چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. خدا رو شکر به خاطر امروز و به خاطر وجود شما عزیزان با اینهمه مهربونی!قلب مطمئنم نگرش شما، امروز منو کشوند اداره اونم بدون مانی! که بتونم امروز رو هم بنویسم!بغلشکر خدا بهترم. البته هنوز دلخوریهایی دارم. ولی امروز یه روز دیگه است و میشه همه چی رو از اول شروع کرد!چشمک

یعنی بچه ها نمیدونید دیروز که داغون بودم، دلگرمی های شما چقدر بهم آرامش میداد. هر یه ساعت می اومدم چک میکردم و میدیدم کلی پیام محبت آمیز دارم. دست مهربون و روی ماه همه تون رو می بوسم!ماچبغلقلب همین جا پیشنهاد میکنم که همه تون وبلاگ داشته باشید. من خودم تو دنیای واقعی دوستهای زیادی دارم. قدمت دوستی ام با بعضی هاشون از بیست سال هم گذشته. باهاشون دوره مهمونی دارم و تو عزا و عروسی کنار هم هستیم. ولی اینجا رو برای خلوت خودم انتخاب کردم. نمیدونستم اینجا هم میتونم غمهام رو زمین بذارم و کسانی باشند که شونه هامو بمالند. بازم ممنون از همه تون!بغلقلب

دیروز بر خلاف همیشه یه بارم به مهدی نزنگیدم. فقط دم رفتن که شد، زنگیدم که کی میای دنبالم؟ گفت: هر وقت که تو بگی!!!!!!!!!! گفتم الان بیا. خلاصه اومد و من همیشه وقتی دارم میرم طرف ماشین، از دور میخندم و واسش دست تکون میدم. ولی دیروز واقعا ناراحت بودم و اصلا نگاش هم نکردم. در ماشین و باز کردم و نشستم و سلام کردم. اونم سلام کرد و حرکت کرد.

یه کم که جلوتر رفتیم، دستشو گذاشت روی پام و فشار داد. گفتم: نکن! گفت: چرا؟ گفتم: حوصله ندارم.... خلاصه حرف پیش اومد و گله ام رو بهش کردم. اونم گله کرد که چرا دیشب نرفته ایم خونه خودمون. گفتم: من حریف مامانم نشدم. خودت که دیدی. اون داره محبت میکنه. مهدی هم گفت: منم می فهمم بنده خدا چقدر زحمت ما و مانی رو میکشه. ولی من دیشب دلم میخواد بریم خونه خودمون. آخه دیشب بازی (نمیدونم کجا با کجا) بود که فقط سالی یه باره و تی وی بابات اینا نمی گرفت اون بازی رو (وضعیت آنتن دهی شهران خیلی خرابه از این نظر).

دیگه داشتم منفجر میشدم!!!!!عصبانیگفتم: تو الان باید بگی این بازی رو دیشب داشته؟ خب همون دیروز عضر که من داشتم با مامانم کلنجار میرفتم، میگفتی امشب بازی داره. منم همینو میگرفتم و میرفتیم خونه مون. اصلا برای اینکه مامانم هم دلخور نشه، غذا رو هم با خودمون می بردیم. مهدی دست از این عادت بردار. چرا همون موقع حرفت رو نمیزنی؟ چرا بداخلاقی میکنی و روز آدم رو به فنا میدی، بعد میگی فلان دلیل هم بود واسه ناراحتیم!!!!!!!!!! خب همون دیشب اینو میگفتی دیگه!!!!!!!!!!!! این بهانه خوبی بود. من روم نمیشه به مامانم بگم: میخوایم بریم تو خلوت خودمون. ولی این بهانه خوبی بود!

و متاسفانه این یکی از اخلاقهای بد مهدیه که همون موقع حرفش رو نمیزنه. به قول مامانش، باید با انبردست از دهنش حرف بیرون بکشیم. فقط بدخلقی میکنه. شما علت رو نمی فهمید و ازش سوال هم بپرسید، می پره به آدم و پاچه میگیره! به خدا همچین اخلاقی دیگه نوبره! خب مثل آدم بگو من ناراحتم به این دلیل. بعد طرفت یا میتونه دلیل رو برطرف کنه یا نمیتونه. دیگه این پلیسی بازیها رو نداره که!!!!!گریهکلافه

خلاصه گذشت و رفتیم خونه مامان اینا و مهدی تو ماشین بود و من رفتم مانی رو آوردم پایین. چه پسر خوبی شده مانی! مدتیه که میریم دنبالش، دیگه گریه نمیکنه و مثل طخم آدم، لباس می پوشه و میاد که بریم خونه مون!!!!!!!!!مژه بعد مهدی سرحال بود و با مانی کلی شوخی کرد و راه افتادیم.

توی راه دوباره یه موضوعی واسه ناراحتی پیش اومد. اونم اینکه من از اداره مون ده تومن واسه داداشم وام گرفته ام چند ماه پیش! بعد مهدی میگفت: تو به من نگفته ای. ما خودمون وام رو میخواستیم!

باور کنید ماشین هایی که کنارمون بودند، حتما می دیدند که ماشین ما داره بالا و پایین میره. من بودم که میرفتم هوا و می اومدم پایین. گفتم: مگه من سه ماه پیش قضیه وام رو بهت نگفتم که تو هم گفتی: وضعیت کار من معلوم نیست و این قسط وام رو نذار رو دستمون! مگه من دلم نخواست پراید رو عوض کنیم و تو این جرات رو نکردی! یادت نیست؟

میگفت: نه! بعد من هی بهش نشونی میدادم. میگفتم به اون نشون که سر فلان چیز تو اداره با منابع انسانی دعوام شد! میگفت: دعوا رو یادمه، ولی ا ینکه وام رو به داداشت داده باشی یادم نیست!!!!!!!

دیدم نه، امشب قصد سکته دادن منو کرده. بیخودی می میرم و هیچکس هم آدرس اینجا رو نداره و شما می بینید من دیگه نمی نویسم و از هیچ جا هم خبردار نمیشید که من مرده ام! اونم بنا به این علت شخمی!!!!!!! با خودم گفتم: خب میخواست یادت باشه. وقتی باهات حرف میزنم، معلوم نیست حواست به کریستین رونالدوئه یا رتبه پرسپلیس تو لیگ برتر!

خلاصه اینکه رسیدیم خونه مون. داداشم هم قرار بود بیاد. راستش بحث اون نبود. من اصلا حوصله خودم رو هم نداشتم. به مهدی گفتم این چیزها رو نداریم تو خونه. من و مانی رو پیاده کرد و رفت خرید.


خلاصه منم اومدم و رفتم آشپزخونه و مرغ بیرون گذشتم و پیازداغ درست کردم و سس مرغ رو جدا درست کردم و مرغها رو یخ زدایی کردم و سرخ کردم. بعد ریختم توی سس و گذاشتم آروم آرم بپزه تو زودپز برقی. بعدش فویل روی گاز رو تمیز کردم. یادم باشه دو سه تا فویل بخرم و روکش گاز رو هم عوض کنم.

خلاصه خونه رو هم جمع و جور کردم و ظرفهای تو ظرفشویی رو هم شستم و مهدی هم رسید و وسایل رو ازش گرفتم و آوردم تو آشپزخونه. زیر کتری رو روشن کردم و کاهوها رو خیس کردم تو لگن آب. خیار و گوجه هم شستم واسه سالاد. سیب زمینی ها رو نگینی کردم و شوید پلو درست کردم. بعدش سالاد کاهو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا موقع شام. وقتی داشتم کاهوها رو میشستم، یادم اومد که خیلی وقته کاهو نذاشته ام رو پوستم. برای همین، اون قسمتهای کاهو رو که خیلی دیگه سبز شده و معمولا فکر می کنیم خرابه و میندازیم دور رو شستم و توی یه سبد دیگه کنار گذاشتم. (یه ماسک خیلی راحته و هیچ دردسری هم نداره. لااقل هفته ای یه بار اینکار رو بکنید. خیلی پوست رو شاداب میکنه و خستگی پوست رو از بین می بره!)

کارهامو که کردم، تا غذا آماده بشه، یه سر رفتم تو فیس بوک و داداشم هم رسید و براش چای آوردم. بعدش دو دل بودم که برم حموم یا نه. یعنی ببینید چه حالی بودم که حوصله دوش رو هم نداشتم!!!!!! منی که باید هر روز تنم رو بشورم. البته باید میرفتم چون دیگه باید نمازم رو میخوندم. اول به خودم گفتم: تو که حوصله نداری، تیمم بدل از غسل کن و بعدش نماز بخون. بعد دیدم نمیشه سر خودمو گول بمالم و اصلا بهتره که برم حموم. اینه که رفتم حموم و آب داغ رو باز کردم رو سرم و چند دقیقه همونجوری موندم. احساس کردم هنوز اون دلتنگی ازم بیرون نرفته. ولی با این حال یه شستشوی حسابی خودمو مهمون کردم و اومدم بیرون. نمازمو خوندم و حوله سرمو عوض کردم و شام آوردم. البته من و مهدی که خونه خودمون شام نمیخوریم. (خونه مامانم اینا من نمیتونم نخورم. مامانم دهنمو صاف میکنه!!!) ولی به احترام برادرم که مهمونه، شام آوردم و خودم و مهدی سالاد خوردیم و البته یه کم هم ته دیگ خوردم!نیشخند 

داداشم هم هی مهدی رو اذیت میکرد که نمیدونی چه غذای خوشمزه ایه و بیا بخور و از این حرفها! البته مهدی خودش تصمیم گرفته خرد خرد وزنش رو کم کنه. اقدامش، ضربتی نیست و همینجوری سه کیلو وزن کم کرده! الان حوالی نود کیلوئه. البته من فکر میکردم نود و شش کیلو بوده ولی خودش میگه 93 بوده!

به هر حال بعد از شام، من بهشون گفتم یه فیلم قشنگ دارم که خودم فقط تونسته ام اولش رو ببینم. ولی اونا فیلم دلشون نمیخواست و میخواستند طبق روال همیشه، با ایکس باکس فوتبال بازی کنند. (فیلم «گذشته» مدنظر من بود! ساخته اصغر فرهادی با بازی بسیار زیبا و روان علی مصفا!)

منم ولشون کردم و رفتم تو آشپزخونه به جابجا کردن غذاها و ظرفها. مقداری از کاهو رسیده ها رو هم ریختم تو یه ظرف و گذاشتم رو گاز با حرارت ملایم. همین که گرم شد، برش داشتم و رفتم دراز کشیدم، گذاشتم رو پوستم. بعد از ده دقیقه برشون داشتم و رفتم موهامو با سشوار خشک کردم و مسواک زدم و برای خواب آماده شدم. کلا چهارشنبه ها باطریم رو به اتمامه! از زور خواب داشتم می مردم. با مانی مسواک زدیم و البته مانی بعد از مسواک، تازه اشتهاش باز میشه.

گفت: من تیت میخوام! (کیک میخوام!) براش آوردم و خورد. بعدش با هم رفتیم خوابیدیم. گفت: مامان! من: هوووووووووم! (در حال رفتن از حالت بیداری به خواب در مدت کمتر از سه دقیقه!!!!!) مانی: آب میخوام!!!!!! من: برو از بابات.....ب....گی....خر......پف.......ررررررر!

دیگه بیهوش شدم تا امروز صبح. همون دیروز به مهدی گفتم که فردا مانی رو میارم اداره. گفت: نمیخواد. بذارش پیش من! گفتم: لازم نکرده. حالا هی میخوای غر بزنی که چرا بچه رو نبردی! گفت: نه، ما با هم دوستیم و تازه مانی تا ساعت ده و یازده صبح میخوابه. تو برو و تا ساعت دوازده و یک برگرد که ناهار با هم باشیم! راستش از خدام بود که مانی رو نیارم. چون نمیذاره آدم کار کنه و منم واقعا کار دارم امروز! البته رئیسم تازه الان اومده و من دیگه باید برم سر کارم!

یکی از عزیزان به نام مینا برام کامنت گذاشته که معمولا کسانی که سرد مزاجند، خودشون اذیت نمیشن و پارتنرشون باید یه فکری به حال خودش بکنه و بره پی درمان طرف مقابلش! دیدم راست میگه. اونکه اذیت نمیشه. این منم که داره بهم فشار میاد. حالا باید سر فرصت بشینم فکر کنم که باید چطوری مهدی رو ترغیب کنم به دکتر رفتن!

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ