چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. بعد از چند روز که ندیدمتون!!!!! دلم براتون تنگ شده حسابی!!!!قلب ولی خب، از خونه پست نمیذارم. میدونید که. هرچند که پنجشنبه اینقدر حالم بد بود که چند بار خواستم پست بذارم. ولی شکر خدا بهتر شدم.

راستش روز سه شنبه همچنان تو اداره کارم زیاد بود. همکارم هم که مرخصی بود. و این وسط یه موردی هم پیش اومد که متاسفانه منجر به دعوا شد و من صدام رفت بالا. البته قبلش یه مورد کوچکتر پیش اومد و وقتی رئیسم اومد، رفتم بهش گفتم جریان رو. و واقعا این تجربه خوبی بود توی کار. اینکه همیشه رئیسم رو در جریان بذارم و کسر شانم نشه از اینکه چیزی نگم و ول کن و ارزش نداره. خیلی هم ارزش داره. اینکه یه آدم بی مقدار بی سواد که رتبه و سواد و تحصیلات و سابقه کار و کلا همه چیزش از من کمتره، بخواد با خاله زنک بازی و جاسوس بازی، منو تهدید کنه!!!!!! بعدش رفتم همه رو به رئیسم گفتم. اونم گفت برو به رئیس منابع انسانی بگو. و البته خود منابع انسانی هم دست کمی از اون خانم نداره.

تو این فاصله مهدی زنگید که چهار رو ربع بیاد دنبالم و منم باید وایمیسادم تا رئیس منابع انسانی از جلسه بیرون برگرده و کار رو باید همون روز تموم میکردم. چون معلوم نبود اگه من از اداره برم بیرن، در نبود من چی میشه. اینه که به مهدی گفتم: من تو اداره یه درگیری دارم و باید کمی صبر کنی که حلش کنم. دیگه بیشتر توضیح ندادم.

خلاصه وقتی من داشتم با رئیس منابع انسانی می حرفیدم، این خانم اومد تو و یه رفتار زننده کرد و منم صدامو بردم بالا و گفتم: دستتو بنداز بی تربیت! من از تو سنم بیشتره!!!!! اون دو نفر هم شوکه شده بودند و فکر نمی کردند من همچین رفتاری بکنم.

عاقو یه تجربه کاری: گاهی اجازه بدید، اطرافیان و همکاراتون تو اداره، ازتون بترسند. ذاتا زیرآب زن نباشید چون حرکت انسانی نیست. ولی بهشون بلوف بزنید و بذارید فکر کنند که این کار از شما برمیاد!!!!!!

خلاصه وقتی برگشتم که وسایلم رو بردارم، دیدم مهدی نشسته منتظر منه!!!!! تو اوج عصبانیت خنده ام هم گرفته بود. ولی وسایلم رو جمع کردم و کارها رو راست و ریست کردم و با هم رفتیم. بعد که رفتیم پایین، مهدی گفت: حالا با کی دعوات شده بود؟ گفتم: داشتم با یه بی ادب حرف میزدم که دستشو تا آرنج کرده بود تو کشو من و صورتجلسات هیات مدیره رو برداشته بود، تازه دو قورت و نیمش هم باقی بود! تو چرا اومدی بالا؟

گفت: دیدم نیومدی، با خودم گفتم خدا به دادشون برسه اگه برم بالا، ببینم یکی از این مردهای شرکتتون، داره سرت داد و بیداد میکنه!!!!!!!! همه شیشه ها رو رو سرت می شکستم!!!!!!!!

خنده ام گرفته بود. آخه میدونید! تو این نه سالی که تو این شرکتم، در هیچ زمانی دلم نخواسته شوهرم بیاد و از حقم دفاع کنه. همیشه خودم بوده ام! ولی خب، دیگه تو ذوق مهدی نزدم و حمایتش رو پس نزدم! خلاصه رفتیم دنبال مانی و برش داشتیم و رفتیم خونه خودمون. مهدی یه کم دو دل بود که بازم بمونیم خونه مامانم اینا تا مانی بهتر بشه. ولی من میخواستم حتما بریم. چون میدونستم اگه یه روز از تعطیلات رو خونه مامانم باشیم، تا آخرش دیگه راه فرار نداریم!!!!!!! خلاصه رفتیم و اینو باید بهتون بگم که شاید در عمرم هرگز اینقدر از رختخواب لذت نبرده بودم که تو این سه روز تعطیلی لذت بردم!!!!!!! احتمالا به خاطر خستگی و کم خوابیدن چند روز اخیر بود. یعنی با چنان لذتی لحاف و بالشتم رو بغل کرده بودم، که خودم خنده ام گرفته بود!

همون سه شنبه شب که رسیدیم، پریدم از مرغ فروشی مرغ بخرم، که دیدم مغازه رو جارو کرده!!!! گفتم: یه تکه فیله بیشتر نمیخوام. برای بچه مریضه! اونم از روی جنس یکی از مشتریها که قبلا سفارش داده بود، یه تکه سینه جدا کرد و همون شد چهار هزار تومن! بعدش برگشتم خونه و یه کم شوید پلو درست کردم و چند تکه هم از فیله رو نمک زدم و کباب کردم و دادم به مانی، ولی اگه شما لب زدید، اونم لب زد!!!!!! از سر این مریضی، اشتهاش صفر شده!ناراحت

 روز چهارشنبه کار آنچنانی نکردم. جز اینکه واسه ناهار قورمه سبزی درست کردم و لباسهای سفید مهدی رو انداختم تو ماشین و ماشین ظرفشویی رو شستم و تمیز کردم. بعد تا فاصله ای که ناهار آماده بشه، دو تا طبقه از کمد مانی رو مرتب کردم. خیلی وقت بود میخواستم مرتبش کنم و فرصت نمیشد. و کمتر از اونی که فکر میکردم وقتمو گرفت. مهدی هی میگفت: بیا استراحت کن! ولی بهش گفتم بذار این کار رو بکنم، دیگه تا فردا استراحت میکنم. چون دیگه کاری ندارم!!!!!!!!نیشخند

خلاصه قبل از ناهار هم شال سبزم رو سرم کردم و از خونه رفتم بیرون! (من محرمها، به جای سیاه، سبز می پوشم!) رفتم یه جایی و نیم ساعته برگشتم. وقتی برگشتم، مهدی هیچی نپرسید ازم. فقط خودم رفتم تو بغلش و گفتم: مهدی! پس کی میخواد درست بشه؟ سرمو گذاشتم رو شونه اش و های های گریه کردم. دلداریم داد و گفت: درست میشه. یه کم صبر داشته باش!

آروم که شدم، اومدم برنج درست کردم. یه کیلو برنج ایرانی برای امتحان خریده ام. خواستم امتحانش کنم، که بد جور رفوزه شد! یعنی کوفته برنجی های اوشین هم به خوابش نمی اومد!!!! از بس که خمیر شد! مهدی هم بدش میاد. اینه که برای مهدی، با برنج هندی، فوری یه لیوان کته درست کردم که در هر حال، خمیر نمیشه!!!!!!! البته قطعا منم خوب بلد نبودم درش بیارم!!!!!!نیشخند

سر ناهار، مهدی خیلی ازم تشکر کرد و گفت چرا با اینهمه کار، اینقدر خودمو اذیت کرده ام و واسه اون، دوباره برنج درست کرده ام!!!!!!!مژه منم گفتم: قابل شما رو نداره آقا!!!!!از خود راضی


خلاصه روز عاشورا که چهارشنبه باشه، حالا من بدجوری گرفته بود! نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم. اهل عزادای و گریه هم نیستم. خب، هر کس یه عقیده ای داره. من از بچگی اینجوری بودم که امام حسین برام خیلی خیلی بزرگتر از یه آدم تشنه و درمونده بوده! کسی که به خاطر آب و تشنگی، جنگیده باشه. میدونم تصور همه از امام حسین این نیست. ولی خب، مقام این بزرگواران خیلی بالاتر از اینه که من بخوام به خاطر تشنگی شون گریه کنم. یا حضرت زینب، خیلی بیشتر از یک زن داغدار که اسیر دست دشمنه، ارج و قرب داره. اون زنیه که اشک و مویه نمیکنه و همه حقیقت کربلا رو شجاعانه می کوبه تو صورت ظالم زمانش! امام حسین کسیه که زیر بار زور نمیره و به بهای مرگ خودش و عزیزانش، تا آخر سر عقیده اش وایمیسه!

کی جرات این کار رو داره؟ والا این روزها این بزرگواران باید بیان و به حال و روز ماها گریه کنند. نه ما به حال اونا! خب مسلمه که وقتی روضه خونده میشه، طرف به خاطر اینکه اشک مردم رو دربیاره، جنبه های احساسی ماجرا رو میگه. در حالی که حماسه کربلا، خیلی بزرگتر از این جنبه های احساسیشه!!!!!!!! وگرنه روضه که خونده میشه، کیه که یاد بدبختی ها و مصائب خودش نیفته؟ و کیه که فقط به خاطر اون واقعه، واقعا گریه کنه؟! تازه همیشه من خیلی بیشتر دلم واسه امام سجاد میسوزه که می دید همه اعضای خانواده اش دارن پرپر میشن شجاعانه ولی حالش بد بود نمی تونست کاری بکنه!

غروب پنجشنبه، از مهدی ناراحت بودم. باهاش بحثم هم شد. بهش گفتم: واقعا خودتو به خواب زده ای؟ دیگه کی میخوای یه فکری به حال این رابطه بکنی؟ یعنی به نظر تو نورماله؟ نمیخوای فکری بکنی؟ تا کی میخوای همینطوری بشینی و تماشا کنی؟ اونم گفت: اگه ناراحتی میتونی بری!

یه کم گذشت، دیدم دارم خفه میشم. لباسهامو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون. راه افتادم به طرف سه راه جمهوری. هت ست رو گذاشتم گوشم و آهنگ کردی گذاشتم. دستامو کردم تو جیبم و راه افتادم. عجیب دلم گرفته بود. دلم میخواست همینطوری بشینم گوشه خیابون تاریک و سوت و کور و ساعتها تو همون وضعیت بمونم! ولی همینطوری راه رفتم و راه رفتم تا دور زدم و برگشتم خونه. حدود چهل دقیقه شد. برگشتم خونه و لباسهامو درآوردم.

بعد از نیم ساعت که دیگه با مهدی هم حرف نمیزدم و تو خودم بودم، خودش شروع کرد به حرف زدن. گفت: من خیلی به این رابطه مون فکر کردم. به نظرم دو مساله نمیذاره من و تو با هم رابطه س داشته باشیم. اول اون دو سه ساعت رانندگی شخمی که هر روز اعصاب منو به هم میریزه. دوم اینکه ساعت خوابمون یکی نیست. تو یازده دوازده میخوابی که من دلم نمیخواد و تازه مانی بیداره. بعدش که نصف شب من میام میخوام و دلم میخواد، تو خوابی! ولی آشتی! غصه نخور! درست میشه! من بهت قول میدم!!!!!!!!!

منم هیچی نگفتم دیگه.

بعد رفتارش باهام بهتر شد. آها اینم بهتون بگم که یکی از دلایل فرار من و مهدی از هم، مساله فیلم دیدنه. ما در دیدن فیلم، با هم اشتراک نداریم. یعنی مهدی عاشق کارتون و فیلمهای تخیلیه، من اصلا دوست ندارم و فکر میکنم اینا مسخره و الکیه!!!!!!!!!نیشخند البته مثل همه مردها، فیلمهای خشن هم می بینه که خب، کمتر خانمی دوست داره. حالا فکر نکنید من عاشق فیلم هندی ام ها! تو عمرا سه تا فیلم هندی بیشتر ندیده ام. شعله و سنگام و گلستان که این گلستان رو فقط نگاه میکردیم و غش غش می خندیدیم از بس هندی و مسخره بود. تا جایی که روده های پسرخاله نزدیک بود از خنده بترکه!!!!!!!

ولی جالبه بدونید که تو این دو روز آخر تعطیلی، من کارتون «توربو» و فیلم «فقط مثل یک زن» گلشیفته و دو تا فیلم دیگه رو با مهدی دیدم!!!!!!!!! باورتون میشه؟؟؟؟!!!!!!!!!تعجب یعنی من وقتی از یه فیلم خوشم میاد، میشینم با دقت تمام صحنه ها و مکالماتش رو نگاه میکنم. نمیتونم تو جمع های خیلی شلوغ فیلم ببینم. بعد تا چند روز ـ اگه فیلم قوی باشه ـ بهش فکر میکنم و در موردش حرف میزنم! ولی خب سلیقه مهدی فرق میکنه. اون میتونه روزی ده تا فیلم ببینه. این فیلم تخیلی هم اسمش «الایزون» به معنی بهشت بود. با بازی مت دیمون! به نظرم خیلی بد نبود. یعنی فیلمش که قشنگ بود. ولی برای من که اصلا تخیلی دوست ندارم و به نظرم خیلی چاخان داره!! خب آدم همیشه هم نباید روی نظرش پافشاری کنه! یه جای مانور هم باید بذاره دیگه. در مورد گلشیفته هم، خانواده من، با رفتنش مخالفند و خانواده مهدی موافق! نظر من و مهدی هم اینه: اصلا به ما چه مربوطه! دلش خواسته رفته. فوقش اینه که ما دوست نداریم دیگه! خب از هر فیلمش که قشنگ باشه خوشمون میاد، از اونی هم که خوب نباشه، بدمون میاد! این دیگه تعصب نداره. چه برای طرفداراش، چه برای مخالفاش... والا.......... با این نوناشون!!!!!!!!نیشخند

و اینم بگم که در این مورد، ما هر دو روی سلایقمون خیلی پافشاری میکنیم. یعنی میکردیم. و این کار، شکاف رابطه رو بیشتر میکنه. تا اینکه من یکی از این فیلمهای تخیلی رو دیدم و به نظرم جالب اومد!!!!!!! به نظرم باید بیشتر از اینا، من و مهدی کارهای مشترک انجام بدیم. اینجوری وقت بیشتری رو با هم خواهیم گذروند. (می بینید چقدر عجولیم؟ تازه تازه دنبال کارهای مشترکیم!!!!!!قهقهه)

دیشب خونه مامان مهدی بودیم. خواهر بزرگه و شوهرش دائم داشتند با موبایل توی وی چت چرخ می زدند. صدای بقیه دیگه دراومد. بعد مهدی گفت: یه تستی تو اینترنت بود در مورد میزان اعتیاد به اینترنت و متاسفانه نتیجه تست من این شد: شما یک قدم تا اعتیاد حاد به نت فاصله دارید! دیگه به خودم اومده ام و سعی میکنم کمتر برم نت!!!!!!!!

شکر خدا خودش درد رو پیدا کرده. ایشالا که درمان هم حادث بشه. فیلم دیدن مشترک، بهتر از نت گردی تنهاییه!

به جون خودم!!!!!!!قلب

[ شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ