چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح قشنگتون بخیر! امروز که از خونه خودمون تو میدون انقلاب بیرون اومدم، دیدم زمین خیسه و انگار دیشب باریده بود. اصلا هم هوا سرد نبود! بسیار مطبوع و دلچسب! یه جوری که دلم خواست هوا رو بغل کنم!!!بغل ولی جاهای دیگه تهران باید سرد باشه. چون میدون انقلاب وسط شهره و عین بخاری، نمیذاره سرما رو زمین بشینه!نیشخند

دیروز قبل از ظهر زنگیدم به مامان مهدی که حال مانی رو بپرسم. گفت: مانی جان! بیا با مامان حرف بزن! گفت: نمیام!!!!!! خلاصه یه دست شنل قهوه ای تن ما کرد! البته عادتشه. یعنی زیاد اهل تلفن نیست. و البته دیروز عصر که مهدی رفته بود دنبالش که بیارتش، با خوشحالی گفته بود: آخه جون! میخوایم بریم دنبال مامان آشتی!!!!!!!چشمک آخه دیروز شیفت من بود و دیگه من نمیرسیدم از اداره برم خونه مادرشوهرم و با هم راه بیفتیم بریم خونه مون. اینه که مهدی رفت دنبال مانی و حوالی شش و نیم رسیدند در اداره.

البته که دیروز من به مهدی نزنگیدم مثل همیشه. فقط ساعت حوالی یکربع به شش بود که دیدم بهتره نمازم رو توی اداره بخونم! یعنی دیروز فقط نماز صبح رو توی خونه خوندم. به مدد ساعت کار طولانی، ایشالا اون که سهله، نماز شب رو هم توی اداره میخونیم!!!!!!!!!! بعد از نماز، یه نگاهی از پنجره به بیرون انداختم و دیدم خیابون عباس آباد، قرمز شده! یعنی پر بود از چراغ قرمز ماشینها!!!!! با خودم اول فکر کردم به مهدی بزنگم و بگم دنبال من نیاد! بعد با خودم گفتم چرا نیاد؟ اونم مثل اینهمه آدم. حالا فکر میکنه من اگه تنها برم خونه، بهم خوش میگذره! نه؛ بهش نمیزنگم! بذار بیاد دنبالم. بعدش موبایل رو برداشتم و بهش زنگیدم!!!!!!!!!!!!!!تعجبگریه یعنی هر کاری کردم دلم نیومد مانی اینهمه ساعت تو ترافیک بمونه. خیلی سرد بهش گفتم: اینجا قفله! اگه میتونی از جای دیگه برو خونه. منم خودم با مترو میام که زودتر برسم! که گفت: نه! میاییم دنبال تو!!!!!!!!!!!!! خلاصه اومدنددنبالم.

تو ماشین که نشستم به جز سلام، چیز دیگه ای نگفتیم. فقط یه کم که رفتیم جلوتر، من گفتم: در سوپری ها وایسا واسه مانی نی شیر بگیریم. (نی طعم دار) عارضم خدمتتون که در هفت هشت سوپر وایسادیم و هیچکس نداشت. تا اینکه آخرین سوپر آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت که بیخودی نگرد که شرکتش جمع شده! منم فکر کردم چطور میتونم بدون نی طعم دار، به مانی شیر بدم! و فکری به ذهنم رسید که آخر شب اجراش کردم!

خلاصه رسیدیم خونه و مانی هم بیدار شد و شکر خدا خوش خلق بود! منم که روز قبل خورش قیمه درست کرده بودم و خورش بود و اینه که فقط برنج درست کردم. البته این وسط سالاد هم واسه شام درستیدم و آب هم جوش آوردم واسه دمنوش اسطخودوس!

یه عالمه هم با مانی کشتی گرفتم. هی میرفت بغل باباش و من همه اش حمله میکردم و مثلا میخوردمش! راستش گردن و کمرم درد میکرد ولی خب، مانی سرحال بود و منم میخواستم حسابی باهاش بازی کنم!

برگشتم تو آشپزخونه و خیار و گوجه شستم واسه سالاد. یکربع به هشت، شبکه پویا هر شب باب اسفنجی نشون میده! مانی رو صدا کردم و همینطور که داشتیم باب اسفنجی نگاه میکردیم، دو ظرف سالاد درست کردم. البته چون خودم خیلی گرسنه بودم، سوپ رو گرم کردم و خوردم. وقتی گرسنه ام، عادت دارم هی نوک میزنم. واسه اینکه نوک نزنم، باید خودمو با یه چیز کم کالری سیر کنم!  باب اسفنجی که تموم شد، مانی و مهدی دوباره رفتند روی تخت به بازی کردن و کشتی گرفتن! منم حال نداشتم از جام پاشم. اینه که سوپ خوردم و دراز کشیدم روی کاناپه. مهدی اومد بهم گفت: پاشو من میخوام بشینم پشت لپ تاپ. گفتم: من جام راحته. بشین اونور (راحتی های ما، نیم سته که به شکل اله! کاناپه سه تاییش رو به تی ویه و مهدی همیشه روی اون میلمه و به اموراتش میرسه! ولی من کمرم درد میکرد و دلم میخواست اونجا دراز بکشم!) با تعجب که نگام کرد گفتم:

هر وقت من میشینم، تو میگی برو اونور بشین! حالا تو برو که من حال ندارم!!!!!!!!!

خنده اش گرفت و رفت. خلاصه بعد از چند دقیقه لباس پوشید و رفت بیرون! منم همینطوری ولو بودم روی کاناپه و داشتم کانالها رو دور میزدم! یه سریال داشت از جم (فکر کنم) پخش میشد. منم همینطور که به هزار و یک چیز دیگه فکر میکردم، داشتم نگاه میکردم. مهدی از بیرون برگشت و گفت: این چیه داری نگاه میکنی؟؟!! جوابشو ندادم. بعد گفت: چیزی شده؟ چرا چشمات پر از اشکه؟ بازم جوابشو ندادم.

راستش چشمام خسته بود! وگرنه سریالی که از اول تا حالاش رو ندیده ام و الان ده دقیقه است که دارم نگاه میکنم، چطوری ممکنه که اشکمو دربیاره! خلاصه ساعت یکربع به نه پژمان شروع شد و منم رفتم هات بک رو داغ کردم و گذاشتم رو گردنم و بعدش رفتم دوش گرفتم! بعدش واسه مانی شام کشیدم و توی ظرف غذای خودم و مهدی برنج کشیدم که خنک بشه، بعدش نشستم به مانی غذا دادن و پژمان دیدن! واسه مهدی هم یه ظرف سالاد آوردم و نشست به خوردن! جالبه خودم دیگه اشتهای سالاد خوردن رو هم نداشتم! یعنی با سوپ، سیر شده بودم! سالاد موند تو یخچال حالا واسه دوشنبه که میریم خونه خودمون! (امشب طبق روال یکشنبه ها، میریم خونه بابام اینا و می مونیم!)

خلاصه آشپزخونه رو تر و تمیز کردم و ظرفهای غذا رو که خنک شده بود گذاشتم تو یخچال و مهدی بازم رفت بیرون و این بار یه عالمه هله هوله خریده بود. که البته عادتشه. بستنی و آب میوه رو تقریبا هر روز میخره!!!!!!! بعد دیدم یه بسته پفک آورد داد به من و گفت:

بیا! اینو واسه تو خریده ام!!!!!!!!! بخور!!!!!!!!!!!!تعجب

آخه من عاشق پفکم!!!!!!!!!خجالت ولی خب، نمیخورم! یعنی سعی میکنم نخورم! و البته که دیشب اصلا دلم نمیخواست بخورم!! گفتم: نمیخورم! گفت: عه! تو که دوست داری! گفتم: پفک خریدی که گولم بزنی؟ مگه من بچه ام با پفک خر بشم؟؟!!

هیچی نگفت.


خلاصه پاشدم به مسواک زدن و البته به توصیه یکی از دوستان، نخ دندون رو هم باید جدی بگیرم. قبلا اینقدرها برام واجب نبود. ولی به نظرم خیلی مهمه. خلاصه که رفتم تو کار نخ دندون و مسواک و بعدش دیدم وقت دارم گفتم یه حالی به خودم بدم و محلول تقویت ناخن زدم رو ناخنم و کرم دور چشم هم زدم و بعدش کرم مرطوب کننده به دست و صورتم! اسطخودوس رو هم که یه دفعه سرکشیدم!!!!!!!!! مهدی هم یه بار زیر چشمی نگام کرد. خنده اش گرفت و گفت: اوه اوه!!!!!! (یعنی چقدر به خودت میرسی!!!!!!)

راستش دیروز که با مامانم میحرفیدم، گفت که واسه شب جمعه، پدر و مادر عروسمون رو دعوت کرده واسه پاگشا! من نمی فهمم. چهل رو از عروسی داداشم گذشته، قبل از اونم که یکسال عقد بودند، دیگه پاگشا چه صیغه ایه این وسط؟؟!! این در حالیه که روز جمعه هم مادرشوهرم واسه ناهار میخواد فسنجون بپزه. غذای مورد علاقه مهدی که مادرشوهرم هر سال روز تولدش واسش میپزه! من اول برنامه ام این بود که واسه شب جمعه، خانواده مهدی رو دعوت کنم. بعدش مهدی نذاشت و گفت کمرت درد میکنه، خودتو به زحمت ننداز. بعد روز جمعه به مامانش گفتم که مهدی نذاشته من شما رو دعوت کنم. اونم گفت: من ظهر جمعه میخوام فسنجون درست کنم. منم گفتم: پس واسه شب هم من از سودا، ساندویچ میگیرم! بعد چون تو این چند سال، هرگز خانواده من و مهدی دور هم جمع نشده اند (بنا به سابقه ای که توی دوران عقد من و مهدی پیش اومد) اینه که ما هر سال، همه تولدها رو دو بار میگیریم، یه بار اینور، یه بار اونور!!!!!!!!! کلا حکایتی هستیم واسه خودمون!

من در نظر داشتم یکشنبه هفته دیگه که باز هم خونه مامانم ایناییم، یه کیک بخرم و یه تولد کوچیک هم اونجا بگیریم! حالا از دیروز که مامانم گفت شب جمعه میخواد داداشم و خانمش رو پاگشا کنه، به این فکر افتادم که همون شب یه کیک بگیریم و تولد مهدی رو برگزار کنیم!

دیشب که دیدم مهدی همچنان از خر شیطون پیاده نمیشه و بابت توهینی که کرده، عذرخواهی نمیکنه، با خودم گفتم: من نباید به این آدم جایزه بدم! اون به من توهین کرده. چرا باید شب پاگشا که پذیرایی مفصله، واسش تولد بگیرم؟ حتی وقتی که دو بار رفت بیرون، اول به ذهنم رسید حالا که خونه نیست، به مامانم بزنگم واسه تولدش، بعد با خودم گفتم: حتی تو ذهنم هم نباید بهش ریوارد بدم! حالا بالاخره آخر هفته یه طوری میشه دیگه. تو ذهنم هم باید به خودم احترام بذارم. پس تا وقتی که عذرخواهی نکرده، حتی تو ذهنم هم تدارک تولد براش نمی بینم.

راستش بچه ها، دیروز چند تاتون نظرهای خیلی خوبی برام گذاشتید. میدونید، اولا که باید حتما کتابهای باربارا رو بگیرم و بخونم. یکیش رو چند سال پیش وقتی مجرد بودم خوندم. ولی بازم باید بخونم.

راستش خودم هم میدونم رابطه من و مهدی خیلی مشکل داره. خیلی زمان میبره که درست بشه. و چون تقریبا یکنفره داره پیش میره، اینه که زمانش طولانی تر هم میشه. یعنی من کارهایی میکنم، باید منتظر عکس العمل اون در دراز مدت باشم. اینه که طول میکشه. و اگر من اسم نگرش و انرژی مثبت رو میارم، اینطوری نیست که کاری نکنم و بخوام با خوش خیالی و خود گول زدن کارم رو از پیش ببرم. یعنی دلم میخواد اگرم دارم تلاش میکنم ـ حالا واسه هرچی ـ یه نگرش مثبت هم پشتش باشه و بهم انرژی بشه. هرگز در زندگیم کاری نکرده ام که بابتش تلاش کنم و از اولش بگم: نه، این که نمیشه! همیشه امید داشته ام که میشه.

یادمه خیلی وقتها تو زندگی واسه گرفتن خیلی چیزها از خدا، دامنش رو گرفته ام و محکم تکون داده ام. یعنی پا کوبیده ام زمین که «خدایا! حتما باید اینو بهم بدی! اینقدر بزرگی که میتونی هم اینو بهم بدی، هم صلاحت در این باشه که من به این مورد برسم! یه وقت نکنه بهم بدی و ولم کنی!» خلاصه که ما خیلی سمجیم!

منم تقدیر الهی سرم میشه و همیشه با وجود همه تلاشهایی که میکنم، ولی خودمو میسپرم دست خودش. ولی خب، آدمی ام که تلاش میکنم و مثل بولدوزر میرم جلو، نگرش مثبت هم دارم. چون بچه ها! نگرش منفی، عین موریانه است که ریز ریز ایمان آدم رو میجوه و یه دفعه آدم به خودش میاد و می بینه ریخته پایین!

راستی در مورد نی، این کار رو کردم: دو تا نی پلاستیکی معمولی رو با یه روبان طلایی به هم وصل کردم و یه پاپیون خوشگل زدم بهش. بعد به مانی گفتم: اینو آقاهه عصری بهت داد. چون تو شامتو کامل خوردی امشب، آقاهه عصری اینو بده داد!! (آقاهه از کجا میدونست این امشب میخواد شام بخوره آخه!!!!!!!) بعدش این مثل تفنگ دو لوله، ولی اسمش نی دو لوله! میتونی یه عالمه شیر باهاش بخوری! خلاصه کلی با مهدی داستان گفتیم تا شیر خورد!!!!!!!!!

یه چیز جالب از مانی بگم: من از بچگی، واسه مانی چند تا اسم گذاشته ام.  یکی از اونا دودوشه! یعنی وقتی بهش میگم: دودوش! برمیگرده و میگه: بله مامان!چند روزه یاد گرفته که وایمیسه بین من و مهدی و میگه:

اینجا خونه دودوشه! من مانی، مامان آشتی و بابا مهدی.... آی لاو یو پی ام سی!!!!!!!!! بعد کف دستش رو باز میکنه و جلوش میگیره و غش غش میخنده!!!!!!!!!!!قهقهه

[ یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ