چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام صبح یه نم بارون زده تون بخیر. عاقو عجب هواییه!!!!!!!!!!!!!!!بغلجون میده واسه زندگی! اونم از نوع خوبش!!!!!!!!!قلب

از ساعت سه دقیقه به هفت اداره هستم. تقریبا هیچکس نیومده. یه سری نامه بود که ارجاعشون دادم و بعدش اومدم اینجا. الان هم فقط من و یکی از نیروهای خدماتی هستیم. ایشون مشغول نظافت هستند و من هم در خدمت شما!

دیروز ترجیح دادیم نریم خونه خودمون. تا هوا یه کم لطیف و تمیز بشه و بتونیم مانی رو ببریم مرکز شهر. دیروز وقتی پست دیروز رو گذاشتم، باور کنید از شدت بیخوابی حالت تهوع داشتم! (با عرض پوزش!) ولی مجبور بودم بیام اداره. حتی وقتی رئیسم منو دید، گفت نمی اومدی. ولی خب نمیشد. دو تا از همکاران مرخصی هستند و واقعا باید حتما خودم می بودم. اینه که یه لیوان نسکافه خوردم که لااقل بتونم سرپا بمونم. شکر خدای مهربون، حجم کار دیروز کم بود و مثل پریروز نبود که کمرشکن باشه!

طرفهای ظهر دیروز، دوباره تب مانی بالا میره و نزدیک چهل میرسه. مهدی هم براش شیاف میذاره و بعد از اون تب پایین میاد. اینجوری که وقتی داشتم طرفهای ظهر کامنتهای محبت آمیز و دعاهای قشنگ شما رو در مورد سلامتی مانی می خوندم، همون موقع مامانم اس داد که نگران نباش و مانی داره راه میره و بازی میکنه!!!!!!!! یعنی به لطف خدا و دعای شما دوستان مهربون، بهتر شده بود. قلب

مهدی هم که پیشش مونده بود. اداره مهدی اینا قرار بود دو و نیم تعطیل بشن. یعنی مهدی دو و نیم کارمندهاشو فرستاده بود که برن. و البته خودش دو و نیم یه سر رفته بود اداره و فقط به این قصد که منو برگردونه خونه! اون طفلک هم پریشب مثل من همون سه چهار ساعت رو خوابیده بود و در طی روز هم نشده بود که بخوابه. ولی ظهر اومده بود اداره و مونده بود تا ساعت چهار و ربع و بعدش هم اومد دنبال منو برگشتیم خونه. شکر خدا ترافیک خیلی کمتره.لبخند

خلاصه وقتی رسیدیم خونه، من خیلی دلم میخواست بخوابم. به خصوص که مانی هم خواب بود. اینه که هر دو بالش گذاشتیم که بخوابیم که هنوز ده دقیقه نگذشته بود که مانی بیدار شد و بهانه گرفت. دیگه ما هم بلند شدیم و رفتیم پیشش. هرچی مامانم میخواست پیش خودش نگهش داره، مانی قبول نمیکرد. ما هم دیگه بی خیال خواب شدیم و رفتیم پیشش. لامصب اصلا دوا نمیخوره. دوا بخوره تو سر من، دواشو یواشکی میریزیم تو آب پرتقال،  اونم به زور میخوره!

همه اش هم می اومد سرشو میذاشت رو پای من و میگفت بغلم کن. شکر خدا دیروز بهتر بود. یعنی از صبح که براش شیاف گذاشته بودند، تا عصر دیگه تب نکرده بود. ولی سر شب یه بچه تبی کرد و بهش تب بر دادیم. آخرهای شب هم گفت گلوم درد میکنه. دیگه از امروز باید آنتی بیوتیک رو بهش بدیم. البته من میخواستم دیشب بهش بدم ولی مهدی نذاشت!منتظر 

خلاصه وقتی رسیدیم خونه، من دلم میخواست یه دوش بگیرم. ولی مانی چسبیده بود به من و نمیذاشت. خلاصه خونه مامان اینا بودیم و باز مامانم بود. اینه که واسش شهرعسلی گذاشتیم و در فرصت پیش آمده، من پریدم حموم و دلی از عزا درآوردم. آخه شب قبل و صبح همون روز وقتی از بیمارستان برگشته بودیم، نشده بود دوش بگیرم. اینه که یه دوش اساسی گرفتم و فرصت کردم پشت لبی تمیز کنم و کرمی به دستم بزنم و کرم دور چشمم رو بزنم. اینقدر تند تند این کارها رو میکردم که خودم هم باورم نمیشد. یعنی تو همون زمان کوتاهی که مانی روبروی تی وی دراز کشیده بود.

چون عادت دارم همیشه یه ته آرایشی داشته باشم، دیروز که آرایش نداشتم، همه فهمیده بودند که من یه چیزیم هست! ولی از آرایش مهمتر، خواب بود که شدیدا بهش احتیاج داشتیم. خلاصه شام خوردیم و مانی گفت: بریم بخوابیم. من و مهدی هم از خداخواسته دیگه ساعت ده، ده و نیم بعد مسواک رفتیم خوابیدیم. من که بیهوش شدم. هرچند که هر یه ساعت یه بار ناخودآگاه دستم میرفت طرف دست مانی و مچش رو می گرفتم که ببینم تب داره یا نه! که شکرخدا نداشت. تا اینکه از ساعت دو و نیم رسما بیدار شد و گفت: مامان! شیر میخوام! بیدار شدم رفتم براش شیر گرم کردم. جالبه که خودش اومده بود تو آشپزخونه. ولی واینمیسه اونجا که بهش شیر بدیم. میره تو اتاق می شینه تو رختخواب که شیر رو ببریم خدمتش!

یه قلپ بیشتر نخورد!!!!! بعد از سه دقیقه گفت: آب میخوام. رفتم آب آوردم. یه کم خوردو بعد از پنج دقیقه گفت: آناناس میخوام!!!!!!!!!!خنده بچه! نصف شبی آناناسم کجا بود؟!سوال

آب هلو داشتیم و اونو بهش دادم و اونو نسبتا خوب خورد. بعد گفت: دوغ میخوام!!!!!!!!!! یعنی نمیدونم داشت جبران نخوردن این چند روز رو میکرد یا میخواست منو دست بندازه!!!!

حالا فکر کنید این دو سه روز من و مهدی و مامانم هی اینو گذاشته ایم رو پامون و تکون داده ایم. وضع کمر منم که دیگه معرف حضورتون هست! نصف شب هم سیاتیک عود کرده بود ولی لنگان لنگان میرفتم و دست پر برمیگشتم!!!!!!!!!!قلب و این اجرای دستور ارباب و غلام تا حوالی ساعت سه و نیم ادامه داشت!

بعدش گفت: دستتو بده به من! بعد دست منو رو زمین پهن کرد و امتحانش کرد و سرشو گذاشت روش و خوابید! کتف دیگه داشت از جا کنده میشد!!!!!!!!!!خنده ولی خب، شکر خدا درسته که گلوش یه کم درد میکنه، ولی من حس میکنم قدم قدم داره بهتر میشه. همه اش هم از لطف خدا و دعای شما عزیزانه که اینقدر خالصانه دعاش میکنید. به قول جوادیساری تو کنسرت،  دست قشنگ و روی ماهتون رو می بوسم!بغلقهقهه

خلاصه وقتی ساعت ده دقیقه به شش ساعت زنگ خورد و بیدار شدم، واقعا دوست داشتم هنوز بخوابم. ولی بیدار شدم و صدای بارون شنیدم از بیرون. با خودم گفتم: من که اینجا (خونه مامانم اینا) بارونی ندارم که! همونجا از خدا خواستم بارونش اذیتم نکنه و حالا این وسط مریض نشم. ماشینمونم پلاک زوجه و امروز نمیشد ماشین بیارم.

از اونجایی که خدا مهربونه، وقتی اومدم بیرون دیدم فقط هوا بوی بارون میده و زمین نمدار! یعنی اون لحظه بارونی نمی بارید که بخواد خیسم کنه. چند تا نفس عمیق کشیدم و خدا رو شکر کردم و واسه همه تون دعا کردم. بعدش هم اومدم اداره!لبخند


خب، دیروز مهدی فقط به خاطر من اومده بود دنبالم، جا داشت ازش تشکر کنم. میتونست بمونه خونه و وقتی ظهر مانی خوابید، اونم سرشو بذاره و بخوابه! ولی اومده بود دنبالم و گفت: آخه گفتم شاید امروز ماشین بد گیر بیاد. تو هم خسته ای و دیشب نخوابیدی!

اینه که ازش خیلی تشکر کردم و وقتی هم که رسیدیم در خونه بابام اینا، قبل از پیاده شدن گفتم: خیلی لطف کردی. ممنون عزیزم. بعد یادم افتاد که باید تو چشمش هم نگاه کنم. گفتم: منو نگاه کن! نگام کرد. زل زدم تو چشمش و گفت: ممنونم. خنده اش گرفت و گفت: چرا اینجوری میکنی؟ گفتم: نه آخه! تو نمیدونی! باید تو چشمت نگاه کنم!!!!!!!نیشخند

بعد که پیاده شدیم، چند قدم که رفتیم، دوباره برگشتم و گفتم: مچکرم!!!!!!!! گفت: مسخره بازی درنیار! گفتم: کسی که این چشمها رو داره، چرا باید گاهی بداخلاقی کنه. چرا باید حرف مفت بزنه و طرفش رو ناراحت کنه؟ گفت: اقتضای طبیعتش این است!!!!!!!!

اشاره به اون مثل: نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است!!!!!!!!!!

راستی یکی از دوستان تو دو سه تا پست اخیر کامنت گذاشته بود که چطوری میشه جذب کرد.

راستش امروز میخوام یه چیز دیگه ای از جذب کردن رو بهتون بگم. که البته شاید خیلی هاتون شنیده باشید. و این چیزیه که از نظر علمی هم ثابت شده!

حتما در مورد راز آب شنیده اید. اینکه مولکولهای آب، بنا به محیطشون تغییر شکل میدن! اینطوری که دانشمندان تو تحقیقاتشون متوجه شدن که مثلا ا گه شما یه لیوان آب معمولی داشته باشید و روی اون یه برچسب بزنید و هر عبارتی که می نویسید ـ به هر زبانی ـ مولکولهای آب، تغییر شکل میدن. مثلا اگه روی لیوان بنویسید «سلامتی»، «عشق» «تشکر» « خدا» یا هر عبارت مثبت دیگه ای، مولکولهای آب به زیباترین شکلی که فکر کنید در میان! یعنی بچه ها، تشکر هم جز موارد مثبته! برای همینه که در همه ادیان و آیین ها، خیلی  روی شکرگذاری و تشکر تاکید شده.

حالا اگه ادبیات منفی به کار ببرید، اونا به همون مقیاس، زشت میشن. مولکولهای آب رو میگم. دیده اید که از قدیم گفته اند: وقتی آب میخورید بگید: سلام بر  حسین! اون موقع که میگید، خب هم سلام مثبته، هم حسین. چون حسین آدم مثبتی بوده تو تاریخ. (و همون مثبت بودنش هم باعث موندگاریش شده) حتی خیلی از علما میگن کلمه لعنت رو به کار نبرید! چون روی مولکولهای آب تاثیر میذاره. میدونید منظورم چیه؟ میخوام بگم مثبتها رو بگیم. درود بفرستیم به روان پاک اونکه خوبه و بهترینه. (حالا یه عده میان کامنت میذارن تو طرفدار یزیدی!!!!!!!!!!)

توی اون فیلمی که من چند سال پیش دیدم، حتی اسم مادر ترزا هم مولکولهای آب رو به شکل زیبایی دراورده بود.

حالا یه چیزی، دقت کرده اید مثلا بعضی ها میرن دکتر. بعد دواهاشون رو میگیرند. وقتی دارند قرص رو میخورند میگن: ما که رفتیم این دکتر! اینهمه هم دوا داد، ولی من که چشمم آب نمیخوره که بهتر بشم! بعد قرص رو میخوره! به نظر شما، باید خوب بشه؟ کسی که ایمان نداره که خوب بشه و با همون نیت هم دواشو میخوره، به نظرتون خوب میشه؟

برای همین من هر وقت دارم به مانی آب میدم یا قرص یا هر چیز دیگه ای، اولا بسم الله میگم، دوم اینکه میگم: «مانی بیا آب سلامتی بخور!» صد در صد کلام هم روی مولکولهای آب تاثیر داره. میگن سر سفره غیبت نکنید! خب کلام منفی روی غذاها تاثیر داره.

از همه اینا مهمتر دو سوم وزن انسان آبه! وقتی کلام منفی می شنویم، معلومه که روی ما تاثیر میذاره. برای همینه که میگن شنونده غیبت هم نباشیم! فحش ندیم! تهمت نزنیم. و این مثال قشنگ که « هر کاری بکنی، نتیجه اش به خودت برمیگرده!» غیر از قانون خدا که باید نتیجه اعمالمون رو ببینیم، هر کاری که می کنیم، از نظر علمی هم روی خودمون تاثیر میذاره! توی اون فیلم حتی میگفت دقت کنید که دیکتاتورها و ظالمان، اکثرا دارند از مریضی های بدی رنج می برند. درسته خیلی هاشون سر و مور و گنده هستند! ولی اکثرشون مریض هستند. چون کارهایی که می کنند، روی بدنشون هم تاثیر میذاره. من حتی معتقدم روی سرم هایی که به مریض ها وصله، عبارت «سلامتی» و «تندرستی» رو بنویسند! به نظرتون بی تاثیره؟

اینایی که گفتم، یه ذره ای بود از علمی که در مورد راز آب حرف میزنه. همین رو در نظر داشته باشید که حتی دعانویس ها هم، همیشه دعا رو روی آب می خوندند و می دادند دست مردم! (شما نرید یه وقت!) این یعنی از قدیم مردم می دونستند که آب میتونه انرژی ها رو بگیره!

شاید دیده باشید که یکی از قشنگترین شیشه ها، مال مشروبه. من چند سال پیش دنبال شیشه های مشروب بودم که جمع کنم و توشون آب بریزم و بذارم تو یخچال. ولی از وقتی که شنیدم نوشته ها روی مولکولهای آب تاثیر میذاره، دیگه از شیشه های مشروب واسه آب خوردن استفاده نکردم! چون الکل واسه بدن مضره. و نوشته های روی این شیشه ها، روی آب تاثیر میذاره.

میدونید، منظورم اشاعه خرافات نیست! میخوام دلیل علمی اش رو بگم.

یه تمرین: همین امروز یه نوشته قشنگ که بهتون انرژی میده رو بنویسید روی یه کاغذ و روی لیوان آب یا چای تون بچسبونید. و واقعا هم بخواهید که حالتون بهتر بشه! هر جرعه آب یا چای که از این لیوان میخورید رو با این ایمان بخورید که سلامتی و امید و انرژی داره وارد بدن و روحتون میشه. شب که دارید میخوابید، انرژی تون رو اندازه بگیرید. ببینید چه حال خوشی دارید!!!!!!!! من هر روز بعد از نوشتن هر پست، خیلی حالم بهتر میشه! چون هی انرژی مثبت میدم و انرژی مثبت میگیرم!!قلب

بهترین ها رو براتون میخوام!بغلقلبلبخند

 

[ سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ