چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش دیروز خیلی روز خوبی بود!!!!!!! یعنی عالی بود.

کارم تو اداره نسبتا سبک بود. یکی دو ساعت وقت اضافه آوردم که رفتم سراغ وبلاگ گیس گلابتون و در بحث «ده گام تا ثروت» غرق شدم. بعدش رئیسم ساعت یکربع به چهار گفت که داره میره! چی بهتر از این می تونست باشه؟ کل کارخونه قند بیستون، تو دلم آب شد!نیشخندقلب

 اون که رفت، زنگیدم به مهدی که چهار و ربع در اداره باش که امروز از ترافیک رهاییم! البته رئیسم قبل از رفتن، دو تا قرارداد یکی به من و یکی به یه همکار دیگه ام داد. چهار خطش رو تایپ کردم ولی دیدم خیلی کار داره. نمیخواستم روزم خراب بشه. اینه که انداختمش توی کشو و زدم و رفتم!!!!!!!!!!

البته رئیسم گفت برای فردا یعنی امروز میخوادش. برای همین بی خیالش شدم. خلاصه مهدی هم گفت که واسش شیرموز شکلاتی بخرم. اینه که پریدم واسش شیر موز شکلاتی و واسه خودم هم آب کرفس خریدم. البته یه بسته کوچولو تیرامیسو هم داشت. هر بار میگفتم بخرم ببینم چه مزه ایه! تا اینکه دیروز خریدم. بدمزه بود. یعنی همه اش خامه و پودر قهوه بود! پس کیک یا لیدی فینگرش کو؟؟!! مهدی که یه قاشق خورد و بدش اومد. گفت: تیرامیسوهای تو، یه چیز دیگه ایه!!!!!!!!!!!!

همزنم خرابه و نمی تونم خامه رو فرم بدم. باید یه همزن بخرم و دست به کار بشم.

خلاصه زود رسیدیم خونه مامانم اینا. اونا میخواستند برن سر بزنند به داداشم. البته اونا هنوز وسایلشون رو کامل نچیده اند و من میدونم اون دختر چه حالی داره. دلش میخواد همه رو بچینه، بعد ما بریم ببینیم.  اینه که گفتم: منو معاف کنید. همون مامان و بابا و داداش بزرگه ام برن، کافی بود. اینه که مامانم کتلت درست کرده بود و با همه مخلفات و حتی نون و خیارشور که با خودشون ببرند. آخه داداشم که تا سه روز نباید پاشو زمین بذاره. خانمش هم که دیگه میره سر کار. مامانم گفت: بذار خودم شام روببرم که اونا هم به عذاب نیفتند. منم بیشتر به خاطر مانی نرفتم. گفتم حالا میزنه همه چی رو داغون میکنه! سر فرصت که تر و تمیز باشیم، میرسیم خدمتشون.

مانی هیچ مدلی نمی اومد بیرون. طبق روال همیشه. بعدش بهش گفتم بیا بریم واست کیف سی دی بخرم. از توی اون کوچه! اونم باور کرد و اومد. بعدش رفتیم اونجا و مانی با ذوق، یه کیف سیدی که جلدش فلزی بود و عکس میکی موس و خانم موس (!) بود رو انتخاب کرد و سی دی شهر عسلی یک و سه و همچنین یه سی دی باب اسفنجی رو هم خریدیم. مهدی هم برای خودش سی دی بازی خرید!

بعدش مهدی هله هوله هم خرید و نشستیم تو ماشین و مانی کلی با کیف سی دی حال کرد. منم براش توضیح دادم که از این به بعد، نباید سی دی هاشو پخش و پلا کنه. باید همه رو بذاره توی همین کیف. ایشالا که گوش کرده باشه!!!!!!!!بغل

اینقدر دیروز خوشبخت بودیم که در کمترین زمان رسیدیم خونه مون. ساعت 6. و دلم میخواد ببینید نگرش دوستتون چقدر قوی بود که وقتی تو خیابون اصلی بودیم، قبل از اینکه برسیم، به مهدی گفتم: حالا ببین چه جاپارک توپی در خونه مون، منتظر ماست! باور کنید وقتی پیچیدیم، درست در خونه مون یه جاپارک با شخصیت، انتظارمون رو میکشید. البته یه تاکسی همون موقع وایساد که یه خانمی که توش بود، بره و برگرده! ما هم پشت سرش منتظر وایسادیم. مهدی داشت با موبایل حرف میزد. من و مانی پیاده شدیم و من به راننده تاکسی گفتم: هر وقت شما تشریف ببرید، ما میاییم جای شما! اونم عذرخواهی کرد که جلوی خونه ما وایساده و منم گفتم: خواهش میکنم!!!!!!!!مژه

بعدش من و مانی پریدیم توی خونه و من اولین کاری که کردم، پنجره رو بستم. چون احساس کردم خونه سرده! بعدش مانی دوید طرف سی دی های نگون بخت که پخش و پلا بودند و با کمک هم، گذاشتیمشون توی کیف. بعدش پرید روی تخت که شهرعسلی رو ببینه.

مهدی هم بعد از یه ربع اومد خونه. عدس رو بارگذاشتم و مهدی رفت حموم، بعد اون موند کنار مانی و من رفتم حموم. با حوصله موهاشو شستم و نرم کننده زدم. بعدش هم لوسیون، بدون عجله هم اومدم بیرون. خونه تمیز بود. کمی وسایل خودمون رو جابجا کردم و رفتم سراغ آشپزخونه. هیچ مخلفاتی به جز ماست نداشتیم. واسه خودم و مانی چاشنی ریختم تو ماست و کشمش و خرما هم واسه کنار غذا، سرخ کردم. کمتر از روزهای دیگه خسته بودم. یادتونه دیگه! هیچی توی خونه نیست. دریغ از یه کیلو میوه یا حتی پیاز و سیب زمینی! منم هیچی نمیگم ببینم آخرش قراره کی از گرسنگی بمیریم!نیشخند

خیلی خیلی هم انرژی داشتم. نوشته های گیس گلابتون خیلی بهم انرژی داده بود و واقعا شارژ بودم. بعد توی اسانس سوز، اسانس باران رو ریختم و توی  اتاق خواب روشنش کردم. خلاصه یه کم با مانی کارتون دیدم تو اتاق و موهامو شسوار کشیدم و بعدش شام خوردیم. مسواک و کرم دست و محلول ماوالا روی ناخن. و یک خواب آرامبخش.

البته بازم مانی وسط کارتن هاش، هیجانی میشد و به من حمله میکرد که باهام کشتی بگیره! بازم من توی خواب باهاش کشتی میگرفتم! این دیگه شده برنامه هر شب.

 


یه اتفاق جالب اینکه ، دیروز وسط روز من و مهدی با هم در مورد مهد مانی صحبت کردیم که بعد از مسافرت، دوباره روی این مساله فکر کنیم. یه ساعت بعد از این مکالمه، یه اس ام اسی واسه مهدی اومده بود که یه مهد رو معرفی کرده بود که روز پنجشنبه جشن برگزار میکنه واسه بچه ها. گفته بود فلان عدد رو به این شماره اس بدید. که من این کار رو کردم ولی دیگه جوابی نیومد. اگه جواب بیاد، احتمالا مانی رو می برم. شاید این همون مهدکودکی باشه که مانی باید بره. هرچند که احتمال میدیم، نزدیک خونه بابای مهدی باشه! ولی بازم ببینیم چی میشه.

دیروز که مطالب «ده گام تا ثروت» رو می خوندم، واقعا به این نتیجه رسیدم که خیلی از مسایل زندگی، تقصیر خود ماست. مثلا اینکه من همیشه واقعا این باور مسخره تو ذهنم بوده که آدم باید خیلی خیلی کار کنه و تازه پول کمی هم نصیبش بشه! هرکی پول داشته، قکر کرده ام یا از راه ارثه، یا خدا میدونه از کجاست! همین باورها، منو به اینجا برده که همیشه نقش قربانی رو بازی کنم. حس کسی که داره خرج خونه رو میده و بیشتر از شوهرش کار میکنه. ولی باور مهدی همیشه این بوده که کمتر کار کنه و حقوق زیاد بگیره. خب الانم همینه دیگه. مهدی روزی چهار پنج ساعت کار میکنه و حجم کارش یک دهم منه و حقوقش دو برابر من! واقعا باورهای ما، دنیای اطراف ما رو می سازند.

از دیروز حسابی دوباره دارم به این موضوع فکر میکنم. اینکه خودم کارفرمای خودم باشم. اینکه با باور و البته انگیزه و کار، میشه درآمد خیلی بیشتر از این زندگی کارمندی داشت. حالا مهدی هم هر روز توی این ترافیک، روضه خونه نشستن منو میخونه. که البته من عمرا این کار رو نمیکنم. اول باید چاه رو کند، بعدش مناره رو دزدید!چشمک

امروز صبح، ساعت شش بیدار شدم. دیگه خوابم هم نمی اومد. یه کم اینور و اونور کردم و زودتر از وقتهایی که خونه خودمونم بیدار شدم. با حوصله آرایش کردم. حاضر شدم و راه افتادم به طرف اداره. دیدم واقعا یه کم سرده هوا!

یه آقایی از روبرو می اومد که نون و چند تا کیسه دستش بود. یه مرد موقری بود. به من که رسید گفت: گوشتو بپیچونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

رد شدم. ولی با خودم فکر کردم: چرا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبسوال 

حتما میخواسه مرض بریزه!

بعدش نون خریدم و اومدم اداره و هفت و بیست دقیقه رسیدم. ده دقیقه ای صبحونه خوردم با بچه ها، بعدش نشستم سر قرارداد. به محض اینکه تموم شد، اومدم این پست رو بذارم!

راستی بچه ها! چند روزه میخوام ازتون بپرسم. شماها با «گوشتکوب برقی» کار کرده اید؟ من خودم غذاساز دارم. ولی میخوام برای مامانم گوشتکوب برقی بخرم. به نظرم عمده کار غذاساز، همین پوره کردن مواده. مثلا برای پیازداغ یا گوجه ای که آدم میخواد بریزه تو غذا. یا حتی وقتی حلیم درست میکنه، خیلی به درد میخوره. در خونه مون، نمایندگی مولینکسه. ساده ترین مدلش، صد و هشتاد تومنه. نمیدونم خوبه یا نه. ممنون میشم اگه کسی تجربه دارم، خبرم کنه! مرسی از محبتتون!قلب با مبلغش مشکل ندارم. ولی نمیدونم مارکش واسه این جنس، خوبه یا نه. یا اگه بدونم مارک بهتر، با مبلغ یه کم بیشتر، اگه بهتر باشه، اونو میخرم! چشمک

 

[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ