیگه زبون به کام بگیر و بخواب!!!!» دوباره یه چیزی یادم می اومد و بلند میشدم به گفتن!

هیچی دیگه! رسیدیم خونه مامانم اینا. مهدی از دور ماشین پسرخاله رو شناخت و نیشش باز شد. دیگه نگفت تو برو مانی رو بیار، من تو ماشین می مونم! خودش هم پیاده شد. با خودم گفتم عمرا بذارم امشب اینجا بمونیم!شیطان بعدش رفتیم بالا دیدم پسرخاله ام یه فرش کوچیک آورده که مامانم سفارش داده بود. برای داداش کوچیکه ام که داماد شده! بعد آقا مهدی نشست به حرف زدن و خوش و بش کردن. یکی دو بار هم بهم گفت: وسایل رو جمع کن. که البته وسایل، جمع کردن آنچنانی نمیخواست! بعدش مانی دوباره نق زد! داداش بزرگه ام هم طبق روال همیشه  میگفت نرید و بمونید! حالا پسرخاله ام هم اضافه شده بود. منم خیلی حالم بد بود. فقط به این فکر میکردم که برسیم خونه و من عدس رو بار بذارم و برم حموم و بگیرم بخوابم، بعدش پاشم عدس پلو درست کنم.

گفتم: نه! امشب نمی مونیم. باشه برای فردا شب که سه شنبه است و روز فرده! پسرخاله ام گفت: آخه من امشب اینجام. نه فرداشب! باور کنید منم آدم خبیثی نیستم. ملاحظه مامانم این رو میکنم! میگم زحمت اونا کم بشه. بعدش دیدم مهدی هم خیلی دلشه که بمونیم. ولی گفت: هرچی که آشتی بگه!!!!! بمیرم واسه اون مظلومیتت ننه!!!!!!عینک

بعدش گفتم به شرطی می مونم که مامان یه غذای ساده درست کنه و برای فردا ناهار من و مهدی هم غذا نده ببریم! میخواستم زحمتش کمتر بشه. و البته که مهدی غذاشو نخورده بود و غذا نمیخواست. یه عالمه هم ماکارونی مونده بود. با این حال مامانم لوبیا پلو درست کرد. بعدش موندیم و داداشم و مهدی و پسرخاله ام خوشحال شدند: شیطانشیطانشیطان

بشنوید از داداش کوچیکه ام که تازده داماده! میدونید که هنوز خونه شون کامل آماده نبود و حتی این نظریه (!) هم بود که شب عروسی برن هتل. ولی خب. رفتند خونه خودشون. دیروز بالاخره مبل هاشون رو آورده اند. کارگری که داشته زحمت این کار رو میکشیده، داشته بی محابا مبل رو می آورده تو، داداشم میخواسته بدوه و بهش بگه که مبل داره میخوره به دیوار، که پاش در رفته و افتاده و بردنش دکتر و پای آقا، ضرب دیده! حتما خیری درش بوده.

اینا که قرار بود پنجشنبه همه با هم برن پینت بال. شاید قسمت بوده که نرن و خیر تو این بوده. البته حتما بقیه میرن. چون خیلی وقته براش نقشه کشیده اند. منم میخوام روز پنجشنبه توی خونه مون بمونم. هم کار خونه دارم، هم واسه خودم برنامه هایی دارم. اینا هم ظهر میرن پینت بال. حالا اگه بشه، گفته ام داداشم بادنجون ورامین واسم بیاره که اون روز یه کم سرخ کنم و بذارم تو فریزر. البته که همیشه از اون پسر شیرازی در خونه مون میگیرم. ولی داداشم خیلی تعریف این بادنجون رو میکنه. میگه خیلی شیرینه. گفتم ده کیلو بیاره که همون پنجشنبه سرخ کنم و البته قصدم اینه که بیشترشو بدم به مامانم! خودم رو هم اسیرش نمیکنم. هرچی ماهیتابه دارم میذارم روی گاز که نیم ساعته سرخ کردنش تموم بشه!!!!!!!!نیشخند چون پنجشنبه میخوام هم به کارهای عقب افتاده خونه برسم، هم کارهایی که خودم دوست دارم!!!!!!!!قلب


خب، دیروز من یه سیل عظیم انرژی مثبت دریافت کردم. ببینید جریانش چی بود:

شبهایی که خونه مامانم اینا هستیم، شب تو اتاق بابام میخوابیم. مهدی طرف پنجره میخوابه، من وسط، مانی هم سمت کمد! خب، مانی خیلی تو خواب غلت میزنه، همه اش میخوره به در کمد. باید کنارش پتو یا بالش بذاریم، که از اصابتش به کمد، جلوگیری کنه.

پریشب مهدی وقتی داشت رختخوابها رو می انداخت، تشک مانی رو گذاشت وسط. وقتی نگاه متعجب منو دید، گفت: آخه نصف شب میخوره به کمد، وسط باشه بهتره! هیچی نگفتم. ولی ناراحت شدم و پشتمو کردم به خودش و پسرش (!) و خوابیدم!!!!!!!! اونم واسه مانی قصه گفت تا خوابش برد!خواب

دیشب، مهدی بهم گفت: آشتی! بیا این اسباب بازیهای مانی رو جمع کن، تا رختخواب رو پهن کنم. همینطوری که داشتم اسباب بازیها رو میریختم تو سبد، به مهدی گفتم: میخوام باهات حرف بزنم! گفت: من حرفی با تو ندارم!!!!! (البته به شوخی) گفتم: میدونم با خودم حرفی نداری! ولی من در مورد خونه بابات میخوام یه چیزی بهت بگم! گفت: عجب رویی داری! من با تو حرفی ندارم، از اداره تا بیاییم خونه، یه ریز داریم با هم حرف میزنیم! اونوقت میگی حرف نمی زنیم با هم؟! دیدم راست میگه! ولی به روی خودم نیاوردم!!!!!!!نیشخند

بعد که داشتم اسباب بازیها رو دونه دونه میریختم تو سبد به مهدی گفتم:

مهدی! میخوام نگرشتو عوض کنی نسبت به خونه بابات! الان چون جریان این خونه دیگه خیلی طولانی شده، شماها دیگه این حس رو دارید که این ملک روی دستتون مونده. پس زمینه فکرتون اینه که، به خاطر همه مشکلاتی که سر این خونه وجود داره، اعم از مشکل خونه و رفت و آمد من و تو، مشکل کمر مامانت، سر و سامون دادن به خواهر و برادت که عفد کرده اند و هر چیز دیگه ای، باید این ملک رو رد کنید بره. همه اش این فکر تو مغزتونه که باید این ملک رو بدید که بره. باید از شرش راحت بشید. اینه که شش ماهه نشسته اید به پای یه مشتری که بهتون پول بده، اونم شش ماهه که میخواد بده!!!!!!!!!

من میگم بیا نگرشتو عوض کن. اینطوری فکر کن که: ملک شما، یه ملک مرغوبه. نگین اون منطقه است. واقعا بکره. نمای عالی داره. از فاصله خیلی دور، به چشم میاد. اونهمه بنای مفید، جای مرغوب، بنای عالی! هر کسی نمیتونه اونجا رو بخره. هرکسی نباید صاحب اون ملک بشه. ارزش اون ملک خیلی بالاست. پس باید برسه به صاحب اصلیش. کسی که قراره اونجا کارهای خوب بکنه. یه کار که واسه خیلی ها خیر توشه! هر کسی نمیتونه صاحب اون بشه.

وقتی تفکرت رو عوض کنی، اونوقت نمیخوای زود از شرش راحت بشی. اونوقت دیگه فکر نمیکنی روی دستت مونده. هم آروم میشی، هم از داشتن اون ملک، اعتماد به نفس پیدا خواهی کرد. وقتی تو دلت ناز کنی و نخوای به هر کسی خونه رو بدی که بره، خود به خود، قانون جذب، یه مشتری خوب با کمترین دردسر پیدا میکنه!

گفت: آخه تو داری می بینی هر روز چه بساطی داریم. گیر یه مشت آدم دروغگو افتاده ایم، که این همسایه ها هم حرفشونو باور میکنند.

گفتم: تو به بقیه کار نداشته باش. میدونم کار سختیه بخوای ادبیات درونت رو عوض کنی. کار سخته همینه. این جملات رو هم کلا از قاموست حذف کن:

«اگه شانس گند ماست، که نمیشه، شانس بد ما رو می بینی؟ آخه بدبختی که یکی دو تا نیست! چه بدشانسیم ما!!!!!.....»

هر کدوم از این جملات، یه عالمه انرژی منفی به طرف آدم جذب میکنه. امتحان کن! این جملات رو نگو و ببین چقدر سبک تری!!!!!

اسباب بازیها دیگه جمع شده بود و من لبه کمد فیلمهای بابا یه وری نشسته بودم و حرف میزدم. مهدی داشت گوش میکرد و رختخوابها رو می انداخت. تشک مانی رو انداخت کنار کمد و تشک منو انداخت وسط! گفتم: عه! جابجا انداختی! گفت: نه، بذار همینجوری باشه!

هیچ اتفاقی هم نیفتاد. من ساعت ده و یازده اومدم خوابیدم. و مهدی و پسرخاله ام اینا نشستند پای برنامه نود! ولی میخوام اینو بهتون بگم که وقتی اون حرفها رو بهش گفتم، انگار آروم شد. انگار بهم اطمینان کرد و حرفم به دلش نشست. شاید از نظر روانی، خواست شب کنار من بخوابه. حالا اگر چه که فقط یه خواب باشه. این برام مهم بود که کنار من آروم شد. البته من به قصد جابجایی تشک خودم و مانی اون حرفها رو نزدم. به خاطر خودش و آرامشش گفتم.

عصرش هم یه حرفی بهش زدم که خیلی خوشحال شد. گفتم: مهدی! هفته دیگه چهارشنبه تعطیله! نظرت چیه بریم شمال! گفت: خوبه! ولی بازم شلوغه. همه میخوان اون سه روز بریزن شمال! گفتم: خب، من شنبه و یکشنبه بعدش رو هم مرخصی میگیرم!

چنان از خوشحالی پرید هوا، که یه لحظه دلم براش سوخت! گفت: راست میگی؟! باور کنید با برق چشماش ـ به قول خانم زویا پیرزاد در کتاب چراغها را من خاموش میکنم ـ میشد برق لامپهای یه شهر رو تامین کرد!!!!!!!

بعدش برنامه این شد که احتمالا من و مهدی و مانی هفته دیگه دوشنبه صبح بریم شمال و جا بگیریم. سه شنبه ظهر که بابام از مدرسه میاد، مامانم اینا هم راه بیفتند و بیان. تقریبا من و مهدی و مانی دو روز تنهاییم تا اونا بهمون بپیوندند. البته نظر مهدی بود که مامانم اینا هم باشند. جمعه هم برمیگردیم. بهش گفتم اگه جمعه هم نشد، من شنبه رو هم مرخصی میگیرم. بینوا، ذوق مرگ شده بود!!!!!!!تعجبگریه

آخه این تابستون هیچ جا نرفتیم. حالا دیشب بابام دمق بود! میگفت: سه شنبه ظهر بیاییم و جمعه برگردیم، دو روز به کجامون میرسه!!!!!!! گفتم: بابا جون! سه ماه تابستون توی خونه بودی و همت نکردی واسه مسافرت. همین دو روز هم دریابیم که شاید بعدا همینم گیرمون نیاد! خلاصه که پنجشنبه و جمعه باید همه وسایل رو آماده کنم و البته که لباس گرم هم بردارم. اگه خللی در برنامه پیش نیاد، ایشالا دوشنبه صبح تلق تلوق (علی الطلوع) راه می افتیم به طرف شمال. نظر مهدی، دریا کناره! تا خدا چی بخواد!قلب

[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ