چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

از تو کمد حوله رو برداشتم و خزیدم تو حموم! قفل پشت در حموم رو که انداختم، یه ارامشی بهم دست داد از اینکه اینجا فقط من هستم. تو این جای خیلی کوچیک. آب داغ رو باز کردم و خیلی دلم میخواست برم زیرش. ولی چون سشوار مامان این خرابه، ترسیدم سرماخوردگیم بدتر بشه. اینه که فقط تنم رو شستم.

به گرما احتیاج داشتم. دوست داشتم بشینم زیر آب گرم و چشمامو ببندم و دیگه بلند نشم. یا اینکه از حموم که بیرون اومدم، یه راست برم زیر پتو کنار شوفاژ و سرمو بکنم زیر پتو و دیگه بیدار نشم! یاد روزهای مجردی افتادم که وقتی می اومدم تو همین حموم، بارها گریه کرده بودم و از تنهایی نالیده بودم. از خدا خواسته بودم با کسی که دوست دارم ازدواج کنم تا روزهای تنهاییم تموم بشه. حوله رو که دور خودم پیچیدم، به خودم و دلم و آرزوم خندیدم که چطوری برآورده شد و با کسی که دوست داشتم ازدواج کردم، ولی همچنان تنهام. یه بارم به مهدی گفتم: اگه یه بار من توی یه انفجار بمیرم و تو واسه شناسایی جنازه من بیای، عمرا منو نمی شناسی. چون دیگه بدن من از یادت رفته!خنثی

از عصر که اومده بود دنبالم، تو قیافه بود. چراش و نفهمیدم و نخواستم هم که بفهمم. کدوم روزه که رفتارش متعادل باشه. حالا هر روز به یه دلیلی. روزی که خوبه، استثناست. همه بدبختی هم از عصر شروع شد.

ظهر که با مهدی حرف زدم، گفت که شب میریم خونه و هوا دیگه اونجوری آلوده نیست. ساعت حوالی دو و نیم بود. ترسیدم مامان اینا خواب باشند. اینه که اس دادم به مامانم که ما شام نمی مونیم غذا درست نکن!

یه ساعت بعدش داداشم زنگید که شب کجاییم. گفتم که میریم خونه خودمون. فهمیدم که میخواسته بیاد خونه مون. آخه میدونید، داداشم کارش تو گمرکه و گاهی که دیر میره خونه، براش سخته که اینهمه راه رو تو این ترافیک بره شهران و دوباره فردا صبح برگرده. اینه که گاهی شب میاد خونه ما. اون زمانی که میرسه، دیگه شاعت نه، نه و نیمه و شامی میخوره و با مهدی گاهی بازی میکنند و میخوابه.

تو ذهنم نقشه شام رو می کشیدم و تو این فاصله که بریم دنبال مانی خونه مامانم اینا، دستم خود به موبایل و شماره بابام رو گرفتم. بابا برداشت و گفت: «شب اینجایید دیگه!» گفتم: نه، من به مامان اس داده ام. مامانم گوشی رو گرفت و گفت: من یه عالمه قورمه سبزی درست کرده ام و اس تورو هم ندیده ام. باید شب بمونید.

یعنی باور کنید اصلا حریفش نشدم. با هیچ زبونی نمی تونستم بهش بگم که حالم خوش نیست و مهدی امروز غیرقابل تحمله و من حتما دوست دارم برم خونه خودمون حتی اگه سه ساعت دیگه هم توی راه باشم. گفت: نعععععععع! من خودم میزنگم به داداشت و میگم اونم بیاد اینجا!!!!!!!!

خلاصه رسیدیم خونه شون و بوی قورمه سبزی همه خونه رو پر کرده بود. مامانم واسه مهدی میوه و از کیک تولد دیشب آورد که نوش جان کنه! مهدی هم عین عنق منکسره نشسته بود رو مبل! مامانم هم هی با تعجب نگاش میکرد که چرا اینطوریه! حالا حتما امروز می پرسه و بهش میگم که حتما از جایی ناراحته! به هر حال باید ماله کشید رو لجن مالی های زندگی!!!!!!!!!!

مامان خیلی مهربونی دارم. مثل همه مامانا. ولی یه وقتهایی فکر میکنه محبت در اینه که شام بپزه و ما رو نگه داره و ما مجبور نباشیم اینهمه راه رو بریم تا انقلاب و فردا مهدی دوباره اینهمه راه رو نیاد که مانی رو بیاره! نمیدونه گاهی محبت اینه که بذاری طرفت بیاد توله شو برداره و بزنه به چاک ولو اینکه دو ساعت تو راه باشه. نمیدونه دامادش ترجیح میده ـ گاهی ـ رگ پشت پاش در نبرد با کلاژ و ترمز خشک بشه و تو ترافیک روانی بشه، ولی نمونه خونه شما! به خدا زحمته واسه شما، ولی مدل این، اینجوریه! البته گاهی هم مهدی گیر سه پیچ میده که چند روز بمونیم خونه مامانم اینا. به گفته خودش، اینجا از خونه باباش اینا راحت تره و میگه: خونه بابام، شب خوابم نمیبره!

نه به خونه باباش اینا، که دریغ از یک کلام تعارف که راستی! امشب هم بمونید. شنبه ها که من شیفتم و مهدی میره دنبال مانی، ما حتی یه درصد هم احتمال نمیدیم که ممکنه با تعارف نگهمون دارند. چون برنامه خودشون اینه که دیگه ما شب نباشیم! به هر حال، تفاوت فرهنگی خانواد ها با همه. ما اگه صد روز هم خونه بابام باشیم، روز صد و یکم، بازم مرافعه داریم وقتی میخوایم بریم. میگن: بازم بمونید. تعارفات کرمانشاهیه دیگه. یه وقتهایی هم آزاردهنده است. من خودم قبول دارم.

ولی بحثم یه چیز دیگه است.


خود مهدی دید که من حریف مامانم نشده ام. دید که به زور نگهمون داشت. بعدش داره می بینه که مامانم دلش برای مهدی میسوزه که اینهمه راه رو نره و دوباره فردا صبح برنگرده. واقعا چرا این محبت ها رو نمی فهمه و چرا از اون بدتر، همه کاستی ها رو از چشم من می بینه؟؟!

از حموم که بیرون اومدم، خب، سرمو که نشسته بودم. اینه که مو خشک کردن نداشتم. فقط یه کم کرم مالی کردم و اومدم نشستم با مانی بازی کردن. به مهدی که نمیشد نزدیک شد! جلوس فرموده بود رو کاناپه و اخمش هم به هم. با مانی نشستم به کارت بازی کردن. بعد مانی رفت دو تا ماشین آورد و گفت: باهام ماشین بازی میکنی؟ گفتم: آره. بعد مانی با ماشینش رفت مشهد و من رفتم کرمانشاه. مانی هم گفت: منم میام کرمانشاه. خلاصه دوتا ماشینی راه افتادیم به طرف کرمانشاه!!!!!!!!!!! (دلم تنگ بود و واقعا تو بازی هم دوست داشتم برم کرمانشاه!)

 بعدش داداشم اومد و خواستیم شام بخوریم که مهدی گفت: من نمیخورم! هرچی بهش گفتند بیا بخور، گفت: من خونه خودمون هم نمیخورم! حالا جالبه تا لحظه ای که سفره جمع بشه، مامانم و داداشم هی بهش می گفتند بیا بخور!!!!!!!!!کلافهبابا لامصبا! یارو نمیخوره دیگه! تعارف که نداره. اندازه ده نفر غذا سر سفره است. اینقدر به این بداخلاق تعارف نکنید. من خودم همون اول گفتم: بیا شام! گفت: نمیخورم! دیگه هیچی نگفتم و نشستم به خوردن!

اصلا هم برام مهم نیست که خونه باباش اینا میخوره شام! خب اینجا نخوره! چه اهمیتی می تونه داشته باشه. حالا همیشه خورده، الان نخوره. بهتر! می مونه یکی دیگه می خوره! والا.........

بعدش من خودم هلاک خواب بودم. منتها تا ده و نیم خودمو نگه داشتم و بعدش مسواک زدم و مهدی هم رختخوابها رو انداخت که بخوابیم. نشون به اون نشون که مانی افتاده بود رو دنده بازی و حالا میخواست با عدسها بازی کنه. هی هم اذیت میکرد و جیغ می کشید. تحمل این یکی رو دیگه نداشتم. باباش بس بود که از عصر مثل طلبکارها نشسته بود رو مبل و ارث باباش رو از بقیه میخواست!

تو رو خدا نگید مهدی دلش خلوت خودتون رو میخواست. ما اگه دیشب میرفتیم خونه خودمون، یه دعوای جانانه میکردیم. دیگه من شوهر خودمو می شناسم. از یه جایی ناراحت بود و میخواست تلافی اش رو سر من دربیاره. خلاصه رفتم خوابیدم و نیم ساعت بعد، با جیغ مانی بیدار شدم. رفتم بیارمش که بخوابه، دیدم نمیاد. میخواد کنار مامانم بخوابه. دوباره خوابم برد. این بار بابام اومده بود از اتاق، کوله مانی رو ببره یه لباس روی لباس مانی تنش کنه که سرما نخوره! وقتی بابام کوله مانی رو بیرون برد، مهدی گفت: همه اش تقصر توئه. میگم بریم خونه خودمون، تصمیم می گیری بمونی. خیلی دیگه سرخود شده ای!!!!!!!!

منم پشتمو کردم بهش و خوابیدم. چه جای جواب دادنه! از عصر که اون برخورد رو داشت، دلم میخواست شب بشه و برم تو رختخواب. حالا دوست داشتم زودتر صبح بشه و پاشم بیام اداره. زودتر امروز هم بگذره و شب برم خونه خودمون. فردا صبح هم مانی رو میارم اداره. چون چند ماهه که پنجشنبه نیومده ام و اوضاع زیرآب زنی هم تو اداره به راهه. با همکارم هماهنگ کرده ام که پنجشنبه رو تا ظهر بمونم بعدش برم خونه. حالا نمیدونم مانی قراره تو اداره چه پوستی ازم بکنه! خدا به خیر کنه. (میب ینید، همه اش میخوام رو به جلو فرار کنم!!!!!!)

فقط باید از جایی که مهدی هست، بگریزم. چون اون میخواد هی غر بزنه و من ظرفیتم تکمیل شده و حوصله نازخریدن و نازکشیدن ندارم. یکی میخواد ناز خودمو بکشه. اینه که واقعا دوست دارم این دو سه روز آخر هفته رو کلا ازش دور باشم. چون میدونم رو مود با هم بودن نیست ـ که البته هیچوقت نیست ـ خودم هم حوصله اش رو ندارم. میخوام تنها باشم. لزومی نداره وقتی خودم شاد نیستم، بخوام تلاش کنم واسه شاد کردن اون. کسی که همممممممممممه تقصیرات رو به گردن من می اندازه. البته این یه نشونه است از اینکه در من اینقدر توانایی می بینه که تقصیرها رو بندازه گردنم ولی اصلا نشونه خوبی نیست. چون غرهاش دیگه داره کارمو به جنون می کشونه.

دیروز با خودم فکر میکردم که چرا باید وقتی اون ناراحته، حال منم اینطوری گرفته باشه؟ بعد دیدم خب، زن و شوهریم. بعد نگاه کردم و دیدم اون همیشه همینه. میخوایم عکس بندازیم، بهش میگم، لبخند بزن، میگه: چرا باید بیخودی لبخند بزنم؟؟؟؟؟؟؟ گفتم: به همون دلیل که بیخودی همیشه اخمات تو همه!!!!!!!!!!!!!

امروز صبح زنگ موبایلم، ساعت 05:50 آلارم داد و بیدار شدم. حاضر شدم و 06:10 زدم بیرون. ماشین نیاوردم که لااقل دهن گشادش بسته بشه و خودش بره اداره. صبح هم واقعا سرد بود. پنج کورس ماشین سوار شدم تا برسم اداره.

الان پشت میزم تو اداره هستم ولی تو دلم پاهامو دراز کرده ام و دراز کشیده ام کنار بخاری خونه مون! یه تشک نرم انداخته ام زیرم و یه لحاف نرم هم روم! مثلا من تنهام و هیچکس هم نیست. هوا ابری و بارونی و خونه هم تاریکه! دلم میخواد همینطوری بمونم و بخوابم و دیگه بیدار هم نشم!!!!!!!!!!!!

من امید دارم این رابطه درست میشه. شاید هم یه روزی دیگه برام قابل تحمل نباشه! فعلا این حالم رو میذارم به حساب یه حال زودگذر!

اینم میگذره!

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ