چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح تون بخیر. صبح یه نم بارون زده تون! البته اگر ساکن تهران باشید!قلب

نصف شب صدای بارش بارون رو می شنیدم! مهدی هم تو خواب گفت: آشتی! فردا کاپشن بپوش! منم تو همون خواب گفتم: بارونی می پوشم!!!!!!!!

و از قبل آویزونش کرده بودم به چوب لباسی پشت در کمد اتاق که دم دست باشه. خب پاییزه و احتمال بارش بارون هست! قلب

راستش این مدت اخیر که دارم تمرینات گیس گلابتون رو انجام میدم، سرشار از انرژی ام. حالا این یه هفته اخیر که یه کم دلم گرفته، واقعا نمیدونم چی بنویسم. یعنی اصلا دستم نمیره از ناراحتی بنویسم. چون دیگه الان میدونم اینقدر هر آدمی قدرت داره که بتونه درون خودش رو شاد کنه و اون انرژی به محیط اطرافش سرایت کنه. حالا گاهی لازمه حتی واسه باز شدن دل، یه نم اشکی هم بریزیم. ولی نباید تو اون حالت بمونیم! دل که باز شد، دیگه باید از اون حالت در بیاییم بیرون.قلب

راستش تمرین آخر (تمرین هفتم) گیس گلابتون عزیز اینه که از خودمون و همسرمون عکس دونفره تو هال و اتاق خواب داشته باشیم. راستش ما همون از سر عروسی مون، یه عکس بزرگمون رو به اتاق پذیرایی زده ایم. این عکس رنگیه. ولی پارسال یه عکس دونفره بی ناموسی (ژست ب.و.س.ه) به دیوار  اتاق خوابمون زده ایم. البته این عکس سیاه و سفیده. چون ضدنوره! یعنی نور از پشت داره بهمون می تابه! البته اگه رنگی بود بهتر بود. ولی بعد از چاپش فهمیدیم!!! خلاصه که این هفته باید عکس شوهرمون رو هر روز بذاریم جلومون و ده تا صفت خوبش رو بنویسم و ازش تشکر کنیم بابت داشتن اون صفات!!!! و اگه خوبی ها رو بنویسیم، اونا رو بزرگ کرده و جذب میکنیم. وگرنه اگر دایم بخواهیم از بدیها و صفات آزاردهنده بنویسم و روی اونا تمرکز کنیم، خب، اونا هر روز پررنگ تر میشن!چشمک

و البته اینکه من هرگز دوست ندارم کیف پولم بشه آلبوم خانوادگی!!! سلیقه است دیگه! ولی خب گیس گلابتون میگه باید عکس همسرمون رو توی کیف پولمون داشته باشیم!

حالا شما فکر کنید امروز اینا رو خوندم تو سایت گیس گلابتون، بعدش از اونور دیروز بازم ناراحتی بین من و مهدی ادامه داشت و من همون دیروز فهمیدم که انرژی های منفی چه جوری پدر جسم آدم رو در میارن و کلا توان و انرژی رو از آدم می گیرند. دیگه دلم میخواد به این ناراحتی پایان بدم!


خب از چهارشنبه پیش که موقع رفت و برگشت از تولد پسرعمه اش دعوامون شده بود، دیگه رابطه مون حسنه نبود. اون فکر میکرد من با دیدن اون عکس فیس بوکی، میخوام ازش امتیاز بگیرم، من توقع داشتم اون یه حرکتی بکنه که نشون بده پذیرفته کارش غلط بوده! ولی خب، زیر بار نمیرفت. منم نمیدونم بابت چه چیزی باید عذرخواهی میکردم!!!!!!!!!!!

اینه که دیگه از روز شنبه، سر کار بهش نزنگیده بودم. و خب پریشب که رسیدیم خونه مون و بازم حرفمون شد، رابطه از اونی هم که بود بدتر شد. تو اینجور مواقع مهدی یه سر غر میزنه غر میزنه غر میزنه!!!! همه اش هم میخواد وظایف مادری منو به چالش بکشه! هی میگه: واسه بچه ات وقت بذار!!!!!!!! باهاش بازی کن!!!!!!!!!! این در حالیه که وقتی میرسیم خونه، مهدی اصلا کاری به مانی نداره! بعد از دو سه ساعت رانندگی، طفلکی دیگه جون نداره. ولی خب مانی هم ما رو راحت نمیذاره. هی میخواد تو اتاق فیلم ببینه و میگه شما هم بیایید. خب اون ساعت من دارم تند تند غذا میپزم و مهدی هم ولو شده رو کاناپه! ولی من سعی میکنم باهاش کل و کشتی بگیرم. حتی اگه کم باشه. مسواک هر شب هم سر جاشه!

خلاصه که دیروز از اداره رفتیم خونه مامان مهدی که مانی رو برداریم ببریم خونه مون. این چند مدت اخیر که مانی تو ترکه که دیگه با شیشه، شیر نخوره، خب ما موفق نشدیم با لیوان بهش شیر بدیم. دوست نداشت! اینه که همه اش شیرکاکائو میخورد. من راضی نبودم ولی به نظرم خوردنش از نخوردنش بهتر بود! اینه که دنبال یه راهی بودم که بتونم بهش با لیوان شیر بدم. خلاصه دختر عمه مهدی روز جمعه واسه مانی نی طعم دار خریده بود! که من قبلا شنیده بودم ولی یادم رفته بود. اینقدر برای مانی جذابه که همه اش دوست داره شیر بخوره! اونم تو لیوان و البته با این نی ها! دیروز مهدی که اومد دنبالم، از سوپر در اداره یه بسته خریدم. با چند بسته ویفر و یه بطری شیر. خلاصه رفتیم دنبالش و برگشتیم خونه مون. دو ساعت تو راه بودیم. شش و نیم رسیدیم خونه مون.

خب از روز جمعه، کباب تابه ای درست کرده بودم. برنج هم بود. ولی برنج رو ریختم تو ظرف غذاهای اداره و واسه شام، یه لیوان و نیم، کته درست کردم. بعد که نزدیک شام شد، مهدی گفت: من شام نمیخورم! گقتم: خب منم نمیخورم. به خاطر تو درست کردم. می بینی من با این خستگی میرم شام درست میکنم. اگه میخوای نخوری، زودتر بگو که منم نپزم!!!

خلاصه سر شام، داشت ال کلاسیکو نشون میداد. (بازیهای رئال مادرید و بارسلونا) و مهدی مثل همه علاقمندیهاش، باید باعث زجر اطرافیانش بشه. به طرز غیرعادی عاشق رئال و شخص کریستین رونالدوئه! نود دقیقه بازی، بابای من و مانی رو آورد جلوی چشممون. هی میگفت: از جلوی تی وی رد نشید! یا هی با اعصاب خردی فحش میداد به مربی رئال با این ترکیب بندی تیم! من و مانی شام خوردیم، اون هنوز داشت فحش میداد و حرص میخورد!!!!!!!! رئال هم که باخت!

منم خب ناراحت شدم. گفتم: تو دیگه شور همه چی رو درآوردی! پرسپولیس بازی داره، همه چی تعطیله! رئال بازی داره، همه چی تعطیله! واقعا حد وسط وجود نداره؟

البته اونم بی جواب نمیذاشت! خلاصه من دیگه دیوونه شده بودم. یه کم چرخیدم و وسیله واسه این دو روز جمع کردم. آخه امروز که یکشنبه است، شب خونه مامان اینا می مونیم! بعد از شام هم غیر از شستن ظرفها، آشپزخونه رو جمع کردم. ولی خب، اصلا حس کار کردن نداشتم. شام هم فقط کته گذاشته بودم! ولی روحی خسته بودم. بعد دراز کشیدم کف هال و ازش خواستم آهنگ «برو دیگه دوستت ندارم» س.ی.ا.و.ش ش.م.س رو واسم دانلود کنه. آهنگ قدیمیه. و من خیلی دوستش دارم. تنظیمش عالیه! شاید بار منفی داشته باشه ولی خیلی قشنگه! بعد از سالها دیشب دوباره شنیدمش و گریه ام گرفت!!!!!

امروز واقعا تصمیم گرفته ام دیگه به این بی محلی ها پایان بدم. آخه یه چیزم بگم! اینکه من دارم تغییر میکنم و تا الان هم خیلی تغییر کرده ام، مهدی مقاومت میکنه! یعنی قشنگ به زبون میاره که: ادای زنهای دیگه رو درنیار!!!!!! خودت باش!!!!!!!!!!!!!قهقهه یعنی اینا رو که میگه، به خودم امیدوارم میشم که حتما تغییراتی رخ داده! این درست، ولی خب، من اولا نمیخوام ادای کسی رو دربیارم و در راستای همون «خودم بودن» میخوام یه سری اصلاحات انجام بدم. که خب، هر آدمی باید دایم خودش و رفتارهاش رو چک کنه و در صورت لزوم، تغییر کنه!

حالا با این تمرین گیس گلابتون، دیدم باید بیشتر روی صفات مثبتش تمرکز کنم. این پست هم که تموم شد، میشینم صفات مثبتش رو می نویسم!

راستی من واسه مانی از چند وقت پیش، سه تا مسواک و سه تا خمیردندون خریده بودم! یکی خونه خودمون، یکی خونه مامانم، یکی خونه مامان مهدی! خمیردندون خونه خودمون، پریروز تموم شد! ما هم توی جمع، خیلی تشویقش کردیم که تو چه پسر خوبی هستی که همیشه مسواک میزنی! برای همین بهت جایزه میدیم. اینه که دیروز مهدی یه خمیردندون دیگه به عنوان جایزه واسش خرید!!!!!!! البته با یه بسته اسمارتیز. هرچند که من از اینکه مانی شیرینی های رنگی بخوره، دل خوشی ندارم! اینم بگم که مانی که کامل مسواک نمیزنه. ولی همین که حالتش رو انجام میده و عادت میکنه، خدا رو هزار مرتبه شکر!

یه چیز جالب: دیروز گوشواره ام خونه مامان مهدی مونده بود. یعنی چون این گوشواره ام، گرد و بزرگه، دیگه زیر مقنعه ننداختمش و دیروز صبح، از گوشم درش آوردم! دیروز صبح که مانی از خواب بیدار میشه، گوشواره ها رو می بینه و برشون میداره و بوسشون میکنه! بعد میگه: این گوشواره مامان منه! بعدش مامان مهدی بهم زنگید و گفت: مانی میخواد باهات حرف بزنه! سلام کرد و گفت: مامان! گوشواره تو جا گذاشتی! من می بوسمشون!!!!!!!بغلماچ

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ