چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر!

راستش امروز طبق معمول زود رسیدم اداره. یعنی 07:05! سرحالم ولی خب، انتظارم اینه که سرحالتر بشم!!!!!!!!نیشخند

چهارشنبه از اون روزهای وحشتناک شلوغه. یعنی ما حداقل سه ساعت وقت میذاریم که بعد از اداره برسیم خونه. روز چهارشنبه من همون ساعت چهار رو ربع از اداره اومدم بیرون. یعنی از رئیسم پرسیدم، اونم گفت میتونی بری. فقط امیدوارم از ته دلش گفته باشه و بعدا یه دفعه فوران نکنه!!!!!!!!! البته اینم بگم که امروز خیلی کار داریم و من در نظر گرفته ام که تا شش و هفت اداره باشم! ولی اگه بشه همه روزها همون چهار و ربع برم بیرون، خیلی خوبه.

خلاصه مهدی هم اومد دنبالم و رفتیم دنبال مانی. من به مهدی گفتم: من نمیدونم چه طوری! فقط میخوام امروز ساعت شش خونه باشم! مهدی گفت: عمرا!!!!!!!!!! مثل اینکه یادت رفته امروز ترافیکه! گفتم: حالا ببین قدرت جذب من چقدر بالاست! من میخوام شش خونه باشم! خلاصه رفتیم دنبال مانی و راه افتادیم، تو باکری بودیم که بخوایم بپیچیم تو همت، که مهدی گفت: امروز میخوام از یه راه دیگه برم! به امتحانش می ارزه! شاید ترافیکش کمتر بود! گفت: برو که حتما راه خوبیه!

خلاصه رفت انداخت تو شیخ فضل الله و از اونجا هم تو ستار خان و ما ساعت شش و پنج دقیقه دم در خونه بودیم!!!!!!!!! یعنی خود مهدی داشت شاخ درمی آورد ولی خب، خودش قانون جذب رو بهم یاد داده!!!!! (باورتون میشه اون یادم داده؟؟!!) و اینم بگم که نزدیک خونه که بودیم، من بازم گفتم: مهدی  این که چیزی نیست! اون جاپارک قشنگه رو بگو که دم در منتظرمونه!!!!!!!!! بعدش رسیدیم در خونه و دیدیدم هیچ جاپارکی نیست! مجبور شدیم یه دور بزنیم و وقتی برگشتیم، هنوز پر بود. مهدی تو خیابون بغلی پارک کرد و راستش خودم یه کم یه جوری شدم ولی ذره ای به قانون جذب شک نکردم. بعدش مهدی پیاده شد که بره در خونه رو باز کنه، که من دیدم همینطوری وایساده و داره اونور رو نگاه میکنه. بعدش اومد با عجله سوار شد و گفت: تو برو جای پارک و نگه دار. یه ماشین داره میره!!!!!!!

بعدش من رفتم و دیدم بله!!!! ماشینی که در خونه مون بود، داره میره و بعدش مهدی اومد همونجا پارک کرد!!!!!!!!!!!!!! خودش هم خنده اش گرفته بود. حالا شما هم همین کار رو بکنید و هر روز خودتون رو شگفت زده کنید. یعنی واقعا براتون تبدیل به بازی میشه. یه بازی شیرین سرشار از انرژی مثبت! تازه هرچی بیشتر بازی میکنید، قدرتتون بیشتر میشه. فقط یادتون باشه وقتی خیلی رو مود انرژی مثبت هستید، اصلا به منفی ها فکر نکنید! چون به قول معروف، جذبتون بالا میره و کوچکترین منفی ها رو هم می تونید جذب کنید و در حقیقت چاکراها باز هستند!

خلاصه رفتیم خونه و از قبل مهدی گفته بود که شام نمیخوره. راستش از بعد از شمال، منم یکی دو کیلو چاق شده ام و شده بودم5/59!!!!!!!!!! عمرا اگه بذارم به 60 برسم! اینه که هر درو تصمیم گرفته ایم شبها شام سبک بخوریم. سالاد، ماست، ماست و خیار و خلاصه خوردنی های کم کالری. هرچند که مهدی، سالادش رو با سس میخوره!!!!!! ولی خب، از غذا شاید بهتر باشه!!!!!!!!!!

خلاصه برنج و کباب تابه ای داشتم و دادم مانی بخوره و خودم هم سالاد خوردم و شب سبک خوابیدم!


راستش دلم نیومد تو همون سطور اول براتون بنویسم. یعنی دلم نمیخواد پست شنبه رو با ناراحتی شروع کنم. ولی واقعیتش اینه که پنجشنبه و جمعه، من و مهدی اصلا رابطه خوبی با هم نداشتیم! حالا براتون میگم چی شد.

همون چهارشنبه شب، سر یه چیز خیلی مسخره، مهدی یه توهین خیلی زشت به من کرد! که من اصلا جایز نمیدونم اینجا عنوان کنم. منم خیلی ناراحت شدم. چهارشنبه شب، گرفتم خوابیدم. پنجشنبه صبح که بیدار شدم، واقعا هنوز ناراحت بودم. بعدش تو ذهنم برنامه غذایی هفته آینده رو مرور کردم که ببینم چی داریم و چی نداریم. واسه ناهار هم تصمیم گرفتم میرزا قاسمی درست کنم. خلاصه میرزا قاسمی درست کردم و مهدی هم طرفهای ساعت دوازده از خواب بیدار شد و من که باهاش حرف نزدم. یعنی بهش نشون دادم که حرف دیشبش خیلی زننده بوده و واقعا دلخورم کرده! بعدش ناهار آوردم و خیلی خوشش اومد و یه عالمه خورد و دو سه بار هم ازش عذرخواهی کرد! بعدش دیگه تموم شد. ولی من بهش گفتم: هیچ مرد خانواده داری، به زنش که ناموسشه، همچین توهینی نمیکنه! اونم پذیرفت کارش زشت بوده و بازم معذرت خواهی کرد.

خلاصه آقا مانی ظهر نخوابید و من هی میخواستم برم بیرون، یا باید منتظر این بودم که مهدی لااقل ده و یازده بیدار بشه که مانی رو بذارم پیشش و برم یا اینکه مانی ظهر بخوابه و من بتونم برم بیرون. که شکر خدا هیچ کدوم دست نداد!!!!!! خلاصه پنجشنبه عصر فیلم برف روی کاج ها رو دیدیم و تا آخرین صحنه هم مهدی فکر میکرد ایراد از دستگاه ماست که فیلم رو داره سیاه وسفید نشون میده! بعد از اونم شام پختن نداشتم! واقعا همین که شام پختن حذف شده، خودش یه دنیا می ارزه. بعدش به تمیزی و جمع و جور کردن سپری شد و بازم سر کارهای مانی، من و مهدی حرفمون شد و مهدی بازم یه توهین خیلی زشت به من کرد!!!!!!!!! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ....... و به من گفتی؟ گفت: آره! چونکه حواست به مانی نیست!!!!!!!! جلوی مانی نمیخواستم بحث رو ادامه بدم. دیدم درست بشو نیست!

بعدش واسه شام مانی سیب زمینی سرخ کردم و دادم خورد و بعدش بردمش مسواک زدیم و خوابیدیم! یعنی فکر کنید دو شبی که میتونستم تا دیروقت بیدار باشم و با همسرم وقت بگذرونم، ساعت یازده گرفتم خوابیدم!!!!!!!!! هر دو شب هم به یک دلیل مشترک!!!

مهدی هم این دو روز رو دوباره سرش تو لپ تاپ و ماهواره بود. به شرفم قسم میخورم که خبرنگارهای بزرگترین سرویسهای سخن پراکنی هم اینقدر اخبار جهان رو چک نمی کنند! کلافهاولا نصف خبرها در مورد کریستین رونالدو بود. شاید هم من زیادی حساس شده بودم ولی خداشاهده سه ساعت تمام ـ بدون اغراق ـ داشت خبرهای مربوط به اون و باشگاه رئال رو میخوند و با آب و تاب هم برای من تعریف میکرد. من که محلش نمیذاشتم. هی واسه خودش میگفت! خب، هر چیزی حدی داره! مهدی اینجوریه که وقتی یه نفر تو زندگیش موفق باشه مثلا در حد کریستین رونالدو، دیگه زندگی واسه خودش نمیذاره از بس که زندگی اونو پیگیری میکنه. حالا نه فکر کنید الگوبرداری میکنه ها! فقط میخونه و حظ میکنه و اینقدر تعریف میکنه، که حال اطرافیان رو بهم میزنه. یعنی وقتی خونه بابام اینا از رونالدو تعریف میکنه، همه یه جوری به هم نگاه می کنند! بابا خب حد داره هرچی! مگه میشه یه نفر دیگه هیچ عیبی نداشته باشه و همه چیز تمام باشه! اصلا برفرض هم اینجوری باشه. به ما چه مربوط؟

روز پنجشنبه رو به نسبت استراحت کردم. یعنی از نظر کار جسمی، کار آنچنانی نداشتم. ولی خب، خیلی کارها دلم میخواست با مهدی بکنم، که اونم خودش نذاشت. یعنی با توهینی که بهم کرد و رفتاری که باهام داشت، نتونستیم به هم نزدیک بشیم. بعدش روز جمعه، خیلی کار داشتم. بعد از صبحونه ـ که فقط من و مانی میخوریم و مهدی تا دوازده میخوابه و هرگز با ما صبحونه نمیخوره ـ غذا درست کردم واسه ناهار روز جمعه و ناهار روز شنبه و یکشنبه! اینجوری که چهارتکه مرغ سرخ کردم و در همون حال سس مرغ رو درست کردم و مرغها رو بعد از سرخ شدن، توی سس انداختم که بپزند! خورش قیمه هم درست کردم که امشب ـ یعنی شنبه شب ـ که میریم خونه، اگه مهدی گشنه بود که بخوره، وگرنه بمونه واسه ناهار یکشنبه که میبریم اداره. این وسط تا دستم می اومد ظرفها رو میشستم. بعدش دو سری سیب زمینی خرد کردم. یکی قیمه ای واسه خورش قیمه و یکی هم نگینی واسه شوید پلو که میخواستیم با مرغ بخوریم. شوید پلو رو درست کردم و گذاشتم دم بکشه، سیب زمینی های قیمه ای رو رو توی آب گذاشتم و بعد که ساعت دوازده مهدی از خواب بیدار شد، مانی رو سپردم دستش و بدو بدو رفتم واسه مادرشوهرم کفه ژله ای کفش بگیرم که مغازه بسته بود. که خب معلومه که بسته بود. جمعه!!!!!!!!! چرا باید مغازه باز باشه. بعدش رفتم نمایندگی آشور و یکی از بلوزهایی که واسه مانی خریده بودم رو عوض کردم با یه سایز بزرگتر! بعدش زود سوار اتوبوس شدم و برگشتم خونه. سرجمع، بیست دقیقه هم کارم طول نکشید. البته سر راه هم یه لاک خوشرنگ که خیلی وقته دنبالش بودم خریدم و وقتی رسیدم خونه، مانی اومد جلوم که پاش روی سرامیک لیز خورد و افتاد. دویدم طرفش که کیسه خرید از دستم افتاد و لاک ازش بیرون افتاد و خورد روی سرامیک و شکست! این از لاک!

بعدش دیگه لباس درآوردم و رفتم حموم و بعدش سیب زمینی های قیمه ای رو سرخ کردم و کنار گذاشتم تا خنک بشه. دوغ رو ریختم تو پارچ و ماست و خیار هم درست کردم و ناهار خوردیم. مهدی بازم ازم خیلی تشکر کرد و گفت که خیلی خوشمزه شده! بعد از ناهار هم افتادم به جون آشپزخونه و هرچی که میشد رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و هرچی هم که نمیشد، با دست شستم! آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم جلوی تی وی دراز کشیدم. دیگه پشتم واقعا تیر میکشید!!! بعد از چند دقیقه مانی گفت: مامان آب! گفتم: به بابات بگو! عزیزم من کمرم خیلی درد میکنه! مهدی تا بره آب بیاره و بگرده، یه عالمه غر زد که البته من اصلا محلش ندادم! بعدش نشستیم شاهگوش 2 رو دیدیم. بعد از اونم مهدی رفت حمومو منم رفتم مانتوی امروزم رو اتو کردم.

تو راه رفت به خونه مامانش، موردی پیش اومد که منم از فرصت  استفاده کردم و بهش گفتم که حق نداره توهین کنه! اولش گفت: تو جوگیری شدی! گفتم: جوگیر چی؟ تو از همه مردهایی که میشناسی برو بپرس ببین کدومشون به ناموسشون همچین توهینی رو می کنند؟ ... خلاصه بدون داد و بیداد، همه حرفهامو زدم ولی واقعا اعصابم خرد بود. از اینکه می تونستیم آخر هفته خوبی داشته باشیم و بیخودی سر توهین های مهدی، خراب شده بود. بعدش هم خونه مامانش اینا، بحث فیلم شاهگوش شد که اونا گفتند ندیده اند. من رفتم سی دی اش رو آوردم که همه ببینید، که مهدی گفت: بیایین براتون کارتون توربو رو آورده ام. همه هم استقبال کردند و نشستند کارتون توربو رو دیدند. من که اصلا حوصله نداشتم. بعد از اونم مهدی آخرین فیلم آرنولد رو گذاشت! منم که اصلا از این تیپ فیلمها خوشم نمیاد. واقعا دیگه حوصله ام سر رفته بود. حالا از این به بعد، با خودم کتاب میارم و میخونم. مجبور نیستم هی بشینم خمیاره بکشم و حوصله ام سر بره.

بیشتر هم از این ناراحت بودم که می دیدم آخر هفته به جای اینکه وقتش رو با من و مانی بگذرونه، هی سرش تو کامپیوتره و هی میخونه و فیلم دانلود میکنه و میاره با خانواده اش می بینه و با خوشی بهشون میگه: اینو دیروز دانلود کردم!!!!!!!!!! اینو فلان وقت دانلود کردم چون میدونستم همه تون دوست دارید! بعد وقتی من میگم واسه منم فیلم دانلود کن، میگه: من چه میدونم تو چی دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنثی

خلاصه که ازش دلخور بودم و ساعت ده و نیم شب،گرفتم خوابیدم! ساعت یازده و نیم با صدای اون و مانی بیدار شدم که داشت ماسه مانی قصه میگفت و مانی هم داشت پا به پای مهدی حرف میزد! پاشدم به مانی شیر بدم، که مهدی گفت: من بهش داده ام!!!!!!!! خوبه اگه همه هفته، کارهای مانی رو من میکنم و مهدی هی غر میزنه که تو مادر خوبی نیستی و واسه پسرت وقت نمیذاری (!!!) ولی جمعه شبها فرصت خوبیه واسه سواستفاده من که مهدی جلوی خانواده اش، نقش یه پدر خوب و مسوول رو بازی میکنه که حتی قبل از خواب، شیر واسه پسرش گرم میکنه و وقتی خانمش ساعت ده و نیم خوابه، به بچه شیر میده و براش قصه میگه که بخوابه!

اونکه منو مادر بی مسوولیتی می بینه! خب بذار منم لااقل جمعه شبها این نقش رو واسش بازی کنم که تو حسرت نمونه! چون هی چپ و راست میره و میاد و میگه: تو اصلا فکر بچه نیستی! تو همه اش به فکر خودتی! دیروز هم تو ماشین بهش گفتم: میدونی مشکلت چیه! تو اصلا واسه مغزت تعریف نشده که منم باید استراحت کنم. اگه ده ساعت سرپا باشم و کار کنم، پنج دقیقه که بشینم یا دراز بکشم، واست قابل هضم نیست و اگه مانی کاری ازت بخواد، بازم غر میزنی که چرا مامان تنبلت نمیکنه!!!!

یعنی بچه ها! اینکه مهدی به من میگه تنبل، باید توی سایت جوکها بنویسند ببینند چقدر لایک میخوره!!!!!!!!

با همه اینا، میخوام بهتون اینو بگم که:

دیشب با همه ناراحتی هایی که ازش دارم ولی دلم میخواست شرایط عوض بشه. خب، تو ظاهر که کماکان نشون میدادم ازش ناراحتم. امروز هم بهش میگم که ازش دلخورم. ولی در نهایت به آخر هفته فکر میکردم که جمعه دیگه میخوام واسش تولد بگیرم. با فکر تدارکات تولد، سعی میکردم ناراحتی ذهنی ام رو ازش کمتر کنم. یا تو ذهنم همه اش صحنه ای رو تجسم میکردم که امروز مهدی ازم عذرخواهی میکنه و دیگه هرگز بهم توهین نمیکنه. البته دیروز هم بهم گفت: تو این هفته میخوام گوشی بگیرم. تو هم باهام بیا! گفتم: من نمیام! با خواهرت و شوهرخواهرت برو! خوب نیست آدم یه زن بد رو بندازه پشت سرش و بره گوشی بخره! مغازه دارها چی میگن؟ و اینکه یادم افتاد وقتی من میخواستم گوشی بخرم، یکماه تمام ازش خواستم باهام بیاد که گوشی بخرم و گفت که حوصله نداره!! آخرش هم من مجبور شدم به برادر یکی از همکارهای اداره ام بگم برام گوشی بیاره و خب، از علاءالدین گرونتر خریدم. پولش مهم نیست. فدای سرم ولی مهدی باید یاد بگیره که رابطه دو طرفه است! وگرنه که پول برام مهم نیست. من همین دیشب از داروخونه دم خونه مادرشوهرم یک کرم ضدافتاب و کرم دورچشم خریدم صدو هشت هزار تومن!!!

حالا امروز در فرصتی که پیش بیاد، بهش میگم همه ناراحتی هامو.

خودم هم دوست ندارم تو جهنم زندگی کنم! امیدوارم همه دلخوریها همین امروز تموم بشه!قلب

همین الان یه نفس عمیق میکشم و از تو ذهنم همه ناراحتی رو بیرون میکنم!قلببغل

[ شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ