چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. قلب امروز خوشحالم. چون احساس میکنم خوشبختم از اینکه یه خدای مهربون، بغلم کرده و گرمای وجودش، بهم آرامش میده.بغل

امروز دیرتر از هر روز دارم پست هر روز رو می نوسم. آخه میدونید، تازه یه ساعته رسیده ام اداره. یعنی ساعت 8:42 اومدم اداره. در حالیکه دیشب فقط چهارساعت تونستم بخوابم!

دیروز حوالی ظهر مامانم زنگید که مهدی مانی رو آورده گذاشته خونه شون و الان مانی میگه: پاهام درد میکنه! راستش یه جوری شدم! با خودش که حرف زدم گفت: پاهام درد میکنه، دستام درد میکنه، سرم درد میکنه، الان دیگه پاهام درد نمیکنه!!!!!!!!! بعد مامانم گفت که یه نموره تب هم داره.

فوری زنگیدم به بیمارستان پیامبران. مانی رو اونجا دنیا آورده ام و از همون روز اول، آقای دکتر محمد ذکاوت شد دکتر مانی و تو این سه سال، همیشه مانی رو پیش ایشون می بردیم. برنامه دکتر ذکاوت رو پرسیدم و فهمیدم از ساعت دو و نیم تا پنج، تو کلینیک بیمارستانه، از اون به بعد هم تو اورژانس. خوبی این بیمارستان اینه که همیشه یه دکتر اطفال هست تو بیمارستان. خب، ما هم به این آقای دکتر ارادت داریم و اصلا ما رو هم می شناسه. خلاصه دیروز هم یه روز کاری وحشتناک برای من بود. مضاف بر اینکه یکی از همکاران مرخصی بود و اون یکی هم که پیش من میشینه، امروز و فردا رو مرخصی رد کرده. ولی دیروز بودش. اینه که بهم گفت تو برو من هستم. ولی خب، کار خودم زیاد بود. خلاصه بدیش این بود که دواهای مانی خونه خودمون بود. توی انقلی (انقلاب!) مانی هم که خودش شهران پیش مامانم بود. خلاصه بعد از نیم ساعت، دیدم مهدی خونه خودمونه! یعنی فوی پریده بود ترک موتور سرایدارشون و رفته بود انقلاب دواهای مانی رو بیاره!!!!!!!!!

این وسط بگم که تمرین هفته هشتم گیس گلابتون، اینه که رسما از شوهرمون بابت کارهای خوبش، تشکر کنیم. تو چشاش نگاه کنیم و بگیم بابت فلان کار ازت متشکریم! (تو چشام نگا کن و دستتو بذار تو دستم... غمو روسیاه کن و دستتو بذار تو دستم!!!!!!!!!!)

خلاصه دواها رو آورد شرکت خودشون و حالا هی به من می زنگید که کی بریم خونه دواها رو بدیم به مانی! اینه که ساعت سه، من به رئیسم گفتم احوال اینجوریه و من باید برم! بعد مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه و دیدیم مانی نگو، کوره بگو!!!! باور کنید ازش حرارت بلند میشد. خیلی هم بیقرار بود!! هی میگفت: بابا بغلم کن. مهدی هم هی بغلش میکرد و راهش می برد. بعد میگفت: بریم خونه خودمون. اینجا نمونیم! ... بعد از چند دقیقه میخواست مامانم کنارش باشه.

حالا فکر کنید قرار بود دیشب برای مهدی خونه مامانم اینا تولدکی بگیریم! بیچاره مامانم یه عالمه هم موارد پیتزا خریده بود که پیتزا درست کنه و البته من حریفش نشدم که غذا درست نکنه و از مغازه پسرخاله ام ساندویچ بگیریم. وقتی ویرش میگیره، خدا هم جلودارش نیست. بماند. خلاصه دیدیم اوضاع مانی خوب نیست و فقط تونستیم تب بر بریزیم تو آب پرتقال و بدیم نم نم بخوره. که البته بد دواست و پسش میده. اینکه که دواهاش رو میریزیم توی آب پرتقال. اونم هر سه دقیقه یه بار میگفت: بهم دوا ندید! ما هم میگفتیم: آب پرتقال بخور، که بهت دوا ندیم!!!!!!!!! خلاصه نم نم بهش دادیم و کم کم خوابید. منم تونستم ده دقیقه چشمامو ببندم. بعد دوباره بیدار شد به گریه و بیقراری. تب لعنتی هم پایین نمی اومد.

همون موقع مامانم زنگید به داداش کوچیکه ام که با خانمش نیاد واسه تولد. گفتیم حالا تولد رو یه روز دیگه میگیریم. الان که بچه حال نداره و واجب هم که نیست. یه تولد طلب ما!!! خلاصه کج دار و مریز هی مانی رو بغل کردیم و هی راهش بردیم و واسش کارتن گذاشتیم و هی میگفت: تکونم بدید! دیگه پاشنه پا واسه من و مامانم و مهدی نموند از بس که اینو روی پا گذاشتیم و تکونش دادیم! بعد ساعت هشت و نه شب، دیدیم این تب، علیرغم خوردن تب بر، پایین نمیاد! گفتم: مهدی تا به نصفه شب نیفتادیم، الان ببریمش دکترش ببینتش! به خصوص که میدونستیم دکترش هم همون شب بیمارستانه. خلاصه راه افتادیم به طرف بیمارستان و اینم بگم که وقتی مانی مریض میشه، مهدی تبدیل میشه به یک پدر خیلی نگران و من تبدیل میشم به یه مادر آروم!!!!!!!!!! هرچی مهدی بیشتر تلاطم داره، من آرومتر میشم و هی سعی میکنم مانی رو آروم کنم و بهش لبخند میزنم و بغلش میکنم و براش قصه میگم. احساس میکنم مانی به آرامش نیاز داره. البته که مهدی کلا آدم مضطرب و نگرانیه و مثل همه پدرها بچه اش رو دوست داره ولی خب، اینجور وقتها هم دست و پاشو گم میکنه، هم استرسش رو منتقل میکنه به بقیه. که خدای مهربون اینجور وقتها یه سپر میذاره جلوی من و هیچ ناراحتی بهم منتقل نمیشه.

دیشب هم هم اش سر و صورتم رو می چسبوندم به سر مانی و سلامتی اش رو جذب میکردم. هی بهش میگفتم: ببین چقدر بهتر شده ای؟! مریضی از تنت داره میاد بیرون! بعد هی دست میذاشتم رو بدنش و واقعا بدن بدون تبش رو جذب میکردم! اینجور وقتها، خودمون هم دلمون یه آغوش بدون دغذغه میخواد!!!! خب حالا که ما آغوشیم، باید آرامش داشته باشیم. منکر این نمیشم که وقتی مامانم گفت مانی پاش درد میکنه، دلم ریخت. یعنی نمیدونستم سرما خورده و فکر کردم فقط پادرد داره. ولی بعد که گفت تب هم داره، انگار خیالم راحت شد!

 


خلاصه راه افتادیم به طرف بیمارستان و من توی راه عصبانی شدم. خوش به حال زمانی که آدم بمونه پشت دسته های عزاداری. یعنی اونم خیلی کار بدیه که به خاطر عبور دسته های عزاداری، خیابونهای اصلی بسته بشه. خب میشه یه راهی واسه ماشینها باز گذاشت. کسی منکر این نیست که دسته ها رد بشن. ولی نباید راه خیابون اصلی رو ببندیند. چون ممکنه مریض اورژانسی پشت دسته گیر کرده باشه. که این اتفاق هم چند سال پیش برای من و برادر مریضم افتاد! که حالا جای شرحش اینجا نیست و بماند!

اینو میگم که حالا اگه پشت دسته می موندیم، میگفتیم دسته عزاداری هستند. ولی فکر کنید دیشب ما پشت ماشین هایی گیر کرده بودیم که واسه خوردن نذری وایساده بودند!!!!!!!!گریه یعنی دلم میخواست برم پایین از تک تکشون بپرسم ببینم اگه این یه لیوان شیرکاکائوی داغ رو نخورند، چی میشه؟ و آیا هر شب این ساعت اینو می خورند؟ آیا اگه راه خیابون رو نبندند، چی میشه؟ اکثرا هم که ماشاءالله خوشحال و خندان و اگه شب نباشه و لباس سیاه تنشون نباشه، شما فکر می کنید اومده اند سیزده به در!!!!!!! با بچه ای که مثل کوره داشت تو بغلم میسوخت، منتظر رد شدن حضرات بودیم که راه باز بشه!

فقط تو رو خدا نگید واسه خاطر تبرکه! کدوم تبرک؟ شما اصلا مراسم نمی بنید. اسمی از امام حسین و خاندانش نیست. گوشه گوشه خیابونها، یه داربست زده اند و دارند خوردنی پخش می کنند. بعضی از ماشینها که ماشاالله از یکیش هم نمی گذرند!!!!!!! والا اگه امام حسین راضی باشه.

خلاصه خودمونو رسوندیم بیمارستان و دکترش دیدش و گفت که ویروسیه و واسش دوا نوشت ولی با مانی دست داد و قول داد که اگه مانی آب پرتقال بخوره، واسش دوا نمی نویسه. بعدش دواهاشو گرفتیم و برگشتیم خونه. ریختیم تو آب پرتقال و با لطایف الحیل بهش خوروندیم. بعد از یکساعت، یه کم بهتر شد. ولی ساعت یک و نیم، من و مهدی دیدیم دوباره تبش روی سی و نه و خرده ایه!!!!!! پاشویه رو شروع کردیم و هی رو پا میذاشتیمش و تکونش میدادیم! بعد واسش شیاف گذاشتیم. بعد از نیم ساعت تبش کم کم پایین اومد. ولی خب، نسبت به شیاف خیلی عکس العمل نشون میده. حالا شما فکر کنید این وسط، من دل پیچه و اسی هم گرفته بودم. نمیدونم دلیلش چی بود! ولی از دل پیچه داشتم می مردم. خلاصه یه کم بهتر شد و من و مهدی ساعت دو و نیم خوابیدیم و ساعت شش و بیست دقیقه بیدار شدیم و دیدیدم دوباره تب بالا رفته.

بردیمش بیمارستان و من توی راه همه ش داشتم به منای عزیز فکر میکردم. البته نمیدونم چرا پست های جدیدش رو ندیده بودم و شاید اشکال از ریدرم باشه! ولی همه اش دلم پیشش بود و برای اون فرشته و همه فرشته ها دعا کردم. خلاصه رفتیم بیمارستان و دکتر ذکاوت هنوز تو بیمارستان بود و مانی رو دید و گفت: این تب چون ناشی از ویروسه، چند روز طول میکشه. کم کم هم پایین میاد. تا فردا هم صبر کنید و هی بهش تب بر بدید! تا ببینیم چی میشه. اگه تا فردا قطع نشد، آنتی بیوتیک رو شروع کنید. خلاصه خود مانی هم همه اش میگفت: حالم بهتره! بغل

اول که رفتیم تو اورژانس، بغض کرد. ولی ما بهش اطمینان دادیم که فقط می خوایم آقای دکتر، ببینه که خوب شده! بعدش خانم پرستار ازم خواست مانی رو بذارم روی تخت که بشینه. اولش دوباره بغض کرد ولی وقتی نشست روی تخت گفت: چه تخت راحتی!!!!!خنده

خلاصه دوباره برگشتیم خونه. من دیگه از شدت بی خوابی، داشتم می مردم. ولی انگار خیالم راحت بود. نمیدونم چرا. خلاصه برگشتیم خونه مامانم اینا و مانی رفت بغل مهدی خوابید و من یه چیزی خوردم و آژانس گرفتم و اومدم اداره. ترجیح دادیم ماشین دست مهدی باشه؛ شاید لازم بشه. خلاصه که رسیدم اداره و شکر خدا به خاطر طرح گسترده زوج و فرد، خلوت بود و البته میگن کارمندان دولتی تا ساعت دو و نیم بیشتر اداره نیستند و ما خصوصی ها که ظاهرا زیاد حساب نمیشیم! چون دو برابر دولتی ها کار می کنیم ولی خب، مهم نیست تو آلودگی باشیم. اینه که دولتی های عزیز زودتر برن خونه یه وقت این آلودگی هوا اذیتشون نکنه!!!!!!! البته من همینم به فال نیک میگیرم. چون اونا از ساعت دو و نیم راه می افتند و ما ساعت چهار و پنج که میخوایم بریم، لااقل راه خلوت تره!!!!!چشمک

همین پنج دقیقه پیش مامانم رنگید که تب مانی دوباره بالا رفته و سی و نه و نیم بوده که دوباره براش شیاف گذاشته اند! پناه میبرم به خدا. همیشه هم از مانی میخوام دستاشو بالا ببره و واسه خودش و همه نی نی های مریض دعا کنه. آمین!!!!!!!بغل

یکی از صفات قشنگ خداوند، «مهیمن» هست. به معنی پرنده ای که بالهاشو باز کرده و جوجه هاش زیر بالهاش هستند. این صفت خدا، خیلی بهم آرامش میده. الان حس همون جوجه ها رو دارم. حسابی گرمم شده و میدونم مواظب پسر من و همه پسرها و دخترهای کوچولوئه!

راستی، در راستای نذری دادن، بد نیست سری به این سایت بزنید! سایت نذری یاب! نظر شما چیه؟ این سایت، میخواد مراکز نذری رو برای گرفتن تبرک به ما اعلام کنه، یا سیر کردن شکممون؟؟!!گریه

[ دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ