چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح همگی متعالی!!!!!!بغلقلب

یه کم کسر خواب دارم ولی همون انرژی زیاده هر روز در من می لوله!!!!!!خنده به خصوص دیشب! که سعی کردم مثل هر شب دمنوش اسطخودوس بخورم. وقتی میخواستم شمع وارمر زیرش رو روشن کنم، به نیت عشق روشن کردم!!!! بعد یاد یکی از عزیزان اینجا افتادم (خودش میدونه) و از خدا خواستم یه عشق قشنگ بیاره تو زندگیش که یه کم حالش جابیاد! و البته برای روشنایی عشق تو دل همه تون نیت کردم، حالا این دوستمون هم بیشتر جلوی نظرم بود! قلببغل بعد حس کردم بمب انرژی ام.

دیروز که برمیگشتیم خونه، مانی تازه از خواب بیدار شده بود و کم حرف بود. بعد که پشت چراغ قرمز ـ ببخشید چراغ خواب ـ توحید رسیدیم، آهنگها رسید به آهنگ «دخی دخی»!! ریتم قشنگی داره ولی خب شعرش خیلی اراجیفه. اصلا دلم نمیخواد مانی شعرش رو بشنوه. برای همین، با مهدی می خوندیم و قر میدادیم و جاهای خفنش که میرسید، ما شعر رو عوض میکردیم و با صدای بلند میخوندیم!!!! بعدش من و مهدی خودمون از خنده داشتیم می مردیم. به مهدی گفتم: الان مردم جمع میشن دور ماشین فکر می کنند ما دیوونه ایم!!!!!!!

بعدش به مهدی گفتم: میدونی! من میخوام ساعت 06:03 در خونه باشیم، پارک کرده! یعنی اصلا مطمئن باش ما همین ساعت میرسیم! هیچی نگفت. خلاصه رفتیم و خیابون قریب هم که دیگه داستانی بود از ترافیک! به طوری که یه سری از ماشینها رو کول ماشینهای دیگه بودند!!!!!!!!! بچه ها! نشون به اون نشون که ما 06:04 در خونه بودیم! یعنی مهدی پارک کرده بود! جا پارکه هم که بود! البته مهدی از خیابون پایینی اومد. اگه از همون بابایی می اومد، همون 06:03 بودیم! خودم که خیلی حس قدرت کردم. به مهدی گفتم: حال میکنی آقا مهدی! نگرش رو حال میکنی؟! لبخند زد و هیچی نگفت.

راستش بچه ها اگه هر روز میام از این جاپارک در خونه میگم و از این نگرشهای کوچیک مثبت، میخوام به شماها بگم که شما هم می تونید. میتونید از قدرتتون استفاده کنید برای انجام کارهای بزرگ. منتها از این نگرشهای کوچیک شروع کنید. کم کم عادت می کنید که هر چیزی رو که می خواهید، هی دور خودتون نچرخید. هی اعصاب خودتون رو خرد نکنید. تلاش بکنید ولی با یه فکر آسوده، جذبش کنید. تازه حسن دیگه این کار، اینه که هر وقت افکار منفی یا ناامیدانه بیاد سراغتون، یه دفعه یادتون می افته که می تونید به چیزهای بهتر هم فکر کنید. اصلا قدرت اینو دارید که اوضاع روحی اون لحظه تون رو تغییر بدید.

راستش من هفته قبل حتی این فکر به ذهنم رسید که زیاد به مهدی نشون ندم که قدرت فکری ام زیاد شده. شاید بترسه! حالا طبق نظر یکی از دوستان، مثلا فکر نکنه از من قدرتش کمتره! هرچند که همیشه بهش میگم که تو این نگرش مثبت رو به من یاد داده ای! ولی دیروز یه اتفاقی افتاد که من رسما ایمان آوردم که باید بدونه و اصلا خودش هم باید بیاد توی گود!!!!!

دیروز بعدازظهر خیلی خیلی تو اداره کار داشتیم. من حتی یه فایل اکسل درست کرده ام که کارهایی رو که باید پیگیری کنم رو توش زده ام و با همون جلو میرم. هر کاری که انجام میشه، جلوش تیک میزنم. بقیه هم در حال انجام هستند. دایم در حال تلفن زدن و پیگیری بودم. این وسط، موبایلم زنگ خورد و شوهرعمه مهدی بود!!!!!!! یعنی کسی که تو عمرش شاید دو بار هم بهم نزنگیده!


بعدش بهم گفت که یه کلاس یوگا پیدا کرده که تو همون مسیر اداره ماست. آخه خودش میره یوگا و اصلا اون به من یوگا رو معرفی کرد که چقدر میتونه به دردم بخوره. حتی یه عالمه پلی کپی (آخی یاد مدرسه افتادم که بهمون پلی کپی ریاضی میدادند که حل کنیم!!!!) داد که توش حرکات ساده یوگا رو نوشته بود!

خلاصه شماره تلفن طرف رو بهم داد. منم کارهام که سبکتر شد، زنگیدم به خانمه و گفتم روز فرد یا زوج برای من فرقی نداره. فقط میخوام صبح زود باشه. دیگه دیرتر از هفت نباشه که تا هشت و نیم تموم بشه و من برگردم سر کار. با خودم گفتم حالا هفته ای یکی دو ساعت مرخصی میگیرم. بعد خانمه گفت: فکر نمیکنم کسی بخواد صبح زود بیاد. حالا من میپرسم خبرت میکنم. قرار شد اسم و زمان درخواستی ام رو براش اس کنم. خلاصه ما هم لبریز از انرژی بودیم و براش اس زدیم:

سلام. آشتی هستم. خواهان جلسات یوگا برای ساعات اولییه صبح! میدونم جور میشه!چشمک

اونم برام زد: حتما عزیزم!

یعنی بچه ها واقعا ایمان داشتم که جور میشه. بعد یه دفعه فکری به ذهنم رسید. ساعت دیگه نزدیک چهار بود و زنگیدم به مهدی که بگم چهار رو ربع بیاد در اداره، که بهش گفتم: مهدی! یه سورپرایز برات دارم! اسمتو نوشته ام کلاس یوگا!! (باور کنید نمیدونم این کلمات رو کی گفت! خودم هم تعجب میکردم!!!) اونم گفت: چه خوب!!!!!!! (یعنی اینجوری بگم که مهدی اینقدر تنبله که دو قدم هم راه نمیره! چه برسه به اینجور کارها،  اونم صبح زود!!!!)

بعد بهش گفتم که به خانمه گفته ام ترجیح ما برای دوشنبه صبحه. چون یکشنبه شبها خونه بابام اینا هستیم، در نتیجه دوشنبه صبح می تونیم با هم بیاییم این کلاس رو و دیگه نیازی نیست که مهدی بخواد مانی رو ببره خونه مامانم اینا. و مهدی در کمال ناباوری، قبول کرد!!!!!! حالا شاید بگید جوزده شده! احتمالا بعدها غر هم میزنه! ولی اگه بگم این نگرش مهدی بود، شاید بخندید. روز قبلش که من کمرم درد میکرد، مهدی گفت: تو هفته ای یه بار که از خونه مامانت اینا (دوشنبه) ماشین میاری، کمرت اینجوری میشه. بابا اصلا خودم همون دوشنبه ها میارمت!!!!!!!!!

خب الان هم برنامه یوگا افتاده روز دوشنبه! و مهدی نه تنها منو میاره، بلکه خودش هم میاد این کلاس رو!!!!!!!!! خلاصه که جدی بگیرید و حالش رو ببرید! البته خانمه قراره خبر بده. ولی من بهش گفتم که همسرم هم میاد. اونم اس داد که : «کلاس مختلطه و هزینه اش هم ماهی شصت تومنه. (چهار جلسه) و اصلا دنبال اینم که یه کلاس نزدیک اداره براتون پیدا کنم!!!!!!!!!!!!!!!» هوراهورا

خلاصه دیروز که رسیدیم خونه، لوبیا و گوشت رو از فریزر گذاشتم بیرون و مایه لوبیا پلو رو آماده کردم. تو این فاصله هم آب رو جوش آوردم واسه دمنوش و اونو دم گذاشتم. بعدش دراز کشیدم که کمرم یه استراحتی بکنه. بعدش شام درست کردم و رفتم حموم. ساعت هشت و نیم مهدی گرفت خوابید!!!!!!!! البته سرش درد میکرد. بعد واسه مانی کارتون جورج رو گذاشتم و واسش شام کشیدم و بهش دادم. کارتون که تموم شد، رفتم تو آشپزخونه و قابلمه ها رو شستم و واسه خودم و مهدی و همکار مهدی غذا کشیدم! آخه میدونید، مهدی یه همکاری داره که از خانمش جدا شده. برای همین همیشه ظهرها از بیرون اداره غذا میگیره ولی غذا رو میده به مهدی! اونوقت خودش ناهار خونگی مهدی رو میخوره! همیشه هم میگه: مهدی! تو همیشه غذای خونگی میخوری. بذار لااقل من ناهارهای خونگی تو رو بخورم!

اینه که دیشب بیشتر درست کردم و یه ظرف بزرگ رو پر کردم از لوبیا پلو که هر دو بخورند! بعد دیدم مهدی بیدار نشد. منم نشستم پای فیسبوک و همینطوری که می چرخیدم، یه لحظه دیدم خبری از مانی نیست. از جام پریدم و دیدم یه مدادشمعی سبز برداشته و یه قسمت از دیوار و سرامیکهای همون قسمت رو کامل سبز کرده!!!!!!!!!!تعجب فوری ازش عکس انداختم و همون موقع گذاشتم تو فیس بوک که: پدر در خواب و مادر پای فیسبوک! بعدش مانی داشت توضیح میداد که: چمن کشیدم!!!!!!!!!!!!

خلاصه یه استکاج بهش دادم و گفتم: همه رو پاک کن! اونم که عاشق این کارها! گفت: آخ جون! اسکاج آبی!!!!!!!!!! من نمیدونم اسکاج آبی چه ذوقی میتونه داشته باشه!!متفکر 

خلاصه شروع کرد به پاک کردن و البته سرامیکها رو تا حدی تمیز کرد ولی خب، زورش به تمیز کردن دیوار نمیرسید. اینه که خودم اسکاج رو برداشتم و آغشته (!) کردم به مایه ظرفشویی و افتادم به جون دیوار. دستام خسته بودند ولی از کار مانی ناراحت نشدم. اتفاقا اینو یه خلاقیت دیدم که بخواد با رنگ سبز، چمن بکشه!!!!!!!!!!!!!خنده بعد بردم دستشو شستم و وقتی از دستشویی بیرون می اومدیم بهش گفتم: بدو برو تا بابات بیدار نشده! بعد سرمو بلند کردم و دیدم مهدی نشسته رو کاناپه! اونم داشت می خندید و گفت: اشکال نداره. البته به مانی گفت کارش بد بوده و باید توی دفترش نقاشی بکشه ولی به من گفت: چه کار باحالی کرده مانی!!!!!!!

یک تجربه:

یه چیزی رو میخوام به شما هم بگم. یکی از همکارهای مهدی، دخترش رو توی یه مهدکودکی ثبت نام کرده. این آقا رفته بوده به جلسه روانشاسی اون مهد. یه جریانی پیش اومده که گفتم به شما هم بگم حتما به دردتون میخوره. مادر یکی از بچه ها به خانم روانشناس گفته: پسر من که سه چهار سالشه، میاد منو بغل میکنه و سر و گردنمو می بوسه. یا جاهایی که مثلا لباس نداره. مثلا دست و پا. خانم روانشناس هم گفته:شما حتما به بچه تون آموزش جنسی نداده اید! همه تعجب کرده اند که آموزش جنسی به بچه سه چهار ساله؟؟؟!!!

اونم گفته: آره. بچه ها بنا به جنسیتشون، عاشق پدر و مادرشون هستند. دخترها عاشق پدر و پسرها عاشق مادرهاشون هستند. حتما براتون پیش اومده که وقتی همسرتون رو بغل میکنید، بچه ها هم میان و به شما می پیوندند! (یادتونه که! مانی همیشه این کار رو با من و مهدی میکنه. و قطعا بچه های شما!) بعد گفته: بچه ها از همون بچگی باید شکست عشقی بخورند! یعنی وقتی شما همدیگر رو بغل کرده اید، و بچه میاد خودشو می اندازه بین شما، خیلی آروم باید بهش بگید که نه! شما نباید بیای! (مثلا بابا به پسر بگه و مامان به دختر) مامان مال منه! زن منه!

اونجا بچه به اصطلاح شکست عشقی میخوره و اولا یاد میگیره که وارد حریم پدر و مادر نشه، بعدش هم وقتی بزرگ شد، اگه واقعا شکست عشقی خورد، خیلی اذیت نمیشه!

واقعا که روابط انسانها چقدر نکات جالبی داره! دیروز مهدی اینو تعریف کرد و منم گفتم به شماها بگم به کارتون بیاد!قلب و البته که مواقع دیگه، آدم به حد کافی بچه رو بغل میکنه و بهش محبت میکنه. ولی باید یاد بگیره که وقتی پدر و مادر همدیگر رو بغل می کنند، نباید بیاد وسط! اینجوری هم خودش درست تربیت میشه هم سگ نمیره تو رابطه پدر و مادر که هی بخواد بیاد وسطشون بخوابه!!!!!!!!نیشخند

[ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ