چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر.قلب

دیروز متفاوت بود. من تا حوالی شش اداره بودم. البته جلسه ای که قرار بود به خاطرش بمونم، افتاد امروز و من مجبورم امروز رو هم بمونم. درسته جلسه دیروز برگزار نشد، ولی اینقدر کار بود که مجبور شدم بمونم. از قبل هم مهدی قبول کرد که خودش بره خونه مامانش اینا و مانی رو بیاره.

دیروز صبح مانی پشت سر من گریه میکنه و منو میخواد! البته تازگی ها این کار رو میکنه. اونم نه همیشه. که به من میگه: نرو اداره!!!!!سوال منم دوست ندارم که بهش کلک بزنم. مثلا بگم میخوام برم تو اتاق، بعدش در برم. کار خوبی نیست و بچه «کلک زدن» رو یا میگیره! دیروز هم پشت سرم گریه کرده بعد خوابش برده. ساعت یازده از خواب بیدار شده. خمیازه کشیده و یه اشکی از گوشه چشمش پایین اومده. بعد رفته پیش مامان مهدی و گفته: این اشکها رو می بینی! اینا اشکهای منه که واسه مامان آشتی ریختم!!!!!!!!!!فرشته

یعنی اشکات تو حلقم!!!!!!!!!!نیشخند

شکر خدا تازگی ها دیگه موقع بیرون اومدن از خونه دیگران، الم شنگه به پا نمیکنه. فوقش یه کم غر میزنه و بعدش سرشو گول می مالیم و میاد! دیروز هم با مهدی اومدند در اداره و البته مانی خوابش برده بود! بعد من و مهدی کلی با هم گفتیم و خندیدیم. تا رسیدیم در خونه و البته چون شام الویه داشتیم، قرار بود از خیابون فلسطین نون باگت بگیریم که هر دوتا نون فانتزی ها گفتند نون ندارند!! و البته اینکه نونوا ، نونها رو خراب کرده!!!!!!! بعدش از کلیدسازی کنار نونوایی فانتزی، یه جاکلیدی که بهش یه اژدهای فلزی قرمز آویزون بود، واسه مانی خریدم.

خلاصه که ساعت هفت رسیدیم خونه. کمتر از روزهای دیگه توی ترافیک بودم. چون فقط فاصله شرکت تا خونه رو توی ماشین بودم. وقتی رسیدیم خونه، مهدی گفت من که شام نمیخورم. دیر ناهار خورده ام و سیرم. منم نون بیرون گذاشتم و واسه مانی یه لقمه الویه درست کردم و دادم که بخوره. خودم هم سرپایی چند لقمه زدم تو رگ. البته بگذریم که مهدی رفت هله هوله بخره، واسه خودش کنسرو لوبیا خریده بود و نشست همه اش رو با نون خورد! بمیرم، بچه ام بی اشتها بود اساسی!!!!!!!!!چشمک

ولی این میگرن لعنتی ول نمیکرد. البته تقصیر خودم هم هست. باید کلا پنیر رو از رژیم غذایی ام حذف کنم. به خاطر اینکه چاق نشم، طرف عسل و مربا نمیرم، اینه که مجبورم پنیر بخورم. و البته خیلی هم دوست دارم. ولی واقعا به این دردم نمی ارزه. کلا باید واسه صبحونه ها یه فکر دیگه ای بکنم.

یه کم خرده کاری بود. بالاخره مهدی چمدون رو از بالای قفسه آورد و وسایل رو توش چیدم و همه چی آماده بود. ولی حس و حال نداشتم. مهدی هم چند بار غر زد که ویرم گرفته!!!!!!! اینم از اون وقتها بود ها!!!!!!! حالا میخوام در همین مورد تو ادامه مطلب براتون یه چیزهایی بنویسم.


راستش دیشب سیزدهمین سالگرد فوت مادربزرگم بود. کسی که خیلی دوستش داشتم. پای فیس بوک، با دختر  عمه ام ـ که ایتالیاست ـ چت میکردم و من خیلی گریه کردم. الان اصلا نمیخوام فضای اینجا غمگین بشه. فقط همینو بدونید که حال بدی داشتم. گریه هام هم بیصدا بود و فقط سیل اشک از چشمام سرازیر بود. هر چند دقیقه یکبار هم مهدی میگفت: بسه دیگه! سر دردت بدتر میشه ها!

ولی خب، دست خودم نبود.

بالاخره پاشدم جمع و جور آخر رو انجام دادم. مسواک و پاک کردن آرایش و بقیه کارهای خودم.  از عصر دیروز، چند بار مهدی غر زد که این مسافرت رفتن چه فایده داره! تو که در آستانه پ هستی و دیگه هیچی دیگه!

همینطوری فقط نگاش کردم! خودش سرشو برگردوند! دیگه بچه ها! همه شماها شاهدید!!!!!!!! دو ساله که من میخوام و اون، نمیخواد! حالا یه بار، فقط یه باره که من شرایطشو ندارم! باید قیافه اش رو می دیدید! از یه لحاظ هم خنده ام گرفته بود. حرف روز قبلش هم خنده دار تر بود. که گفت: تو عاشقی، تو باید بیای! یعنی دیگه هیچی!

حالا میخوام در مورد همین بهتون بگم.

ببینید. الان که می دونید رابطه ما اصلا خصمانه نیست. خیلی هم در آرامش هستیم و شکر خدا داریم قدم قدم جلو میریم. منتها من نمیخوام در این مورد عجله کنم و بخوام واسه انجام اون مورد، بهش فشار بیارم. میخوام هر زمانی که خودش راه افتاد. هر زمانی که آمادگی شو داشت و به حالت قبلی اش برگشت. حالا الان که من شرایطشو ندارم، وقتی که اون میخواد، هرگز خودمو در فشار نمیذارم. اولا کاری ازم برنمیاد. دوم اینکه از نظر فکری هم خودمو عذاب نمیدم.

اصلا بحث زن و مرد نیست که بگم آآآآآآآییییییی این مردها فلان و ما زنها بهمان. بحث اینه که وقتی الان آمادگی چیزی رو ندارم، می پذیرم و اونم باید بپذیره. ما با هم باید قدمهامون رو برداریم و با شرایط هم کنار بیاییم. دلیلی نداره بیخودی بخواهیم به همدیگه یا خودمون فشار بیاریم.

البته همین که مهدی میخواد، جای شکر داره. این یعنی بهبود رابطه، شاید تونسته کمکی به بهبود اوضاعش بکنه. ایشالا که همینطور باشه.

امیدوارم اونجا کافی نت پیدا کنم و بتونم پست بذارم. راستش اینو جذب کرده ام. و اینم بگم که هر شب، چند دقیقه قبل از اینکه برسیم خونه مون، به مهدی میگم: می بینم که، جا پارک قشنگه، در خونه، منتظرمونه. و باور کنید هر شب یه جاپارک عالی درخونه، انتظارمون رو میکشه.

شما هم چیزهای خوب رو جذب کنید. به امتحانش می ارزه!!!!!!!!!قلبچشمک

[ یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ