چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح بخیر به شما عزیزان!بغلقلب

این دو روز گذشته نشستیم به تجربه نوشتن، از روزانه نویسی غافل شدیم. هرچند که همه روزانه ها هم مثل همه. فقط این مژده رو بهتون بدم که دیروز کمرم گرفت و الان دلم میخواد بیایید خونه رو ببینید! بمب توش منفجر شده! ولی منم دیگه دست نزدم بهش. یعنی نتوسنتم که دست بزنم.

پریروز طبق قرار قبلی، قرار بود دیگه من چهار و نیم بیام بیرون از شرکت. که کمتر به ترافیک بخوریم. پریروز هم رئیسم وسط روز از شرکت رفت بیرون و حوالی ساعت چهار تازه برگشت! با یه عالمه کار. همکارم هم کار داشت و رفت. من موندم و یه عالمه کار. دیگه به مهدی هم نزنگیدم. گفتم شاید خودش هم کار داشته باشه. تا اینکه ساعت یکربع به پنج با داد و دبیداد زنگید که بیا پایییییییییییییییییین! بعدش من زود جمع کردم و کارها رو هم به امان خدا گذاشتم و رفتم! خلاصه دعوامون شد. البته اون دعوا میکرد و من هیچی نمیگفتم. بعدش فحش داد به کار کردن من و منم هیچی نگفتم. خیلی ناراحت بود. واقعا هم از یه نظر حق داشت. ترافی غیییییییییییرعادی بود! اینطوری بگم که ما ده دقیقه به هشت رسیدیم خونه.

من دیگه داشتم از شدت دود و ازدحام ماشین، بالا می آوردم. حال فکر کنید این دو روز هم داشتم داستان آشنایی مون رو می نوشتم و تو اون حال و هوا بودم. اگه مهدی پا میداد، میشد این دو شب، حال و هوای فانتزی داشته باشیم!!!!! که پا که هیچی، یه انگشت هم نداد!!!!!!!

حالا اینم داشته باشید که اون همکارم (رک قدرنشناس) که دیگه میدونید میز روبروم میشینه، خیلی باهام خوب شده و تو این مدت، سه بار ازم بابت رفتارهای گذشته عذرخواهی کرده!!!!!!!!!!!! و البته من مثل قبل باهاش قاطی نمیشم ولی خب، محبتش رو هم پس نمیزنم. فقط دیگه مراقبم. بگذریم که یه وقتهایی کارهاش رو مخمه ولی بازم خدا رو شکر میکنم که لااقل جو اداره خوبه. من اگه بخوام بجنگم، خب میتونم مثل هر کسی بجنگم. ولی اون جور محیطی، آدم رو فرسوده میکنه. چه بهتر که همه چی آروم باشه و همه هم خوشبخت باشیم!

خلاصه همین همکارم، یه دبه بزرگ شور واسم آورده بود. همون پریروز که مهدی خییییییییلی خوش (!) اخلاق بود!!!!!!! منم دبه رو گذاشته بودم جلوی پام! یه کم که رفتیم، مهدی ازم پرسید: تو سیر خورده ای؟ گفتم: نه! گفت: پس این بو، از کجاست؟ گفتم: همکارم چون میدونه تو شور دوست داری، اینو واست فرستاده! (میخواستم یه کم نرم بشه!)

یه کم دیگه گفت: وای!!!!!! چه بویی میده! گفتم: تو که شور دوست داری! گفت: خب، تو هم سرکه دوست داری! خوبه من سرکه بگیرم جلوی دماغت؟ خندیدم و گفتم: آره! من بوی سرکه خیلی دوست دارم! (حالا فکر کنید تو ترافیکیم و داریم میریم خونه مامانم اینا که مانی رو برداریم بریم خونه خودمون)

اونم گفت: پس من همین فردا یه دستمال دو لایه برمیدارم میزنم تو سرکه، میگیرم جلوی دماغت! گفتم: حالا سرکه از کجا میاری؟ گفت: از سر قبرم! گفتم: وای مهدی! تو این ترافیک میخوای بری تا بهشت زهرا که سرکه بیاری؟ خب از همین سوپر در خونه مون بخر!!!!

خنده اش گرفته بود ولی سعی کرد نخنده!!!!!!!نیشخند منم غش غش میخندیدم. خب میدیدم عصبانیه، میخواستم جو عوض بشه. ولی خب، نشد که نشد!!!!! نشون به اون نشون که رسیدیم خونه و مهدی همچنان عصبانی بود.

بعد یه اتفاقی افتاد که من واقعا از عکس العملم راضی ام!!! (خدا ازم راضی باشه!!!نیشخند)

من تو آشپزخونه بودم و داشتم کتلت درست میکردم. (همون پریشب) بعدش موبایل مهدی زنگ زد. شما این صحنه رو تصور کنید: موبایل زنگید و مهدی جواب داد. صدای یه نفر که خیلی مضطرب و ناراحت بود، می اومد. یعنی من از آشپزخونه، صدای طرف رو می شنیدم!!!!! بعد مهدی یه دفعه از جا پرید و گفت: «کی؟؟!! (منظورش «چه زمانی» بود!) بند دلم پاره شد. گفتم حتما بلایی سر کسی اومده! دویدم طرفش. که دیدم با موبایل شروع کرد به راه رفتن و رفت تو پذیرایی! حالا فکر کنید دستم آغشته به مواد کتلت بود. با لب خونی گفتم: چی شده؟ کسی طوریش شده؟

با چشم و ابرو گفت: نه! و خواست که از من دور بشه!

همین که فهمیدم کسی نمرده، دیگه ولش کردم! احساس کردم نمیخواد من بفهمم. منم برگشتم آشپزخونه. از بقیه مکالمه معلوم بود که داداشش پشت خطه! یه بلایی سر ماشین مامانش اینا اومده بود و حالا پول میخواست که تعمیرش کنه. حالا فکر کنید تو همین تعطیلات هفته پیش، با همین ماشین، با خانواده زنش رفته بودند مسافرت!!!!!!!! ماشینی که همیشه می نالند ازش که دیگه لگن شده و به درد نمیخوره. البته این برادر مهدی با خانمش هر دو دانشجوی دانشگاه دماوند هستند. و لاجرم هفته ای چند بار میرن دماوند و میان. سر کار هم که میخواد بره، با همین ماشین میره. خب، اگه من باشم، اگه این ماشین اینقدر بده، اصلا تکونش نمیدم. چه برسه به اینکه، بخوام باهاش برم مسافرت. الانم که میدونم پولی تو دستشون نیست که بخوان ماشین رو عوض کنند.

بعد مهدی داشت به داداشش میگفت: این ماشین دیگه باید عوض بشه! حالا مامان اینا که پول ندارند. من اگه بتونم یه پولی میذارم رو پول ماشین که بتونید یه ماشین دیگه بگیرید!!!!!!

خب، هر خانمی به جای من بود، چنان می پرید هوا، که با مخ بخوره به سقف که چرا ما باید پول ماشین اونا رو بدیم، خب بدون ماشین بره اینور و اونور، چرا اصلا با همچین ماشینی میره سفر، چرا زمان عقد من و تو، این ماشین واسه ما حروم بود و دستمون نمی دادند و .......... قص علی هذا!!!!!!!!!!

ولی من، اول اینکه یاد خانمی افتادم!!!!!!! با خودم گفتم: هنوز که پول نداده بابت ماشین اونا، بعدش هم من چرا حرص بخورم؟ به جهنم! اگرم بخواد پول بده، حتما خودش فکر همه جا رو کرده! من چرا خودمو بندازم این وسط که پول نده! که بدتر لج کنه و بده! به من چه! بذار خودش با برادر و خانواده اش مشکل رو حل کنه. حالا یه چیزی گفته. هنوزم که نداده! خلاصه که وقتی دیدم گفت: چیزی نشده، برگشتم سر گاز و به سرخ کردن کتلت ها مشغول شدم. دیگه با خودم هم حرص نخوردم که زمان ما فلان بود و الان فلانه. ول کن بابا. زمان خودش به اندازه کافی حرص خورده ام. اصلا به من چه!!!!!!!!!!!!

این بود که وقتی تلفن رو هم قطع کرد، اصلا هیچی ازش نپرسیدم. اونم چیزی نگفت. مطمئنم روش نشد بگه جریان رو. یا اصلا نخواست بگه. من چه اصراری داشته باشم!


خلاصه ما فکر کردیم دیگه همه چی تموم میشه. دیروز رو میگم. من با شرکت صحبت کردم و گفتم که تا ترافیک یه کم سبکتر بشه، من تا ساعت چهار و نیم بیشتر نمی مونم! اینه که دیروز چهار و نیم رفتم و البته همه دیروز رو هم به مهدی زنگ نزده بودم. جز اینکه همون آخرش گفتم: بیا دنبالم!

خلاصه دیروز اومد دنبالم و من مثل همیشه موقع سوارشدن بهش لبخند زدم. خودش هم خندید ولی نمیدونم چرا بازم جبهه داشت. یه کم که جلوتر رفتیم، مهدی برگشت گفت: کاشکی نه سال پیش این روزها، تلفن خونه بابام قطع بود! خب بگو بابای من! چرا همیشه رفتی قبض رو به موقع پرداخت کردی! خب پرداخت نمیکردی که تلفن ده روز قطع باشه!!!!

فهمیدم منظورش چیه! یعنی کاشکی تلفن قطع بود و تو بهم زنگ نمیزدی! راستش اول جا خوردم. اول اینکه مهدی این تاریخها اینجوری یادش نمی مونه! یه لحظه شک کردم حتما وبمو پیدا کرده و خونده. به خصوص با مطالب این دو روز اخیر!

خیلی ریلکس گفتم: حالا گیرم که بهت تلفن شد. تو چرا فوری واسه دو روز بعدش قرار گذاشتی؟ حالا قرار هم گذاشتی و رفتی سر قرار، چرا کارو به اینجا کشوندی؟ گفت: آخه تو گفتی حالم بده! گفتم: خب بگم، مگه هرکی حالش بد باشه، آدم باید باهاش ازدواج کنه؟ گفت: نه خب، ولی تو خیلی مهربون بودی، من فکر کردم همیشه با هم اینجوری می مونی!!!!!!!!!!! گفتم: به قول خودت موقعیت آمریکا رفتن داشتی. خب میرفتی! گفت: آخه تو مثل کوله پشتی بودی واسه من!!!!!!!!!!تعجب دلم میخواست همیشه با هم باشی و اگرم میخوام برم خارج، تو همراهم باشی!!!!!!!!!متفکر

بعد پرسید: راستی چه روزی در هفته با هم قرار داشتیم؟ دوشنبه یا سه شنبه؟ گفتم: فکر کنم دوشنبه!!!!!! گفت: آره، کلاس دکتر شیرازی هم بود! بیچاره من که اون کلاس رو نمیرفتم و با تو اون یه ساعت رو سر میکردم!!!!!!!!!! گفتم: تو به من چه کار داشتی. تو میرفتی سر کلاس، من خودم بلد بودم چه جوری اون یه ساعتمو پر کنم!!!!!!!!!! بعدش قهقهه زدم!!!!!!!!

گفت: تو که به من میگفتی کسی تو زندگیم نبوده و نیست! گفتم: چه ربطی داره! من گفتم ساعتمو پر میکردم. نگفتم با کی یا چه جوری!

خلاصه هی مثلا میخواست بگه من مغبون شده ام و خاک رفته تو سرم! منم خیلی ریلکس و راحت هی میگفتم: میخواستی نکنی! پس اینقدر ضعیفی که هرکس بیاد بگه حالم بده، باهاش ازدواج میکنی؟ جدی اینطوری هستی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!نیشخندچشمک

خلاصه که من اولها برام خیلی مهم بود این حرفها. ولی الان نه. کلا موضعم رو عوض کرده ام. چرا باید ناراحت بشم و حرص بخورم. هیچ مردی که هیچ وقت نمیاد به زنش بگه: مرسی که زنم شدی و اگه تو نبودی من الان این خونه و زندگی رو نداشتم و آرامش نداشتم و .... ( که البته همه زندگی، حاصل تلاش دو نفره است) پس همه مردها میان میگن: ما بدبخت شدیم! به نظرم زنها هم باید بگن: میخواستید بدبخت نشید!

به همین سادگی! تو رو خدا یه وقت سر این حرفها حرص نخورید! یا بهتون برنخوره! همه حرفها رو هم جدی نگیرید. بذارید هی بگن و بگن.

خلاصه که دیشب ما خیلی خوشحال و سرحال (!) بعد از دو ساعت رسیدیم خونه مون. خب از پریشب خیلی بهتر بود. پریشب سه ساعت تو راه بودیم و وقتی رسیدیم در خونه، طبق نگرش مثبت من، یه جای پارک در خونه بود ولی ازدحام ماشینها اینقدر زیاد بود که ما نمی تونستیم حتی پارک کنیم. مهدی به هر بدبختی بود پارک کرد. ولی نمی تونستیم پیاده بشیم. من که نمی تونستم. یعنی ماشین بغلی، چسبیده بود من در ماشین و راه هم بسته بود. خلاصه از صندلی راننده پیاده شدم!!!!!! به قول معروف، اصلا یه وضی.....

ولی خب دیشب دیگه شش و نیم رسیدیم خونه. ولی خب، وقتی رفته بودیم دنبال مانی، مهدی مثل اکثر مواقع، پیاده نشد. من رفتم که مانی رو از خونه مامانم اینا بیارم که دیدم خوابه. راستش ترسیدم بهش بزنگم بگم بیا مانی رو ببر پایین. چون دو روز بود که بیخودی عصبانی بود! اینه که خودم بغلش کردم و همون موقع که بغلش کردم، مانی بیدار شد و شروع کرد به لگد پرونی، منم یه دفعه کمرم گرفت. ولی جلوی مامانم اینا چیزی نگفتم. با زحمت بردمش پایین ولی کمرم نابود شده بود. بعدش که رسیدیم خونه، رفتم حموم و توی حموم دوباره این رگ سیاتیک نامرد گرفت. خودمو کشون کشون از حموم آوردم بیرون!!!!!!! ولی یه عالمه کار بود که باید انجام میشد. مهدی هم سر دم نشسته بود.

شام میخواستم فقط شنسل سرخ کنم. خلاصه که اینقدر تونستم حوله موهامو عوض کنم و از مانی (با دو سال و ده ماه سن) خواستم واسم متکا بیاره. که بچه بی گناه دو تا بالش رو کشون کشون از تو اتاق واسم آورد و منم دراز کشیدم روی کاناپه. بعدش هم اولین قسمت شاهگوش رو نگاه کردیم. به نظرم چیزی نداشت. فقط اینکه یادم باشه این سریال رو جلوی مانی دیگه نبینیم. چون از اول تا آخرش به هم فحش می دادند! بازیگرهاشو دوست دارم. به اکبر عبدی هم ارادت دارم ولی صداش رو مخم بود تمام مدت و خیلی وقتها اصلا نمی فهمیدم چی میگه.

بعدش هم لنگ لنگان شنسل ها رو سرخ کردم و واسه ناهار امروزم هم گذاشتنم! یه کم بهتر شدم و وسایل امروز رو جمع کردم. شکر خدا همه چی آماده بود. فقط باید می ذاشتمشون توی یه کیسه. منظورم لباسها و کفش هامونه که امروز میخوایم باهاش بریم تولد. دختر عمه مهدی، امشب واسه شوهر و برادرش یه تولد گرفته و ما رو هم دعوت کرده. مهدی گفت هرچی دوست داری بپوش. ولی چون میدونم دامن دوست داره، یه دامن کوتاه مشکی برداشتم که البته باید امروز وسط روز برم یه ساپورت مشکی بگیرم. همین وسط روز هم باید برم ابرو بردارم و اگه بشه، یه مویی سشوار بکشم!!!!!! فکر کنید وسط روز امروز، به اندازه دو روز کار دارم!!!!!!!!!!!

البته این دو سه روز ا خیر، مهدی بیخودی عصبانیه. حالا احتمالا یه چیزیه که من نمیدونم. ولی خب، دیشب هم یه سر غر میزد و همه چی رو می انداخت گردن من و بیخودی از حرفهای من ناراحت میشد. مثلا گفت: لباسهام کو؟ اشاره کردم به دراور و گفتم: سر جاشه! تو کشو! باور کنید با عادی ترین لحن دنیا اینو گفتم! یه دفعه گفت: با من اینجوری حرف نزن!!!!!!! خیلی بد داری حرف میزنی!!!!!!!!! اینقدر حرفش غیرمنطقی بود که خنده ام گرفت.

حالا فعلا ولش کرده ام. آدمیزاده دیگه! یه وقتهایی بیخودی ناراحته!!!!!!!

[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ