چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! یه عالمه انرژی مثبت می فرستم براتون!بغل

صبح خیلی خوبی بود و من از ساعت چهار و نیم بیدار بودم. یه ساعت خوابم برد و بعدش مانی بیدارم کرد و از مهدی خواست که دوباره قصه اژدها رو که دیشب براش گفته بود رو بگه! حالا فکر کنید خونه مادرشوهرم اینا بودیم و خواهرشوهر و شوهرش و مادرشوهرم هم توی هال خوابیده بودند و ما هم تو پذیرایی! بچه ها هم که «ساکت» و «آرومتر» و «بقیه خوابند» رو متوجه نمیشن که! بعدش هم به من گیر دارد که «نرو» منم سپردمش دست باباش و گریختم!

چه هوای باحالی بود! عالی! عالی!قلب

راستش چهارشنبه یه پوستی از ما کنده شد که تو هیچ دباغخونه ای از هیچ گوسفندی کنده نمیشه! فکر کنید از ساعت چهار بعدازظهر، عباس آباد قفل بود! فقط تا چشم کار میکرد، چراغهای قرمز ماشینها بود و بس. زنگیدم به مهدی که اینجوریه، اونم یه جای دیگه اومد دنبالم و سفر شهری ما آغاز شد. تا رفتیم دنبال مانی و برگشتیم خونه خودمون و سر راه دو تا مرغ خریدیم، ساعت شد هفت و ربع! گریه

لنگ لنگان از ماشین پیاده شدیم و مهدی دیگه اینقدر کلاژ و ترمز گرفته بود که روی کاناپه، فقط تونست دراز بکشه! بی نوا!بغل بعدش رفتم تو آشپزخونه و از همون مرغها چند تکه رو سرخ کردم و توی یه ظرف دیگه پیازداغ درست کردم و مرغهای سرخ شده رو توش چیدم و گذاشتم نرم نرم بپزه. واسه شام، باقالی پلو درست کردم. مانی هم رفت تو اتاق به فیلم دیدن!

اون مهدکودکی که گفتم برای مهدی اس داده بود، آدرسش میدون اختیاریه بود! یعنی حوالی منزل پدرشوهرم! اول گفتم مانی رو میبرم، ولی بعدش دیگه نشد ببرمش. آخه راه خیلی دور بود. خیلی خیلی! اونم واسه یه روز تعطیل که آدم مجبور نباشه رانندگی کنه! چرا باید خودشو بدبخت کنه و اینهمه از انقلاب تا اختیاریه رانندگی کنه!

چهارشنبه شب که داشتیم میرفتیم خونه، تو ترافیک شدید، شوهرخواهر مهدی به موبایلش زنگید که میخوام برم لپ تاپ بخرم! از کجا بگیرم بهتره؟ مهدی هم گفت: مگه خر مغزتو گاز گرفته که چهارشنبه بیای مرکز ترافیک؟ بذار یه وقت دیگه. تا تو بری خونه و بیای اینورها، دیگه همه مغازه ها بسته اند.

ولی یه حسی به من گفت که شاید بیان و یه سر هم بیان خونه ما. و حتی وقتی داشتم مرغ رو بار میذاشتم، دو بار خواستم واسه اونا هم دو تکه بذارم ولی گفتم: هرچند که عادت دارند سرزده بیان ولی اگه میخواستند بیان، حتما می گفتند!

عزیزانی که شما باشید، سر شام بودیم که زنگ زدند و اومدند!!!!!!!! خواهرشوهرم که گفت میل نداره، ولی شوهرش شام خورد و همیشه هم باهام شوخی داره و گفت که یادش رفته ظرف غذاشو بیاره!!!!!! و البته که من غذا رو بیشتر پخته بودم که پنجشنبه ناهار هم ازش بخوریم! خلاصه لپ تاپش رو به مهدی نشون داد و چند تا سوال هم ازش پرسید و بعد از یه ساعت هم رفتند. منم جمع و جور کردم و گرفتم خوابیدم.

 


البته خواهرشوهرم گفت که از همکارش شنیده که برنامه جشن روز پنجشنبه توی همه مهدها انجام میشه. منم گفتم: اگه مانی زود بیدار شد، می برمش مهد مرجان که به نسبت نزدیک خونه مونه. ولی خب، آقا مانی تازه ساعت ده بیدار شد و حس حرکت هم نداشت و رگ تنبلیش زده بود بالا! منم دیگه بی خیال مهدش شدم و تصمیم گرفتم اولویت رو بذارم واسه کارهای مهمتر!!!

صبج پنجشنبه زودتر پاشدم و یه راه لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین! به مانی صبحونه دادم و هر جور بود راهیش کردم که ببرمش بیرون. سه جا میخواستم تا قبل از ظهر برم و تا ساعت یک هم برگردم!!!!!!!! چون مهدی میخواست ناهار بخوره و بره پینت بال! حال ساعت چند بود؟ ساعت ده و نیم! مانی رو حاضر کردم و یه سری کارها کردم راه افتادیم! و ساعت ده دقیقه به یازده سر فلسطین بودیم. نمایندگی آشور. واسه مانی سه تا بلوز آستین بلند خریدم و بیست دقیقه بعد، کارمون تموم شد. دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم پل حافظ. اونجا هم یه دوری تو پاساژ حافظ زدیم و بالاخره گوشتکوب برقی واسه مامانم خریدم. یه مارک ترکیه ای به نام تکنو تک هفتصد وات که بالاش درجه داشت و تیغه اش از بقیه محکمتر بود، شد صد و هفتاد و پنج تومن. فروشنده خیلی تعریف کرد و خودم هم دیدم از بقیه شون ظاهرا بهتره. ایشالا باطنش هم خوب باشه و سالها تیغه اش بچرخه!!!!!!!!!

البته من خواستم فیلیپس یا براون بگیرم. چیزی که اکثر دوستان پیشنهاد داده بودند. ولی خب، دیگه دیدم این واتش بیشتره و خود فروشنده هم تعریفش رو کرد. از نظر ظاهری هم انگار این قوی تر بود!!!!!!! (پشت بازو داشت این هوا!!!!!!!)

خلاصه بیست دقیقه هم اونجا صرف شد. بعدش دوباره سوار شدیم و رفتیم مخبرالدوله. که فکر کنید منی که داشتم ثانیه ها رو تقسیم بندی میکردم، ازم بعید بود همچین حرکت خنده داری. صبح تو سایت گیس گلابتون دیدم که یکی از مراکز فروش کتاب «ازدواج مثل آب خوردن آسان است»، توی مخبر الدوله است. بعدش اصلا اسم کتابفروشی یادم نبود. شماره اش رو هم ننوشته بودم! هی چرخیدم، هی چرخیدم، نیافتم و برگشتم! عجب کار مسخره ای کرده بودم! خلاصه فقط سر باغ سپهسالار (که دیگه اصلا باغی وجود نداره) یه درخت کج بود که مانی گیر داده بود که میخوام سوارش بشم!!!!!!!!! یه آقای نگهبانی هم بود که به مانی گفت: این درخت به ما سایه میده، با ما مهربونه، ما نباید روش بشینیم. بعدش من مانی رو بلند کردم که تنه درخت رو ناز کنه. اونم ناز کرد و آخرش با درخت و آقای نگهبان بای بای کرد و ما ساعت دوازده و نیم خونه بودیم!

آقا مهدی هنوز در رختخواب تشریف داشتند. غذا رو گذاشتم داغ بشه و پریدم از آقا شیرازی، سبزی پلویی خریدم، یه شیشه هم آبغوره واسه خواهرشوهر بزرگه ام گرفتم که خیلی دوست داره. بادنجون کبابی هم خریدم که ببریم شمال. چون به خاطر هوای سرد، شاید نشه بادنجون رو روی آتیش کباب کنیم. تازه امروز هم باید ماست موسیر چکیده بگیرم که از الان بذارم بیرون از یخچال که حسابی ترش بشه و ببریم شمال با این بادنجون کبابی، یه بورانی حسابی درست کنیم!

بعد برگشتم خونه و ناهار مهدی رو دادم و مانی هم باقلاپلو خورد. واسه خودم هم نیمرو درست کردم. خیلی وقت بود دلم میخواست! مهدی رفت و من موندم و مانی و خونه! خونه جمع و جور و آشپزخونه تمیز بود. مرض نداشتم بیخودی وقتمو بذارم واسه سابیدن اضافه. آقا مانی نصف نیمروی منم خورد و بعدش خودم یه چرت زدم و بعدش مانی رو خوابوندم و دیگه خوابم نبرد. پاشدم یه قهوه ترک واسه خودم درست کردم و نشستم پای اینترنت. نشد برم فیس بوک! به یه قارچ بدی دچار شده ام که نگو! پونه دم کردم  و خوردم. چون اصلا وقت ندارم برم دکتر زنان، خودم دارم از پوماد کلوتریمازول 2% استفاده میکنم. امروز یه کم بهترم. فکر کنم به خاطر مصرف سفکسیم باشه. چون وقتی زیاد از آنتی بیوتیک استفاده میکنم، بدنم اینجوری واکنش نشون میده.

خلاصه واسه خودم چرخیدم تا مهدی اومد. حس خوبی داشتم کلا. ماهی سالمون رو گذاشتم بیرون که یخش آب بشه. یه کم میوه شستم و یه راه دیگه لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین! مهدی هم اومد و مانی خواب بود.

نشستیم به حرف زدن و البته مهدی له و لورده بود. پینت بال حسابی خسته اش کرده بود. بعدش من نیم ساعت قبل از اذان مغرب رو نشستم به قرآن خوندن. کاری که مدتهاست دوباره از خودم دریغ کرده بودم. خدا برادر مسی عزیز رو غرق رحمت کنه که من مجبور شدم دوباره برم سراغ قرآن. واقعا تصمیم جدی گرفته ام که حتما حتما روزی یه آیه هم شده، قرآن بخونم. شاید درست بشم! اینا واسه خودمونه. نه واسه خدا. اونکه فرستاده اومده، ما باید دریافت کنیم!خجالت 

ماهیها رو نمک و فلفل مالی کردم و پیچیدم لای دستمال و گذاشتم توی یخچال.بعد مانی بیدار شد و کل و کشتی باهاش ادامه داشت تا زمان شام. سبزی پلو درست کردم و با بقیه سبزیها هم کوکو درست کردم. دیدم بدون زیتون نمیشه. رفتم زیتون بی هسته خریدم و برگشتم. تا غذا رو بکشم، پدر و پسر ظرف زیتون رو خالی کردند! دوباره پرش کردم و گذاشتم سر سفره و نشستیم به خوردن. راستش ماهی سالمون خیلی خیلی بو میده. من که واقعا حالم بد شد. فقط هم به خاطر مهدی خریدم. البته مانی هم خیلی استقبال کرد. ولی مهدی گفت این بار دیگه از این نگیر. اذیت میشی! همون تیلا پیلا بگیر!

لابلای کارها هم، نخود و لوبیا و عدس رو پختم و گذاشتم تو فریزر که ببریم شمال و تو این هوای سرد ـ میگن شمال سرده ـ آش رشته بخوریم!نیشخندخوشمزه

جمعه صبح با میگرن بیدار شدم. با خودم فکر کردم شکر خدا ناهار که داریم. فقط می موند ناهار و شام روز شنبه که باید همون روز آماده اش میکردم. اونم میخواستم الویه درست کنم و برام راحت بود. همین گولم زد و من به هوای اینکه کار زیاد ندارم، شروع کردم به آماده کردن وسایل سفر! از ملزومات آشپزخانه تا لباسهای گرم. این وسط لباسهای مشکی که شامل مانتو و شلوار و مقنعه های اداری بود رو انداختم تو ماشین. یعنی بابای خودم و ماشین رو این دو روز درآوردم! تازه یه زیرانداز هم بود که توی تراس خاک گرفته بودش. اونم دیروز بعدازظهر انداختم به عنوان آخرین بار!

بعدش فکر کنید این وسط مانی هی ریخت و پاش هم میکرد! بعدش ناهار رو گرم کردم و خوردیم و این میگرن لعنتی هی داشت بیشتر اذیت میکرد! قرص هم خوردم و فایده نداشت! تا عصر دیگه تقریبا همه وسایل سفر آماده شد. و البته دوشنبه صبح ـ بی حرف پیش ـ میریم. ولی من چون امروز و فردا میام سر کار، باید کارهامو از قبل میکردم. همه لباسها هم آماده است. ولی مهدی باید چمدون رو از بالای قفسه ها بهم میداد که نداد! ولی روی مبل چیدمشون و ایشالا امشب اونم حاضر میشه.

دیروز بعد از ناهار مهدی فیلم گذاشت و با هم دیدیم. مانی هم میرفت و می اومد و حالا اقا مهدی، ویرش گرفته بود!!!!! گفتم اینهمه شب و روز خدا رو گذاشتی، حالا امروز ظهر که مانی نمیخوابه، تو ویرت گرفته! هی می خندید! گفتم: خب زودتر می اومدی! گفت: من چرا بیام؟ تو عاشقی! تو باید بیای!!!!!!!!!! و می خندید! منم واقعا چیزی ندارم بگم!

بالاخره نشد که بشه!!!!!!!!

 بعدش هم مهدی پاشد لباسشو اتو بزنه که زحمت مانتو و مقنعه منم کشید. بعدش رفتیم خونه مامانش اینا. تا رسیدیم، مامانش شروع کرد به گله که چرا یک هفته است، مهدی بهش نزنگیده! اینجور وقتها من اصلا دخالت نمیکنم و میذارم از پسرش گله کنه. بعد گفت: اینقدر زنگ نزدی که خودم مجبور شدم به همسایه مون بزنگم (در مورد خونه) و از اون پیگیری کنم! مهدی هم هیچی نگفت. شاید دیگه روش نشد که بگه خسته شده. یا حوصله نداشته. فقط گفت: من خودم این هفته خیلی گرفتار بودم. یه گلایه مادر و پسری بود و تموم شد.

بعدش من لحظه به لحظه سرم بیشتر درد میکرد ولی هیچی نمیگفتم. یه دفعه دیدم مهدی یه چیزی به خواهرشوهرم گفت و اونم رفت و با یه لیوان آب که توی یه بشقاب بود برگشت. کنارش هم یه قرص میگرواستاپ بود! مهدی بهش گفته بود بهم قرص بده. میدونستم وقتی درد شروع میشه، دیگه این چیزها بهش کارگر نیست. ولی خیلی خوشحال شدم از توجه مهدی و احترام خواهرش.

راستی بچه ها، چند روز پیش یه مطلبی تو وبلاگ دلاک خوندم در مورد همین مباحث به خود رسیدن. خب یه سری چیزهاش رو که رعایت میکردم ولی در مورد چروک دور چشم، نمیدونستم باید از الان اقدام کنم. یه دوست داروخونه ای دارم که وارده به این مباحث. امروز ازش پرسیدم :

با توجه به سن من ـ سی و پنج شش سال ـ که تا الان هم هیچ کرم دور چشمی استفاده نکرده ام، بهتره چی بزنم. گفت: اگه میخوای ایرانی بزنی، سینره بزن. اگرم میخوای خارجی بزنی یا «کرم دور چشم پپتی لیس اوریاژ» بگیر یا «کرم دور چشم سن سی بیو بیودرما» و هر شب هم بزن به چشمات. مدل زدن هم باید با انگشت چهارم دست که زورش کمتره، از بیرون به داخل آروم ضربه بزنی. همین. دیگه نباید هی بکشیش!

گفتم بهتون بگم شاید به کار شما هم بیاد. آخه میگن تا چروک ها شروع نشده میشه از این کرمهای ضعیف تر استفاده کرد. بعدا که چروک ایجاد بشه، کار یه کم سخت تره!چشمک

[ شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ