چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

هر دو که به نظر من خوبند. حالا گیریم کارنامه یکی پر بارتر باشه. البته اینم از شانس رونالدوئه که با مسی معاصر شده!!! طفلی هر زمان دیگه ای به دنیا می اومد، خودش ستاره میشد. البته فکر نکنید من طرفدار رونالدو ام. من به خاطر علایق لاتینی، باید طرفدار مسی باشم که البته اینم غلطه!!! چون همونطور که مسی آرژانتینیه، خب رونالدو هم پرتغالیه. پس هر دو تا لاتین هستند. ولی از بین کشورهای لاتین، طرفدار آرژانتینم. ولی با همه این مقدمات و موخرات، به نظر من هر دو عالی هستند. ولی خب چه کار میشه کرد. مسی دوباره انتخاب شد.لبخند

مهدی طرفدار رونالدوئه. یعنی مهم نیست که رونالدو توی چه تیمی بازی میکنه. به شخص شخیص رونالدو ارادت داره، اونم از نوع خاص!!!قلب دیشب که خونه مامان اینا داشتیم نگاه میکردیم، همه مون میدونستیم مسی انتخاب میشه ولی من برای اولین بار دلم واسه رونالدو سوخت!!! حال فکر کنید یارو تو زندگی، اونی شده که دلش میخواسته! اونوقت من دلم واسه اون سوخت!!! مهدی هم آویزون شد. ناراحت تا قبل از برنامه انتخاب و اینا، هر کسی داشت نظرشو میگفت. یه سری طرفدار این بودند و یک سری طرفدار اون. من گفتم: «یه فکر خوب! هر کس انتخاب شد، فردا شب، طرفدارهاش شیرینی بخرند.» وقتی مسی انتخاب شد گفتم:« طرفدارهای مسی دستها بالا!!!» که سکوت سنگینی حکمفرما شد!!!!!!!!!تعجب

حالا امشب خودم میخوام یه چیزی بگیرم به عنوان شیرینی که اتفاقا خانم برادرم هم میاد خونه مامانم اینا. البته اینا همه اش بهانه است. به قول شاعر تموم این حرفها بهانه است، بهانه های عاشقانه است!!!قلب

دیشب که آقا مانی تا ساعت یک همچنان داشت بازی میکرد!!! منم هی میخوابیدم و بیدار میشدم و هر چند دقیقه یکبار میگفتم: «بچه بیا بگیر بخواب! اونم گوش میکرد و دورخیز میکرد و می پرید رو شکم بابام!!» لبخندبعد ساعت حوالی سه و نیم بامداد، همه با صدای جیغ مانی بیدار شدیم. به مدت ده دقیقه (بدون اغراق ها) گریه میکرد و جیغ میکشید. جشماشم باز نمیکرد. همه مون شوکه شده بودیم. هرچی بهش میگفتیم: چته، بیا بغل من، بیا بغل اون، خواب دیدی حتما، ... و خلاصه هر چی جمله که فکر میکردیم به درد میخوره گفتیم و بچه آروم نشد. گریهبابام هم اینجور وقتها بقیه رو روانی میکنه. هی میگه: « یعنی چشه؟ نکنه حالش بده، نکنه دلش درد میکنه. یه کاری کنید، ای وای، بدبخت شدیم، بچه بی گناه، ....» یعنی یکی میخواد اونو آروم کنه!!! بعد هی میگه: «چرا همه تون عصبی هستید؟ چرا عصبانی اید؟ چرا دست و پاتونو گم کرده اید؟؟؟!!!» که داداشم گفت: «بابا! خودت از همه بدتری. بذار بقیه کارشون بکنند!!» اوهکه البته در این مواقع هر کس میخواد مانی رو به زور بغل بگیره چون فکر میکنه مانی تو بغل اون آروم میگیره و خودش رگ خواب مانی رو میدونه!!! بالاخره بعد از بیست دقیقه غائله ختم به خیر شد و ما هم نفهمیدیم مانی چش بود. احتمالا خواب دیده!

فقط من رختخواب مانی و خودم رو آوردم کنار بابام انداختم. مانی بین من و بابا خوابید. ساعت چهار و نیم دوباره بیدار شد و یه کم جیغ جیغ کرد و گرفت خوابید. منم موبایل مهدی رو گذاشته بودم روی ساعت یک ربع به شش که بزنگه و بیدارم کنه. البته موبایل رو میذارم زیر تشک، که یه وقت امواجش بهم آسیب نرسونه!!! از خود راضیکه ساعت بیست دقیقه به هفت، یه دفعه از خواب پریدم و فهمیدم این بدبخت یه عالمه زنگیده و چون زیر تشک بوده، خفه شده و کسی به دادش نرسیده! موبایل رو میگم!!! وقت تمام/نفهمیدم چطوری حاضر شدم. تخمین زدم که حتما تا ساعت هشت و نیم ، نه میرسم. ولی واقعا دلم میخواست تا قبل از هشت برسم. چون یکی از همکارهام هم این روزها گرفتاره و صبح ها دیر میاد. شانس با ما یار بود و ساعت یکربع به هشت رسیدم!خجالت

این زود رسیدنم هم ماجرا داره. من کلا دوست دارم صبح زود بیدار شم و برم سر کار و از اونور هم زود برگردم. چون فکر میکنم زمان بیشتری از روز در اختیارمه. مثلا از کارهایی که ساعت نه شروع میشه و تا شش و هفت ادامه داره بدم میاد! آدم واقعا همه روز رو از دست میده. ولی کار هفت، هفت و نیم رو دوست دارم و خیلی هم دلم میخواد ساعت دو و سه بیام خونه! که البته چون دست من نیست، کسی به حرفم گوش نمیده! الانم که هنوز حدود پنج ماه از حق شیرم باقی مونده، قاعدتا اگه صبح هفت و نیم برسم، میتونم :14:45 از شرکت بیام بیرون. و البته به قول نامادری سیندرلا اگه بتونم!!! چون اکثرا کار هست و نمیتونم این ساعت بیام بیرون و مجبورم تا چهار، چهار و نیم بمونم و البته با مهدی برمیگردم.

ولی غرض اینه که این اداره ما، یه کار خوبی کرده و اونم اینه که نمیذاره بچه ها پشت میزشون صبحونه بخورند! تو سالن ناهارخوری، بساط صبحونه رو راه می اندازند هر روز صبح و هر کس بابت هر روز خوردن صبحونه، 1500 تومن ازش کم میشه. قطعا صبحونه ای که یه خانم میخوره از این خیلی کمتر واسش درمیاد. ولی خب، اون وقت صبح کی میتونه بره تو صف نونوایی. که اتفاقا خیلی هم شلوغه. البته اگه من این روزها خونه خودم بودم، شاید صبحونه ام رو از خونه می آوردم. ولی چون خونه خودم نیستم، بالاخره باید یه مبلغی رو واسه صبحونه بدم، پس چه بهتر که همینجا میخورم. من و دوستم با هم میریم معمولا. البته چون ایشون خیلی کم غذا هستند، قرار شده من و ایشون، با هم یه نفر حساب بشیم. شد حکایت یارو که نشست تو تاکسی و به راننده گفت: «منو دو نفر حساب کنید.» راننده هم گفت: «من تو رو به فلانم هم حساب نمیکنم!!!!!»نیشخند

[ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ