چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و هزار تا سلام به روی ماهتون! بغل

حال من خوبه و اگه گفتم حالم بده، شما باور نکنید!!!!!!!!نیشخند میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، دقیقا من دیشب مصداق این مثل رو با چشمهای شهلاییم (!) دیدم!!خنده

اول اینو بگم که بعد از نوشتن پست دیروز، خودم حس بدی بهم دست داده بود. شده بود مثل پستهای چند ماه پیش که دلم خیلی از مهدی پر بود و اینجا ازش گلایه میکردم. هی با خودم دو دو تا چهارتا کردم و دیدم اصلا قصدم از نوشتن این پست، این نبود. اصلا گله و شکایت نبود. فقط خواستم یه سری چیزها رو توضیح بدم ولی پس چرا اینجوری شد؟؟!!سوال بعد به این نتیجه رسیدم که کلا، از بدیها گفتن و نوشتن، همین بلا رو سر احوالات آدم میاره. همه اش میشه انرژی منفی. موقع نوشتن، آدم به همون حال و هوای ناراحتی میره و انرژِ های منفی اش رو جذب میکنه.

اصلا شاید به همین دلیله که غیبت کار بدیه! البته که من غیبت مهدی رو نکردم و اینجا وبلاگ منه و هرچی دلم میخواد توش می نویسم. ولی از این نظر که خیلی وقت بود اینجوری روی دلخوریهام از مهدی تمرکز نکرده بودم، اینه که به نظرم خیلی انرژی منفی بهم برگشت.

خلاصه دیروز بعد از نوشتن این پست، یه کم کارهای اداره رو راست و ریست کردم و اون وسط مسط ها، یاد تمرین هفته هفتم افتادم. که هر روز باید عکس شوهرمون رو بذاریم جلومون و ده تا از خصوصیاتش رو بنویسیم. و البته من باید اعتراف کنم که من همه روزهای این هفته، تو ذهنم خصوصیاتش رو مرور میکردم. (مثبت ها رو) ولی خب نمیشد عکسش رو بذارم جلو!!!!!!!! تا اینکه دیروز دیدم باید این کار رو بکنم. اینه که تو کامپیوترم گشتم و یه عکسی ازش پیدا کردم که سالها پیش مهدی این عکس رو با عجله انداخت. اونم تو یکی از عکاسی های میدون انقلاب. یادم نیست برای کجا، عکس میخواستند و رفت بدو بدو این عکس رو انداخت. همون موقع که عکس ظاهر شد، من با دیدنش زدم زیر خنده! آخه صورتش قرمز افتاده بود تو عکس و شکل پفک شده بود!!!!!!!! منم اسم اون عکس رو گذاشتم عکس پفکی!!!!!!!!!!!خنده مهدی اول ناراحت شد ولی بعدها هم خودش مثلا میگفت: ببین میتونی چهار تا از این عکس پفکی من جور کنی؟ واسه فلان جا میخوام بفرستم!!!!!!!!! حتی وقتی داشت مدارکش رو برای دکترا می فرستاد، گفتم: بالاخره پفک هم داره مدرک می فرسته واسه شرکت تو دکترا! اول نفهمید و بعدش قهقهه زد زیر خنده!

خلاصه دیروز تو کامپیوترم گشتم و دیدم بله، در کنار مدارک مهدی ـ  که مدتهای زیادی واسش دنبال کار میگشتم و اینور و اونور میل میکردم ـ یه عکس پفکی هم دارم. عکسشو تو کامپیوتر باز کردم و بهش دقیق شدم. بهش گفتم: آخه عوضی! تو که چشمات اینقدر مهربونه، چرا بعضی وقتها ادای نامهربونا رو درمیاری؟! مگه مرض داری؟؟!!منتظر بعد دیدم همینطور مهربون داره نگام میکنه. چشمهای مهدی از چشمهای من درشت تره. البته من چشمهای معمولی دارم که قهوه ای پررنگه! ولی چشمهای مهدی درشت تر و عسلیه! کلا مهدی یه هوا بوره! باور کنید وقتی مهربون میشه، چشماش خیلی نشون میده که مهربونه! ولی اگه بشه!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه نشستم با عکسه حرف زدم و اومدم خصوصیات مثبتش رو نوشتم و کلا شما میدونید که خدا به قلم و آنچه که می نویسد، قسم خورده. این برای اینه که نوشته ها، انرژی دارند. برای همینه که دعانویس ها، دعا رو می نویسند!!! (تو رو خدا یه وقت کسی کار این شیادها رو باور نکنه! البته که انرژِی ها وجود دارند ولی کار این دعانویسها، شیادیه!

حالا کار ندارم. نشستم به خصوصیاتشو نوشتن و دیدم نه بابا! داره چیزهایی. (حالا خودم چند تا خصوصیت خوب مگه دارم!) بعد همینطور که می نوشتم، دیدم حالم داره بهتر میشه و آرومتر میشم. خلاصه نوشتم و نوشتم..... بعدش خدا رو شکر خیلی خیلی سرم شلوغ شد. یعنی اینقدر که تلفن زدم و پیگیری کردم که رئیسم دلش برام سوخت!!!!!!!!!

بعدازظهر که مهدی اومد دنبالم، بازم رابطه همونطوری بود. ولی من حالم خوب بود. منتها باهاش حرف نزدم! فقط میخواستم زود برسم خونه مون. باور کنید ساعت ده دقیقه به پنج خونه مامانم بودیم. جوری که مامانم تعجب کرد که زود رسیده ایم!!!!! بعدش مانی بدون گریه حاضر شد که بریم خونه مون! یادش داده ام که وقت خداحافظی از مامان و بابام تشکر میکنه و میگه: ممنون بابت همه چی!!!!!! حلال کنید!!!!!!!!!! بعد مامانم ناراحت میشه و میگه اینا چیه به بچه یاد میدی! منم می خندم.


خلاصه سوار شدیم و راه افتادیم. و زودتر از همیشه رسیدیم خونه مون! هنوز ساعت شش نشده بود!!!!!!! جای پارک عزیز هم که حاضر و آماده بود! واقعا من ایمان دارم که در خونه مون، همیشه برای ما جای پارک هست! پس نیازی نیست ناراحت باشم. همیشه میدونم و باور دارم که هست. دیگه به بقیه اش کار ندارم. حتی اینو براتون بگم که جای پارک دیروز خیلی تنگ و ترش بود. ولی خب، مهدی ماشین رو جا داد و هنوز خاموش نکرده بود که ماشین جلویی رفت و جای ما باز تر شد!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه رفتیم تو و من سردم بود. لباسهای خودم و مانی رو عوض کردم و یه پتو واسه خودم آوردم کنار بخاری دراز کشیدم. دراز کشیدن همانا و رگ سیاتیک گرفتن همانا! چنان نعره ای زدم که لوسترهای خونه شروع به لرزیدن کرد. نفسم بند رفته بود و خشک شده بودم. البته قبلش داشتم با مانی بازی میکردم. بعد که اینجوری شد، مانی دوباره حمله کرد به شکمم، که با دست بهش اشاره کردم که نیاد جلو!!!!!!!!

بعد مهدی گفت: چیه؟؟!! چت شده یه دفعه؟؟ نمیتونستم جوابشو بدم. از شدت درد، مثل چوب خشک شده بودم. یه کم گذشت و بهتر شدم. ولی نمیتونستم تکون بخورم. سعی میکردم نفس های عمیق بکشم شاید دردم بهتر بشه! یعدش مانی از مهدی خواست واسش کارتون بذاره تو اتاق. مهدی هم بردش واسش کارتون گذاشت و خودش هم نشست به کارتون دیدن!!!!!!!! منم داشتم تو هال ناله میکردم. با خودم فکر کردم الان باید گریه کنم. دارم درد میکشم و رفته نشسته داره کارتون می بینه. هی زور زدم، دیدم گریه ام نمیاد!!!!!!!!!!! بی خیال گریه شدم.قهقهه

اون گرفتگی اولیه دیگه نبود ولی دردش خیلی عذاب آور بود!!!!! بعد از ده دقیقه مهدی اومد و گفت: عه! هنوز درد داری؟ بعد اومد پامو مالید! دستشو گرفتم و نذاشتم. گفت: دستمو ول کن. من بلدم این گره رو واکنم! راست میگه بلده!

چند سال پیش که میرفتم کایروپراکتیک، هر شب هات بک میذاشتم و بعدش مهدی با ماساژور دستی، یا با دست، رو نقطه درد سیاتیک فشار می آورد تا گره باز بشه. البته که دردش وحشتناکه!!! ولی باید تحمل کرد تا باز بشه. خلاصه دیشب هم این کار رو کرد تا یه کم آروم شدم. نیم ساعت دراز کشیدم و تو این فاصله که پشتم به مهدی بود، حرف افتاد. ازش گله کردم بابت توهینی که بهم کرده بود. کلا منکر شد!!!!!!!! گفت: من شوخی کردم ولی تو جدی گرفتی!!!!!!!!!!!تعجب و همونجا حس کردم خودش فهمیده کارش زشت بوده! برای همین منکرش میشه!!!!!! ولی خب این قهر چند روزه، یادش داد که تو شوخی هم نباید حرف زشت به زنش بزنه. خودم هم بهش گفتم که نباید بگه. خلاصه هر دو گفتیم و گفتیم و همه حرفهایی که دیروز اینجا باهاتون گفتم و شما هم مهربونی کردید و نظر دادید.

چیزی که ازش کوتاه نیومدم، این بود که گفتم: تو حق نداری وظایف مادری منو هی اندازه بگیری. من خودم مادر مانی هستم، اونجوری که تو پدرشی. خلاصه هی گفتیم و گفتیم، تا حرف کشیده شد به رابطه مون. حالا فکر کنید من یه وری رو به دیوار بودم. بعد مهدی گفت: محبت کن، تا محبت ببینی!!!!! گفتم: دیگه چه جوری محبت کنم؟ هر شب مسواک و دوش و عطر و لوسیون و خوش اخلاق میرم تو رختخواب. تو پشتتو میکنی و میری سراغ فیلم و اینترنت و ماهوره! خب اونو ترجیح میدی! گفت: خب من دلم نمیخواد ساعت یازده بخوابم. گفتم: خب منم همینو میگم. ترجیح میدی اون ساعت رو به کارهایی به جز من بگذرونی! خب من کجا و کی بهت محبت کنم؟ تو که روز اول میگفتی: من متولد آبانم و هات و داغم و هیچ زنی از پس من برنمیاد. الان چرا اینقدر سرد شده ای؟ زیر لب گفت: چه میدونم!!!!!!!

دیگه هیچی نگفتم. فهمیدم واقعا طبق همون چیزی که قبلا فکر میکردم، مشکلی داره که سرد شده. با منم نمیخواد درمیون بذاره. اصلا شاید همون کلافه اش میکنه، عصبی اش میکنه و هی به خودش می پیچه. ولی خب، اصلا نمیخواد جلوی من به روی خودش بیاره. نمیخواد قبول کنه. هی میخواد بندازه گردن من!!!!!!!!!! قبولش براش سخته.

خلاصه که بعد از یه ساعت، پاشدم سیب زمینی بار گذاشتم. البته لنگ لنگون. تو آشپزخونه بودم که مهدی ازم پرسید: تو امروز کار سنگین کردی؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا کمرت اینجوری شد؟ گفت: شاید عصبیه! اونجا بود که بغضم گرفت! دیدم الان گریه ایم گرفت چون حتما دلیل کمر دردم، ناراحتی که این چند روز داشتم! البته نظر مهدی این بود که چون پشت فرمون نشسته ام اینجوری شده ام!

خلاصه مهدی رفت بیرون کاهو و خیار و هله هوله خرید. دیدم که تو هله هوله ها، بازم یه بسته پفکه!!!!!! البته تو کمد قایمش کرد که مانی نبینه و نخواد! بعد لنگ لنگون کوکوسیب زمینی و سالاد درست کردم. البته از دو روز پیش هم یه کاسه سالاد بود که خودم به همراه سرکه سیب و ریحون خشک و ماست خوردمش! مهدی هم یه کاسه سالاد خورد.

دیشب دیدم تو یخچال نوشابه نداریم! یعنی میدونید، مهدی دیگه این اواخر غیرعادی نوشابه میخورد! میرفت سر یخچال، به جای آب، نوشابه سر میکشید! من دیگه سالها بود بهش چیزی نمیگفتم. چون با هیچ زبونی قبول نمیکرد. بعد دیشب ازش پرسیدم که نوشابه نداریم؟ گفت: سعی میکنم کمتر بخورم!!!!!!! گفتم: چقدر خوب! حالا ببین چقدر وزن کم کنی! بعد همدیگر رو بغل کردیم!!!!!!!!!! مثل این آدمهای بی جنبه! یکی نوشابه نمیخوره، اون یکی تشویقش میکنه، دیگه بغل کردنتون چیه!!!!!!!!!!!!نیشخند

اینجور وقتها مانی هم میاد ما رو بغل میکنه! انگار که یکی از ما گل زده، اونم واسه شادی بعد از گل میاد!!!!!!!!!!

خلاصه که آشتی کردیم. شکر خدا البته. چون دیگه این فضای مسموم قهر، داشت حالمو خراب میکرد. به خصوص که نزدیک تولدش هم هست. دوست نداشتم سر این مساله بخوام گرو کشی کنم. هرچند که اگر وضع به همین منوال بود هم دلم نمیخواست براش کاری بکنم. دیروز تو بحثی که داشتیم، گفتم که تو با من نیومدی موبایل بخرم. حالا توقع داری من با تو بیام؟ گفت: من یکی دو بار رفتم واسه موبایل تو (راست میگه. تا گفت، یادم اومد) بعدش دیگه نمیدونم چی شد که نیومدم. البته بگم ها، کلا تو خرید تنبله!

بعدش گفت: خب نیا. اصلا نمیخرم! (ولی احتمالا مانی رو بذاریم یه جا و با هم بریم. فعلا بهش نگفتم چیزی. تا ببینیم چی میشه!)

خلاصه این درد سیاتیک، خیلی درد داشت ولی باعث خیر شد!!!!!!الان هم دارم نفس های عمیق میکشم و روی کمرم تمرکز میکنم که ایشالا این درد از کمرم بیفته!قلب به امید شفای همه مریضا!بغل

[ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ