چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه و قلبهای مهربونتون!قلب صبح قشنگتون بخیر. بازم صبح که بیدار شدم و بیرون اومدم، دیدم زمین خیس بود! این یعنی بارون قبل از ما اومده و خیابونها رو شسته. پس امروز یه روز دیگه است و ناراحتی ها و غصه های دیروز، همه شسته شده است!بغل

دیروز من تا ساعت شش سر کار بودم. یعنی شیفتم بود. و اینکه رئیسم از ساعت یک از اداره رفته بود بیرون جلسه. یه سری کارها رو انجام دادم ولی دیدم وقت ا ضافه دارم و افتادم به جون ریدر و به همه تون سر زدم. به جز طرلان عزیز که اصلا وبش باز نمیشه و برای ورده عزیز هم نمیشه نظر گذاشت!

خلاصه ده دقیقه به شش روسا از جلسه برگشتند و همون موقع مهدی زنگید که من و مانی پایین اداره منتظرتیم و بیا سوار شو!!!!!! منم گفتم: باید وقتی ازخونه مامانت راه می افتادید می زنگیدی! اینا تازه اومده اند و من هنوز کارم تموم نشده. گفت عیب نداره منتظر می مونم! منم تو اون ده دقیقه باقیمانده، یه سری کارها رو تند تند کردم و دیدم دیگه کاری ندارند، رفتم!

خلاصه سر راه مهدی از قنادی فرانسه تو خیابون انقلاب یه کیک ناپلئونی گرفت و بردیم خونه. مانی هم همچنان خواب بود! رسیدیم خونه و مهدی گفت: چون ماشینمون زوجه، و طرح زوج و فرد تا اطلاع ثانوی از درب منازله، در نتیجه من فردا ـ یعنی امروز ـ نمیرم اداره و می مونم خونه پیش مانی که نخواهیم ببریمش خونه بابات اینا! ناهار هم برامون نذار که پدر و پسر میخوایم جوج بزنیم بر بدن!

منم از خداخواسته. دیدم یه کم قورمه سبزی داریم تو یخچال. یه لیوان کته درست کردم و یه دست الکی به آشپزخونه کشیدم و رفتم ولو شدم جلوی تی وی. مانی هم خواب بود. از مهدی خواستم فیلم بذاره. یه فیلم گذاشت که همون ده دقیقه اول خوابمون گرفت و گفتم فصل کرگدن رو بذاره که حس اونم نبود و باید یه بار سر فرصت بشینم نگاش کنم! بعد یه کم نشستم سر فیس بورق و منتها چون یه سردرد عجیب داشتم، مهدی دیگه نذاشت زیاد بشینم! یعنی یه سردرد عجیب. انگار از همه طرف به سرم فشار می اومد! بعد مانی بیدار شد و بهش شام دادم و خودم هم از ترس تشدید سردرد، یه ذره قورمه سبزی ریختم رو ته دیگه کته ای و حالشو بردم!!!!!نیشخند 

ولی خب، این روزا مراقبم شدید که چاق نشم و حتی اگه بشه، سایزم رو کوچکتر کنم. الان سایزم چهله. نمیخوام ـ یعنی نمی تونم ـ برگردم به سی و هشت. ولی همین سایز چهل رو اگه بشه یه کم این شکم مهربون کوچیکتر بشه، خب خوبه! به خصوص که در نظر دارم یه بوت بلند زرشکی بخرم که با شلوار مشکی چسب، محشر میشه. اونجاست که آدم هرچی کمتر خورده باشه، راضی تره!!!!!نیشخند

و البته اینم بگم ها، خیلی هم گول اعداد وزن رو نخورید. خودتون رو با سایز بسنجید. با لباسهای پارسالتون. یه وقتهایی ما همون وزنیم، ولی سایز رفته بالا. پس نباید خودمون رو گول بزنیم. و هر چیز اضافه که میخوایم بخوریم بهتره با خودمون بگیم: اگه نخوریم چی میشه؟! به خدا هیچی نمیشه. مهدی دیوانه وار نوشابه میخورد. نوشابه و بستنی. اوایل ازدواج من خیلی باهاش کلنجار میرفتم ولی روز به روز بدتر میشد. از اینا بدتر اینکه، تو خونه باباش اینا، باکس باکس نوشابه میخرند و هر وعده هم خورده میشه! من حریف نشدم و دیگه ولش کردم. دیدم اون داره لذت میبره، اعصاب خردیش مال منه. تا اینکه چند هفته است که خودش به صورت خودجوش نوشابه رو حذف کرده. یعنی مثلا دیگه برای خونه خودمون نمیخره. حالا میگه تو اداره هفته ای دو سه بار میخوره.

بعد فکر کنید خانواده مهدی فهمیدند که مهدی دیگه سعی میکنه کمتر نوشابه بخوره و گفتند چه خوب! اونوقت بعد از شام جمعه، که داشتیم فیلم می دیدیم، خواهر کوچکه مهدی، اندازه مثلا یه لیوان نوشابه که ته بطری بود رو آورد داد به مهدی و گفت: اینو بخور!!!!!!!!!تعجب به مهدی گفتم: نخور! الان که احتیاج نداری و اصلا به فکرش نبودی، چرا میخوری؟ گفت: خب من که خیلی کمش کردم. گفتم: آره و واقعا هم اراده ات قویه و من خیلی خوشم اومد از این اراده. ولی کاشکی اینو نخوری! خلاصه خوردش و منم حرص نخوردم! به من چه مربوطه.

 آخه یه سال بود که عقد کرده بودیم و سر نوشابه خوردن مهدی من خیلی حرص میخوردم. بعد یه بار خونه شون بودیم و گفتم نخور، گفت: میخورم. منم گفتم: هرجور که دوست داری. نمیتونم زورت کنم که. بعد مامانش ناراحت شد و گفت: دخترهای امروزی اینجوری اند! مابعد از چهل سال زندگی مشترک، هنوز غصه خوردن و نخوردن شوهرهامون رو میخوریم!! اون زمان من خیلی ناراحت شدم. ولی الان که یادم می افته می خندم!!!!!!! ناراحتی نداره که. یکی دوست داره حرص بخوره، یکی دوست داره حرص نخوره. بعدش هم، حرص هم که میخوردم که نخور، همه شون می اومدند تو شکمم که بذار هرچی میخواد بخوره!!!!!!!!!!خنده الان دیگه یاد گرفته ام که هرکاری که خودم دلم میخواد بکنم! و چه بهتر که خون خودمو کثیف نکنم به خاطر کاری که انجامش دست خودم نیست!


اینا رو من باب ناراحتی نگفتم. برای تازه عروسها و تازه دامادها گفتم که حرصهای الکی، فقط اعصاب و رابطه تون رو خراب میکنه. ول کنید حرفهای اضافی رو!

عاقو من امروز خیلی خوشحالم! (بگو تو کی خوشحال نیستی!) چون قراره امروز از سر کار، یه سره برم خونه خودمون تو انقلی (انقلاب) مهدی و مانی هم خونه هستند و من از اینکه همه چی دارم، خوشحالم. درسته خونه مون قدیمیه و شما اگه ریخت و قیافه دستشویی و حمومش رو ببینید، دوست ندارید از بس قدیمیه ولی یه خونه است که میشه توش آرامش داشت. کاشانه از خونه مهمتره!

میخوام بگم خیلی خوبه که آدم توی یه خونه شیک زندگی کنه. کی بدش میاد! ولی همونجایی که هستید، قدرش رو بدونید! درسته الان خونه ما در مرکز آلودگی هواست و همه اش دوده میشینه رو وسایل و خدا میدونه چقدر هم میشینه تو ریه هامون. ولی میشه همینجا هم از زندگی لذت برد. معلوم نیست چند وقت دیگه بتونیم خونه رو عوض کنیم. پس دم غنیمته و باید حالشو برد. صبح که داشتم می اومدم اداره، تاکسی از بلوار کشاوز رد میشد و من عااااااااااااااشق این بلوارم. قلب توی همه فصول هم قشنگه. بهار که پر از سبزی و نشاطه. تابستون هم همینطور. پاییز که کم کم زرد و نارنجی میشه و عروسی رنگهاست و زمستون هم با وجود اینکه درختها لخت هستند، ولی دیدن اونهمه چوب، منو به وجد میاره. برف هم که میشینه رو درختها که دیگه میشه بهشت برین!بغل

خلاصه میخوام بگم منم آدم الکی خوشی نیستم. از خیلی از چیزها تو زندگیم ناراضی ام و تلاش میکنم بهترش کنم. ولی از اون چیزهایی هم که دارم سعی میکنم لذت ببرم. چون شاید یه ساعت دیگه، نداشته باشمشون.

همه مون این روزها با کمبود پول خرد مواجهیم. وقتی میخوایم به مغازه دار یا راننده تاکسی پول بدیم، هی بالا و پایین می کنیم که یه جا همه پول خرد رو ندیم و یه کم خرد و یه کم درشت بدیم. یه وقتهایی که سرحالم، هم پول خردهامو میدم به راننده تاکسی و با خودم میگم بذار حالشو ببره. یا حتی عید غدیر که سیدهای عزیز به عنوان عیدی، پول میدن به آدم! امسال چهار نفر به من عیدی دادند. دیده ام که یه عده نگه میدارند این پولها رو توی کیفشون و عقیده دارند که باعث برکته. که خب اینم یه عقیده است. با درست یا غلط بودنش کار ندارم. من که میگم برکت اصلی رو باید دست خدا بذاره تو کیف آدم ولی اگه کسی هم این عقیده رو داره، روی چشمم میذارم و بهش احترام میذارم. ولی من یه چیز دیگه میگم.

میگم اگرم باور داریم که این پولها و عیدی ها برکت هستند، بیاییم اونا رو پخش کنیم. مثلا اگه داریم کرایه ماشین میدیم و هیچ پول خردی نداریم، چه اشکالی داره اون پونصد تومنی عیدی رو بدیم؟! اگه برکته، خب بره به دست راننده تاکسی. با این کار، برکت هرگز از کیف ما بیرون نمیره. مطمئن باشید دو برابرش برمیگرده. چند وقت پیش سوار تاکسی بودم و یکی از این پولها رو دادم به راننده و پیاده شدم. دیدم صدای بوق ممتد تاکسی بلند شد. برگشتم و دیدم راننده گفت: خانم! عیدی تون رو دادید! (مهر داشت روش) گفتم: اگه فکر میکنی برکت داره، مال شما! شما هم بده به یکی دیگه!!!!!!! نگام کرد و خندید!

محل قبلی اداره ما جردن بود. یه راننده خطی بود که از ونک به جردن میرفت و می اومد. همه دوست داشتیم صبحها سوار ماشینش بشیم. از بس که مثبت بود. یعنی شما وقتی سوار تاکسی اش می شدید، اینقدر قشنگ حرف میزد و خستگی رو از تن مسافرها بیرون می آورد که دلتون نمیخواست پیاده بشید. حالا فکر کنید من با انرژی از ماشین ایشون پیاده میشدم. میرفتم سر کار، شاداب بودم. اون انرژی رو به همکارهام هم منتقل میکردم و اونا هم به بقیه. پس ببینیم این انرژی چقدر منتقل شد! یه انرژی منفی هم همینقدر جریان پیدا میکنه. منتها اون چه جوری، این چه جوری!

خوبی ها رو باید منتقل کرد. مطمئن باشید برمیگرده!

بعد از اتمام این پست، می زنگم به اون اقا سبزی فروشه ببینم سبزی کوفته آورد یا نه. که واسه امشب کوفته بپزم. البته میشه برای فردا ناهار. چون من و مهدی دیگه شبها شام سبک میخوریم. بعد که برم خونه، غذاهای مونده تو یخچال رو میریزم بیرون و حالا که امشب مهدی قرار نیست رانندگی کنه، پس یه جشن کوچیک میگیریم! کیک هم که مهدی دیروز خریده. همین حس قشنگ، همه امروزم رو میسازه. صمیمانه از خدا در این لحظه میخوام همه این حس رو امروز تجربه کنند. میل به خوشحال بودن و خوشبخت زندگی کردن. و از خدا در این لحظه عزیز میخوام بهترین ها رو براتون رقم بزنه. و سال دیگه همین موقع، مسی عزیزم در کنار کسی که باید، آرامش قشنگی رو تجربه کنه و از روزهای قشنگش بنویسه!

آمین!قلببغل

[ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ