چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. قلب صبح قشنگتون بخیر. یعنی من اینقدر الان انرژی دارم که خودم هم باورم نمیشه!بغلچند دلیل داره. اول اینکه امروز تولد مهدیه! دوم اینکه هفتمین سالگرد ازدواج من و مهدیه!  (سال 84عقد و سال 85 عروسی کردیم!) سوم اینکه من دیروز یه کاری کردم که کاشکی هشت سال پیش به این تجربه رسیده بودم و اون سالها اینقدر خودمو آزاد نمیدادم. شکر خدا دیروز تونستم این کار رو انجام بدم و به خودم ثابت کردم که میشه همه کاری کرد!!!!!!!!! حالا براتون میگم کم کم.

یادتونه که گفتم پنجشنبه شب مامانم، برادرم و خانواده خانمش رو پاگشا کرده بود. این بود که پنجشنبه ساعت هفت بیدار شدم! و مانی هم کم کم بیدار شد و ماشین رو برداشتم و رفتیم خونه مامانم. مهدی رو نبردم. گفتم بذار بمونه خونه و تا شب یه کم استراحت کنه. البته هم میخواست بک آپ بگیره نمیدونم از چی چیش!!!!!! منم اصرار نکردم. من ماشین رو بردم و قرار شد برادرم هم بعدازظهر بره دنبال مهدی و بیارتش.

خلاصه من و مانی رفتیم خونه مامانم و بردمش بازارروز و خرید کرد و چند جای دیگه هم بردمش و خدا روشکر کردم که به یه دردی خوردم واسه مامانم!!!!!!!! بعدش رفتیم خونه و شروع کردیم به انجام کارها. شکر خدا حجم زیادیش تا قبل از ظهر تموم شد و بقیه اش موند واسه بعدازظهر. عصر هم که مهدی اومد و باهاش رفتیم شیرینی گرفتیم و خلاصه شب جمعه خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی!قلب

آخر شب من و مهدی و مانی برگشتیم خونه خودمون. و بچه ها یه  اتفاقی افتاد که من واقعا به این مفهوم رسیدم که هرچیزی ممکنه در یک لحظه اتفاق بیفته! مانی تو ماشین خوابش برد و وقتی رسیدیم، مهدی، یواش مانی رو برداشت و برد تو خونه سرجاش خوابوند. بعد من و مهدی وسایل رو آوردیم تو. مهدی برگشت لپ تاپش رو از تو ماشین بیاره و من دیدم صبح یادش رفته آشغال رو بذار دم در! همون دم در آشغال رو دادم دستش که یه دفعه مهدی نفسش بند اومد و خورد به دیوار سر خورد اومد رو زمین!!! همه اش در یک لحظه اتفاق افتاد!!!!!! دویدم طرفش و هرچی باهاش حرف میزدم، نفسش بند اومده بود از دردی که تو پشتش حس میکرد. قسمت دنده هاش از پشت!

گفتم بیا بریم دکتر! گفت: نه! ترسیدم از قلبش باشه! گفت: نه، قلبم نیست. قسمت خارجی بدنم درد میکنه! انگار که عرق چا شده باشم!

خلاصه کمک کردم کم کم راه بیاد و روی تخت دراز بکشه! تا صبح هم چند بار هی پاشدم و نگاش کردم ببینم نکنه خدای نکرده حالش بد باشه. که الحمدالله همون درد عضلانی بود! همه اش با خودم فکر میکردم واقعا همه چیز میتونه در لحظه اتفاق بیفته بدون اینکه انسان بتونه کاری بکنه. واقعا یه جاهایی انسان چقدر ناتوانه! نمیشه تقدیر رو عوض کرد ولی میشه تا وقتی که زنده هستیم، خوب باشیم و به همه محبت کنیم! اینکه دیگه از دستمون برمیاد!!

شکر خدا الان خوبه. یعنی اون درد رو کم و بیش داره ولی از اون شدت اولیه اش کاسته شده.

خلاصه که دیروز صبح، طبق برنامه قبلی، واسه ناهار رفتیم خونه مادر مهدی. ایشون عادت داره روز تولد بچه هاش، غذایی رو که دوست دارند رو واسه شون درست می کنه. اینه که هفته قبل گفت که ما هم از ظهر بریم و ناهار هم خورش فسنجون درست کرده بود. مهدی عاشق خورش فسنجون هاییه که مامانش درست میکنه. البته فکر کنم قبلا هم گفتم بهتون! که من قصد داشتم به مناسبت تولد مهدی، خانواده اش رو دعوت کنم. ولی مهدی نذاشت و گفت کمرت درد میکنه. همون یه ماه دیگه واسه مانی تولد میگیریم. به خانواده اش هم گفت که من نذاشتم آشتی واسم تولد بگیره! کمرش در میکنه. مادرش هم گفت که من فسنجون درست میکنم و اصلا برنامه ام همه همین بوده! ما هم خدا رو شکر کردیم و جمعه ظهر رسیدیم خدمتشون!

 


خلاصه رسیدیم خونه شون و من از مهدی سوئیچ ماشین رو گرفتم و هرچی گفت کجا میری، بهش نگفتم. اون و مانی رفتند تو خونه و منم رفتم از قنادی بی بی، کیک شکلاتی خریدم. وقتی برگشتم، مهدی خیلی خوشحال شد.

چون میدونید که، عاشق کیک و شیرینیه و کیک های شکلاتی بی بی رو خیلی دوست داره! نزدیک خونه مادرهمسرم، یه قنادی هست به نام گرین پارک که اونم شیرینی های خوبی داره و خانواده همسرم تقریبا کیک هیچ جا رو به جز اونجا قبول ندارند. منتها چون مهدی قبلا کیک شکلاتی بی بی رو خورده بود و خیلی هم دوست داشت، اینه که این بار رفتم از اونجا براش گرفتم. باور کنید چشمش برق زد!قلب

ولی خب، متاسفانه بعد از ناهار، یه  اتفاق احمقانه افتاد که میتونست دیروز رو تبدیل به زهر مار کنه، ولی خدا به من کمک کرد و تونستم خودمو کنترل کنم و درست عمل کنم! اصلا نمیخوام جزییات رو بگم چون وقت من و شما خیلی بیشتر از این می ارزه که بخوایم واسه بحث های منفی وقت بذاریم. فقط اینو بدونید که در جریان صحبت من و خواهر شوهر وسطی، یه دفعه خواهرشوهر بزرگه خودشو انداخت وسط و یه دفعه توپید به من و رفتار خیلی زشتی کرد. وسط حرفش من با لحن ملایم داشتم براش توضیح میدادم که دوباره شروع به تازوندن کرد و حمله کرد به من!!!!! جالبه بدونید که خواهرشوهر وسطی داشت از یه موضوعی که تو دانشگاهش پیش اومده بود گله میکرد، من داشتم دلداریش میدادم!!!!!!!!!! و دلیل تاخت و تاز بزرگه به من هم همین بود!!!!!!!! که چرا میگم با کسانی که ناراحتت کرده اند، ملایم باش!!!!!!!!!!

خلاصه سکوت کردم و فکر کردم چرا باید با کسی که مهاجمه و از صبح میخواد با همه دعوا کنه، توضیح بدم! اون کسیه که دوست داره با همه بجنگه و با همین صفت، خودش رو مطرح میکنه همیشه! یعنی این خواهرشوهر من، در تمام تعریفی هاش، یا با مردم دعوا کرده، یا تهدید کرده، یا همه ازش به شدت تعریف کرده اند که چقدر خوشگله! افسوس که من دیر به این موضوع رسیدم و برای همین میگم کاشکی همون اوایل ازدواجم، اینقدر به خاطر رفتارش آزار نمیدم و اعصاب خودمو مهدی و اون روزهای قشنگ رو خراب نمیکردم.

حیف دیر رسیدم به این مطلب. یعنی بچه ها! واقعا ارزش نداره به خاطر دیگران ـ به خصوص اگه بیمار روانی هم باشند که دیگه بدتر ـ بخوایم روزگار خودمون رو سیاه کنیم!!!!!! دیروز به خاطر تولد مهدی، واقعا من خیلی آروم بودم و رابطه مون هم خیلی آبی و قشنگ بود. پس نباید هیچ چیز دیگه ای این ارامش رو به هم میریخت.

البته من با اخم و سکوتم، ناراحتی ام رو به خواهر بزرگه اش نشون دادم. ولی هیچ حرکت دیگه ای نکردم. به طوری که مهدی اصلا در جریان قرار نگرفت!!!!!! و بعید میدونم فهمیده باشه که اصلا بحثی بین ما پیش اومد. البته اون ور سالن نشسته بود و کم و بیش میشنید ولی در جریان کامل قرار نگرفت.

من ازقبل گفته بودم که واسه شام، از سودا ساندویچ میگیرم. بعدازظهر که فوتبال استقلال و تراکتور بود، مهدی دوست داشت مساوی بشن که به نفع پرسپولیس باشه. ولی خب، من طرفدار برد استقلال بودم. اون وقت هم من و مهدی هی با هم کل کل کردیم و البته خیلی مسالمت آمیز و خنده دار! به طوری که مامان مهدی، دلش رو از شدت خنده گرفته بود. خلاصه بازی مساوی تموم شد و من و مهدی هم همدیگر رو بغل کردیم و هیچ ناراحتی هم بین مون پیش نیومد. منم همه اش به شوخی بهشون میگفتم: حالا که استقلال باخته، منم شب بهتون شام نمیدم. برید نیمرو بخورید! مهدی هم میگفت: یعنی تو اینقدر نامردی؟! منم گفتم: از اینم بیشتر!!!!!!!!!

 همون ظهر، بعد از اون بحث، خواهر بزرگه اش رفت تو اتاق پیش شوهرش گرفت خوابید. ساعت پنج که بیرون اومد، بازم با من سرسنگین بود. البته منم اصلا نه نگاش کردم و نه باهاش حرف زدم. ولی خب، با بقیه میگفتم و می خندیدم! به خصوص اونا همه پرسپلیسی بودند و منم سر شام شب، هی سر به سرشون میذاشتم که از شام خبری نیست! بعدا کیک رو آوردیم و عکس گرفتیم و البته به خاطر جو محرم که تو خونه شون بود، کسی نرقصید و البته اونا هم زیاد اهل بزن و برقص نیستند!!!!

بعدش هم ساعت هشت، من و مهدی با هم رفتیم که از سودا ساندویچ بگیریم. البته مانی از ساعت شش خوابیده بود و من و مهدی قرار شد با هم بریم و یه دفعه مانی بیدار شد و ما هم آویزون شدیم!!!!!!!نیشخند خلاصه مانی رو هم بردیم و ساندویچ خریدیم و آوردیم خونه و همه خوردند و تشکر کردند و آخرش من ازشون پرسیدم: بچه ها! مزه اش با دفعه های قبل فرق نمیکرد؟ همه گفتند: نه! چطور مگه؟ گفتم: آخه یارو گفت: ساندویچ سه روز پیش رو هم دارم که نصف قیمته. ما هم، همون ساندویچ سه روز پیش رو گرفتیم! که همه زدند زیر خنده و البته تو این بگو بخندها، خواهربزرگه اصلا نمی خندید، آخرش هم فقط گفت: بچه ها ممنون!

خلاصه که نمیدونم چرا مهدی اصرار داشت شب برگردیم خونه خودمون. ولی خب، اونا میخواستند ما شب بخوابیم! البته که با وضعیت کمر مهدی، بهتر بود که شب می موندیم و مهدی دوباره صبح اینهمه راه، مانی رو نمی آورد! در هر حال موندیم.

بچه ها! نکته مهم این بود که وقتی من و مهدی رفتیم ساندویچ بخریم، من میتونستم به مهدی جریان ناراحتی از خواهرش رو بگم. در بهترین حالت، باهاش درد دل کنم! ولی این کار رو نکردم. با خودم فکر کردم چرا این لحظات قشنگ، حتی به گله و شکایت بگذره. یکی دیگه یه کاری کرده که من ناراحت شدم. چه لزومی داره، تعریفش دوباره بخواد من و مهدی رو مکدر کنه! قبلا اگه این اتفاق می افتاد و من از دست خانواده مهدی ناراحت میشدم، به اونا که ناراحتی ام رو نشون نمیدادم! چون ملاحظه میکردم! شاید هم  میترسیدم!!!!ناراحت ولی می اومدم و با مهدی می جنگیدم! اشتباهترین کار!!!!!!!!! خب، اونا هرگز فکر نمیکردند من ناراحت شده باشم. یا از اون بدتر، وقتی عکس العمل نشون نمیدادم، فکر میکردند بی عرضه ام و باید بزنند تو سرم! یا اینکه خودم میدونم کارم اشتباه بود، اینه که دیگه هیچی بهشون نمیگم!

ولی از یه زمانی به بعد، یاد گرفتم وقتی ازشون ناراحت میشم، همونجا نشون بدم. بدون دعوا! که حرمتم هم حفظ بشه. اینقدر که بفهمه کارش زشت بوده! و اینکه سر مهدی تلافی اش رو در نیارم و اعصاب جفتمون خرد نشه! واقعا این یه تجربه است که کاشکی همه مون همیشه یادمون بمونه.

از اینا گذشته، یه چیز جالب بگم بخندید! یادتونه که توی پست قبل، در مورد آموزش جنسی به کودکان، براتون اون مطلب رو نوشتم! دو روز پیش من و مهدی بازم همدیگر رو بغل کردیم و خواستیم عکس العمل مانی رو ببینیم! به ما نگاه کرد و هیچی نگفت. رفت دسته جارو برقی رو بغل کرد!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

 

 

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ