چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز پنجشنبه است و الان هم ساعت 17:42 و من و مانی اومده ایم اداره!!!

اداره مون مشغول انجام یه پروژه ایه که امروز قرار بود در راستای اجرای اون، یه مانور انجام بشه. همیشه معمولا پنجشنبه ها این مانور انجام میشد که من به لطف دوستان از اومدن معاف میشدم که وقت بیشتری رو با مانی بگذرونم. (واقعا همکارهام، از حد همکار فراترند و درحقم دوستی می کنند!بغل)

ولی امروز دیدم هفته پیش شنبه اش تعطیل بوده و این هفته هم شنبه اش تعطیله و این دو هفته، کمتر از قبل کار کرده ام!!! پس برنامه ریزی کردم که اگه شد یه سر بیام اداره با مانی. البته بیشتر قصدم این بود که یه بار تو مانور باشم و یه باری از رو دوش همکارهام بردارم!

 امروز صبح که مانی بیدار شد، تصمیم داشتم برم کفه ژله ای مخصوص خار پاشنه بگیرم. آخه از سر بارداریم، دچار خار پاشنه شده ام. کفه ژله ای کامل داشتم  ولی توی یکی از کفشهامه و یکی دیگه لازم دارم. البته اینی که امروز خریدم، فقط قسمت پاشنه است. اینجوری دیگه سایز کفشهام خیلی به مهم نمیریزه!چشمک

خلاصه صبح با مانی رفتیم و منم چیز دیگه ای نمیخواستم بخرم ولی از فروشگاه رفاه همون حوالی، همون هیچی هایی که خریدم، پنجاه شصت تومن شد!!! بعد برگشتی خونه و من ناهار درست کردم و در حین ناهار، یه سوتفاهم مسخره بین من و مهدی پیش اومد. که مقصر هم هیچ کدوم نبودیم. طفلی ها حرف همو نمی فهمیدیم. من همه اش می گفتم تو از چی ناراحتی؟ از اون سوال من؟؟(یه سوال ازش پرسیدم که آقا بهش برخورد!!!) اونم یه نیم ساعتی تو قیافه بود. هرچی من هی لبخند میزدم و هیچی نمی گفتم، هی خرشو دراز می بست!! خیلی جالبه!! آدم ناراحت بشه که چرا طرفش فقط ازش سوال پرسیده! یعنی این کارها رو میکنه که دیگه کسی جرات نکنه ازش سوال بپرسه!!! تعجببعد من هرچی می گفتم: «خب اگه از سوال ناراحتی که ببخشید! من دیگه این سوال رو نمی پرسم!!» اونم میگفت: «نه، خب چرا اینو پرسیدی؟؟» یعنی دیدم مشکل هیچ جوری حل نمیشه.عصبانی

یه دفعه داد کشیدم: «بابت یه سوال یه ساعته پدر منو درآوردی!!! ول کن دیگه! من به گور پدرم خندیدم این سوال رو پرسیدم. تو چرا بلد نیستی مکالمه کنی؟ گفتگو چرا بلد نیستی؟ همه زن و شوهرها با هم حرف می زنند. یا به نتیجه می رسند یا نمی رسند. دیگه اینقدر مسخره بازی در نمیارن که!» کلا مشکل مهدی اینه که بلد نیست حرف بزنه و حرف بشنوه! باور کنید کل مشکل ما با هم همینه!گریه

خلاصه هیچی. دیگه باهاش حرف نزدم تا ناهار آماده شد. بعدش سر ناهار یه سری دیگه خودشو لوس کرد که من این قسمت مرغ رو دوست ندارم. این اصلا گوشت نداره!!! منم یه تیکه دیگه آوردم دادم بهش ولی هیچ کدوم رو نخورد!!! البته یه چیزی هم هست ها، مهدی سینه مرغ دوست داره ولی همیشه میگه: این سینه نیست. البته اونی هم که بهش دادم، سینه نبود. ولی تیکه دومش، یه عالمه گوشت داشت ولی به هیچ کدوم لب نزد. منم فوری تو دلم گفتم: «به درک!!» دیگه واقعا حوصله ناز کشیدنش رو ندارم. هر چیزی حدی داره!!!

بعدش هم من و مانی اومدیم اداره. تا حالا که وایساده پسرم و نیم ساعت پیش ازمون پذیرایی کردند. آبمیوه و شیرینی. که مانی همه آب هلو رو خورد و نصف آب پرتقال!!! دیگه شکمش اندازه توپ بسکتبال شده بود!!هورابعدش هم آقا شکمشون کار فرموند و ما توی اداره به سختی ایشون رو شستیم و پوشک کردیم!!!

فعلا هم که همکارم واسه مانی آهنگ گذاشته و مانی هم داره قر میده!!!

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ