چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام مهربونای من!قلب صبح قشنگ پاییزی تون بخیر! هوا یه نمور سرد شده!نیشخند ولی من هنوز سوئیشرت ندارم. شمال هم که رفتیم خواستم بخرم، چیزی چشممو نگرفت. حالا باید حتما بگیرم یکی. تا یخ نکرده ام!لبخند

راستش دیروز که اون مطلب رو نوشتم، قصد ادامه رو نداشتم. یعنی نمیخواستم دوباره در موردش بنویسم. ولی دو عامل باعث شد امروز بیام و ادامه اون جریانات رو بنوسم. اول اینکه یه سری از دوستان خصوصی یه سری سوال ازم پرسیده بودند، بعدش خودم هم فکر کردم دیدم مهمترین تجربه زندگی من، همین نحوه ازدواجه. شاید اعتراف سخت باشه ولی خب، کسی که منو نمی شناسه. بیام بگم و به درد دو نفر بخوره، خیلی بهتره تا توی دل خودم بمونه. چه بهتر که کسی اشتباهات منو مرتکب نشه و حداقل این راه رو نره. اگرم خواست بره، یه کم با راه و عواقبش، آشنا باشه.

به قول آقای همساده، هیچی دیگه عاقو! تو دوره فوق که با مهدی اشنا شدم، آشنایی اینجوری بود که حالا مثلا هفته ای یه بار مهدی رو توی دانشگاه می دیدم. حالا فکر کنید من یه آدم شاد و سرزنده و اهل بگو و بخند، کلاسهای فوق هم مختلط بود. ما با بچه های کارشناسی توی یه ساختمون بودیم. مسلما بچه های کارشناسی از ما کوچکتر بودند. اکثر پروژه های دانشگاه هم به صورت گروهی بود. برای همین ما با پسرهای کلاسمون خیلی رابطه داشتیم. منظورم از رابطه اینه که ساعتها با هم یا سر کلاس بودیم، یا توی بوفه دانشگاه یا کلاسهای خالی، در حال انجام پروژه ها بودیم. رشته مون عملی نبود ولی خب، کنفرانسها و ترجمه ها و تحلیلهاش خیلی ازمون وقت می گرفت. تعداد دخترها کم بود به نسبت پسرها. خدایی هم پسرها همه خوب بودند. کسی اهل سواستفاده و پدرسوخته بازی نبود. گروه ما هم خیلی تو چشم بود. ماها اون زمانی که دانشگاه بودیم، یا سر کلاس بودیم یاوقتی هم داشتیم درس میخوندیم و کار انجام میدادیم، همه اش می خندیدم و خوش میگذشت بهمون. ناهار هم که با هم میخوردیم. فقط همین. البته همه مجرد بودیم و متاهلها خب، می اومدند سر کلاس و اغلب شاغل بودند و برمیگشتند اداره.

حتی یادمه اون سالها ماه رمضون تو پاییز بود. بعد از کلاس میرفتیم افطار و خیلی خوب بود. هر کسی یه چیزی واسه افطار میخرید. اینم باید بگم که چون من دستم تنده ـ هم تو نوشتن و هم تو تایپ کردن ـ سر کلاس تند تند می نوشتم و بعدش می اومدم خونه و تایپ میکردم. میریختم رو فلاپی و میدادم به یکی از بچه ها و اونم پرینت میگرفت و میداد به بقیه. همیشه هم جزوه من، دست به دست میچرخید. حتی به دست بچه های ترمهای دیگه هم رسیده بود و من جزوه هام رو یا دست بچه های ترم بعد میدیدم، یا توی انتشارات دانشگاه در حال تکثیر! آدم بگو و بخندی هم بودم و با حفظ موازین (!) همیشه توی اون جو بهمون خوش میگذشت. اون دوستم که همونجا باهاش آشنا شدم و دوستی مون تا الان هم ادامه داره، اون وقتها با یه آقایی آشنا بود که دیگه ترم آخر باهاش ازدواج کرد. البته اون آقا از بچه های دانشگاهمون نبود.

اینو هم باید اضافه کنم که دخترهای کارشناسی، دل خوشی از من نداشتند! و در ظاهر و باطن واسم حرف در می آوردند. خب، مثلا واسه اونا این یه هنجارشکنی بود که یه دختر بین پنج تا پسر بشینه و باهاشون حرف بزنه. و البته که الان جو دانشگاهها دیگه اینجوری نیست. این حرف مال سال 81 تا 83! اون سالها من معلم بودم. فاصله مدرسه و دانشگاه هم نسبتا نزدیک بود و من همیشه در حال دویدن از مدرسه به دانشگاه یا از دانشگاه به مدرسه بودم! همیشه هم با یه خروار ورقه امتحانی می اومدم دانشگاه! تا در فاصله بین کلاسها، لااقل یه کم از برگه های بچه ها رو تصحیح کنم! اون روزها من خیلی به خودم میرسیدم. همیشه آرایش داشتم، ناخنهام به مدد ناخن مصنوعی، بلند بود و همیشه هم تیپ اسپرت میزدم. بیشتر مواقع هم کوله داشتم! آخه بارم خیلی زیاد بود!!!!!! الان نمی دونم چه تصوری از من تو ذهنتونه. ولی اینم بدونید که من به احترام نظر پدرم، ابروهامو بر نداشته بودم!!!!!!!نیشخند

و اون روزها به من خیلی خوش میگذشت چون بعد از دو سال خونه نشستن، فوق قبول شده بودم، قدر اون روزها رو می دونستم. ولی خب، جای یه عشق تو قلبم خالی بود. یا لااقل من حس میکردم باید کسی تو زندگیم باشه. بودند کسانی در دانشگاه، ولی خب، هیچ کدوم به سرانجام نرسید. حتی چند بار هم ازم خواستگاری شد ولی قسمت نشد.

اون سالها مهدی نبود تو دانشگاه. منم سعی کرده بودم فراموشش کنم. همه اون سالها ازش بیخبر بودم. دیگه نمیخواستم خودمو با فکر کسی که دیگه نیست، آزار بدم. اواخر ترم سه که دیگه واحدهای تئوری تموم میشه و همه می افتند به جون پایان نامه، کلاسها هم دیگه تموم شد. ولی متاسفانه من در شرایط روحی خیلی بدی قرار گرفتم. اولا نامزد همون دوستم، نسبت به محبت بین من و دوستم خیلی حسادت کرد و همین باعث شد منو دوستم به طور کلی، قید همدیگر رو بزنیم. البته سالها زمان برد تا ما دوباره تونستیم با هم رابطه برقرار کنیم ولی چون همسرش آدم خیلی حسودی بود، دوست نداشت من و دوستم با هم رابطه داشته باشیم. آخه خانواده اون دوستم ساکن کرمانشاه بودند و این دوستم تنها تهران زندگی میکرد. برای همین، و به خاطر اطمینانی که خانواده هامون به هم داشتند، ما به هم خیلی وابسته بودیم. کار این دوستم پژوهشی بود و منم معلم بودم. باور کنید آخرهای ماه، پول نداشتیم و مجبور بودیم با اتوبوس یا مینی بوس اینور و اونور بریم. ولی سعی میکردیم به خودمون خوش بگذرونیم. یادمه یه بار تو مینی بوس اینقدر خندیدیم که شب، دلهامون درد میکرد!!!! البته جلف بازی درنمی آوردیم ها! این دوستم از من بزرگتر بود و همیشه بسیار مراعات میکرد.


خلاصه کار به اونجا کشید که دوستم عقد کرد و منم به احترام نظر شوهرش، دیگه بهش زنگ هم نزدم. دانشگاه کلاس هم نداشتیم که همدیگر رو ببینیم. همه اون روزهایی که دوستم تو تهران تنها بود، من کنارش بودم. یا هر وقت که با این آقا دعواشون میشد، من همراهش بودم و دلداریش میدادم. ولی الان که ازدواج کرده بود، دیگه با هم رابطه نداشتیم. منم در شرایط روحی خیلی بدی بودم. ریز جزییات رو نمیتونم بگم. فقط اینو بدونید که اون خلا خیلی بهم فشار می آورد. اون زمان، بیست و شش سالم بود. مامانم هم نمیدونم چرا جو گرفته بودش که من باید حتما ازدواج کنم. منم بدم می اومد با خواستگار ازدواج کنم. دلم میخواست کسی رو دوست داشته باشم و با عشق ازدواج کنم. از این عقاید خنده دار که آدم میزنه همه موقعیت های اطرافش رو خراب میکنه به خاطر یه عقیده! حالا به درست و غلط بودنش کار ندارم. ولی خواستگارها باعث آزارم بودند، کسانی هم که بودند، بدتر آزارم میدادند.

این وسط من گیر یه جریان مسخره هم افتادم که بدتر منو به باد داد. یکی از پسرهای فوق که مخ دانشگاه بود، غیرمستقیم به من ابراز علاقه کرد، منم اون کاری رو که نبایدمیکردم کردم.

اینجا میخوام یه تجربه دیگه از زندگی مو بگم. و البته این خصوصیت بد اخلاقی مو. که زدم همه چی رو همیشه تو زندگیم خراب کردم! و اون اینکه، خواستم برای همه مادر باشم. مثلا اینو ازم داشته باشید که در دوران نوجوانی، از پسرهایی خوشم می اومد که با خانواده شون اختلاف داشتند!!!!!!! کسانی که از طرف پدر و مادر درک نمیشدند! که خب برای اکثر نوجوانها ـ پسر یا دختر ـ این برهه زمانی پیش میاد. ولی من با خودم فکر میکردم که من باید باشم و این پسر رو درک کنم!!!!!!! الان که فکر میکنم، در حقیقت میخواستم ننه طرف باشم! آخه بگو به تو چه مربوطه! خوشبختانه در دوران نوجوانی هرگز با کسی دوست نشدم وگرنه معلوم نبود چه ضربه های روحی بهم وارد میشد!!!!!!!

این صفت وقتی هم که بزرگ شدم، همراهم بود. تو دوره فوق، چند مورد که برام پیش اومد، بازم شدم ننه طرف! اینه که کل رابطه رفت زیر سوال. یه شرط بندی هم سر من شد و یه سری جریانات مسخره دیگه، که من با بچه های کارشناسی گره خوردم و الحق که خیلی بچه های بامرامی بودند و خلاصه اینجوری بگم که یه طوری شد که من شدم مغضوب یه سری از دخترای دانشگاه بیخود و بیجهت. به طوری که یکی شون زنگ میزد به مادر یکی از پسرهای کارشناسی و بدگویی منو میکرد!!!!!!!!!!!! همه هم سوتفاهم بود و سوتعبیر. دیگه جزییات رو نمیگم. فقط بدونید من خیلی تنها شدم. دوستم هم دیگه کنارم نبود، موضوع پایان نامه ام هم تصویب نمیشد. یعنی یک ترم طول کشید تا تصویب بشه و یه عالمه شورا گذاشتند و یه بار هم منو کشیدند بالا که اصلا قصدت از این موضوع چی بوده و یه پدری ازم درآوردند اون سرش ناپیدا.

الان که فکرشو میکنم می بینم باید یه موضوع درپیت انتخاب میکردم که یه عالمه منبع میداشت و می نشستم کپی میکردم و جونمو برمیداشتم از دانشگاه می اومدم بیرون. هی وایسادم خودمو واسه اون موضوع هلاک کردم و دهن خودم آسفالت! نمیدونم تونسته ام خودمو اون روزها رو خوب به تصویر بکشم یا نه. خلاصه دیگه تقریبا ترم سه بودم که یه بار روی دیوار اسم مهدی رو دیدم. همونجا تو دلم گریه کردم که چرا باید این آدم رو دوباره ببینم. چه بسا ازدواج کرده باشه یا با یکی از همین دخترهایی که بی خود و بی جهت به خون من تشنه است، دوست باشه.

حالا فکر کنید وضع روحی من داغون بود. یه خانمی هم توی دانشگاه بود که سه تا خواستگار واسم فرستاد و تو اون روزهای وحشتناک، دهن منو صاف میکرد. بدبختی اینجا بود که تلفن خونه رو داشت ـ اون موقع موبایل تک و توک دست مردم بود ـ و زرت و زرت زنگ میزد و آدم می فرستاد. دو سه بار خواستم ترورش کنم! آخه هر چیزی زمانی داره و منم اون موقع اصلا حال خوبی نداشتم. اصلا حوصله خواستگار و شروع یه رابطه جدید رو نداشتم. خونه هم نمی تونستم اینو بگم. مامانم هی میخواست گیر بده که چرا!!کلافه

خلاصه با مهدی روبرو شدم و فقط یه سلام و علیک رسمی کردیم و اون پرسید که من ترم چند هستم و خودش ترم چنده و تمام! گاهی همدیگر رو می دیدیم تو دانشگاه. ولی دیگه هیچی! تا پاییز سال بعدش. همین روزها بود که یه روز که من حالم خیلی بد بود، زنگ تفریح از مدرسه اومدم بیرون و زنگ زدم خونه مهدی اینا. گوشی رو برداشت. گفتم شناختی؟ گفت: آره.

 بچه ها! به جون خودم انگار منتظر بود من بهش بزنگم. بعد من گفتم: من حالم بده! من زنگ زده ام حالمو بپرسی! تو نباید حال منو بپرسی؟؟؟؟؟!!!!!!!! اونم خندید و گفت: تعجب من از کجا باید بدونم حال شما بده؟ بعدش من چه جوری باید حال شما رو بپرسم وقتی از شما شماره ندارم؟ خلاصه همون موقع، گفت دوشنبه بیا دانشگاه همدیگر رو ببینیم!

دوشنبه رفتم دانشگاه و با ماشینش یه دور رفتیم خیابونهای اطراف دانشگاه و از هر دری حرف شد و خودش هم فهمید که من حالم خیلی بده!!! خلاصه اینطوری بگم که یه مدت، هفته ای یه روز همدیگر رو می دیدیم تو دانشگاه، یه دور هم با ماشین میزدیم. تا اینکه بعد از یکماه مهدی گفت که نمیتونه این رابطه رو ادامه بده. و البته از اولش ازم قول گرفت که اگه از هم جدا شدیم من گریه نکنم چون چند سال پیش که از هم جدا شده بودیم و من گریه کرده بودم، تا ماهها این کابوسش بوده! خلاصه منم گفتم باشه گریه نمی کنم!!!!!! (خرس گنده)

تو اون چند ماه، مهدی هر روز میگفت: حواست باشه ها، ممکنه این رابطه هر لحظه تموم بشه ها! بعدا  نگی نگفت ها! فکر نکن با مهربونیها و محبت هات نظر من برمیگرده!!! من امیدی به آخر این رابطه ندارم! و البته بچه ها! خودشو گول میزد! چون دیگه خیلی وابسته شده بود. ما هفته ای یکبار همدیگر رو می دیدیم و یادمه زمستون 83 خیلی برف بود و یه هفته نشد همدیگر رو ببینیم و مهدی داشت زمین و زمان رو بهم میدوخت که دلم تنگ شده!!!!!!!!!!!! این همون آقایی بود که هر روز میخواست تمومش کنه.

تجربه من الان میگه که من باید میذاشتم خودش حرف ازدواج رو میزد و خودش اعتراف میکرد و در حقیقت به این بلوغ میرسید. ولی متاسفانه حال بد من و ترس از دست دادنش و تنها موندن، کرم رو زودتر از موعدش از پیله بیرون کشید و نذاشت پروانه بشه. اگه من صبر میکردم و حتی بهش شکم سیری میزدم که اگه فکر میکنی باید بری، پس برو! خودش برمیگشت. اینم داشته باشید که یکی از آشناهای مهدی اینا، ساکن آمریکا بود. یه دختر دندونپزشک هم داشت که یکسال از مهدی بزرگتر بود. اسفند همون سال اومد ایران برای انجام یه سری کارها، از جمله دیدار دوباره با مهدی که در صورت توافق طرفین، ازدواج کنند و مهدی باهاش بره آمریکا. ولی در بین بهت آگاهان امر، مهدی نرفت و موند!

و من احمق اون موقع این چیزها رو نمی فهمیدم. کسی که موقعیت آمریکا رفتن رو پس میزنه، ـ کسی که اونجوری عاشق آمریکاست ـ پس حتما قصدش موندنه. دیگه احتیاجی نبود من بخوام اونقدر دست زیر بگیرم و باهاش راه بیام.

میدونید منظورم چیه؟ میخوام بگم من واقعا چشمام بسته بود. میخواستم در حقش مهربونی کنم و البته خودم میخواستم. برای همین، به جای اینکه منطقی باهاش رفتار کنم، اصلا خودم پیشنهاد دادم!!!!!!! خودم همه برنامه ها رو ریختم. اینکه برای عقدم، همه چی رو ارزون خریدم، اصلا مدنظرم نیست. الان هم پشیمون نیستم. مهدی اون موقع معلم بود. اونم فقط نه ماه از سال حقوق میگرفت. تازه پس انداز هم میکرد! و من نمیخواستم بهش فشار بیارم. به خصوص که روز اول هم بهم گفت که نمی تونه روی خانواده اش حساب کنه! منم قبول کردم و برام اهمیت هم نداشت.

ولی اشتباهم اینجا بود که به جای اینکه همراهش باشم، براش مادری کردم. هی به جای اون تصمیم گرفتم و برای اینکه بهش فشار نیاد، خیلی کوتاه اومدم. خب الان وقتی دعوامون میشه، میگه تو خودت شرایط منو دیدی، تو خودت خواستی، تو خودت کردی و البته که من اوایل از این حرفها میسوختم، ولی الان اهمیت نمیدم. چون دیگه بهم ثابت شده که بهترین گزینه برای مهدی، من بودم و اگه من چند ماه صبر میکردم، خودش هم قطعا منو انتخاب میکرد. و اینو البته مشاور هم بهش گفت ها! بهش گفت: طبق حرفهای خودت، اشتی برات بهترین گزینه بود. حالا مگه مرض داری اذیتش میکنی!؟؟!! و هر وقت که این حرفها رو بهم میگه، من به جای اینکه بسوزم، دستمو میزنم روی یکی از اعضای بدن (که خودتون میدونید)! تا اون باشه دفعه دیگه، محبت و عشق پاک یه نفر رو نکوبه تو سرش!!!!!! (نگید آشتی بی تربیته!)

در هر حال میخوام بگم از اینکه من انتخابش کردم، ناراحت نیستم. ولی اگه بیشتر صبر میکردم و اجازه میدادم خودش ازم تقاضا کنه، لااقل یه مسوولیتی هم به گردن خودش می افتاد. دلم میخواد این تجربه به درد شماها هم بخوره و لااقل شماها از من عاقل تر عمل کنید!

ببخشید که خیلی طولانی شد. نخواستم بشه دو تا پست. خواست با همین یکی سر و تهش رو هم بیارم. امیدوارم هرگز مجبور نشم این دو پست اخیر رو حذف کنم!

[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ