چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! عجب صبح قشنگیه!قلبقلب

من قبل از ساعت هفت اداره بودم!!!!!!!نیشخند (آشتی بی صاحاب!!!!) آخه امروز ماشین آوردم! دیشب خونه مامان اینا بودیم و صبح من ساعت ده دقیقه به شش صبح بیدار شدم و گفتم: زود برم که به ترافیک نخورم که زهی خیال باطل و با وجود اینکه ساعت شش و ربع بیرون اومدم، ولی خوردم به ترافیک حکیم و البته بعدش روون شد و حوالی ده دقیقه به هفت، رسیدم اداره!

دیشب داداشم یه سری آهنگهای قدیمی رو بهم داد. به نظرم فقط دهه پنجاهی ها اونا رو شنیده اند! یه سری آهنگ های معین! (صبحت بخیر عزیزم، سفر، کفتر کاکل به سر!...) که البته سر شنیدن بعضی هاشون، از ته دل می خندیدیم! یعنی دیشب داداشم اونا رو گذاشته بود و با یه سری هاشون هم می رقصید!!!!!!! البته با آهنگ شادهاش! مانی هم شور گرفته بودش و از دستشویی اومده بود بیرون که ببینه چه خبر! همونطوری ک.... لخت! خلاصه دویدم شستمش و آوردمش بیرون و اونم به جمع ملحق شد و یه عالمه رقصید!!!!!

بعد فلشم رو دادم به داداشم که اونا رو برام بریزه روش. امروز صبح هم قبل از اینکه استارت بزنم، فلش رو گذاشتم و تا اداره، کلی حال کردم. و البته سر حکیم، هی چشم گردوندم ببینم اگه خانمی وایساده، سوارش کنم! واقعا دلم میخواست کسی رو سوار کنم و اون وقت صبح، برسونمش! خیلی حال میده.لبخند

دیروز عصر هم وقتی رسیدیم خونه بابام اینا، از مامانم خواستم موهامو رنگ کنه! البته اگه سه شنبه نمیخواستم برم عروسی دوستم، دیگه موهامو رنگ نمیکردم. چون تقریبا به رنگ طبیعی موهام برگشته ام و رنگش قهوه ای یواش خوشرنگ بود! این بار رنگ پرستیز گرفته ام شماره هشت و خرده ای. خواستم قرمز تر بشه. البته بگم ها، رنگی که اون دفعه آقاهه واسم درست کرد، خیلی قرمزتر بود. به نظرم موندگارتر هم بود! صد تا ماده قاطیش کرد! بعد رنگ اون، آلبالویی بود. رنگی که دیشب زدم، توناژش قرمزتره!!!!!

خلاصه مامانم گفت که فرچه جا مونده خونه خاله ام . منم خواستم برم فرچه رو بیارم، که مانی پشتم ریسه شد که منم میام! خلاصه تا حاضرش کردم و راه افتادیم، مامانم هم گفت سر راه واسه خاله ام روغن هم بخرم. این بود که این پروسه نیم ساعت طول کشید! بعدش که تازه راه افتاده بودیم، دیدم یه خانمی با دو تا دختر جوون با یه عااااااااالمه بار از بازار روز داشتند میرفتند به طرف بالای شهران. منم سوارشون کردم و بردم رسوندمشون. باور کنید خیلی حال میده.

اگه یه چیزی بگم، قول بدید بهم نخندید. من یه وقتهایی که مثلا میخوام نذر یه کار خوبی رو بکنم، دلم میخواد نذرم این باشه که مثلا یکی دو ساعت وقت بذارم و با ماشین در بازار روز باشم و خانمهای مسن یا کسانی رو که بارشون زیاده رو ببرم برسونم! کسانی که نمی تونند بار به اون زیادی رو ببرند! این کار به من که حس خوبی میده! قطعا همه حالشون خوب میشد و به قول گیس گلابتون، میشیم کارگزار خوب خدا! البته این یه راهشه. بقیه اش دیگه با خودتون.

خلاصه که صبح هرچی چشم انداختم، هیچ خانمی رو ندیدم!!!!! حتی با خودم گفتم شاید کسی رو که سوار میکنم، یکی از خواننده های وبلاگم باشه! و  البته که هیچ کدوممون که نمی فهمیم!!! تازگی ها اینجوری شده ام. مثلا تو مهمونی اون شب با خودم گفتم یعنی شاید یکی از این خانمها، از خواننده هام باشند. هرچند که ترجیح میدم هیچ آشنایی به پستم نخوره که بتونم حالا حالاها بنویسم!!!!!!!چشمک

جریان ماشین آوردنم هم اینجوری شد که مهدی دیروز آخر وقت بهم زنگید که عینکش شکسته و داده برای تعمیر؛ بعد گفت: تو میشینی پشت ماشین؟ گفتم: آره! خب امروز صبح هم که هنوز عینک نداشت! اینه که من ماشین آوردم. البته اگه من بخوام، میتونم ماشین بیارم. ولی خودم به چند دلیل این کار رو نمیکنم: اول اینکه من پارکینگ ندارم، محل کار مهدی داره! بعدش از همه مهمتر، اون مانی رو صبح میاره پس باید ماشین داشته باشه، بعدش هم روزهایی که مانی از صبح خونه مامانمه، بازم من ماشین نمیارم. اول اینکه نمیخوام به ماشین وابسته بشم و دوست دارم راه برم، بعدش میدونم مهدی به ماشین دیگه وابسته شده. یه وقتهایی هم حوصله رانندگی ندارم.

 


دیروز حوالی ساعت دوازده مهدی بهم زنگید و حالمو پرسید. این یعنی آتش بس! خب برای منم تموم شد! دشمن خونی که نیستیم آخه! نیشخند فقط هم برای احوالپرسی زنگیده بود! خلاصه تموم شد تا عصر منتها شکر خدا دیروز رئیسم بیرون از اداره جلسه داشت و ساعت دو و نیم رفت. من در نظرم بود که یه روز شیفتم رو دیروز وایسم اداره. چون خونه بابام اینا بودیم و من اگه دیروقت هم میرسیدم دیگه شام پختن نداشتم. ولی رئیسم گفت که نمیخواد بمونی و برو خونه! منم گفتم: ای به چشم!!!!!!!!!

این بود که با مهدی هماهنگ کردم و رفتم دنبالش در اداره. من عادت دارم همیشه به موزیک هایی که تو ماشین پخش میشه، توجه میکنم.  اگه از آهنگی بدم بیاد یا اون موقع حوصله شنیدنش رو نداشته باشم، ردش میکنم! مهدی هم همیشه شاکی میشه که «لامصب! بذار گوش بدیم دیگه! هی عوض میکنی آهنگ ها رو!!!!!!!!»

حالا دیروز که داشتم رانندگی میکردم، حواسم هم بود که آهنگ قشنگها رو بذارم! مهدی گفت: «نه! مثل اینکه این حرکتت، مخصوص اینور نشستن نیست! هر وری که بشینی، هی میخوای آهنگها رو الک کنی!!!!»

این فلشم، با آهنگ «نگرانت میشم» ابی شروع میشه. چند تا آهنگ کردیه بعدش دوباره سی چهل تا ابی! دیروز عصر که با مهدی میرفتیم خونه، نم بارون شروع شد! منم پشت فرمون بودم و به قول معروف اصن یه وضی!!!!!!!!نیشخند

دلم نمی اومد ابی ها رو رد کنم! به خصوص قدیمی ها که باهاشون عاشقی کرده بودم!!!!نیشخند وقت راهی شدن تو کفترها شعرهامو بردن......... غریبه آی غریبه عجب چشمهای تو عاشق فریبه......... سلامی، کلامی، بکش نازم که خسته ام..............

خلاصه اگه این روزها دیدید یه دختر مو قرمز پشت فرمونه و داره خودش هم آهنگ میخونه، بدونید منم!!!!!!!!!!!نیشخندقلب

راستی امروز صبح (قبل از نوشتن این پست) نشستم صفات خوب مهدی رو نوشتم! اینکه راستگوئه، مهربونه، خانواده دوسته، اهل سیگار و مشروب نیست، اگه اشتباه کنه عذرخواهی میکنه (اکثر مواقع)، کینه ای نیست و اگه پول دستش باشه، خوب خرج میکنه!

و البته میدونید که نباید منفی بنویسیم. مثلا نباید بگیم: «دروغگو نیست» باید بگیم «راستگوئه» یعنی باور کنید بار منفی و مثبت کلمات، خیلی کارایی دارند! برای همینه که میگن نگید «خسته نباشید» بگید «خداقوت!!!!!!!»

حتی شاید باور نکنید که آدم، منفی ها رو هم جذب میکنه. مثلا وقتی شما از کسی بدتون میاد و هی میگید، من از فلانی بدم میاد، اون فلانی، هی سر راه شما سبز میشه. بیخود نیست که قدیمی ها می گفتند مار از پونه بدش میاد، دم لونه اش سبز میشه! خب مار احمق، با تنفرش، پونه رو جذب میکنه دیگه! تو ادبیات کلامی هم اگه دقت کنید یه وقتهایی بعضی ها میگن «از شانس گند ما، حالا میریم می بینیم طرف اونجاست!» خب معلومه که طرف اونجاست! چون تو جذبش کردی!

بهترین ها و خیرترین اتفاقات رو برای امروز همه تون جذب میکنم. یه طوری که تو کامنتهای فرداتون، همه از اتفاقات امروزتون، شگفت زده شده باشید!!!!!!!!قلبقلببغلقلب

[ دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ