چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلببغل

واقعا وقتی دو روز آخر هفته رو نمی نویسم، دلم برای نوشتن و شما و اینجا تنگ میشه! البته حال و هوای این دو روز آخرم خیلی فرق میکرد با حال و هوای این چند ماه اخیر و کلا یه آشتی دیگه ای شده بودم!

روز چهارشنبه سیل کار روی سرم بود. یعنی تمومی هم نداشت. حالا فکر کنید باید میرفتم آرایشگاه که ابرویی بردارم و مویی سشوار بکشم واسه تولد شب!!!! وسط اون همه کار!!!!!! خلاصه آرایشگاه وقت گرفتم هرچند که دیرتر رفتم!! البته به رئیسم گفتم نیم ساعته میام ولی شما بخونید که من بعد از دو ساعت و نیم برگشتم!!! چون وقتی اونجا بودم، هرچند که هی میگفتم عجله دارم، ولی تازه کارمو بعد از نیم ساعت شروع کردن به انجام و خورد به ناهار خوردن پرسنل آرایشگاه ولی خب، یه خوبی داشت که خودشون مزون داشتند و مزونشون هم ساپورت داشت.

آقا من نمیدونستم پوشیدن ساپورت اینقدر راحته!!!!!!!!! یعنی اینجوری که همیشه وقتی می دیدم مردم خیلی ساپورت می پوشند، با خودم میگفتم چطوری اینقدر باهاش راحتند! که ساعتهای طولانی تنشون می کنند! چون خودم شدیدا از جوراب شلواری بدم میاد. مگه این جوراب شلواری ها که حالت توری دارند. اونا که روی بدن، نقش لوزی لوزی می گیرند. نمیدونم تونستم منظورمو بگم یا نه. یه چیز شل که خیلی به پا فشار نمیاره! کلا خیلی حوصله لباس ندارم و بیشتر ترجیح میدم از جورابهای بلند استفاده کنم تا جوراب شلواری. خلاصه که از مزون، یه ساپور واسه خودم، یه بلوز شیک واسه عمه مهدی (که دیروز تولدش بود) و یه لباس خواب واسه خانم برادرم گرفتم که تو همین ماه که اولین سالگرد عقدشونه، بهش بدم. خلاصه موهام رو هم سشوار کشید و شکر خدا ابرو رو هم پهن برداشت و ما برگشتیم شرکت. دوباره یه عالمه کار و ساعت چهار و نیم که من رفتم.

خلاصه رفتیم خونه مادرشوهرم و دیدم بقیه هم حاضرند. البته مهمونی مخصوص جوونها بود و بیشتر حالت پارتی داشت. مهدی و سه دوتا خواهرهاش با شوهرهاشون و برادرشوهرم و خانمش هم بودند. فقط خواهرشوهر وسطی ام نیومد که اونم گفت: من محجبه ام و اینجور جاها رو دوست ندارم. البته بگم ها، مهدی هم دل خوشی نداشت از اومدن. درسته پسرعمه اش رو خیلی دوست داره. ولی گفت: میترسم پارتی باشه و بخوان آب شنگولی بخورند و یه وقت بریزند بگیرنمون! بیشتر از این می ترسید!

خلاصه که جاضر شدیم رفتیم و مانی رو هم نبردیم و گذاشتیم پیش خواهرشوهر وسطی. همونطور که مهدی حدس میزد پارتی بود ولی همه از دوستان خانوادگی و نزدیک خانواده عمه بودند. ما هم که خب، فامیل بودیم. یه دی جی مختصری هم دعوت کرده بودند. و من از همون اول کفش هامو درآوردم! چون با این کمر، یا باید با کفش از اول تا آخر می نشستم، یا باید بدون کفش، از اول تا آخر می رقصیدم! و خب راه وسطی هم وجود نداشت!!!!!!! و شما هم میدونید که من کدوم رو انتخاب کردم!نیشخندچشمک

و بچه ها! یه چیز جالب کشف کردم تو مهدی! که واقعا خودم هم سه روزه دارم می تعجبم!!! اونجا که بودیم، من می رقصیدم. البته مهدی هم باهام میرقصید. ولی خب، مهدی از رقص لذت نمی بره و رفع تکلیف می رقصید. بعد از یه مدتی هی به من میگفت: بشین دیگه! زشته هی میرقصی! تو مادر یه پسر سه ساله ای!!!!!!!! منم میگفتم: آخه اینجا که شیر تو شیره از کجا معلومه که من مادر کی هستم! بعدش هم چه ربطی داره. هرکی داره کار خودش رو میکنه!!! بعد یه جا هم یه اتفاق جالب افتاد و اون اینکه، یه پسری بود که جثه ریزی داشت و خیلی قشنگ میرقصید. اینی که میگم، سنگ بترکه، بیست سالش بود. واقعا جای بچه من بود! بدنش انعطاف خوبی داشت و حرکات رو خوب ادا میکرد!! بعد یه پسر دیگه ای هم بود که خیلی مسخره میرقصید! یه جا من داشتم ادای این پسر رقص مسخره رو در می آوردم که یه دفعه دیدم پسر رقص قشنگه، روبرومه. هول شدم و شروع کردم باهاش رقصیدن!!!!!!! یه کم رقصیدم و بعدش رامو کج کردم به طرف مهدی!!!!!!!!! دیدم مهدی ابروشو داده بالا و داره گوشه سبیلش رو تاب میده!!!!!!!!نیشخندقهقهه

خب چه کار کنم، تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم!!!! البته اینم بگم که مهدی اهل سبیل نیست. منتها یه ماهه سبیل گذاشته. من کلا از سبیل خوشم نمیاد. حتی شاید باورتون نشه یکی از خواستگارهامو به خاطر داشتن سبیل رد کردم! (شما فقط منطق منو ببینید!!!!!!!) البته به خاطر سبیل و چند تا مورد دیگه! ولی کلا ترجیح میدم اگه کسی هم سبیل داره، سبیلش مدل گل سرخی باشه. که البته سبیل مهدی الان مدل معمولیه و مدل گل سرخی نیست. چند سال پیش یه بار همچین سبیلی گذاشته بود و خیییییلی بهش می اومد. ولی دیگه این کار رو نکرد.

عاقو! این دامن پوشیدن چه حس خوبی به آدم میده! من همیشه عادت داشتم تو مهمونیها ـ حالا هر مهمونی ـ شلوار می پوشیدم. ولی این بار تصمیم گرفتم دامن بپوشم. دیدم واقعا حس زنانگی خوبی بهم میده. البته تو این مهمونی، بیشتر حس دختر داشتم! آخه خیلی احساس انرژی میکردم و دی جی هم اینقدر آهنگ «دلت با من هماهنگه» سامی بیگی رو گذاشت که سه روزه این آهنگ از تو مغز من بیرون نمیره!!!!!!!چشمک


اولش نوشتم که حال و هوای این سه روزه اخیرم با همیشه متفاوته! ولی دلم نیومد همون اول کاری، اینو بنویسم و پست روزشنبه ام رو کسل کنم!

راستش سه روزه من و مهدی مثل سگ و گربه فقط داریم با هم می جنگیم! میدونم که اولین دلیلی که به ذهنتون میاد، اینه که مثلا من چرا تو اون مهمونی رقصیده ام. ولی اصلا به اون ربط نداشت. موضوع برمیگرده به زمانی که ما داشتیم میرفتیم مهمونی. بیخود و بی جهت تو راه دعوامون شد و خیلی الکی حرف کشیده شد به اون صفحه فیس و مهدی هم گفت: فکر نکن عکس فلانی رو دیدی تو کامپیوترم، می تونی ازم امتیاز بگیری!!!!!!تعجب بعد یه عالمه دیگه پرت و پلا گفت و منم گفتم: دست پیش میگیری که پس نیفتی!!! این به جای عذرخواهیته... و هزار حرف دیگه. حالا فکر کنید داریم میریم مهمونی!!! مانی هم نبود تو ماشین و حسابی از خجالت هم دراومدیم!!!! اینا ربطی به تمیرینهای گیس گلابتون نداشت ها. اون کارش درسته. ولی این ناراحتی از پنج روز پیش شروع شد که سر اینکه من دیر از محل کارم بیرون اومدم و مهدی اوقات تلخی کرد!! بعدش هم افتادیم به جون هم! وقتی وارد مهمونی شدیم، دیگه من کنارش ننشستم. اصلا دلم نمیخواست نگاش کنم. واقعا ناراحتم کرده بود! هرچند که بعدش کم و بیش کنار هم نشستیم و حتی رقصیدیم و با هم عکس انداختیم. ولی آخرش دوباره بین مون کدورت پیش اومد.

تو این جور مهمونی ها، اگه جفت، با هم دوست باشند، به هر بهانه ای دوست دارند با هم برقصند و کنار هم بشینند. اگه عقد کرده یا تازه عروس داماد هم باشند، اینجوری دوست دارند. خب حالا فکر کنید من و مهدی که چند ساله از ازدواجمون میگذره و با این پیشینه قشنگ رابطه مون، دیگه چی پیش اومد. مثلا اینکه آخرهای مراسم، یه جا آهنگ ملایم پخش شد و همه شروع کردند به تانگو رقصیدن. بعد من رفتم سراغ مهدی که تانگو برقصیم که می بینم سرش تو گوشی موبایلشه و داره خبرها رو میخونه!!!!!!!!! وسط پارتی؟؟؟!!!کلافهکلافهیعنی به حدی عصبانی شدم که دلم میخواست از ته دل جیغ بکشم! گفتم: همه دارند با هم میرقصند و خوش می گذرونند. این خبر چک کردن تو تموم نشد؟؟؟!!! این پرسپولیس تموم نشد؟ (میدونید که پرسپولیس روز چهارشنبه با پدیده مشهد بازی داشت!) بعد رفتم نشستم. اومد گفت: خب بیا برقصیم. ولی دیگه من سگ شده بودم. دیگه دلم نمیخواست باهاش برقصم! این بود که نشستم و دیگه نگاهش هم نکردم!

رفتیم خونه مادر مهدی و مانی رو برداشتیم و شب برگشتیم  خونه خودمون! فردا صبحش که پنجشنبه بود، اصلا دلم نمیخواست از جام پاشم. هم کمرم درد میکرد، هم واقعا از مهدی دلخور بودم. این بود که این دو روز پنجشنبه و جمعه رو رفتم تو لاک خودم. دو سه بار هم حرفمون شد تو این دو روز ولی من کلا تو لاک تنهایی خودم بودم. یه عالمه کار داشتم و خرد خرد کارهامو انجام میدادم. خونه مرتب و تمیز شد و به یه سری از کارهام رسیدم. سه شنبه همین هفته هم عروسی یکی از دوستام دعوتیم و لباسهای اون مراسم رو آماده کردم و گذاشتم کنار که روز یکشنبه که مهدی داره مانی رو می بره خونه مامانم اینا، وسایل رو هم ببره. خوشبختانه عروسی نزدیک خونه مامانم ایناست. برای همین سه شنبه شب، دیگه می مونیم همونجا. شام امشب رو هم دیروز پختم و این هفته، فقط یه روز دوشنبه رو باید غذا بپزم.

البته اینم بگم که پنجشنبه شب، مهدی گفت حاضر شید که بریم یه دوری بزنیم. بعدش رفتیم سه دور ستارخان رو بالا و پایین کردیم که رستوران مخصوص پرسپولیس رو پیدا کنیم و آخرش هم پیدا نکردیم!!!!!! به شرفم اگه علی دایی اینقدر پرسپولیسی باشه که مهدی هست!!!!!!!!!! اینه که رفتیم فست فود سودا تو شریعتی. آتش بس بود. ولی خب، من آشتی شلوغ همیشگی نبودم. تو خودم بودم. مهدی بهم میگفت: هاپو! ولی من اصلا محلش نمیذاشتم.

تو دلم، روبروی یک پنجره نشسته بودم و داشتم منظره بیرون رو نگاه میکردم. تنهای تنها. و این در حالیه که خونه ما طبقه اول یه ساختمان جنوبیه که فقط از آشپزخونه به خیابون پنجره میخوره که اونم پشت ماشین ظرفشوییه و نمیشه بازش کرد! واقعا دلم پنجره میخواست که بازش کنم و ساعتها کنارش بشینم! که خب البته نداشتم.

اینی که میخوام اینجا بنویسم، دلم میخواست اول می نوشتم، حالا الان میگم. راستش بچه ها! من اصلا از خودم و زندگیم نمیگم که شماها الگوبرداری کنید. اگه می نویسم تجربه، منظورم این نیست که در شرایط مشابه، شما هم همین کارهای منو بکنید. من فقط تجربه خودمو میگم. اصلا لازم نیست شماها صبوری منو داشته باشید. به تعداد همه جفت های عالم، راه و روش وجود داره. هر جفتی هم طبق سیاق خودش پیش میره! من فقط تجربه هامو اینجا می نویسم. شاید به درد کسی بخوره. وگرنه اینجوری هم نیست که فکر کنید من الان از اینکه همه بگن من چقدر صبورم یا نیستم، احساس شادی یا غم میکنم!

شماها همه به من لطف دارید. و من از اینکه شماها هستید، احساس خوبی دارم. قلب

 

[ شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ