چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون! صبح خنک و قشنگتون بخیر و شادی!بغل

اولش تولد نگین عزیز (همراز) رو تبریک میگم!!!! ایشالا همیشه خوش باشی عزیزم!قلب

راستش رو بخواهید، خیلی دلم میخواد این پست رو اختصاص بدم به یه سری از باورها و اعتقاداتم. قطعا خیلی هاش دیگه در من ریشه دوونده و نمیشه عوض بشه. ولی اینجا میگم که هم بیشتر با عقاید هم آشنا بشیم، هم شاید از هم چیزهای بهتری یاد بگیریم!

خب اول یه جریان در مورد خودم بگم و شروع کنم. سه سال پیش، وقتی مانی سه چهار روزش بود، مثل اغلب نوزادها، زردی گرفت. کار به دکتر و آزمایش خون کشید و قرار شد دستگاه بیاریم خونه و بذاریمش زیر دستگاه. اون شبی که دستگاه رو آوردیم، طبق دستوراتش، باید مانی رو لخت میکردیم (تو آذرماه) و فقط با پوشک، بعد یه باند میذاشتیم رو چشمش و یه کلاه توری (از این باندی ها) می کشیدیم سرش که باند روی چشمش رو نگه داره و میذاشتیمش زیر دستگاه. خب من نمیدونم دید بچه تو اون روزهای اول چه وضعیتی داره. ولی قطعا حس میکنه که وضع عادی نیست. بعد باید مادر به بچه، هر دو ساعت یه بار شیر بده که آب بدن بچه کم نشه.

خلاصه اینو بگم که وقتی مانی رو با اون وضع گذاشتیم زیر دستگاه، من یه دفعه دلم شکست و زدم زیر گریه! خب تازه هم زایمان کرده بودم و حال روحیم چندان خوب نبود! همونجا نذر کردم که اگه بچه ام خوب بشه، هر سال پول سه کیلو گوشت رو بدم به یه آدم مستحق! (بگذریم که سه سال پیش پول سه کیلو گوشت، حوالی چهل و پنج تا پنجاه تومن بود و الان حوالی صد تومن!!!!!!!!!! با این کار نداریم!)

حالا میخوام در این مورد صحبت کنم که اصلا نذر چیه! بابت چی نذری میدیم؟ به کی باید نذری بدیم؟ میدیم که چی بشه؟

خب، باور آدمها با هم فرق داره. نظر من اینه: گاهی که تو زندگی در می مونیم، با خدا یه عهدی می بندیم که خدایا گره از این کار من باز کن، منم فلان کار رو میکنم. البته که اصلا در حدی نیستیم که شرط باهاش ببندیم. خیلی وقتها این شرط و میذاریم و گره باز نمیشه. البته از نظر ما. وگرنه که یه وقتهایی، یه گره هایی تو زندگی مون، از صد تا راه باز، پربرکت تر و پر حکمت تره! ولی در هر حال، ما این شرط رو میذاریم با خدا. حالا بحث سر همون «فلان کاری» ه که می کنیم! یکی نذر تخم شربتی داره، یکی نذر سمنو! زحمت و خرج یکی زیاده، مال یکی کم! هرکی قد وسع خودش.

چند روز پیش میخواستم نماز بخونم، یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید. اینکه این صد تومنی که امسال میخوام واسه نذر مانی، گوشت بخرم، خب باهاش خورش قیمه درست کنم. یعنی مثلا یکی دو کیلو گوشت و لپه و برنج و ... بخرم و میدونم خیلی کم میشه. ولی غذا درست کنم. مثلا خورش قیمه. بعد همون بسته های غذایی کم، که مثلا شاید بشه ده بیست تا ظرف یکبار مصرف رو ببرم به جاهایی که میدونم مستحق هستید، بدم. بعد با خودم فکر کردم که من برای چی میخوام غذا بپزم؟

در خودم کاوش کردم و دیدم من این کار رو «دوست دارم.» پختن غذا برای نذری و پخشش، حس خوبی به آدم میده. میدونم همه تون این حالت منو درک می کنید. همه مون وقتی اسم نذری و عاشورا و این چیزها میشه، میگیم: «قبلا بهتر بود. تو این کار خلوص بود! الان همه چی عوض شده....» با نوستالوژی این قضیه کار ندارم. قصدم اینه که همه مون این کار رو دوست داریم. حس انجام یه کار خوب! بعد همه مون دور هم جمع میشیم. انرژی ها جمع میشه. حال همه بهتر میشه. حتی یه باوری هم هست که میگن: بیا دیگه رو به هم بزن و حاجت بگیر!!

راستش من هرگز به این چیزه اعتقاد نداشته ام. اینکه هم بزنم و حاجتم روا بشه! ولی الان که فکر میکنم می بینم همه اش انرژیه. یعنی سر دیگ و تو مراسم نذری پزون، همه جمع میشن برای نذری پختن و هر کس هم حاجتی داره و با دل شکسته ای میاد پس انرژی ها جمع میشه برای «حاجت گرفتن». همه میان که حاجت  بگیرند. همه میان  و جذب می کنند. میگن فلان امامزاده حاجت میده. به گوش ما میرسه. دلمون هم شکسته. میریم که حاجتمون رو بگیریم. در حقیقت داریم جذب می کنیم. میخوایم بشه. می تونه همچین توجیهی داشته باشه. شاید هم کار دل، هیچ توجیهی نداشته باشه!

 

 


نه سالم بود که آبله مرغون گرفتم. اون سال و سال بعدش، ما به خاطر فرار از بمب باران، مشهد بودیم. جای آبله ها خیلی درد میکرد و زمان جنگ بود و دوا و درمون مثل الان در دسترس نبود! منم بچه بودم و گاهی بی تابی میکردم. اولین بار بود که رفته بودم مشهد. یه سری فامیل اونجا داشتیم و واقعا نهایت مهمان نوازی رو در حق ما روا داشتند. اونا گفتند برو حرم امام رضا و بخواه ازش که حالت خوب بشه.

دست از گریه کشیدم و با مامانم رفتیم حرم. این حالتم رو هرگز فراموش نمیکنم. وقتی وارد حرم شدیم، خب اون عظمت و اون گنبد و بارگاه به چشم بچه ای به سن من، خیلی بزرگ بود. رفتیم تو و من لحظه ای که خواستم از امام رضا بخوام حالم خوب بشه، یه دفعه به ذهنم رسید: «نکنه من از امام رضا بخوام و خدا ازم ناراحت بشه؟ اصلا کی بزرگتره؟ خدا که از امام رضا بزرگتره!!!!!!!»

و باور کنید از همون بچگی، این فکر همیشه تو ذهنمه. اینکه همه چی رو از خدا بخوام. میدونم الان همه تون میگید اونا شفیع هستند. ولی به نظر من، خود خدا هم توی قرآن میگه: من ذی الذی یشفع عنده الی باذنه «هیچ شفاعتی بدون اذن خدا صورت نمیگیره!» یا حتی یکی از دوستام همیشه میگفت: ببین آشتی! خدا مث مدیرعامل می مونه. تو به امامها متوسل میشی و اونا میشن پارتی تو که بتونی حرفت رو به خدا بزنی!!!!» من برای همه عقیده ها احترام قایل هستم. ولی خدا برای من خداست! نه مدیرعامل، نه رئیس جمهور نه هیچ چیز دیگه ای. یه جایگاهی داره که فقط خودش داره. خدای منه. به قول حضرت موسی، خدا شبان من  است! همونی که خودش میگه از رگ گردن به من نزدیکتره. من از شفاعت هیچی نمیدونم. ولی اینم میدونم که امکان نداره کسی یه عمر ستم کنه و آخرش بیفته به پای امام و پیغمبر و شفاعت بگیره و این از عدل خدا به دوره! پس حق الناس چی میشه؟ قطعا این یه بحث گنده داره که در این مقال نمی گنجه. فقط میدونم میرم سر چشمه و آب میخورم. دوست ندارم با واسطه آب بخورم. که حالا آب بیاد تو لوله و ... بعد برسه به دستم. آب چشمه خنک تره. برای من دوست داشتنی تره. پیغمبر و امام ها رو هم دوست دارم و برای همه شون هم از زمین تا اسمون احترام قائلم. ولی هرگز نمیتونم از اونا بخوام. شاید ایراد در من و اعتقادات من باشه. ولی من به خود خدا عادت دارم. شاید خدا رو به حق اونا قسم بدم، ولی از خودش میخوام!

بر میگردیم به بحث نذری. حالا اگه من نذری بدم و چند پرس غذا بدم به مامانم و خاله ام و خانواده مهدی و همسایه ها و .... خب به نظر شما، من مهمونی میدادم که بهتر بود! یه مهمونیه که غذاها رو دارم میدم در خونه ها! به جای اینکه تو خونه ام پذیرایی کنم. کسی که ظهر زرشک پلو خورده، من شام بهش خورش قیمه بدم که چی بشه؟ خواسته ام چه کار کنم؟ اصلا قصدم چی بوده؟ این بوده که قسمتی از درآمدم رو بدم به کسی که مستحقه یا بدم به کسانی که اگه منم اون نذری رو نمیدادم، چیزی معادل همون رو داشتند که بخورند. نمیدونم متوجه عرضم میشید یا نه!

من خودم همین مقدار خیلی ناچیز رو که نذر کردم، حتی وقتی تصمیم گرفتم غذا درست کنم با گوشت نذری، همونجا به خودم و خانواده ام حروم کردم که بخوام بدم اونا بخورند. کسی باید بخوره که چیزی برای خوردن نداره. سالهای قبل هم مامانم زحمتش رو میکشید و گوشت میخرید و بسته میکرد و میداد به کسانی که مسحق بودند. البته خب میدونم مقدار نذر من خیلی کمه. خب اندازه وسعمه. ولی برای همینم، یه باوری دارم من!

بعد یه بحث دیگه ای هست به اسم «خون ریختن»! من واقعا نمیدونم ریشه این کار چیه. یادمه یه شعری در مورد حضرت ابراهیمه که یه جا با یه صحنه ای مواجه میشه که یه دختر بی گناه رو میارن که جلوی بت بزرگ، گردنش رو بزنند. خونی ریخته بشه تا بلا از اون مردم دور بشه!!!! مثلا خدایانشون با خونی که می دیدند، سیراب می شدند و به اصطلاح بی خیال بلا و بدبختی می شدند!!!!!!!!! در اصل و فرع این ماجرا که اصلا شکی نیست که غلطه. بت پرستی و ریختن خون یک انسان اونم برای رفع بلای بقیه!!!!!! ولی من یه چیزی رو الانم دارم می بینم. مثلا طرف ماشین میخره، فرداش پاش می شکنه! بقیه بهش میگن: خون بریز!!!!!! آخه چرا؟ چرا باید خون ریخته بشه؟ میدونم که ما همون مرغ یا خروس رو میذاریم لای پلو و میخوریم. ولی ریشه اعتقادیش چیه؟ چرا باید خون یه خروس ریخته بشه و مالیده بشه به ماشین، بعد ما خیالمون راحت بشه که آخییییییییییییش دیگه هیچ بلایی سمت ما نمیاد!!!!!!!!!!! اون خدا کیه که باید خون ببینه که به ماشین مالیده شده تا دیگه پای ما نشکنه؟؟؟!!!

یه چیز جالب بگم حتی دو روز پیش شوهر خاله مهدی گفت فلان جا (که الان نمیدونم کجاست) که ماشین می فروشند، اصلا یه جایی هست که خروس قربونی هم می فروشند!!!!!!!!!!!!! سوال

نمیدونم. شاید من زیادی منطقی فکر میکنم. ولی در هر حال این چیزهایی که بهشون فکر میکنم.

چند روز پیش تو وبلاگ مژی جون، یه مطلبی رو در مورد یه نذر خوندم. که تا چهل روز از روزی که نیت می کنیم، ذکر بسم الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم رو میگیم. روز اول صد تا، روز دوم دویست تا و همینطور صد تا صد تا میره بالا تا روز چهارم میشه چهار هزار تا!!!!!!!!!!!

راستش این ذکر به دلم نشست. خوشم اومد. دیدم اسم خدا رو داره و خود کلمه بسم الله الرحمن الرحیم خیلی میشینه به دل و جون آدم. یه آرامشی داره. گفتم خب بیام منم شروع کنم به این ذکر. خب روزهای اول، تعداد کمه و آدم مشکلی نداره. بعد هی زیاد میشه. خب آدم مجبوره ذکر رو همون روز تموم کنه.

حالا دارم به این فکر میکنم که اصلا ذکر میکنم، یا شماره میگم؟ صلوات شمار به دستمه و هر فرصتی گیر میارم، شروع میکنم به ذکر فرستادن تا مقرری اون روزم تموم بشه. ممکنه همه تو ذکر گفتن، خیلی خلوصشون از من بیشتر باشه. من در مورد خودم دارم میگم. باور کنید وقتی تعداد زیاد میشه، حواسم به همه جا هست و همه کار میکنم و فقط دارم شماره ها رو رد میکنم. شاید خیلی وقتها روی ذکرم، فکر نمیکنم. شاید اگه یک دقیقه در یک روز به عظمت بسم الله الرحمن الرحیم فکر کنم، خیلی بیشتر به دست بیارم. نمیدونم. در هر حال این ذکر رو دارم انجام میدم و همون «عهدیه» که با خدا بسته ام. که من این کار رو میکنم، و حالا فلان چیز رو ازش میخوام. نهایت لطفی که در حق خودم میکنم، سعی میکنم زمانی که ذکر میگم، اون خواسته رو تو ذهنم مجسم کنم و دعا کنم و برای بقیه هم از خدا بهترین ها رو بخوام!

به قول مژی جون آدم تو خواب هم ذکر میگه دیگه. اینقدر که طولانیه. البته که ذکر خوبه و روی روح آدم میشینه. من با ثوابش کار ندارم. قبلا هم گفته ام که اصلا کاری رو به قصد ثواب بردن و حساب کتاب با خدا نمیکنم. اگه خوبه، خودش میدونه و اگرم بده، خودش به خدمتم میرسه و ایشالا که همه ما مورد بخشش قرار میگیریم!

ولی خدایی، چرا هی میگیم و میگیم؟؟!! یه بار بگیم و فکر کنیم خوبه یا هزار بار بگیم و چوب خطمون رو پر کنیم؟

برای عقیده همه احترام قائلم و همه تون رو دوست دارم. قلب به امید رستگاری انسان!

[ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ