چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام! یه ذره خوابم میاد ولی خیلی خیلی انرژی دارم. درسته دیشب حوالی ساعت دوازده خوابیدم و حدود یه ساعت هم وسط خوابم بیدار شدم و بدخواب، ولی الان خیلی سرحالم!!!!!!!! یوهووووووووووو!!!!!!!!!!!خنده

الان ساعت 07:19 است و من از ساعت ده دقیقه به شش، رسما بیدارم. البته از چهار و نیم بیدار شدم و دیگه خوب نشد بخوابم. یه خصوصیت این فصل اینه که آدم صبح که میخواد بیدار شه، باید از رختخواب گرم و نرم جدا بشه! اصلا نباید تعلل کرد و باید با سرعت ترکش کرد! وگرنه آدم نمیتونه دل بکنه!!!!!!!!!نیشخند

دیگه تصمیم گرفته ام زمانی که از خونه مامانم میخوام بیام سر کار، حتما ماشین بیارم. لااقل تو این فصل! شش و ده دقیقه راه افتادم و البته به محض استارت زدن، پخش ماشین رو روشن کردم و خودمو با چند آهنگی که دوست دارم، نوازش کردم!!!!!!!!!!نیشخند بعدش سر گیشا که رسیدم، دیدم یه خانمی وایساده که کارمنده!!!!!!! نگه داشتم و پرسیدم کجا میره؟ گفت مصلی. منم سوارش کردم. اول باورش نشد. ولی بعد گفتم که تا اونجا میرم. بعد فهمیدم میره هویزه، خلاصه بردم تا در اداره اش رسوندمش. طفلی خیلی تشکر کرد. بعدش رفتم ماشین رو در اداره مهدی اینا پارک کردم و تحویل سرایدارشون دادم و ماشین گرفتم و برگشتم اداره مون!!!!! ساعت 06:53 کارت زدم!!!!!!!! شاید یه روزی نونوا بشم! آخه هم شغلش رو دوست دارم، هم اینکه با صبح زود بیدار شدن مشکلی ندارم!!!!!!قلبنیشخند

از احوالات خودم بگم که دیروز ظهر که رئیسم رفت بیرون جلسه، منم رفتم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن بعدش برگشتم اداره و زنگیدم به مهدی که چهار و ربع بیا دنبالم. اونم اومد و اوه اوه..... چه اخمی کرده بود. شاکی بود حسابی!!!!!!!!!! منم خب سرد بودم. بعد که یه کم جلوتر رفتیم، من احساس کردم دارم خفه میشم!!!!!!!!!!! دیگه نفسم خوب تو ریه هام جا نمی گرفت. هی سرمو میبردم بیرون، افاقه نمیکرد. که خب، هوا خیلی آلوده است و بدتر هوای آلوده رو میکشیدم تو ریه هام! دستام هم درد گرفته بود. نزدیک خونه مامان اینا که شدیم، دیدم واقعا دارم می میرم. گفتم: من حالم بده!

با پرخاش گفت: چه کار کنم؟ ببرمت دکتر؟ گفتم: نه، خوب میشم. بعد رفتیم خونه مامان اینا و البته اونجا هوای تمیزی داره! بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد. خلاصه که وقتی رسیدیم اونجا، مهدی یه کم نشست، بعدش رفت تو اتاق و در و بست و خوابید! مانی هم که خواب بود، مامان و بابام هم رفتند بیرون. منم یه پتو آوردم تو هال دراز کشیدم ولی اینقدر سردم بود که خوابم نبرد. فقط دلیل طلبکاری مهدی رو نمی دونم!!!!!!!

تا آخر شب هم به حکم اجبار با هم حرف زدیم. و البته یه جا مانی رفت در بالکن رو باز کرد که مهدی دوید طرفش که نذاره بره تو بالکن، در حالی که داشت می دوید، برگشت به من چشم غره رفت که یعنی تو چرا نمیری بچه رو بیاری! یه جوری که مامانم پقی زد زیر خنده و از این کار مهدی خنده اش گرفت. منم خونسرد نشسته بودم رو مبل و داشتم تی وی می دیدم. یه جا باید درست بشه این طرز تفکرش! از صبح تا شب خط کش و ترازو دستشه و هی میگه: من واسه مانی این کار رو کردم، تو نکردی. من فلان کار رو کردم، تو نکردی. من بهش شیر دادم، تو ندادی. من... تو..... من.......... تو..........

منم اوایل هی وایمیسادم و کارهامو میشمردم، الان دیگه نمیکنم. آخه چرا باید بابت مادربودنم هی توضیح بدم؟! هر کاری هم میکنم، خب مادرم و باید بکنم. اونم پدره و باید بکنه. من که بهتون میگم، انتظار مهدی از من، انتها نداره. نه که می بینه من خیلی کار میکنم و هی کار میکنم، اینه که فکر میکنه در مورد مانی هم اون باید بشینه و من همه کارهاشو بکنم. تازه شما الان به این آشتی رسیده اید. من دیگه چند ساله که ترشی و مربا و مارمالاد درست کردن و دسرها و کیک ها و شیرینی درست کردن رو کنار گذاشته ام. از وقتی که وضعیت کمرم حاد شده، فقط همین کارهای روزمره رو میکنم. بازم توقع داره که داشته باشه!!!!!! سرش سلامت. نمیتونم خودمو به فنای عظما بدم که اون بخواد به به و چه چه کنه!


اتفاقا خانومی نازنین هم چند روز پیش در این مورد برام نوشته بود که: بشو آشتی که مهدی دوست داره. ببین اون چی دوست داره، همون بشو! که البته دلم میخواد در این مورد بنویسم.

راستش بچه ها! ما پارسال هم که رفتیم مشاور، من همینو به مشاور گفتم. گفتم: مهدی آدمیه که هرگز از هیچی راضی نیست. هیچی که میگم، یعنی هیچی! یعنی مثلا اگه همین الان بشه رئیس جمهور ایران، راضی نیست و میگه من باید بشم رئیس جمهور آمریکا. اگه بشه رئیس جمهور آمریکا، میگه: این چیه! دوست دارم بشم رئیس مجلس سنای آمریکا! حالا شما این مثال ساده و مسخره رو بگیرید و بریـــــــــــــــــد تعمیم بدید به همه چی! مثلا من کیک میخریدم و می بردم  خونه (کیک دوست داره) با خوشحالی میگفتم: بیا! واست کیک خریدم! میگفت: مرسی ولی یه قنادی در خونه مامانم اینا هست که کیک هاش عالیه!! میرفتیم مسافرت مثلا همین شمال (تازه شمال رو خیلی دوست داره) میگفت: این چیه! آدم بره موناکو!!!!!!!!!!! مثلا من دارم غش غش به آهنگ عباس قادری میخندم و حال میکنم، میگه: این چیه!!!!!! برو ببین جنیفر لوپز چی خونده!!!!!!!!!

یعنی شما فکر کنید این آدم بلد نیست از چیزهای کوچیک و دم دستی لذت ببره. همیشه دنبال لذتهای بزرگه که اصلا شاید هرگز آدم نتونه به دستشون بیاره! چند روز پیش تو یکی از پست های لیمو خوندم که رفته جامدادی خریده و چقدر هم خوشحال بود! باور کنید این عین واقعیت زندگیه. اینکه آدم هدفهای بزرگ داشته باشه، ولی از چیزهای کوچیک لذت ببره. ولی خب، متاسفانه یا خوشبختانه مهدی اینجوری نیست. منم هرگز قصد تغییرش رو ندارم. اوایل ناراحت میشدم و واکنش نشون میدادم. ولی الان دیگه هیچی نمیگم. ولی اون، ول نمیکنه.

یکی از حسرتهای زندگیش  اینه که من بشم آشتی دوران دوستی مون! فکر میکنید آشتی دوران دوستی چه جوری بوده؟ یه دختر خیلی مهربون و خیلی عاشق! تو همون چند ماه، من خیلی بهش محبت میکردم. یا مثلا چون ما هفته ای یکبار همدیگر رو می دیدیم، دلیلی برای مخالفت با نظر همدیگه نبود. همه چی آروم بود. هفته ای چند ساعت که همه تلاش برای خوب و آروم سپری کردن اون چند ساعته، چطور میتونه مقایسه بشه با زندگی دائمی و زناشویی؟! خب بچه ها! ما الان دیگه ازدواج کرده ایم. من همچنان مهربونم. ولی خب ما زیر یک سقفیم. زندگی زناشویی داریم. با هزار و یک فراز و نشیب! تو همون ماه هایی که تازه عقد کرده بودیم، خانواده مهدی دماری از روزگار من و مهدی درآوردند که تا سالها، من وقتی میرفتم عروسی، تنم می لرزید که  الان خانواده داماد، میخوان چشم عروس رو دربیارن!!!!!!!!!! همه اش منتظر دعوا بودم! این یه موردش بود. به اینا اضافه کنید دو بار بیکاری مهدی، کار سخت من، ساعتهای کار طولانی و خب، بعد از بارداریم، افسردگی مهدی بابت دوره دوم بیکاری اش!

به نظر شما، دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا...... احوالی به آدم می مونه، نه بلا......

حالا از شوخی گذشته، من میتونم همون آشتی دوره دوستی باشم؟ اصلا مگه مهدی همون آدمه؟ مهدی تو دوره دوستی و حتی عقد و سالها بعد از عروسی، هرگز به من توهین نمیکرد. هرگز..... حتی وقتی من از شاگردهام تعریف میکردم و تو حرفهام میگفتم: یه شاگرد دارم که خیلی احمقه!!!!!! میگفت: هههههههههههههه! چرا فحش میدی! کسی که «احمق» براش فحش بود، حالا صاف وایمیسه تو چشم من و بهم حرف رکیک میزنه!!!

بعد من باید باهاش همون رفتار دوره دوستی رو بکنم؟ خب اونم عوض شده. منم عوض شده ام. مشاور هم بهش گفت. گفت: این آشتی دیگه اون آشتی نیست. چون تو هم دیگه اون مهدی نیستی. و البته تو اون شرایط حاد که ما رفتیم مشاور، علنا مشاور به مهدی گفت: اگه مانی نبود، یه ساعت هم باهات زندگی نمیکرد چون تو خیلی داری اذیتش میکنی. خب این جریان مربوط میشه به خرداد 91. شکر خدا الان رابطه بهتره.

ولی اینو میخوام بهتون بگم که کلا سطح توقعش از من، فضاییه. حالا اگه ازش بپرسید، شاید خودش هم ندونه چی میخواد! مثلا در مورد کار کردن من! دوست داره زنش تو اجتماع باشه و کار کنه. ولی ساعت کارش کم باشه. خب من نوکر کسی هستم که منو ببره سر همچین کاری. مهدی می بینه من از سختی کار نمیگم، فکر میکنه خیلی به من خوش میگذره. در صورتی که من وقتی می بینم مجبورم برم سر کار، اونو واسه خودم هموار میکنم. من اگه مجبور بودم تخلیه چاه هم بکنم، اونو واسه خودم مفرح و شاد جلوه میدادم. شاید بعضی ها به من بگن الکی خوش، ولی من میگم وقتی مجبورم یه کاری رو بکنم، چرا عذاب بکشم.

تازه خدا رو هم شکر میکنم. که توان اینو دارم که برم سر کار. که تو این بیکاری، سر کارم و هرچند که اذیت میشم، ولی بازم از خدا ممنونم که میتونم برم سر کار. یکی از دوستان دبیرستانم منو به این شرکت معرفی کرد. (نه سال پیش) همیشه رحمت به پدر و مادرش می فرستم و واسه پدر مرحومش فاتحه میخونم. آدم باید قدرشناس باشه.

بعد اگه من همین الان بشینم خونه، فکر می کنید مشکلش حل میشه؟ نه به خدا! دوست داره من برم سر یه کار نیمه وقت! چون زندگی که بر پایه دو حقوق پایه ریزی شده، خیلی سخت به یه حقوق بسنده می کنه. اونم کار مهدی که  ـ به گفته خودش ـ هر روز ممکنه در شرکتشون بسته بشه!!!!!!! به نظرتون عاقلانه است من بشینم خونه؟ حالا با خودش هم حرف میزنم، میگه: دوست ندارم بری سر کار! میگم: اگه بشینم خونه، کار تو ثابته؟ میگه: نه خب، بدبختی هم همینه! نمیشه تو بشینی خونه!!!!!!!!تعجب

پس می بینید دوستان گلم! این آدم فقط دوست داره غر بزنه. می دونه من نباید کارمو از دست بدم، ولی غر میزنه! پیله میکنه، بداخلاقی میکنه! آخه شما خودتون رو بذارید جای من. یا باید هی حرص بخورم و باهاش بجنگم، یا اصلا این کارهاشو نبینم و بی خیال بشم. بی خیال هم که میشم بازم غر میزنه که : دیگه برات مهم نیست هرچی میگم. انگار نه انگار..................

بابت همینه که دیگه ولش کرده ام. باو رکنید خودش هم نمیدونه چی میخواد! خودش هم نمیدونه چه توقعاتی از من داره. یه لیست بلند بالا میذاره جلوتون که خودش هم ازش سردرنمیاره! اخر هفته دو روز رو به استراحت و خواب و نت گردی و فیس بوک و فیلم و ماهواره دیدن می گذرونه. من چی؟ به پختن غذاهای هفته آینده و لباس شستن و تمیزی خونه و وقت گذاشتن واسه مانی و خریدهایی که باید انجام بشه. ولی من برای خودم برنامه ریزی و هموارش میکنم. ولی اون به تفریحش میرسه و غر میزنه!!!!!!!!!! خب یه آدم غرغرو رو باید چه کار کرد؟ باید در برابر غرهاش، کر شد!!!!!!!!!چشمک من اگه وسط اون همه کار، بتونم یه فیلم ببینم یا یه قهوه ترک واسه خودم درست کنم، آروم میشم.

الان اصلا قصدم شمردن عیب های مهدی نیست. خیلی هم پسر خوب و پاکیه و رفیق باز نیست و اهل مشروب و سیگار نیست و به خانواده خیلی اهمیت میده و دروغ نمیگه و هزار و یک خوبی دیگه. ولی خب، اونم توقعات منو برآورده نمیکنه. ماه به ماه طرفم نمیاد. دریغ از یک نوازش و یه محبت کلامی و دستی!!!!!نیشخند خب من سی و پنج سالمه. هنوز جوونم. ولی درکش میکنم. میدونم مشکل داره. چون آدم خیلی نگرانیه، همه اش دلواپسه و همینها، روی جسمش هم تاثیر میذاره. یادمه پارسال که بحث یارانه ها بود، یه شب داشتیم با هم حرف میزدیم. من بغلش کردم و گفتم: بیا بریم بخوابیم!.... گفت: ول کن بابا! می بینی که وضعیت چه جوریه!!!!!!!! قراره همه چی گرون بشه!!!!!!!!!!!!!! تعجب میخوام بگم همه چی، روش تاثیر میذاره. دایم بابت همه چی نگران و دلواپسه. مسوولیت خونه ساختن و جریان خونه باباش هم که گردنش افتاده چون پسر بزرگتره! وضعیت کارش هم که امروز و فرداست. همه اینا کافیه که دائم بخواد تو غار تنهاییش باشه.

حالا  من با اینهمه انرژی ـ که خدای مهربون بهم داده ـ اگه هی برم طرفش و بغلش کنم و باهاش حرف بزنمو بهش محبت کنم، فکر می کنید چه عکس العملی نشون میده؟ میگه: حوصله ندارم! خیل خب... خیلی خب... کمرمو ول کن!!!!!!!! خب شما خودتون رو بذارید جای من! بازم میرید طرفش؟ به خدا اگه برید!!!!!!!!!! لبخندچشمک

[ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ