چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

هزار تا سلام و سلامتی تقدیم به همه تون!قلببغل دیگه کم کم داره سرد میشه! صبح که من سردم بود. البته الانم صبحه ها!!! ولی منظورم صبح وقتی می اومدم اداره!

امروز ماشین آوردم ولی اینجور وقتها میترسم بخاری رو روشن کنم. چون می ترسم خوابم ببره. آخه نیست که قراره از سیبری رد بشم و اگه خوابم ببره، آلمانیهااز پشت حمله می کنند و تا پارتیزانها برسند، من یخ زده و مرده ام!!!!!!! یادش بخیر! چقدر با داداشم این بازی رو انجام میدادیم! همیشه هم آلمانیها پشت سر بودند و یکی از ماها تیر میخورد ولی اون یکی نمیرفت و رفیقش رو تنها نمیذاشت!!!!!!!!! همه اش هم اثرات فیلمهای جمعه عصر دهه شصت بود!!!!!!!!چشمک

خلاصه دیشب قرار بود بعد از یک هفته تاخیر، واسه مهدی تولد بگیریم خونه مامانم اینا. خودش میگفت دیگه خیلی مسخره است و این کار رو نکنیم. ولی من میدونستم بعدا یه جایی پدر منو درمیاره و کلا اینم یه بهانه ایه واسه خوش گذروندن! به خصوص که مامانم  از هفته پیش مواد پیتزا رو خریده بود و ما هم حریف نشدیم که پیتزا درست نکنه تو خونه چون دردسرش زیاده! خلاصه درست کرد چه درست کردنی!!!!!!!!!!!

فکر کنید خمیر رو درست کرده بود و گذاشته بود واسه استراحت! همه مواد رو هم خرد کرده و آماده کرده بود. وقتی من و مهدی رسیدیم خونه شون، ازم پرسید آماده اش بکنیم و بذاریمش تو فر؟؟؟!! گفتم: مامان!!!!!!! تازه ساعت ششه! از حالا بذاریم تو فر؟ که چی بشه؟ خب همون سر شام می چینیم و می پزیم و میخورم. حالا بذار خمیرت استراحت کنه. میگه: چقدر باید استراحت کنه؟ میگم: من نمیدونم که شما از روی چه دستوری خمیر پخته ای!

اونوقت منو کشید کنار و گفت: جلوی عروسمون آبرومو نبر!!!!!!! من چه میدونم این خمیر چقدر باید بمونه! یعنی بچه ها میخواستم واقعا خودمو بکشم! هی اصرار اصرار اصرار که خودم پیتزا می پزم. اونوقت نمیدونست خمیرش چقدر باید بمونه! خب چه کاریه؟؟!! البته این خصلت مامانمه! دوست داره همممممممممممه کارها رو خودش بکنه. اینکه میگم، شامل همه کارها میشه. مثلا داریم شکلات میخوریم، میگه: درست کردن این که کاری نداره!!!!!!!!!!!!! من بلدم!!!!!

ما: تعجب واقعا بلدی؟

مامان: برید بابا!

ما: سوال

تا اینجا که داداشم اون اوایل که رفته بود بازار، گونی گونی وسایل راهنمای موتور می آورد خونه که ببره بده به یه نفر اونا رو سر هم کنه! یه روز اومدیم دیدیم مامانم نشسته سر گونی ها و داره قطعات رو مونتاژ میکنه!!!!!!!!!! گریه

همه جا خودش میره، همه کار خودش میکنه، هرگز هم نمیگه منو ببرید فلان جا. خدا به همه مامان ها سلامتی بده. ولی خب، گاهی دیگه خیلی هم لجبازی میکنه!!!!!!

به هر حال، دیشب پیتزا درست کرد و اعتراف میکنم از اونی هم که من فکر میکردم، خیلی بهتر شده بود. خمیرش که  عالی و نازک بود. بعد از شام هم آهنگ گذاشتیم و یه کم رقصیدیم و کیک آوردیم و خوردیم و تموم شد رفت پی کارش! حالا اینا میخواسنتد نود رو نگاه کنند و مانی میگفت: آهنگ بذارید من برقصم!!!!!! عجب گیری افتاده ایم با رقص آقا! خلاصه یه جوری گولش زدیم تا کوتاه اومد! البته این وسط بنده هم یه عالمه حرف شنیدم! از همه ها! نه فقط از مهدی!

آخه میدونید! اگه من و مهدی، مانی رو دعوا کنیم و بگیم این کار رو نکن! صد تا مدعی بلند میشن که بچه رو ول کن! اولیش هم پدر و مادر خودم! بعد من دیگه هیچی به مانی نگفتم. مانی هم داشت گریه میکرد. یه دفعه بابام گفت: آشتی!!!!! مگه این بچه تو نیست؟!

واقعا گریه ام گرفته بود! آخه واقعا باید چه کار کرد؟ اوایل برادرهام از کار مهدی بدشون می اومد که چرا مانی رو دعوا میکنه! ولی الان دیگه فهمیده اند که نباید تو کار پدر و مادر بچه دخالت کنند و مهدی قطعا دشمن سر مانی نیست! و البته تا اینا به این نتیجه رسیدند، صد بار بحث پیش اومد و تن من بیگناه این وسط لرزید!!!!!!!!!چشمک


دیروز ساعت چهار و ربع مهدی اومد دنبالم و رفتم از رئیسم اجازه بگیرم که برم، که به یکی از همکاران که کنارش بود گفت: می بینی؟ آشتی خانم مدیرعامله این ساعت میره! گفتم: نه آقا! اتفاقا من کارگرم! میرم که شیفت دوم کارم رو توی خونه شروع کنم!

واقعا این یه معظله تو اداره ما. ساعت کار، چهار و ربع تموم میشه و هر کس بخواد اون ساعت بره، انگار داره فحش ناموس به بقیه میده! منم تا وقتی بچه نداشتم، می موندم. ولی الان دیگه کشش ندارم، تازه مهدی هم دیگه تحمل نمیکنه. بعدش هم، حالا وقتهایی که شب خونه بابام ایناییم هیچی، بقیه روزها باید دو تا مسیر رو بریم و دو ساعت تو راهیم. یه کم دیرتر از چهار و ربع راه بیفتیم، سه ساعت تو راه می مونیم!چشمک

عوضش امروز صبح ساعت 6:57 کارت زدم. یه سری ارجاعات بود انجام دادم. پیگیری هام مونده که هنوز اون سازمانهایی که باید اونا رو پیگیری کنم، نیومده اند!

این پسرخاله ام که تهرانه، البته خانواده اش کرمانشاه هستند. خودش اینجا خونه گرفته هرچند که اکثر مواقع خونه بابای منه. محل کارش سیدخندانه. دیشب مهدی بهش گفت: شب بمون که فردا صبح با هم بریم اداره. منم گفتم: چه بهتر! تو با ماشین اون برو، منم با ماشین خودمون. مهدی رو ترش کرد که: تو اگه بری، پلیس جریمه ات میکنه!!!!! گفتم: یعنی تو رو جریمه نمیکنه؟ گفت: نه! گفتم: اعتماد به نفست تو حلقم!!!

خلاصه ساعت شش که داشتم می اومدم بیدار شد و گفت: آشتی! ماشین رو ببر! هوا سرده! منم گفتم: باشه! فقط با خودم گفتم کاشکی دیروز گفته بودی که می تونستم با دوستم هماهنگ کنم و اونم بیارم. تو راه هم هرچی چشم انداختم، خانم کارمند ندیدم که سوار کنم!!!!!!!!!

خلاصه اومدم سوار شدم و اولین کاری که کردم، یه آهنگ شاد گذاشتم که خواب از سرم بپره! بخاری رو هم روشن نکردم که خوابم نگیره. گاهی قری هم میدادم. دیروز موقع رفتن هم، تو ماشین همین آهنگ دخی دخی رو گذاشتم. چون جلوی مانی اینو گوش نمیدیم! شعرش چرته. خلاصه دیروز گذشتمش و یه عالمه باهاش رقصیدم! مهدی خوشش اومده بود و به اداها و رقص های من می خندید!

تو دلم بهش گفتم: واقعا قدر منو می دونی؟ خودم جواب خودم رو دادم:

بحث قدر دونستن نیست. فعلا تو زنشی و اون داره با تو زندگی میکنه. به شرایطی غیر از اینم فکر نمیکنه!

خلاصه اگه یه وقت دیدید که توی یه ماشین، یه خانمی نشسته که هی داره قر میده و شوهرش هم سبیل از بناگوش در رفته است و یه ابرو داده بالا ولی یه لبخند محوی از زیر سبیلش پیداست، بدونید من و مهدی هستیم!!!!!!!!!!!نیشخند

[ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ