چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام!!!!!!!!!!!قلب صبح من صدای رعد و برق شنیدم تو خونه. ولی بیرون اومدم خبری نبود. رسیدم در اداره، دیدم زمین نمداره! خلاصه هرکی امروز بارون رو دید، حالشو ببره!بغل واقعا میخوام بدونم این دوستای شمالی مون، همینقدر که ما با بارون حال میکنیم، حال می کنند؟ به عبارت بهتر:

اون دوستان که تو شمال هستند، با بارون حال می کنند؟!

نیشخندنیشخندنیشخند

الان همه منتظرید من وقایع دیشب رو بگم. تو اداره کارهامو کردم که همون ساعت چهار رو ربع بزنم به چاک که نشد که بشه! بعدش با خودم گفتم: عیب نداره. قراره برم انقلی. مسیر به نسبت مسیرهای دوگانه هر روز، خیلی کوتاهتره. بمونم کارم تموم بشه، بعد برم. نشون به اون نشون که ساعت پنج و بیست و چهار دقیقه کارت زدم. عباس آباد هم ترافیکش سنگین بود. منم ترجیح دادم برم مترو و با اون برم خونه. خیلی وقت بود تو ساعتهای شلوغی با مترو نرفته بودم. یعنی لهیییییییییییییدم!!!!!!!!! بدتر از همه اینکه، لحظه به لحظه کرختر میشدم و گلوم هم درد میکرد. ولی خودمو نگه داشتم. خط مترو رو که عوض کردم، مهدی بهم زنگید که «کجایی؟؟؟!!! دیگه مسخره شو درآورده ای! » گفتم: کجام؟ توی مترو. روی زمین اینقدر شلوغ بود که با مترو اومدم. جالبه بدونید که خودش و مانی تازه از خواب بعدازظهر بیدار شده بودند!

خلاصه همونجا دیدم یکی از همکارهای قدیمی بهم اس داده. یکی دو روزه که باهام در تماسه که اگه بشه دوباره برگرده اداره. البته که بسیار با تجربه است و دو سه جای دیگه براش کار هست ولی ترجیح میده دوباره بیاد اینجا. خلاصه دیدم اگه بخوام برم خونه باهاش بحرفم، مهدی خودشو میکشه! اینه که وقتی از مترو انقلاب بیرون اومدم، تا برسم خونه، باهاش حرفیدم و نتیجه مذاکرات رو بهش گفتم. بعد رسیدم در مغازه اون آقا سبزی فروشه که واسه دوستم یه کیلو ترشی گوجه و واسه خودم لوبیا و سبزی کوفته بخرم که دوتای آخری و نداشت و منم با اشاره سر گفتم بهم یک کیلو ترشی بده. خدا خدا میکردم این تلفن لعنتی دیگه تموم بشه و بدون گوشی وارد خونه بشم که شکر خدا شد.

رفتم تو خونه و اقا سرسنگین بود! مانی اومد بهم سلام کرد و خودم هم یه سلام گرم و قراااااا کردم و مهدی بازم سرد بود. اولین کاری که کردم، توی شیرجوش آب ریختم و گذاشتم سر گاز که زود جوش بیاد. چهار تا شیرجوش در چهار سایز دارم که هر کدوم رو برای یه چیزی استفاده میکنم. کوچکترین سایزش مال قهوه ترک یه نفره خودمه. دو تا بزرگها برای جوشوندن آبه. بعد رفتم لباسمو درآوردم و یادم افتاد به خانم پسرخاله ام باید بزنگم. اینم یه ماجرایی داره که قبلا توی سه تا پست، اینجا و اینجا و اینجا در موردش نوشته ام.

خلاصه یه کاری واسه این خانم توسط برادرم جور شده بود و میخواستیم این خانم حتما بره سر کار. البته ایشون الان تدریس میکنند ولی کار دوم، درآمدش بیشتر بود. خلاصه تند تند دمنوش پنج گیاه رو دم کردم و شمعش رو هم به سلامتی همه نی نی هایی که مریضند روشن کردم.  دردسرتون ندم که تند تند هم به این خانم زنگیدم و در عین تلفن، خونه رو هم جمع و جور میکردم. مهدی هم زیر لب غر میزد که تا حالا خونه نبوده، حالا هم داره با تلفن میحرفه! زیر لب هی غر میزد، هی غر میزد. و البته باید بدونید که مامان مهدی همیشه می خنده و میگه: مهدی از من غر زدن رو به ارث برده!!!!!!!!!لبخند 

یعنی غر میزنه ها!!!!!!!!!!! مهدی رو میگم!

خلاصه منم سعی کردم کردم کل مکالمه ام بیشتر از سه چهار دقیقه طول نکشه. بعدش در حین مکالمه هم قابلمه ها و ظرفهای غذاهای مونده رو گذاشتم رو سینک و بعد از مکالمه، افتادم به جون ظرفها! اونایی رو که میشد گذاشتم تو ماشین و بقیه رو شستم. بعدش مانی و مهدی با هم فوتبال بازی کردند و منم از فرصت سواستفاده کردم و پریدم تو حموم و یه دوشی گرفتم. لوسیون کاری کردم اومدم بیرون.

بعد دیدم تو یخچال، دو تا سیب و چهار تا نارنگی داریم. اونا رو تند تند پوست گرفتمو قاچ کردم و چیدم تو بشقاب و گفتم: بیایید می خوایم امشب جشن بگیریم! مهدی خیلی سرد گفت: بابت چی؟ گفتم: بابت اینکه امروز تو سه ساعت رانندگی نکرده ای و امشب خونه خودمونیم و بابت هزار تا چیز خوب دیگه. ماهواره به دادمون رسید و همون موقع یه آهنگ قری گذاشت و من و مانی هم مثل همیشه آماده به خدمت، افتادیم وسط و خیلی دلم میخواست مانی رو می دیدید! مهدی هم سرش تو لپ تاپ بود. در حین رقص، رفتم یه فنجون دمنوش ریختم واسه خودم. این فنجونهایی که باهاشون دمنوش میخورم، قهوره خوری هستند. سایزش رو میگم.

فنجون اول رو به نیت سلامتی نی نی ها خوردم و دوباره رفتم به مانی ملحق شدم. شکر خدا آهنگها همه رقصی بودند! بعد رفتیم جلوی مهدی رقصیدیم و هرچی گفتم بیا برقص، گفت: «دلیلی نداره!» و من واقعا نمیدونم! رقص، چه دلیلی می تونه داشته باشه! هر وقت که قر اومد، نباید معطل کرد و باید رقصید! بله! اینجوریاست!نیشخند و خب البته مهدی خیلی اهل قر نیست!


خلاصه اومدم فنجون دوم رو بریزم که یه دفعه به دلم افتاد هر فنجون رو به سلامتی یه عده بخورم.

فنجان دوم رو رفتم بالا به سلامتی کسانی که باهاشون اختلاف نظر دارم، کسانی که تو کامنتها ازم شاکی اند، اونایی که عقایدم رو قبول ندارند! دوباره رفتم با مانی رقصیدم. خودم خنده ام گرفته بود. انگار بساط ع.ر.ق.خ.و.ر.ی بود!!!!!!! فنجون سوم رو به سلامتی همه خوبا، گلچینا، خسته ها، مشتیا، با ادبا، با مراما، به درد بخورها، سینه سوخته ها، جیگردارها، کسانی که روز قیامت فقط زمین ازشون شاکیه اونم به خاطر سنگینی معرفتشون! و خلاصه همه دوستای گلم تو این وبلاگ که اینقدر بهم لطف و محبت دارند!

یعنی بچه ها اون لحظه، مهدی پا نبود و کلا از نیت من خبر نداشت. ولی خودم اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو! خلاصه فنجون سوم و چهار رو رفتیم بالا! کسی شاید باور نکنه که من فقط داشتم دمنوش پنج گیاه رو برای رفت سرماخوردگی میخوردم!!!!!!! نه ع.ر.ق.س.گ.ی!!!

بعدش که آهنگهای شاد تموم شد، مانی شاکی شد و به مهدی گفت که بازم آهنگ شاد بذار که برقصم! مهدی هم داشت در به در کانالها رو میگشت که یه چیزی پیدا کنه. خلاصه لباسهای مهدی رو از رخت حشک کن جمع کردم و تا کردم و گذاشتم تو کشو. بعد نشستم به دوختن زیر بغل کاپشن پاییزه آقا مهدی! سپس (!) فیله مرغ تفت داده شده در پیازداغ رو از یخچال درآوردم و ذرت و نخودفرنگی رو بهش افزودم (!) و ریختم لابلای برنج آبکش شده و پلو یونانی درستیدم! آماده که شد، تو ظرف غذای خودم و مهدی کشیدم و گذاشتم خنک بشه. یه بشقاب هم واسه مانی کشیدم و همراه با دوغ و ماست آوردم بهش شام بدم.

بچه ها اینم بگم که از وقتی که اومدم خونه، از جلوی مهدی که رد میشدم، هی بهش چشمک میزدم و چشم و ابرو می اومدم که مثلا تحریکش کنم. اونم می خندید. ولی از شما چه پنهون که لحظه لحظه بدن دردم بیشتر میشد. تا جایی که احساس کردم واقعا سردمه! شام مانی رو دادم و بقیه ظرفها رو شستم و ظرف غذاهای خنک شده رو گذاشتنم تو یخچال. ساک مانی رو مرتب کردم که امروز مهدی ببرتش خونه بابام اینا و ایشالا امشب تولد مهدی رو با یه هفته تاخیر خونه اونا بگیریم.

بعد پتو انداختم کنار بخاری و خزیدم زیر پتو. و بدین ترتیب ساعت ده، کم کم خواب بر من مستولی شد و مرا در ربود!!!!! خب، مهدی هم هیچ حرکتی مبنی بر نزدیک شدن به من نکرد و همه اش سرش تو لپ تاپ بود. البته غر میزد ها!!!!!!! اساسی!!!!!!! کلافه

بعد ساعت دوازده بیدارم کرد و گفت: برو بخواب سر جات! بلند شدم مسواک زدم و رفتم دیدم مانی منتظرمه. چون مانی هفته پیش مریض بوده، نخواستم ازش دور بشم. همدیگر رو بغل کردیم و خوابیدیم.

اینم بگم که وقتی داشتم محبت آمیز با مهدی حرف میزدم عصر، یه جمله خیلی ناراحت کننده بهم گفت که یه لحظه تو چشمش نگاه کردم و تو دلم گفتم: یعنی من اینهمه میرم و میام که به تو نزدیک بشم؟

کلا یه مدته اینجوری شده. از صبح تا شب ترازو دستشه و هی میگه: من این کار رو واسه مانی کردم، تو نکردی. من فلان کار رو تو خونه کردم، تو نکردی. تو اصلا مادری بلد نیستی. تو اصلا درک درستی از کار کردن بیرون و بچه داری و مادر شدن نداری! که دیشب بهش گفتم: احترام خودتو نگه دار و تو کار من دخالت نکن. اگه خیلی بلدی، وظیفه پدری خودتو خوب انجام بده. یه روز خونه مونده ای، دلیل نمیشه سر کار رفتن منو زیر سوال ببری!

می بینید تو رو خدا؟! بابت کارهایی که میکنم باید بدهکارش باشم! باید توضیح بدم و هرجوز که اون میخواد با بچه ام رفتار کنم. ولی اونم باید یاد بگیره که من یه آدمم واسه خودم و کارها و رفتارهای خودم رو دارم. اون نباید وظیفه مادری منو زیر سوال ببره!

والا....... با این نوناشون!!!!!!!!!!!چشمک 

و البته منم به این حرفاش محل نمیذارم. بذار هی بگه. من که میدونم دارم چه کار میکنم! اون معلم من نیست که! خلاصه به قول ابی، فکر کردیم «چه شبیه امشب!» ولی خب، همین شد که گفتم براتون!چشمک

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ