چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یه فکر تو سر مهدی و یه سری از مردها هست و اونم اینه که «زنها، بیخود و بی جهت میرن خرید!» لااقل برای من که اینطوری نبوده. البته مهدی کلا نسبت به خرید رفتن من اینطوری حساسه. خیلی هم حساسیت احمقانه ایه البته. مثلا فکر کنید من میخوام کفش بخرم. از روزی که این مساله مطرح میشه، همه اش جبهه میگیره و هی تکرار میکنه که: «شما زنها از خرید خسته نشدید؟؟!! چند جفت کفش آخه؟؟» حالا بیایید کمد کفشهاش رو ببینید، کمتر از من نداره ها...ابرو

وقتی مانی دنیا نیومده بود، من خودم میرفتم میخریدم و به اونم نمی گفتم. مگه یه چیزهایی که دیگه میخواستم سلیقه اونم باشه. تا اینکه مانی دنیا اومده و وبال گردنمه. تازه شاغل هم هستم. یعنی تمام وقتم یا باید سر کار باشم، بعد از اونم باید بدو بدو برم خونه و پسره رو تحویل بگیرم!متفکر هر وقت هم میگم مانتو بخرم، مهدی خیلی متعجب میگه: مگه نداری؟؟؟؟؟؟؟؟ اینهمه مانتو. البته راست هم میگه! ولی خب آدم کارمند، مانتو مثل پوستش می مونه!!! نمیشه یکی دو تا داشته باشه. تازه من بیچاره چون هفتگی باید بار و بندیلم رو بیارم، هر هفته یه مانتو میارم. که البته الان با توجه به اینکه هوا سرده و آدم کمتر عرق میکنه، تا حدی میشه تحمل کرد. معمولا صبح ها با پالتو میام و تو اداره با مانتو عوضش می کنم.

بالاخره امروز که رئیس هام جلسه بودند بیرون از اداره، رفتم هفت تیر و از یه فروشگاه، سه تا مانتو خریدم. مشکی و سرمه ای و یه رنگی بین نسکافه ای و قهوه ای. البته من تا قبل از این، خیلی به ندرت از رنگ قهوه ای و سبز استفاده می کردم. تکلیفم با رنگ سبز که از سه سال پیش معلوم شد و به شدت عاشقش شدم!!!! ولی من مونده بودم و قهوه ای، که یه مدته رفته ام سراغش. یعنی اینجوری که دلم نمیخواد هیچ رنگی رو کنار بذارم و شاید یه نشاطی توی رنگ قهوه ای باشه یه وقتی که توی رنگ قرمز نباشه. محل کارم هم که محدودیت نداریم. انشاءالله بعد از عید میرم سراغ قرمز و صورتی و آبی.... چشمک

راستی یه شلوار خوشگل دمپا هم خریدم. مهدی از شلوار دمپا بدش میاد ولی من یه وقتهایی دوست دارم بپوشم. هیچ وقت هم نمیذاره بخرم. تا اینکه امروز واسه خودم خریدم. اونم قهوه ای تیره . جنسش مثل کتون یا یه همچین چیزیه. البته کار سختی بود چونکه من همه عمرم جین پوشیده ام. حتی در دوران بارداری، اون ماههای اول یه شلوار بارداری جین گرفتم که خیلی خوشگل بود ولی چون شکمم خیلی خیلی جلو اومد، دیگه از ماه ششم نتونستم بپوشمش. (شکم من تیز بود و اصلا پهلو نداشتم!) ولی امروز بالاخره زدم به سیم آخر و کارهای نکرده رو انجام دادم!!! قلب

جالب اینجا بود، وقتی داشتم تند تند برمیگشتم اداره، یه دستفروش رو دیدم که داشت گل می فروخت. یه لحظه خواستم واسه دو تا از دوستهام تو اداره گل نرگس بخرم. ولی دیدم دیرم شده و زود تاکسی گرفتم و اومدم. رسیدم ا داره دیدم یکی از اون دوستهام، واسم یه دسته نرگس گرفته!!!!!!!!!تعجبتعجبقلبقلب باورتون میشه؟؟!!!! خیلی جالب بود!!!!

[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ