چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح بخیر! قلببغل

باورتون میشه من دیشب ساعت هفت از اداره رفتم بیرون؟ چند روز که نبودم، در عوض دیروز حسابی بودم!!!!!!!! البته رئیسم دعوام کرد که تا هفت مونده بودم!!!! تعجب مثلا انتظار داشت ساعت شش که یه مرحله از کار تموم شد، من دیگه برم! البته منم با مهدی از قبل هماهنگ کرده بودم که خودش بره مانی رو از خونه مامانم ببره خونه خودمون. دیروز هم که روز فرد بود و اونا زودتر از هفت نمی تونستند وارد بشن. خلاصه که من ساعت هفت آژانس گرفتم و هفت و نیم رسیدم. ماست و خیارشور و شیرکاکائو و آب پرتقال هم خریدم و رفتم خونه. له بودم ها!!!!!!!!!! خوشبختانه شام داشتیم. خواستم برم حموم، اول زنگیدم به مهدی که ببینم کجان، که گفت پنج دقیقه دیگه میرسن. منم نرفتم تا اونا بیان.

بعد که رسیدند با مانی رفتم تو اتاق فیلم ببینیم. البته من دلم میخواست مانی فیلم ببینه و من پیش مهدی باشم ولی خب، مانی هم از صبح منو ندیده بود هی میگفت بیا پیشم! خلاصه هی میرفتم و می اومدم. البته مهدی هم حوصله نداشت و دوست داشت تنها باشه! خلاصه ساعت هشت و نیم غذاها رو گرم کردم و پریدم تو حموم. بیرون اومدم و شام خوردیم.

این وسط ها هم گاهی سر به سر مهدی میذاشتم!نیشخند حالا گیرم یه کم هم شوخی دستی!چشمک ولی با خودم گفتم شاید واقعا حوصله نداره. بعدش لباسهای شسته روز قبل رو دسته کردم که یه خروار بود! گذاشتم تو کشوها و کمد و با مانی مسواک زدیم و رفتیم که بخوابیم. یه ساعت بعد، احساس کردم مهدی اومد بخوابه! بیدار شدم دیدم مانی رو گذاشته سر جاش کنار تخت خودمون...

باور کنید قانون جذب هست. و عمل میکنه! .........

خب، از اینا گذشته میخوام یکی از تجارب زنگیمو براتون بگم. یه تجربه ای که قطعا به درد همه خانمها میخوره. یه جریانی رو تعریف میکنم براتون که مربوط میشه به سال هفتاد و هفت!

تو دانشگاه ما یه دختری بود که خیلی خوشگل بود. واقعا خوشگل بود. باریک و سفید، با چشمهای آبی درشت. اینجور تیپ ها، معمولا آدمهای آروم و لوندی هستند. ولی این خانم اینجوری نبود. خیلی زبر و زرنگ بود. خیلی هم هنرمند بود. شنیده بودم آشپزی اش حرف نداره. لباس هم میدوخت. خلاصه به نوعی، همه چی تمام بود. مسلما همچین کسی، توی پسرها خیلی خواهان داره. که داشت. یعنی توی اون دوره چهار ساله، این خانم با چند نفر دوست شد. خب، چون خوشگل بود، دوستی هاش توی چشم بود. از بین پسرهایی که خیلی دوستش داشتند، یه پسری از بقیه عاشق تر بود. به طوری که بعدها گفته بود، روزی که این دخترخانم رودیده بود، زده بود زیر گریه! چون با خودش گفته بود عاشقش شدم، در حالی که میدونم هرگز بهش نمیرسم!!!! خلاصه این خانم رابطه اش با دوست قبلی اش به هم خورد و این آقای عاشق، پاپیش گذاشت و رفت جلو. دیگه هرچی که در توان داشت، برای جلب نظر دختره رو کرد. البته بگم ها، وضع مالی پسره هم خوب بود. خوش تیپ بود ولی خب چون عاشق بود، خودش رو کمتر میدید. دوستی اونا زیاد طول نکشید. اینجوری بگم که یه پسر دیگه پا پیش گذاشت و خواست بزنه تو کار دختره. مسلما پسر عاشق کوتاه نمی اومد. ولی دل دختره، با این پسر جدیده بود!!!!! دیگه کاریش نمیشد کرد. همین باعث شد پسر عاشق خیلی تحقیر بشه. همه دانشگاه قصه اینا رو می دونستند. و البته که بعد از مدتی، پسر جدیده، ناتو از کار دراومد و کشید کنار و اون دوتا بازم با هم دوست شدند. ولی خب، این بار مخفیانه که دیگه خیلی توی چشم نباشند و کسی نخواد تو کارشون موش بدوونه.


سال 79 من فارغ التحصیل شدم. خرداد 79. البته یکی از درسها مونده بود و تابستون هم درس گرفتم. همون سال با مهدی آشنا شدم. البته اون زمان، من فقط بیست و دوسالم بود. بعد از یک ماه هم، دوستی تموم شد. من دوستش داشتم ولی مهدی دیگه ادامه نداد. فقط هم تلفنی چند بار با هم حرف زدیم.

تو همون چند جلسه تلفنی، من از راز این عشق باخبر شدم. اینکه مهدی چقدر اون دختر رو دوست داره. منتها چون دیگه پنهانی با هم دوست بودند، من از این دوستی خبر نداشتم. خب مهدی هم حق داشت از منم پنهان کنه. لازم به ذکره که رابطه من و مهدی اصلا در حد دوستی نبود. فقط در حد آشنایی. و چون مهدی همچنان عاشق اون دختر بود، نتونست رابطه با منو ادامه بده. چون همونطور که تعریف کردم، واقعا عاشقش بود.

اون دوران تموم شد. من یه سال تو خونه موندم و فهمیدم مرد تو خونه موندن نیستم. یا باید برم سرکار یا درسمو ادامه بدم. این بود که از سال دوم شروع کردم درس خوندن واسه فوق. یه سری جزوه دستم اومده بود که فوق العاده بود. یه چیزی درونم میگفت جزوه ها رو به مهدی هم برسونم. میدونستم سالها پیش عاشق بوده ولی نمیدونستم هنوز با هم هستند یا نه. وقتی بهش زنگیدم، گفت که دوست نیستند و اون دوستی تموم شده. البته مهدی اون سال سرباز بود. گفت که خیلی وقته اون خانم رفته و دیگه با هم دوست نیستند. بعد من بهش جزوه ها رو دادم و دیگه ازش جدا شدم. تا اینکه من همون سال فوق قبول شدم. خب، اسم مهدی توی قبول شده ها نبود. دیگه هم دنبالش رو نگرفتم. سال بعد، مهدی قبول شد ولی من نمیدونستم. یعنی چون گرایشش با من فرف میکرد، روزهای کلاس مون یکی نبود.

یه روز که از همه دنیا بریده بودم و تو شرایط سگی بودم، داشتم نمره های ترم سوم رو روی دیوار میدیدم. که چشمم افتاد به اسم مهدی!!!!!! تا چند ثانیه پلک نمیزدم. تا چند دقیقه که چشمم به کاغد روبروم خشک شده بود. باورم نمیشد مهدی دو ترمه که فوق قبول شده و من ندیده بودمش! بعد از چند روز با هم روبرو شدیم و این بار دیگه کاری به هم نداشتیم. تا اینکه بعد از چند ماه استاد راهنمای من، یکی از اساتید مهدی اینا بود و من میرفتم سر کلاس اونا و با هم دوست شدیم و بعد از چند ماه هم که ازدواج کردیم.

همه این سالها، میدونستم اون دختر، عشق اول و آخرش بوده. تا قبل از اینکه ازدواج کنیم، واقعا مثل دوست برای هم بودیم. مهدی حتی پیشم درد دل میکرد. باور کنید از عشقش میگفت که چه جوری اون دختر رو دوست داشته ولی  از دست دادتش.

همین جا میخوام اینو بهتون بگم که من به بقیه خانمها کار ندارم. همه این سالها که کنار مهدی هستم، اینو پذیرفته ام که عشق اول مهدی، اون خانم بوده. اینو درک کرده ام که واقعا دوستش داشته. اون موقع حتی سایه منم تو زندگی مهدی نبوده. شاید زیادی منطقی ام. ولی اینجوری ام. خیلی هم راحتم. میدونم الان مهدی، دوستم داره. یعنی عشقم یا علاقه ام، آروم آروم تو وجود مهدی نشسته. حالا شاید یه مقداریش از عادت باشه. من اینو پذیرفته ام. خب چاره ای نیست. همه ماها یه روزی متولد میشیم و یه روزی از دنیا میریم. تو این مسیر، حتما با کسی که عاشقشیم که ازدواج نمیکنیم. ممکنه قبل از ازدواج، عشق یا علاقه هایی رو پشت سر گذاشته باشیم.

البته اینم بگم که مهدی هرگز پرت نپریده و اگرم چیزی تو دلش بوده، گذاشته تو دلش بمونه. هرگز نشون نداده که حرمتمون از بین نره و هرگز هم اشاره نکرده. البته به جز دو سه مورد جزیی که خودش هم عذرخواهی کرد و مربوط میشه به اوایل آشنایی مون.

***************

همین چند روز که شمال بودیم، هر روز که بیرون میرفتیم و عکس می انداختیم، هر شب  رم دوربین رو از طریق لپ تاپ خالی میکردم روی هارد. که رم برای عکسهای فردا، خالی باشه. باطری دوربین رو هم میذاشتم شارژ بشه.

شب دومی که شمال بودیم، وقتی داشتم عکسها رو روی هارد میریختم، همینطوری رفتم توی فایل مای پیکچر! لپ تاپ، مال مهدی بود. البته مربوط به شرکتشون بود که فعلا دست خودشه. وگرنه لپ تاپ خودش خونه بود. واقعا هم نمیدونم چرا این کار رو کردم. خیلی اتفاقی.

بعد دیدم عکس همون خانم، توی عکس هاست!!!!!!!!!!! فقط هم یک عکس! میدونستم کدوم عکسه. چون توی فیس بوک، صفحه این حانم رو دیده بودم و این، اخرین عکسش بود.

خب، اونجا خانواده ام هم بودند. باید خیلی خیلی عاقلانه عمل میکردم. هیچی نگفتم. ولی ناراحت شدم. در علاقه قبلی اش، شک ندارم و حالا یه چیزی بوده و تموم شده. ولی چه لزومی داشت این عکس، اینجا سیو بشه؟ یکی دو ساعت گذشت و موقع خواب، یاد این افتادم که توی تمرین آخر گیس گلابتون، باید ناراحتی مون رو نشون بدیم. دیدم فرصت خوبیه. آروم رفتم رو تخت نشستم. مهدی دراز کشیده بود. بهش گفتم: بابت موضوعی ازت ناراحتم. نمیدونم الان بگم یا وقتی رسیدیم تهران!

گفت: عزیزم همین الان بگو. چی شده؟ بهش گفتم: چرا اون عکس رو سیو کردی؟ من میدونم یه روزی دوستش داشتی. و میدونم الانم گاهی شاید بری تو صفحه فیس بوکش. ولی چرا عکسشو سیو کردی. چرا میخواستی عکسشو داشته باشی؟ اونم روی لپ تاپ اداره؟! گفت: کدوم عکس؟ گفتم: همون عکسی که آخرین عکسشه توی صفحه اش. گفت: تو خودت هم میری تو صفحه اون خانم. گفتم: آره میرم. ولی من توی صفحه اون خانم دنبال یه نفر بودم که پیداش نکردم. بعدش رفتن من با رفتن تو فرق داره. من برای پیدا کردن یکی از بچه های دانشگاه رفتم که هم دوره ای اون خانم بود (این خانم یکسال از ما عقب تر بود) ولی تو به چه منظوری رفتی؟

خواست توجیه کنه. گفت یه برنامه ای بود که وقتی میرفتی توش، نمی فهمیدی چه عکسیه. تا وقتی که سیوش میکرد. بعدا می فهمیدی. گفتم: برفرض که همچین چیزی باشه. وقتی فهمیدی چه عکسیه، چرا پاکش نکردی؟ فقط یه سوال ازت میپرسم:

اگه تو میدونستی من قبل از ازدواج عاشق یه پسر دیگه ای بودم و الان عکس اون پسر رو توی کامپیوترم پیدا میکردی، میخوام بدونم عکس العملت چی بود؟ دوباره حرفهای قبلش رو تکرار کرد که اشتباه میکنی و مسافرت رو بهمون زهر نکن و من منظوری نداشتم...

دیگه هیچی نگفتم. فقط پشتمو بهش کردم و خوابیدم! خودش مانی رو آورد خوابوند وسط مون و واسش قصه گفت تا خوابید. فرداش هم دوباره این مساله رو پیش کشیدم. هی میگفت: مسافرت رو زهرمون نکن. به خدا منظوری نداشتم.

راستش من دیگه پیگیری نکردم. چون اولا نمیخوام رومون به هم باز بشه. دوم اینکه واقعا میدونم اون خانم متاهله و مهدی هم اهل خیانت نیست. هرچند دوست نداشتم عکسشو سیو کنه. حالا شاید سر کنجکاوی گاهی بره تو صفحه فیس بوکش!

عکس العمل من اینه. شاید این تجربه به درد شما هم بخوره. به نظر من این چیزهای جزیی رو به روی خودتون نیارید. نشون بدید که ناراحت میشید و بخواهید که حرمت زندگی تون حفظ بشه. ولی زیاد مته به خشخاش نذارید. البته البته البته... اگه میدونید واقعا شوهرتون قصد خاصی نداره. یعنی میدونید فقط در همین حده! و اگه میدونید پاشو از این فراتر نمیذاره. بازم میگم که واقعا اصرار به حفظ حرمت خانواده داشته باشید و اگه با کسی واقعا رابطه داره، عکس العمل شدید نشون بدید. ولی در همین حد، من که دیگه چیزی به روش نیاوردم. دیگه چیزی هم بهش نمیگم.

بذار خودش تو هول و ولا باشه که آیا من بازم چیزی میگم یا نه. البته من همسرم رو میشناسم. الان که فکر میکنم می بینم شاید من در این موقعیت باید این رفتار رو بکنم. نمیتونم این نسخه رو برای بقیه تجویز کنم.

اینم بگم که از نقش زنها توی فیلمها و سریالهای ایرانی بیزارم! البته بهتره بگم متاسفم چون بار معناییش کمتر منفیه! توی همین سریال پژمان ـ هرچند که طنزه ـ ولی خانمه دیشب از اینکه شوهرش قبل از اون، رفته باشه خواستگاری کس دیگه ای، شاکی میشه! به نظر شما، این منطقیه؟؟!!

[ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ