چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

قلبقلبسلام به روی ماهتون! صبح خیلی قشنگتون بخیر!

خیلی پر انرژی ام!!!!!!!! هرچند کمی خوابم میاد!!!!!!!!! البته الان یه لیوان نسکافه بدون شکر جلومه و دارم هم میخورم هم می نویسم! خب دیشب عروسی بودیم و تا رسیدیم و آرایشی پاک شد و خوابیدیم، شد ساعت حوالی یک، یک و نیم. خلاصه همون ده دقیقه به شش بیدار شدم و یه آرایش مختصری کردم (خط چشم و ریمل رو اومدم تو اداره زدم!) و نماز خوندم و راه افتادم. البته ماشین آوردم. چون دیگه کشش اینو نداشتم که پنج تا ماشین عوض کنم!!!!!!!!!!!!چشمک

همونطور که دیروز هم جذب کرده بودم، مدیرم ساعت یک رفت بیرون و منم آرایشگاه وقت گرفتم واسه ساعت دو و نیم بهم وقت داد! خلاصه رفتم و موهامو کوتاه کردم. البته نوک گیری کردم. این خانم خیلی کار کوتاهیش خوبه. اولش مو رو با شامپو و نرم کننده می شورند، بعدش آبگیری می کنند و بعدش این خانم کوتاه میکنه. خیلی خیلی با دقت. همون مقداری هم که بهش بگی کوتاه میکنه؛ نه آدم یه دفعه ببینه یه وجب از موهاش ریخته رو زمین!!!!!!!!!! بعد از اون، سشوار میکشه و بعد از سشوار، دوباره چک میکنه! آخر هم براشینگ میکنه! من که راضی بودم.

بهش گفتم که شب دارم میرم عروسی، واسم مدل صاف سشوار کشید و فرق کج باز کرد و بالا رو هم پوش داد. البته اونجا به نظرم پوشش زیاد بود ولی گفت که چون مقنعه سرته، تا عروسی پفش میخوابه. خلاصه مقنعه سر کردم و از همون آرایشگاه هم دو تا لاک و یه مدادابرو خریدم و برگشتم اداره. از سوپر سر راه هم دو تا آبمیوه واسه همکارم که مریض بود خریدم. همین همکارم که کنارم میشینه. دو روزه یه کم حالت سرماخورده داره، کسله. یه وقتهایی هم میره رو اعصاب آدم! (مثل همین الان که تازه اول صبحه و یه کم دعوا داره! ولی من خیلی آروم باهاش برخورد کردم و چیزی رو که میخواست، بهش توضیح دادم!!!چشمک)

خلاصه دیروز زنگیدم به مهدی که چهار و ربع در اداره باش و ساعت چهار و ده دقیقه رئیسم از بیرون برگشت. یه کم کارها رو راست و ریست کردم و گریختم. با مهدی تا برسیم خونه مامانم اینا، آهنگهای قدیمی رو گوش کردیم هرچند که مهدی از هیچ کدوم خاطره نداشت. یعنی اونوقتها اصلا معین گوش نمیکرده. و خب، به آهنگ «روز میلاد» معین که رسیدیم، من زدم زیر گریه و های های گریه کردم.

اینم ماجرا داره. اونم اینکه صمیمی ترین دوستم تو اداره، پارسال شهریور مادرش رو از دست داد و واقعا همه مون شوکه شدیم! تو این یکسال و خرده ای، خیلی بهش فشار اومده و من چون دوستشم، لحظه لحظه این روزها رو کنارش بودم! امروز تولد همین دوستمه. دیروز کلا حالش بود و دلش گرفته بود. من رفتم پیشش و بغلش کردم و گذاشتم تو بغلم یه عالمه گریه کنه! و هیچی نگفتم و فقط گذاشتم گریه کنه تا سبک بشه. بعد که رفتم آرایشگاه، برای همین دوستم یه لاک سرخابی خوشگل خریدم. آخه دست ظریف و ناخنهای خیلی قشنگی داره! (یه لاک کمرنگ اکلیلی هم واسه خودم خریدم!)

توی ماشین هم که میرفتیم با مهدی، با اون آهنگ، من بازم یاد این دوستم افتادم و زدم زیر گریه! مهدی نپرسید چرا گریه میکنم. فقط دیشب آخر شب، بهش گفتم: مهدی درسته داغ بچه خیلی سخته، ولی واقعا دوست ندارم مانی، مردن منو ببینه. بعد جریان دوستم رو تعریف کردم. مهدی پرسید کادو بهش چی میخوام بدم، که بهش گفتم همه همکارهای نزدیک تو اداره، پول جمع کردیم که طلا بخریم که فهمیدم خواهرش اینا هم میخوان طلا بخرند. بنابراین پول رو جلوتر دادیم به خواهرش که یه چیز خوب براش بگیره. بعد مهدی گفت که این دوستم رو خیلی دوست داره و بقیه دوستام رو هم اسم برد که اونا رو هم دوست داره!!!!!!!! بعد گفت که امروز حتما یه سر میاد اداره و واسش یه کیک کوچولو میاره!!!!!!!! همونجا خدا رو شکر کردم که مهدی که اصلا با هیچ دوستی ارتباط نداره، دوستای من رو اینقدر قشنگ دوست داره!بغلقلب

خلاصه که دیروز عصر من و مهدی قبل از ساعت پنج رسیدیم خونه مامانم اینا و چقدر احساس خوشبختی میکردیم!!!!!!! من یه کم دراز کشیدم و بعدش سر صبر پاشدم آرایش کردم و لباس پوشیدیم و رفتیم. بگذریم که این وسط چقدر هم حرص خوردیم. فکر کنید عروسی جنت آباد بود. یعنی تا خونه مامانم، پنج دقیقه راه بود. من گفتم همون ساعت هفت بریم. میخوایم تو خونه بشینیم، خب بریم اونجا بشینیم. عروسی دوست عزیزم هم بود. کسی که از سال 69 تا حالا باهاشون آشنام! و البته دیگه دوست خانوادگی مون هستند. همونایی که باهاشون دوره داریم. (چند وقت پیش رفتیم)

حالا فکر کنید ساعت هفته و پسرخاله ام هنوز نیومده. این پسرخاله ام تهران تنها زندگی میکنه و البته من همیشه فکر میکنم برادرمه. چون خانواده اش کرمانشاه هستند و این از بچگی اش، تقریبا همه تابستونهایی که ما تهران بودیم و کرمانشاه نمیرفتیم، می اومد پیش ماه. وسط سال هم اگه فرصتی پیدا میکرد می اومد! الان هم تهران خونه گرفته و میره سر کار. البته چه خونه گرفتنی! همه اش خونه بابای منه!!!!!!!!نیشخند

حالا فکر کنید که ساعت هفت تازه زنگید که ماشینم خرابه و باید ببرمش تعمیرگاه. بعدش که رسید، گفت من پیرهن و کفش ندارم و قرار بوده که داداش کوچیکه ام براش بیاره!!!!!! دیگه من داشتم منفجر میشدم از ناراحتی!!!!!!!! بعد قرار بر این شد که بریم عروسی و تو ماشین یه لحظه پیرهنشو عوض کنه!!!!!!!!!! یعنی عتیقه هایی هستیم در نوع خودمون بی نظیر!

خلاصه رفتیم و عروسی توی یه پارکینگ بزرگ بود. ولی خب، ما حوالی ساعت هشت رسیدیم و جایی که نصیبمون شد، خیلی دورتر از وسط مهمونی (!) بود و از اون بدتر، اون قسمت پارکینگ بود که میخورد به حیاط و فقط با یه پارچه از حیاط جدا شده بود. فکر کنید چقدر می تونست سرد باشه اونجا. کار عاقلانه رو مامانم کرد که یه شال سه گوش بافتنی با خودش آورد و همه اش دور مانی پیچیده بودش. واقعا سرد بود اون قسمت. من که مشکلی نداشتم و همه اش وسط داشتم می قصیدم!نیشخند بیچاره مامان اینا که نشسته بودند اونجا.

تعداد مهمونها از فضا بیشتر بود. ولی به حدی خوش گذشت که خدا میدونه. عروس و داماد که اصلا جایگاهی نداشتند برای نشستن!!!!!!! و خب، نیازی هم نداشتند. چون یکسره وسط بودند و داشتند می رقصیدند!!!!!! جوری که اونا، مردم رو بلند میکردند برای رقص!

 


بعدش عروس به من گفت که حتما من و داداشام باید کردی برقصیم. خلاصه ما که هی داشتیم می رقصیدیم. بعدش که نوبت کردی شد، خود عروس اومد دنبال داداشم اینا و پسرخاله ام هم افتاد سر رقص، (به اصطلاح کردی میگن سرچوپی. چوپی کشیدن یعنی کردی رقصیدن. کسانی که رقصشون از بقیه بهتره و مهارت خاصی دارند در این زمنیه (!) سر وایمیسند و بقیه به ترتیب دست اونو میگیرند و حتما دیده اید که ردیفی دارند میرقصند). یعنی دانشمندان شکافنده اتم هم همیچن تعبیری از کارشون نمی کنند!!!!!!!قهقههقهقهه

خلاصه بقیه هم میرقصیدند ولی ما سه پا رقصیدیم! (یک نوع رقص کردی) که خیلی نظرها رو جلب کرد. من همینطوری هم وقتی کردی میرقصم، پادرد میگیرم وای به حالی که بخوام با کفش پاشنه بلند برقصم. البته که کفشم راحته ولی خب، به هر حال اذیت میکنه! اینجا هم تنها عروسی بود که من کفشمو از پام درنیاوردم. آخه زمینش خیلی سرد بود و نمیشد!!! واسه همین تمام مدت با کفش رقصیدم. ولی خب، نگرشم اینه که هیچ بلایی سرم نمیاد!نیشخند

خلاصه هی رقصیدیم و رقصیدیم، ولی خب، عرق میکردیم و وقتی میخواستیم بشینیم، باید میرفتیم اونجا که سرد بود. بنابراین، من شال پشمی مامانم رو دور کمرم می پیچیدم! بعد اون یکی دوستم کاپشنش رو پوشید و کلاهش رو هم انداخت رو سرش! همه زدیم زیر خنده و دیگه مسخره بازی شروع شد. فکر کنید بقیه داشتند میرقصیدند، ما ته پارکینگ داشتیم عکسهای مسخره می انداختیم؛ با کاپشن و شال و کلا حرکات مسخره. یه خانواده ای بودند که از رفتارهای ما شاخ درآورده بودند. ولی وقتی دوتا از خواهرهای عروس هم جز ما بودند، دیگه شما چه انتظاری دارید؟؟!!

یه عالمه عکس مسخره و درست و حسابی انداختیم و خییییییییلی خوش گذشت. بگذریم که شام طبقه بالا بود و خیلی اذیت شدیم تا رفتیم شام بیاریم و بیاییم پایین. و یه اتفاقی هم افتاد که من یه کم حالم گرفته شد. اونم اینکه وقت شام، مهدی از یه کار داداشم و پسرخاله ام ناراحت شد و رفت تو قیافه! از اون حالتها که نمیشد بهش نزدیک بشی. راستش من خیلی ناراحت شدم. از اینکه نباید این شب به این قشنگی خراب بشه. شروع کردم به انرژی فرستادن واسه مهدی.

وقتی که رسیدیم خونه، رفتم بغلش کردم. گفت: اصلا طرفم نیا! گردنمو کج کردم گفتم: اگه از اونا ناراحتی، چرا من طرفت نیام؟ گفت: از تو ناراحتم! گفتم: چون میرقصیدم؟ گفت: نه! خب تو مانی رو ول میکنی و میری، مامانت پدر آدم رو درمیاره! فهمیدم مامانم دوباره از سر دلسوزی، کنترلگری کرده و شاید هم مهدی زیادی حساس بوده، شاید هم مامانم مهدی رو ناخواسته ناراحت کرده.

دوباره با همون گردن کج، در حالیکه کمرشو بغل کرده بودم، گفتم: از هرچی ناراحت شدی، به من ببخش. اگه کاری هم کردیم که ناراحت شدی، بازم منو ببخش! بعد خودمو براش لوس کردم که واقعا از دلش دربیاد. اینم بگم که قد من حوالی یک و شصته و قدم مهدی، یک و هشتاد و سه!!!!! و وزن مهدی 96 و وزن من 58!!! یه جورایی فیل و فنجونیم. ولی خب، فنجون دیشب میخواست از دل فیل دربیاره و کمرشو گرفته بود که بخنده و تا نخندید، ولش نکرد!

گفت: حالا ولم کن بذار لباسمو عوض کنم!!!!!!! بعدش خندید و منم ولش کردم. ولی واقعا دلم نمیخواد چیزی تو دلش بمونه. خودم هم میدونم که دیشب همه اش پی خوشی خودم بودم و مانی رو به امید مامانم ول کرده بودم!!!!!! خب عروسی دوستم بود!!!!!!!!! (آشتی که مسوولیت مادری سرش نمیشه!!!!!!!نیشخند) البته بگم که من اولش مانی رو بردم پیش عروس و حتی عروس بغلش کرد، ولی مانی خجالت کشید و دوباره پرید تو بغل من. بعد که بردمش پیش مامانم بشینه، گفت: من عروس میخوام!!!!!!! دوباره بردمش تو دایره رقص که ماشاالله اینقدر شلوغ بود که مانی اصلا دلش نمیخواست پایین باشه. گفت: بغلم کن. خب من با کفش پاشنه بلند و این دست درد، مگه چقدر میتونستم بغلش کنم. حتی در حالیکه بغلم بود هم با هم رقصیدیم ولی خب، مدتش کوتاه بود.

بعدش هم مهدی گلایه کرد که من شب تا صبح چند بار پامیشم روی مانی بالاپوش میکشم! ولی تو تا صبح میخوابی!!!!!!!!!

پقی زدم زیر خنده که: خب همه مردم وقتی می خوابند، تا صبح می خوابند! مانی هم مثل بقیه، منم مثل بقیه!!!!!! گفت: ولی من پامیشم! نگرانم که مانی سرما نخوره! گفتم: تو پدر وظیفه شناس و مهربونی هستی! ولی خب، من چه کار کنم که تا صبح مثل سنگ میخوابم!

و همین دیشب هم هرچند بار که مهدی پاشد روی مانی پتو کشید، منم بیدار شدم!!!! گلایه هاش به نظرم غیرمنطقیه. ولی خب، باید ازش تشکر کنم و هی بگم که تو پدر بامسوولیت و مهربونی هستی! یعنی قلقش همینه. که اونم آروم بشه. واقعا باید برای آرامشش دعا کنم. چون به نظرم مهدی کسیه که اضطراب برش غلبه داره!!!!!! و برای همین، به نظرش من زن بی خیالی هستم.

راستش بچه ها الان که دارم اینا رو می نویسم، سیاتیکم داغونه. میخوام با تلقین درستش کنم!!!!!

عده ای از دوستان در کامنتهاشون ـ خصوصی یا عمومی ـ از من خواسته بودند براشون یه چیزهایی رو جذب کنم!!!!! باید بگم راستش من فقط میتونم بهترینها رو براتون بخوام و براتون دعا کنم. جذب کردن، کار خودتونه. یعنی هر کسی باید با همه وجود، چیزی رو که میخواد جذب کنه. تصور کنه، تجسم کنه و از خدا بخواد! فیلم راز رو قطعا دیده اید. فیلمیه که هر کسی باید چند بار در طول یکسال ببینه.

کائنات مثل غلام حلقه به گوش، در برابر ما وایساده و میگه: چی میخوای سرورم؟ و این ما هستیم که دستور میدیم. اگه فکر کنیم «من که نمی تونم صاحب اون ماشین بشیم! من که پول ندارم! من که وسعم نمیرسه!» خب دنیا میگه: «در خدمتم سرورم!» و خب، هیچی درست نمیشه. چون ما فکر می کنیم «نمیشه»! ولی وقتی بگیم: «من خونه بزرگ میخوام (متراژش رو بگیم دقیقا)، ماشین میخوام! یه شغل خوب با این درآمد (معلوم کنیم) میخوام، خب کائنات هم میگه: «درخدمتم سرورم!» و همه چی دست به دست هم میده که انجام بشه.

یه وقتهایی دیده اید که یه کارهایی خیلی خیلی زود درست میشه و خودمون هم باورمون نمیشه؟ خب این همون خواستن کائناته. همیشه باید اینجوری بخواهیم! راحت بگیریم. من یه وقتهایی که فکرم خیلی داغونه و هزار تا کار نشده تو ذهنمه، یه گوشه می شینم و تصور میکنم که دارم دست میکنم تو سرم و گره ها رو دونه دونه باز میکنم! بعد باور کنید حس سبکی بهم دست میده. اینکه سرم سبک میشه و حالا میشینم دونه دونه فکر میکنم که برای هر مشکلی چه کار کنم.

منظور این نیست که ما فقط بشینیم یه جا و فقط فکر و خیال کنیم و هیچ کاری نکنیم. منظور اینه که در حین انجام کار، فکرهای مثبت بکنیم. ایمان فعال رو به کار بگیریم و بخواهیم که بشه! و میشه!!!!!!بغل

راستی من امروز کارگزار خدا بودم! یعنی از وقتی که از خونه بیرون اومدم، چشمم به حاشیه اتوبان بود که یه خانم کارمند رو سوار کنم. ولی نبود تا سر قنبرزاده! اونجا یه خانمی رو سوار کردم در حالیکه موزیکی که پخش میشد، آهنگ «کفتر کاکل به سر» معین بود!!!!!!!!خنده ازش پرسیدم اینو یادتون میاد؟ گفت: آره! تو نامزدیم اینو گذاشته بودند! بعدش بردمش رسوندمش و از اونجا هم رفتم اداره! حواسم هست که هر کسی رو سوار نکنم. ولی این خانم کارمند بود و اونجا هم بد جاییه واسه رفتن به خیابون آپادانا!چشمک

[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ