چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و هزار تا سلام به روی ماهتون!

اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلم برای اینجا و شماها تنگ بشه. هرچند که رو در رو همدیگر رو نمی بینیم و حرف نمی زنیم. ولی به هر حال همدیگر رو توی ذهن تجسم میکنیم و واسه هم می نویسیم. راستش دست من به کافی نت نرسید ولی همه توی ذهنم بودید. به خصوص اون لحظاتی که خیلی بهم خوش گذشت، همه تون رو یاد کردم.بغل

مخصوصا دوستان عزیزی که خصوصی و عمومی بهم پیغام دادند که وقتی رفتم شمال، میتونم از راهنمایی و محبتشون بهره مند بشم. که از همه شون ممنونم و دستشون رو می بوسم! واقعا لطف دارید!قلب

امروز صبح تا رسیدم اداره، دیدم یه خروار کار، انتظارمو میکشه. تا همین الان که ساعت تقریبا ده دقیقه به یازدهه، تا یه جاهایی رو انجام داده ام. اول خواستم همون اول صبح بنویسم، بعد گفتم چه کاریه، دو سه ساعت دیرتر، ولی با تمرکز بیشتر!!نیشخند 

از این سفر بگم که شکر خدا خوب بود. ریز جزییات که هر روز چه کردیم و چه خوردیم رو نمیگم که حوصله سر بره! فقط اینقدر بدونید که رفتیم دریاکنار. خب، از نظر تجربه در رابطه، خیلی اتفاقات بین من و مهدی افتاد و من خیلی چیزها یاد گرفتم.

اول از همه دو تا موضوع رو بگم:

اول اینکه، تمرین هفته ششم گیس گلابتون، این بود که اگه از دست همسرمون ناراحت شدیم، نشون بدیم. نه با جیغ و فحش و کتک!!!!!!!! بلکه مثلا با کشیدن یک آه! دوم اینکه در آخرین روزی که داشتم مطالب گیس گلابتون رو می خوندم، اینو نوشته بود که زندگی زناشویی وقتی به آرامش میرسه که این نکات رو رعایت کنیم: رسیدگی به خود، احترام به همسر و دست برداشتن از کنترل کردن.

و میخوام در مورد همین موارد براتون بنویسم که چه جوری به دادم رسید و باعث شد یه سفر بدون دغدغه داشته باشم.

روز دوشنبه صبح من و مهدی و مامانم و مانی حرکت کردیم به طرف شمال. یه ماه پیش یکی از خواهرهای مهدی رفته بود شمال و ویلا کرایه کرده بود! شماره اش رو داد به مهدی و مهدی هم از تهران با آقاهه صحبت کرده بود و جا رو رزرو کرده بود. اول به من زنگید که دویست تومن بریز به حساب اون آقاهه. لازم به ذکره که سه چهار ماهه که کیف پول مهدی گم شده و کارت ملی و کارت عابربانک و گواهینامه اش گم شده، ولی خب، نمیره دنبالش. منم بهش نمیگم. و اینکه من مجبورم همه عملیات کارت به کارت رو انجام بدم!!! ولی خب، بهش فشار (!) نمیارم. یعنی هی نمیگم برو، برو!!!!! ببینم آخرش چی میشه. یعنی در راستای دست برداشتن از کنترل گری این کار رو نمیکنم ها!!!!!!!!!!!!مژه

خلاصه که ما دویست تومن ریختیم به حساب آقاهه! من دیگه هیچی از مهدی نپرسیدم. با خودم گفتم بذار خودش این کار رو بکنه. خودش هماهنگ کنه. چرا من باید کنترلش کنم؟ چرا باید فکر کنم من از اون بهتر بلدم کارهای سفر رو هماهنگ کنم؟ بذار خودش انجام بده. فوقش سرش کلاه میره، ولی در عوض یاد میگیره! تازه از کجا معلوم که اون از من بهتر نتونه این کار رو بکنه؟!

این بود که بهش اعتماد کردم و دیگه هیچی نپرسیدم. قبلا از شخصیت کنترلگر مامانم براتون گفته ام. یعنی هرچی بیشتر مامانمو می بینم، بیشتر دست از این خصوصیت برمیدارم. خدا حفظش کنه که همه زحمت هام گردنشه. ولی خب، این خصوصیتش یه وقتهایی آدم رو می کشونه به طرف پریز برق در حالیکه یه میخ تو دستته!!!!!!!!!!گریهکلافه تا اونجا که مثلا مهدی تو امامزاده هاشم، رفت پول بندازه تو اون صندوق خیریه، مامانم پرسید: چقدر انداخت؟ چرا انداخت؟ این پولها رو که نمیدن دست مردم بیچاره! خودش ببره بده به یه محتاج!!!!!!!! گفتم: من نمیدونم مامان! هیچوقت هم ازش نمی پرسم. مهدی هر وقت از اینجا رد میشه، پول میندازه. عقیدشه. من خودم این کار رو نمیکنم. ولی بهش هیچی نمیگم! چون عقیده شه!

بازم طاقت نیاورد. وقتی مهدی سوار شد گفت: ننداز اینجا! بده به یه محتاج که می شناسی!!! مهدی هم هیچی نگفت!!!!!!!!!!!

و خلاصه که من دیگه دست برداشته ام از کنترل کردن. شاید یه چیزهاییش هنوز در من باشه ولی خب تا جایی که میتونم، این کار رو نمیکنم! هم اینکه میدونم مهدی و هر مرد دیگه ای رو جری میکنه، دوم اینکه خودم بدم میاد کسی کنترلم کنه. خب، منم نباید این کار رو با دیگران بکنم!

خلاصه رسیدیم و رفتیم دریاکنار و آقاهه رو پیدا کردیم. یه سوئیت شصت متری با یک اتاق خواب! از مهدی پرسیدم: تو میدونستی متراژش چقدره؟ گفت: نه! گفتم: میدونستی ویلاست یا آپارتمان؟ گفت: نه!!!!!!!!!!!خنثی هیچی نگفتم. با خودم فکر کردم: پس تو از یارو چی پرسیدی؟ فقط شماره کارتش رو؟!

خلاصه ویلا رو گرفتیم و طرف همون اول، پونصد تومن بابت پنج شب گرفت. دیگه نمیشد بریم جای دیگه ای رو ببینیم. چون دویست تومن بیعانه داده بودیم! منم هیچی نگفتم به مهدی. خودش هم فهمیده بود که لااقل باید متراژ ویلا رو می پرسید. وقتی خودش فهمید، من دیگه چرا باید غر میزدم؟! البته برای ما که از صبح تا شب بیرون بودیم و یا تو دریا بودیم یا تو جنگل، فقط ویلا رو برای خواب میخواستیم! خلاصه وسایل رو گذاشتیم تو ویلا و رفتیم کنار دریا بشینم و یه هوایی بخوریم. تو منطقه Sea Side. البته که ترجمه اش میشه کنار دریا. ولی خب، اون منطقه، اسمش همینه!

خلاصه نشستیم اونجا و هوا هم عااااااااااالی بود. دریا هم عین ا ستخر! آروم و سرمه ای!رو کردم به مامانم و گفتم: یادته قبل از عروسی، دلشوره داشتی و میگفتی کاشکی فردای عروسی رو ببینم؟ بیا! عروسی تموم شد و حالا هم اومده ایم دریا!!!!!

که یه دفعه جیغم بلند شد. زنبور پایین انگشت شصتمو نیش زد! تا حالا تو عمرم، دو بار دیگه زنبور نیشم زده بود! ولی نیش این یکی، خیلی به جا بود!!!!!!! من جیغ کشیدم و پریدم هوا! از جیغ من، مانی ترسید و گریه کرد. حالا فکر کنید مهدی رفته بود چای و نسکافه بگیره که کنار دریا بخوریم! ولی اونجا یه عالمه زنبور داشت و حالا من و مامان و مانی داشتیم به طرف ساختمون کنار دریا فرار میکردیم. مهدی سینی به دست، هاج و واج ما رو نگاه میکرد. گفتیم: در رو که جای موندن نیست! بعد رفتیم داخل نشستیم و دیدیدم نخیر، زنبورها ول کن نیستند! خلاصه بردیم تو ماشین خوردیم!!!!!!!!!!نیشخند

ولی من و مامانم از شدت خنده داشتیم بیهوش میشدیم!!!!!! قهقههکه الان چه وقت احساس آرامش کردن بود! خواستم مثل فیلمها نیش رو بیرون بکشم که ظاهرا چیزی بیرون نیومد. ولی کم کم محلش باد کرد و تا فرداش هم جاش درد میکرد!!!!!!! الانم هنوز جاش روی دستمه!!!!!! البته خب درد نداره!!!!!!این از خاطره زنبوری!خنده

 


سه شنبه شب هم بابا و برادر بزرگه و پسرخاله ام رسیدند. راستش خود مهدی راغب بود که خانواده من هم توی این سفر باشند. یعنی گفت: اینجوری بیشتر خوش میگذره. و البته بگذریم از یه کم اوقات تلخی مهدی که به خاطر شرایط من بود! خب تقصیر من که نبود. حکایت ما هم شده بود حکایت اتوبوس جهانگردی که سالی یه بار از این منطقه رد میشد و حالا هم افتاده بود به اون زمان.

اما به قول عسل عزیز، همچین بد هم نشد. چه بهتر که همیشه اون بی میل بوده و هر وقت من میرفتم، اون هم براش علی السویه بوده. ولی با جریان این بار، یادش اومد که میشه زمانی باشه که اون بخواد و من نتونم. حتی اگه بخوام! خجالت حتی در طول سفر هم چند بار این موضوع اشاره کرد! ولی من بی تقصیر بودم!نیشخند

هوا که فوق العاده بود. ما اونهمه کاپشن و کلاه بردیم، ولی از اول تا آخرش توی آب بودیم! من که از بچگی، به مرغابی معروف بودم. میرفتم تو دریا و دیگه بیرون نمی اومدم! مانی هم به خودم رفته. با گیس و گیس کشی از تو اب بیرون می آوردیمش! آخه آبش هم بر خلاف همیشه، خیلی خیلی زلال بود. دوربین هم مثل همیشه همراهم بود. چند تا عکس از اونجا براتون میذارم. ولی بازم عفوم کنید که از خودم نمیتونم عکس بذارم. چون دارم ریزترین مسایل زندگی مو میگم. پس بهم حق بدید مهربونا!!!!!بغلقلب

یه مساله دیگه در مورد ترک این کنترل گری، مساله خرج کردنه. من و مهدی خیلی تو این زمینه با هم اختلاف نظر داریم. مثلا من معتقدم، اگه آدم چیزی رو احتیاج نداره، نخره. ولی مهدی وقتی میره سفر، اگه دستش پر باشه، حسابی خرج میکنه! حالا اندازه خودش! مثلا اینکه سه بار سوار جت اسکی شد! دو بارش منو برد، یه بار هم پسرخاله ام رو. البته دو بار هم مهمون بابام، سوار قایق شدیم! بعد از کتان تافته و مجتمع پرشیا، واسه خودش و مانی خرید کرد. هی از من میخواست منم خرید کنم ولی راستش من چیزی رو که نیاز داشته باشم یا واجب باشه حتما اونجا بخرم، پیدا نکردم. به خصوص از مجتمع پرشیا که بیخودی همه چیزش گرون بود. ولی مهدی اونجا گیر سه پیچ داد که باید یکی از این تاپ و شلوارک ها رو بخری! منم دیگه مقاومت نکردم. اون یکی رو انتخاب کرد و منم خریدم. فکر کنید مارک ان.بی.بی بود. شد پنجاه و پنج هزار تومن!!!!!!!!!!! تعجبیعنی من هرگز عمرا پول بابت همچین چیزی نمیدم. ولی هیچ مقاومتی نکردم.

چون متوجه شده بودم که اینا همه به خاطر جذب خودمه!!!!! مهدی داشت به من توجه میکرد. حالا گیرم که داشت پول زیادی میداد! ولی اینجا دیگه پول در اولویت نبود. این مهم بود که میخواست چیزی برای من بخره. البته این مدلش،  به جای تاپ، تی شرت داشت. ولی قشنگه! هرچند که به این مبلغ نمی ارزید!!!!!!!!نیشخند فقط پول مارک و تفاوت دلار و ریال بود!چشمک و این یکی از اون درسها بود که یاد بگیرم پول همسرم رو کنترل نکنم. وقتی میخواد چیزی برام بخره، دیگه بقیه اش به من ربط نداشته باشه. اتفاقا این نشانه خوبیه از اینکه بهم توجه میکنه!

این تجربه رو تو زندگی خاله ام دیده بودم. یکی از خاله هام خیلی حساب کتاب میکرد. برعکس همسرش که ولخرج بود. یه بار همسرش یه لباس خواب خارجی براش خرید و خاله ام اصلا نپوشیدش. گفت: چیه اینهمه پول داده ای! به دردم نمیخوره! چند سال بعد، شوهرخاله ام، سر خاله ام، زن گرفت!!!!!!!!!!! نمیگم فقط به اون دلیل بود. شوهرش (خدابیامرز) کار زشتی کرد. ولی خب، خاله ام هرگز به این جنبه های زندگی، اهمیت نمیداد!!!!!!

بگذریم، خلاصه که اینایی که نوشتم، درسهایی بود که این سفر بهم داد. ولی خب، مهدی هنوز یه چیزهایی تو وجودش هست، که مانع بیشتر نزدیک شدن به من میشه. اونم مثلا حس مسوولیت به اطرافیانشه. مثلا مهدی به نسبت مردهای دیگه، بیشتر به بچه اش اهمیت میده. درسته که اتاق ویلا، تخت داشت و ما هر شب روی تخت میخوابیدیم! ولی خب، میگفت: من از جک و جونورهای اینجا میترسم. نکنه شب بیان سراغ مانی! این بود که شبها مانی رو وسط خودمون رو تخت می خوابوند! البته خب به جز دو شب آخر، بقیه اش مشکل از من بود. ولی وقتی هم که مشکل من برطرف شد، خودش حاضر نبود مانی رو بخوابونه رو زمین! منم بهش اصرار نکردم. گفتم بذار خودش طالب باشه، تا رابطه روی روال عادی بیفته!

دیروز عصر هم که رسیدیم تهران، بعد از یکساعت، ما برگشتیم خونه خودمون و همه چی دوباره شروع شد. لباسهای مانی و خودم رو انداختم تو ماشین و دو نوع هم غذا درست کردم. لوبیا پلو واسه شام دیشب و ناهار امروز و مرغ سرخ کردم و بار گذاشتم و برنج سفید درست کردم، واسه شام امشب و ناهار فردا!!!!!!!!!!! چون امروز دیرتر میریم خونه و خواستم شام امشب هم حاضر باشه! ولی خب، دیشب هلاک شدم ها. بازکردن چمدونها و شستن لباسها و دو جور غذا درست کردن و اتو کردن مانتوی امروز و دوش گرفتن و رسیدگی به کارهای خودم و .......

ولی خب، شکر خدا این چند روز خوش گذشت. اینم حتما باید بهتون بگم. وقتی با مهدی سوار جت اسکی بودیم، همینطور که داشتیم رو آب می رفتیم، یه جا مهدی رو به خورشید رفت و عین فیلمهای هندی، ما رو به خورشید پیش میرفتیم! باید پشت سرمون می نوشتند The End!!!!!!! و در اون لحظه، من سرشار از انرژی بودم و برای همه تون دعا کردم!!!!!!!بغل به خصوص برای همه کسانی که رابطه شون را همسرشون شکرآبه و کسانی که اصلا کسی تو زندگی شون نیست. از خدا خواستم همه بتونند طعم عشق پاک رو بچشند!

هرچند که خودم هنوز اندرخم یک کوچه ام!چشمک

موقع برگشت، داشتیم واسه سوغاتی، زیتون میخریدیم. مغازه شلوغ بود و ما ده تا ظرف نیم کیلویی زیتون پرورده میخواستیم! وقتی به آقای فروشنده گفتم، بهم ده تا ظرف داد و ازم خواهش کرد خودم این کار رو بکنم. بعد ظرف بزرگ رو گذاشت روی زمین و ظرفهای نیم کیلویی رو دستم داد. منم ظرفها رو پر میکردم و حتی چند نفر هم فکر کردند من فروشنده ام. یعنی نمیدونید اون موقع چقدر خوشحال بودم!!!!!!! آخه من عاشق این مغازه های شمالم که توش یه عالمه خوراکی می فروشند. همیشه هم تو خیالم، یکی از این مغازه ها دارم. سیرترشی اعلا هم می فروشم!!!!!! تازه سرکه اش هم مال خودمه!!!!! واسه همین هم یه عالمه هم مشتری دارم. یه فست فود هم داریم که شبها میرم چیزبرگر درست میکنم! قیمتهام پایینه. سودم کمه ولی خب، همه راضی هستند!!!!!!!!! اینم از رویای من که واسه چند دقیقه به واقعیت پیوست! وقتی به مهدی گفتم که این کار رو دوست دارم، خندید و گفت: که چی بشه؟!

بعد آقای فروشنده خیلی ازم تشکر کرد و کلی هم بهم تخفیف داد و منم طاقت نیاوردم و بهش گفتم که این کار رو خیلی دوست دارم!!!!!!!!نیشخند

[ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ